چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸

مزاياي جامعه چند صدايي!

چند روز قبل سردبير محترم در حالي كه دستانش به شدت ميلرزيد بنده را صدا زد و گفت:«طنز بنويس ولي جون من از كسي اسم نبر!». ما هم وقتي ديديم اين بنده خدا با چشماني خيس از اشك بدجوري به ما خيره شده و نگاهِ ملتمسانه و عاجزانه اش دل هر بني بشري را به درد مي آورد تصميم گرفتيم تا امروز و در اين مطلب پا پي افرادِ سرشناس نشويم و در عوض ديدمان را كلان تر نموده و به خودِ خودِ جامعه بپردازيم بلكه جنابِ سردبير محترم هم كمي به اعصابشان مسلط گشته و ريكاوري نمايند تا هرچه سريعتر به دوران آمادگي كامل برسند و براي تيم مفيدتر باشند!

اولين چيزي كه در جامعه ما به شدت توي چشم ميزند چند صدايي بودن آن است. تمامي جامعه شناسان در اين امر يكدل و يكصدا هستند كه جوامع چند صدايي به سرعت به سمتِ پيشرفت و تكامل در حركت هستند. كارشناسان اذعان نموده اند كه جوامع چند صدايي اين بستر را فراهم مينمايند تا هر كسي با هر سليقه و نگرشي بتواند نظرياتش را بازگو نمايد و هيچ خبري هم از دركه و نوشابه و اين حرفها نباشد! به هر حال ما هم وقتي ديديم كه جوامع شرقي و غربي و بالايي و پاييني به دليل چند صدايي بودنشان شديداً به خود مي نازند و به ما پوزخند ميزنند بر آن شديم تا از اين قافله عقب نمانده و چند صدايي بودنمان را به رخ اين حسودان بكشيم و به استكبار جهاني نشان دهيم كه ما هم بله!

بايد عرض كنم كه جامعه ما خيلي خيلي چند صدايي است و در طول شبانه روز اصواتِ مختلفي از سوراخ سنبه هاي آن به گوش مي رسد. ما تمامي صداهاي موجود در جامعه را به گروه هاي زير طبقه بندي نموديم تا خوانندگان گرامي متوجه شوند كه ما چقدر چند صدايي هستيم اما خودمان خبر نداريم!

1- صداهاي سازندگي- برازندگي:

اين نوع اصوات را عمدتاً در گروهِ صداهايي با فركانس بالا قرار داده اند. در اين گروه به عنوان نمونه ميتوان از تراكتور‘ لودر‘ بيل مكانيكي‘ دريل‘ دستگاه برش سنگ و هزار جور دستگاه و وسيله ديگر نام برد كه صدايشان روح آدمي را صيقل ميزند و به لطف بخش خصوصي و جماعتِ بساز بفروش حتي در دور افتاده ترين نقاط اين مملكت صدايشان شنيده ميشود! برخي از كارشناسان فركانس صداهاي موجود در اين طبقه را همراستا با فركانس جيغ زنان دانسته اند به همين دليل از اين طبقه به عنوان گروه اصواتِ بنفش نيز نامبرده ميشود!

2- صداهاي فرهنگي – هنري:

اينگونه اصوات بيانگر شخصيت و فرهنگِ مردم يك جامعه است. برخي مواقع صداهايي مانندِ دوپس دوپس و ديش ديش در جامعه طنين انداز مي گردد كه نشان ميدهد چقدر مردم ما هنر دوست و فرهنگي هستند و حتي حاضرند در راهِ ادب و هنر پرده گوششان را نيز فدا كنند! اگر بخواهيم از فرهنگي ترين و تاثيرگذارترين وسيله در اين گروه نام ببريم بايد به بوق اشاره كنيم. البته بوق آنقدر نقش مهمي در ايجادِ جامعه چند صدايي ايفا ميكند كه خودش به تنهايي ميتواند به عنوان يك طبقه مجزا معرفي گردد. بوق ها به انواع مختلف تقسيم ميشوند مانندِ بوق بلبلي‘ بوق دري وري ‘ بوق دزدگير و غيره. به عقيده صاحبنظران بوق جزيي لاينفك از جامعه ماست به نحوي كه حتي سياسيون نيز گهگداري از آن استفاده مينمايند و حتي به كشورهاي ديگر نيز پيشنهاد ميدهدند كه بروند جلو و بوق بزنند! اگر از بوق بگوييم ولي به صدا و سيما اشاره نكنيم دچار اشتباهي شگرف شده ايم زيرا صدا و سيما به عنوان يك عدد بوق خيلي خيلي گنده هم توانسته حرفهايش را با بوقش به گوش ملت برساند و هم توانسته امور فرهنگي و هنري را به سمتِ بوق شدن رهنمون سازد. اين حركتِ صدا و سيما آنقدر قوي بوده كه برخي از افراد رييس اين سازمان را به نام عمو بوقي بشناسند!

3- صداهاي ورزشي- لرزشي:

اين دسته از صداها اغلب در استاديومها و اماكن ورزشي شنيده ميشود. افرادي به عنوان تماشاگرنما توانسته اند با استفاده از فرمول شيرآلات و اتصالاتِ سماور و ابزاري مانندِ تانك و فشفشه اين صداها را بسط داده و آن را به ظهور برسانند! البته لازم به ذكر است كه عنصر بوق در اينجا هم كاربردي مهم ايفا مينمايد. به هر حال اين صداها هميشه به مذاق همه خوش نمي آيد و باعث ميشود تا اكثر ورزشكاران دلشكسته شوند و با ايجاد صداهايي مقابله به مثل نمايند كه همين امر در جهتِ رشدِ جامعه چند صدايي كمك شاياني مينمايد!

4- صداهاي كيلويي- زنبيلي:

شايد بتوان اين طبقه از اصوات را بارزترين مصداق جامعه چند صدايي برشمرد به نحوي كه به شدت با زندگي مردم عجين شده و اعصابشان را خاكشير نموده اند. توجه شما را به گوشه هايي از اصواتِ اين گروه جلب مينماييم(تمامي جملات را با صداي بلند و به صورت كشيده بخوانيد!):

-دمپايي پااااااااااااااااره.....پلاستيك شكستـــــــــــــه مي خريــــــــــــم!

-شيشه بُريه....شيشه بُريــــــــــــــييي!

-سبزي پلو...سبزي آش..سبزي قرمه...پرتغال تامسون...بدو بياااا جااااا نموني!

-لوازم منزل مي خريـــــــــــــم!...اسقاطيه!...اسقاطييييييييي!

-به من عاجر بي نوا كمك كنيــــــــــد!...برادراااا...خواهرااااا...پيليز هِلپ مي!!

و الي آخر!

اصواتِ سياسي- ديپلماتيك:

به خدمت شما عرض شود كه كلا اين طبقه.......ببخشيد!...گويا سردبير محترم دوباره عنان اختيار از كف داده و دارد جيغ مي كشد و موهايش را چنگ ميزند!...كلا اينجا همه دارند جيغ ميزنند و صدا توليد ميكنند و به ما هم اشاره ميكنند تا زودتر اين ستون و مخصوصا بندِ آخرش را جمع نموده و برويم غازمان را بچرانيم!!

*****

چاپيده شده در روزنامه «فرهنگ آشتي» در تاريخ 22/10/88

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

اندر احوالاتِ بلايي آسماني! (بيچاره شوهره!)

چند روز قبل يادداشتي كه توسط يك خانم بسيار بسيار محترم نوشته شده بود باعث شد برخي از خوانندگان آمپرشان بالا بپرد و با عصبانيت به دفتر روزنامه زنگ زده و انواع فحش هاي آبدار و بدون آب را نثار منشي بيچاره نمايند.البته نام نويسنده آن ستون درج نگرديده بود اما از آنجايي كه مردم ما ميدانند كدام ادبيات متعلق به چه كسي است فهميدند كه آن مطلب را چه كسي نوشته! آنگونه كه از شواهدِ امر پيداست انگار امروز نيز از اين خانم بسيار محترم ياداشتي منتشر شده كه همين نكته سبب شده تا منشي روزنامه ديگر براي پاسخگويي به خوانندگان سر كارش حاضر نگردد! براي اينكه از دوستاني كه عصباني شدند وميشوند(!)دلجويي گردد و همچنين براي آن عده قليلي كه هنوز اندر كف مانده اند كه آن ستون را چه كسي نوشته بود تصميم گرفتيم تا امروز به آن شخص بدون نام گير دهيم و كمي راجع به او شفافسازي نماييم البته به زبان خودمان!!

* * * *

راويان اخبار اينگونه آورده اند كه سالها پيش در يكي از روزهاي تاريك و گرم زمستان در روستاي دوان نوزادي پا گذاشت اندر جهان كه داشت اين هوا زبان و آنقدر زبانش دراز بود كه جا نمي گشت اندر دهان و بود آويزان. هنگامي كه قابله نوزاد را به دنيا آورد و بشارتِ دختر بودنش را سر داد هنوز ضربتي وارد نكرده بود كه جيغ طفل به هوا برخاست و آنقدر گوشخراش بود كه قابله در جا مدهوش گشت پس نوزاد از دستش رها گشت و سرش با زمين اصابت نمود. گويند در آن لحظه تمام گاوها شيرهايشان خشك شد و كرم هاي شبتاب تنگستن سوزاندند! فالگير گفت اين طفل طالعش جفت سه است زيرا هنوز نزده ميگريد و كتك نخورده لگد ميزند! بزرگان روستا با استفاده از خردِ جمعي نامش را « اوليا مُخَدَّره!» نهادند اما يادشان رفت كه ممكن است اين مخدر زيادي مرغوب باشد و كار دست اوليا مخدره بدهد! گويند در دوران نوزادي آنقدر ونگ ميزد كه تمام همسايگان را عاصي نموده بود و حتي ماكيان و طيور روستا نيز از دستِ او سر به بيابان گذاشته بودند!. چو به شش سالگي رسيد آنقدر آتش پاره شده بود كه هيچ طنابنده اي از آزارش در امان نبود و حتي سوسك ها و موشهاي خانه شان از دستِ او فرار مغزها نموده و به خانه هاي همسايگان پناهنده شده بودند و همين سبب گشته بود تا برخي از اهالي از او به جاي اِمشي و پيف پاف استفاده كنند. وي آنقدر بلا شده بود كه ميتوانست گربه ها را از دمشان بگيرد و طوري به هوا پرتابشان نمايد كه زبان بسته ها مجال اينكه چهارچنگولي فرود بيايند را نداشته باشند. اكثر گربه هاي روستا به دليل ضرباتِ مغزي يا ديوانه شده بودند و يا كج و كوله! گويند هر زماني كه عروسي اي در آبادي به راه بوده ناگهان اوليا مخدره به عنوان مادر عروس حاضر ميشده و سخنراني مينموده و مراسم را به تشنج ميكشانده!

گفته اند پدرش او را در ساليان بعد به مكتب خانه برد اما وي به جاي درس خواندن مُدام براي شيخ مكتبخانه شاخ و شانه ميكشيد. او را پرسيدند كه چرا اينقدر اين پيرمرد را آزار ميدهي و او هم پاسخ داد كه چون ردايش شكلاتي است از او بدش ميايد. خلاصه آنقدر شيخ را چزاند كه بيچاره قلنج كرد و خانه نشين شد. اوليا مخدره از همان دوران طفوليتش علاقه شديدي به بيانيه صادر نمودن داشت و چندين بيانيه بر عليه خرده بورژواهاي روستا صادر نمود و عليهِ انواع ايسمها و مكاتب سخن راند با اينكه خودش از آنها سر در نمي آورد! با اينكه هيچكسي با او كاري نداشت اما باز او به همه كار داشت ليك به سببِ حاشيه امني كه داشت رعايا ترجيح ميدادند تا با او كل كل ننمايند! گويند او حتي كار را به جايي رساند كه بر عليهِ شاطر عباس و رضا موتوري بيانيه مي داد و آنها را به فحش و فضاحت مي كشيد و دعوا راه مي انداخت و به همين دليل اكثر اوقات پاچه هاي شلوارش پاره ميشد! گويند در روستا مردي بود به نام شعبان جعفري كه براي خودش يك پا اراذل و اوباش بود و رعايا را آزار ميداد اما همين جناب شعبان جعفري زماني كه اوليا مخدره را ميديد پي سوراخ موش ميگشت و جلوي او لنگ مي انداخت! اوليا مخدره ادبياتِ خاص خودش را داشت و با همين ادبياتِ لمپني اش بود كه توانست رنسانسي در ادبياتِ روستا پديد آورد كه بيشتر به همان قضيه پاچه شلوارش مربوط ميشد! گويند در جوانيش معجزه اي رخ داد و توانست مردي به نام رستم را به همسري بگيرد كه براي خودش يك پا رضازاده بود در آن زمان! رابطه آنها آنقدر قوي بود كه رستم به هيچ شغلي نه نميگفت و آنقدر كار كرد كه پس از مدتي هيبت رستمي اش را از دست داد و چيزي نمانده بود كه شبيه اسداله يكتا بشود! آورده اند كه اوليا مخدره به شهر آمد و در شهر به او پيشنهاداتي شد اما وي تدريس را انتخاب نمود ليكن از آنجايي كه در كليه دروس دست ميبرد و به سليقه خودش تاريخ را تفسير مي نمود باعث شد تا شاگردانش كف و خون قاطي كنند و مُخشان هنگ نمايد. پس او را جواب نمودند و همين نكته سبب گرديد تا او بزند به سيم آخر و شيخ ردا شكلاتي و دخوي سابق را مقصر بداند به نحوي كه اگر روزي غذايش ميسوخت آنها را باعثش ميدانست!

مورخان زندگي اوليا مخدره را به دو دوره قبل و بعد از اخراج تقسيم نموده اند و گفته اند دوران زندگي ايشان قبل از اخراج چنگي به دل نميزد اما دوران پس از اخراج ايشان نه تنها به دلها چنگ ميزد بلكه به اعصاب و روان نيز پنجول ميكشد! او علاقه زيادي داشت تا واردِ سياست شود به همين دليل خود را جزو طيفِ دخوي جديد ناميد و اگر زماني مسئله اي پيش مي آمد سريع مي پريد وسط و ميگفت من و ابراهيم و آرنولد را كجا ميبريد!؟ اما چون سياسيون او را بازي نمي دادند تصميم گرفت تا خودش را اثبات نمايد و مُدام بر عليه دخوان قبلي بيانيه ميداد و آنها را به بادِ ناسزا ميگرفت و در عوض مجيز دخوي وقت را ميگفت. گفته اند وقتي خبر اين شامورتي بازي هايش به پدرش رسيد به شدت عصباني شد و او را از الطافِ پدري محروم نمود زيرا ميدانست كه اين دختر نام نيكِ او را بر باد ميدهد پس اعلام نمود كه از دخترش راضي نيست. اوليا مخدره وقتي از سخنان پدر با خبر گشت سر ضرب به ثبتِ احوال مراجعه نمود و شهرتش را به شهرآشوب تغيير داد. از آنجا بود كه اوليا مخدره شهرآشوب با شهرتي نو وارد بازار سياست شد و بر آن شد تا سلسله شهرآشوبيان را تاسيس نمايد! گويند او به شدت زن ستيز بود به نحوي كه عقل زنان را ناقص و ورودِ آنها به عرصه سياست را اشتباه ميدانست. در اينجا برخي از مورخان رسما قاطي كرده اند و از خود پرسيده اند تو كه لالايي بلدي چرا خودت نمي خوابي! به نقل از همسر اوليا مخدره او تمام يادداشتهايش را در آشپزخانه مي نوشته و همين نكته سبب شده تا مورخان علت تند خويي او را همنشيني با كارد و ساطور بدانند. گويند روزي او در آشپزخانه ماهي پاك ميكرده كه يادِ دخوي اسبق ميافتد و در بيانيه اي ميگويد اگر ايشان راست گفته كه در زمان قديم شكنجه شده پس چرا روي بدنش آثارش نيست!؟ نقل شده كه برخي سياسيون كفِ دستشان را به دندان گزيده اند و عده اي هم گفتند شايد ايشان كسي ديگر را اشتباه گرفته! وقتي مرغ سر ميبريده بيانيه ميداده كه فلاني و فلاني قصي القلب هستند و ريختن خونشان واجب و اگر سيرابي بار ميگذاشته يادِ رييس صدا و سيماي روستا ميافتاده و او را به بادِ ناسزا ميگرفته! گويند اواخر گوشتخوار شده بود و از غذاهاي سبزي دار بدش ميامد و فقط شيشليك و هات داگ طبخ مينمود! او به كساني كه مخالف بود لغبِ شمر و عمرسعد ميداد و بر عليه شان طومارهايي پر از ليچار منتشر مينمود و جز به اعدامشان راضي نميشد و اگر زماني صحبت از آشتي ميشد به تريج قبايش بر ميخورد و آشتي جويان را با الفاظِ بي تربيتي مخاطب قرار ميداد! گويند چند باري به روانپزشك مراجعه نمود اما طبق گزارش شاهدين تمام روانپزشكها در كسري از ثانيه به صورت چهار دست و پا از اتاق خارج ميشدند و بع بع سر ميدادند! راويان اخبار و ناقلان نقل اينگونه آورده اند كه اوليا مخدره شهرآشوب براي خودش اعجوبه اي بود اما با اين حال باز كسي او را جدي نمي گرفت و همين نكته باعث ميشد تا او بيشتر حرص بخورد و تابلو بازي دربياورد و به انواع بيماريهاي رواني مبتلا گردد! در موردِ او تمام راويان و مورخان در آخر به يك نتيجه واحد رسيده اند و اذعان داشته اند كه: «از آن مترس كه هاي و هوي دارد!» و عده اي نيز از او پرسيده اند: «الان راحتي!!؟»

*****

چاپيده شده در روزنامه «فرهنگ آشتي» در تاريخ 20/10/88

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸

برلوسكني دانته ميشود!

خبرگزاريهاي ايتاليا اعلام كردند پس از آنكه سيلويو برلوسكوني توسط يك شخص خل و چل موردِ حمله قرار گرفت و براي تعمير دكوراسيون صورتش چند روزي را در بيمارستان بستري شده بود تصميم گرفته تا ترانه و اشعار عاشقانه بسرايد. به گزارش اين خبرگزاريها جنابِ برلوسكوني در همان مدتي كه بستري بوده توانسته در بحر تفكر فرو رفته و به خودشناسي برسد و پيرو همين قضيه موفق شده تا اين استعدادِ شاعرانه را از زير هزاران هزار لايه چربي و تفكراتِ سياسي بيرون كشيده و كشفش نمايد. ما هم وقتي ديديم اگر بخواهيم در موردِ مسائل داخلي طنز بنويسيم و به افرادِ وطني گير بدهيم به عالم و آدم برميخورد و ممكن است عده اي را از نان خوردن بياندازيم پس تصميم گرفتيم تا به اين برلوسكوني بدبختِ مادر مرده بپردازيم. به همين دليل دست به تحقيقاتِ گسترده اي در زمينه برلوسكوني شناسي زديم و متوجه شديم كه اين شخص به شدت تحتِ تاثير فرهنگِ مشرق زمين قرار دارد و به خاطر همين تاثير پذيري بود كه ابتدا دماغش را عمل كرد و سپس به سمتِ شعر بافي روي آورد! در ابتداي امر به سراغ همان برادر ارزشي اي رفتيم كه موفق شده بود مشتِ محكمش را بر دهان استكباري برلوسكوني بكوباند. در اولين برخورد ديديم كه ايشان مُشتش همچنان گره كرده مانده و دهانش نيز به قاعده يك وجب باز است. از او پرسيديم كه چرا برلوسكوني بيچاره را موردِ عنايت قرار داده كه جواب داد:

«اولا خوب كاري كردم!..ثانيا مگر خودتان نگفته بوديد هر كسي ما را اذيت كند تو دهني خواهد خورد!؟..خوب وقتي من ديدم راهِ شما از اينجا دور است تصميم گرفتم خودم به شخصه يك تو دهني به اين مردك برلوسكوني بزنم تا بقيه حسابِ كارشان دستشان بيايد!..ثالثا رييس جمهور خودمان است و اصلا دلمان ميخواهد قيمه قيمه اش كنيم به شما چه!؟...رابعا اگر شما هم زيادي سوال پيچم كنيد ميزنم فكتان را داغان ميكنم!..اصلا كي شما رو به ديوانه خانه راه داده!؟»

پس از خروج از تيمارستان بر آن شديم تا به ملاقاتِ آقاي برلوسكوني برويم تا شرح ماجرا را از زبان خودش جويا شويم. متن كامل اين گفتگو بدين شرح است:

ما- سلام سيلويو!

سيلويو- درود بر تو اي عزيز دل!

ما- لطف كنيد و راجع به آن مُشتي كه خورديد توضيح دهيد!

سيلويو- آه...! چه بگويم عزيزجان! آن لحظه بر لوح دلم نقش بسته. در آن هنگامي كه آن مُشت بر من نواخته شد چشمانم همه جا را نوراني ديد! به هر حال آن ضربه بسيار مبارك بود زيرا باعث شد تا بنده شاعر شوم و به قول خودم: «چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي..آن شبِ تلخ كه آن مُشت حواله ام دادند!»

ما- يعني كتك خوردن سبب شد تا شما به سمتِ هنر سوق پيدا كنيد!؟

سيلويو- آه!..آري! به نظر حقير كتك خوردن باعث ميشود تا آدميزاد از وجودِ چشمه هاي جوشان درونش آگه شود. حتي اينجانب قصد دارم پس از مرخص شدن از اين مهمانخانه مهمان كُش روزش تاريك يعني بيمارستان به سرعت ماموريني را در مدارس و هنركده ها مستقر نمايم تا هر ده دقيقه يكبار دانش آموزان و هنرجوها را زير مُشت و لگد قرار داده و ايشان را بنوازند تا اين نوگلان باغ زندگي خوب كوك شوند و بتوانند مثل من از استعدادها و چشمه هاي جوشان درونشان با خبر شوند. كلا كتك خوردن بسيار مفيد است و اصلا به خاطر همين دليل است كه مشرق زمين مهدِ هنر و شعر و شاعري شده!! به قول خودم: «چوب معلم اگر از جنس درختان دامغان باشد گل است!..پس بزن بزن كه داري خوب ميزني!»

ما- در اين مدتي كه بستري بوديد مسائل كشور را چگونه اداره كرديد!؟

سيلويو- كشور را وللش! خودش خود به خود پيش ميره! به قول خودم:«كشور بايد خودش بياد يعني بره جلو...فكر كردن و سياست هم اصلا نميخواد!»

ما- آيا شما تخلص هم براي خودتان انتخاب نموده ايد؟

سيلويو- آه بله..تخلص بنده «مافيها.آخ زاده» است!

ما- ميشود كمي از ترانه هايتان را براي ما بخوانيد؟

سيلويو- بسي مزيدِ امتنان و افتخار است..فرازهايي از سروده هايم از اين قرار است:

من چقدر خوشحالم

همه چي آرومه

تو به من مُشت زدي

دهنم داغونه!

تشنه مُشت هاتم

منو داغونم كن

چشمه شعرم را

دوباره روشن كن!

. . . . .

بني آدم اعضاي يكديگرند

كه با مُشت و دندان به هم ميپرند

چو عضوي به درد آيد از ضربه ها

دگر عضوها زود در ميروند!

. . . . .

آن يار كز او منزل ما جاي پري بود

من ندانم كه آيا نيناش ناش هم بلد بود؟

. . . . .

خاطراتِ ميلان محاله يادم بره

اون همه لنگه كفش محاله يادم بره!

. . . . .

من و مدودف داداشيم تيغ مداد تراشيم

هرجا ميريم ميخوريم و ميخوابيم و الي آخر!

. . . . .

ساركوزي مياي بريم حموم نه نميام نه نميام

قرارداد ميخواي امضا كنيم نه نميخوام نه نميخوام!

. . . . .

سيلويا ! جواد نكونام نميرد هرگز

مرده آن است كه در تيم آثِ ميلان است!

. . . . .

پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم سفارت

كه يك دفعه زد تو سرم مركل بي مروت!

. . . . .

البته اينها گزيده هايي بود از اشعار بنده كه اميد است در آينده نزديك به صورت چند جلد كتاب روانه بازار شوند و اميدوارم مردم با استفاده از ديوان اشعارم براي خودشان فال بگيرند و حال نمايند. بنده در اين چند روز دو مجلد كتاب شعر به طبع رساندم با نامهاي«مثنوي مَشقُلي» و «شاهنامه برلوسي!» و به زودي هم يك سي دي از اشعارم را با صداي خودم منتشر خواهم نمود!

ما- استاد آيا به عنوان حسن ختام پيامي براي مردم داريد؟

سيلويو- البته بنده در حدي نيستم كه به مردم پيام بدهم. اما بايد عرض كنم به محض خروج از بيمارستان اقدام به تعويض رييس فرهنگستان هنر ايتاليا خواهم نمود و آقاي پائولو ماعولماتو را به رياستِ آن خواهم گماشت تا با تمهيداتي كه قبلا عرض نمودم بتواند چشمه هاي جوشان هنرمندان عزيز را خفن بجوشاند! در ضمن از قول من به آن جنابِ ضارب هم بگوييد:«خيلي بزغاله اي گوساله!»

*****

چاپيده شده در روزنامه «فرهنگِ آشتي» به تاريخ 17/10/1388

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

فست فودواج!


چند وقتيست كه در محافل عمومي و خصوصي دوباره بحثِ ازدواج موقت پيش كشيده شده و اين خبر نقل تمامي محافل گشته است. برخي از مردان (و يا به اعتقادِ بنده مرد نماها!) با شنيدن اين خبر آب از لب و لوچه شان راه افتاده و در پي فرصتي براي اقدام به اين امر مهم هستند. همچنين برخي از خانمها نيز اقدام به خريدن چندين فقره كفش پاشنه بلند و ماهيتابه نموده اند كه همين امر سبب شده تا اين دو محصول به سرعت ناياب شده و در بازار سياه با بهاي گزافي فروخته شوند!. پيرو اين اتفاقات ما هم بر آن شديم تا در اين زمينه تحقيقات نموده و به صورتِ ريشه اي اين مسئله را بررسي نماييم. در ذيل به پاره از اين تحقيقات اشاره مينماييم:
1-در ابتداي تحقيقاتِ ميداني مان (حد فاصل ميدان بهارستان!) متوجه شديم يكي از نمايندگان محترم پيشنهاد داده تا يك برگه براي ثبتِ ازدواج موقت به شناسنامه افزوده شود. اينجا اين سوال مطرح ميشود كه اندازه اين برگه A4 است يا A3 و يا براي هر ازدواج موقت يك برگه كافيست يا بيشتر لازم است كه اگر اينگونه باشد ممكن است شناسنامه برخي از آقايان به دليل تعددِ زوجاتِ موقته از حالتِ معمولي خارج شده و تبديل به يك دوره هفت هشت جلدي و يا مثنوي هفتاد من شود!
2-در ادامه تحقيقاتمان به گروهي از مردان برخورديم كه با تاسيس يك شركتِ هرمي اقدام به ازدواج موقت نموده بودند بدين صورت كه هر كدام از مردان به عنوان يك سرشاخه بودند و تعدادِ كثيري از زنان هم به عنوان زيرشاخه زير مجموعه آنها !. ما براي تكميل گزارشمان به سراغ اصغر آقا لوله كش كه يكي از موفق ترين سر شاخه ها بود رفتيم و متوجه شديم ايشان كارنامة درخشاني در اين حرفه دارد و تا كنون توانسته 84268 خانم را به سيستمش معرفي نمايد! در ادامه مصاحبه با اين شخص متوجه شديم كه ايشان داراي يكي از قطورترين شناسنامه ها ميباشد به نحوي كه هرگاه بخواهند ازدواج جديدي را در آن ثبت نمايند مجبورند با كاميون شناسنامةشان را انتقال دهند. همچنين متوجه شديم كه ايشان از سجلشان صرفا براي همين كار استفاده مي نمايند و كلا شناسنامةشان كاربردِ ديگري ندارد! پس از تحقيقاتِ بيشتر در موردِ اين افراد متوجه شديم كه دقيقا كارشان همانندِ شركت هاي هرمي است؛ بدين صورت كه در ابتدا اقدام به مخ زني مي نمايند و سپس با اقداماتي كه ما خودمان هم رويمان نميشود تا آنها را در گزارشمان بگنجانيم‘ جماعتِ نسوان را در شرايطِ انجام شده قرار ميدهند و آنها را واردِ سيستمشان نموده و پس از مدتي هم آنها را به امان خدا رها كرده و حتي جواب سلامشان را هم نمي دهند و اقدام به گرفتن ورودي هاي جديد مي نمايند!...در ادامه تصويري از نحوه ساختار درختي و نيمچه باينري اين شاخه ها را به دست آورديم كه در بالاي صفحه به نظرتان رسانديم:

(دايره بزرگ محل قرار گيري مرد را نشان ميدهد
دايره هاي كوچك نيز محل استقرار زنان موقت را نشان ميدهد! )

از اصغر آقا پرسيديم كه مهريه اين جماعت را از كجا جور ميكنيد؟
جواب داد: برو بابا!..بچه اي!؟..مهريه كيلويي چند!؟ اين زنها اولش فكر ميكنند كه مهريه حقشان است اما پس از اينكه واردِ سيستم ميشوند ميفهمند كه اينجا از اين سوسول بازي ها خبري نيست!..اصلا ازدواج موقت مثل فست فود است داداش!
3-در مراحل بعدي تحقيقاتمان متوجه شديم كه ازدواج موقت زمان بندي هاي مختلفي دارد بدين صورت كه از يك ربع تا 99 سال جا دارد! اما در ادامه پي برديم كه كلا تمام ازدواجهاي موقت همان يك ربع اولش شيرين است و الباقي اش يا به پزشكي قانوني ختم ميشود يا به جوب!
4-همچنين متوجه شديم ملتِ ما هنوز ياد نگرفته اند كه نبايد از ازدواج موقت صاحب فرزند شوند اما يا به دليل كمبودِ امكانت و يا علاقه شديد به شفاف سازي(!) و يا اجناس بنجل چيني و يا پاس ننمودن درس تنظيم خانواده برخي از مواقع اين نوع ازدواجها باعثِ ظهور فرزنداني ميشود كه به اصطلاح از زير بته عمل آمده اند و در آينده نسبت به جامعةشان كينه ورز شده و بزه كار ميشوند و ممكن است در سنين بزرگسالي شان در خيابانها و كوچه ها راه افتاده و عربده كشي كنند و براي مردم مزاحمت ايجاد نموده و يا آنها را مضروب نموده و اموالشان را سرقت كنند. طبق آمار سرنوشت فرزندان حاصل از اين ازدواجها مبهم است به نحوي كه مشخص نميشود كجا كار ميكنند و برخي مواقع با اينكه هستند اما انگار نيستند!
5-در ادامه بررسي هايمان متوجه برخي از مسائل شديم و فهميديم كه.........آقا بي خيال!...به خدا ما زن و بچه داريم!...نيخواهيم خودمان را از نان خوردن بياندازيم!....اصلا ازدواج موقت خيلي هم خوب است و از قديم هم گفته اند كه پشتِ سر هر مردِ موفقي چندين زن موقت حضور دارند!!

*****

چاپيده شده در روزنامه «فرهنگِ آشتي» در تاريخ 15/10/88

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸

نخند و زنده بمان!

نوشته اي كه به سببِ زهر زياد بالكل حذف شد.

*****

چند وقتيست كه نوعي مريضي مُسري در كشور بوتان سُفلي رواج پيدا كرده به نحوي كه تمام اهالي اين كشور به آن مبتلا شده اند. علائم اين بيماري از اين قرار است كه شخص بيمار در تمام طول شبانه روز مي خندد و نيشش تا بناگوشش باز است و به محض اينكه يك موردِ خنده دار مي بيند به شدت ريسه ميرود و آنقدر ميخدد تا جانش از تمام سوراخ سنبه هاي بدنش خارج ميشود. برخي از بيماران براي اينكه جانشان را حفظ كنند مجبور شده اند تا برخي از منافذِ بدنشان را موم اندود نموده و خودشان را سفت بچسبند! من نيز مدتيست كه به اين مرض گرفتار شده ام اما چون حرفه ام طنزنويسي است و در طول تاريخ طنزنويسها هميشه انسانهايي غمگين و درب و داغان بوده اند و اصلا هم اهل خنده نيستند علائم اين بيماري در من كمتر است اما از وقتي كه به اين بيماري مبتلا شده ام نوعي لبخندِ ابلهانه بر روي لبانم نقش بسته و باعث شده تمام آيينه هاي خانه ام را خرد و خاكشير كنم تا تصويرم را در آنها نبينم وگرنه حالم از ديدن چهره متبسمم به هم ميخورد! هفته قبل با يكي از دوستانم به حمام عمومي رفتيم. دوستِ من در آنجا رگش را زد. افرادي كه در حمام حضور داشتند با ديدن اين صحنه چنان غرق در خنده شدند كه بر روي زمين پهن گشتند و قهقهه سر دادند. دوستِ من نيز وقتي جهيدن خون از رگهايش را به نظاره نشست خنده اي گوش خراش سر داد. همان قدر كه خون در كفِ حمام جاري ميشد خنده حاضرين نيز شدتِ بيشتري مي گرفت. هيچكس به اين فكر نبود كه او را نجات بدهد و اگر هم كسي ميخواست كاري بكند خنده امانش نميداد حتي خودِ من نيز با همان لبخندِ ابلهانه ام بهت زده به اين صحنه خونبار مي نگريستم. در هنگام تشييع جنازه اش كه با خنده مشايعت كنندگان همراه بود به اين مي انديشيدم كه چقدر خوبست انسان با مرگِ خودش اين همه شادابي به اطرافيانش ببخشد و همين حركتِ او را نوعي حركتِ طنازانه قلمداد نمودم. اوايل كه به اين بيماري مبتلا شده بودم آن را به فال نيك مي گرفتم و از آن همه خنده و انرژي كه در سطح جامعه پخش و پلا شده بود خوشم ميامد. اما با گذشت زمان آنقدر اوضاع خراب شد كه ديگر از ديدن خنده مردم كهير ميزدم و نزديك بود ديوانه شوم. همين چند روز قبل بود كه پدربزرگ و مادربزرگم از شدتِ خنده زياد مُردند. ابتدا دندانهاي مصنوعي مادربزرگ فرتي از دهانش بيرون پريد و افتاد توي سوپ پدربزرگ و آنقدر خنديد كه روده بُر شد يعني واقعا روده هايش از دهانش ريخت بيرون و بعد افتاد و مرد. پدربزرگ هم با ديدن روده هاي پخش و پلا شده از خنده ريسه رفت اما حواسش نبود كه نبايد با دهان پر از سوپ بخندد به همين دليل غذا پريد توي گلويش و همانطور كه مي خنديد خفه شد و مُرد! اوضاع اسفناك و در عين حال مسخره بود. خسته از ديدن اين همه مرگ و مير تصميم گرفتم به پزشك مراجعه كنم تا شايد راهي نشانم دهد كه بتوانم از شر اين لبخندِ كريه خلاص شوم. دكتر اوضاعش از همه بدتر بود. من هميشه فكر ميكردم كه دكترها هيچ وقت خودشان مريض نميشوند حتي اگر بيماري اي به شدت سرايت پيدا كند باز اين جماعت سالم مي مانند اما وقتي پزشكِ خودم را ديدم اين فرضيه را فراموش كردم. هر چيزي كه من ميگفتم باعثِ خنده او ميشد و ميگفت:« خنده بر هر دردِ بي درمان دواست بخند تا دنيا بهت بخنده!» و قاه قاه ميزد زير خنده. همانطور كه روبروي من نشسته بود ناگهان از شدتِ خنده كله پا شد و سرش به قفسه كتابها خورد و خون آمد. با همان حالتِ نيمه هوشيارش مدام ميخنديد و آنقدر از اين ضربه خوشش آمده بود كه خودش چند بار ديگر سرش را به قفسه كوباند تا مُرد. من هم كه به ديدن اين صحنه ها عادت كرده بودم با خونسردي از جايم برخاستم و به خانه برگشتم. تلويزيون را روشن كردم و ديدم كه اخبارگو در حال بازگو كردن اخبار و جزيياتِ كُشت و كشتارهايي است كه در سراسر دنيا به راه افتاده اما بعد از هر خبري كه ميخواند آنقدر ميخنديد كه از خود بي خود ميشد. ديگر تحمل ديدن برنامه هاي تلويزيون را نداشتم پس از پنجره به بيرون پرتابش كردم و ديدم بر روي يك گربه افتاد و له اش كرد و باعث شد تا عابرين دستاويزي براي خنديدن پيدا كنند! با خودم عهد كردم كه ديگر از خانه خارج نشوم. براي خلاص شدن از لبخندي كه روي لبانم جا خشك كرده بود تصميم گرفتم تا دهانم را با نوار چسب بپوشانم. آنقدر چسب را به دور فك و دهانم پيچاندم كه ديگر حتي لبانم هم محو شدند. فقط مايعات مي نوشيدم آن هم به وسيله ني و سوراخي كه روي چسبها تعبيه نموده بودم.روزنامه را كه مرور مي كردم به سرعت از صفحه حوادث رد ميشدم زيرا ميترسيدم كه با خواندن آن دوباره هيولاي خندان درونم بيدار شود و جانم را بگيرد البته از مرگ هراسي ندارم منتهي دوست نداشتم علت مرگم خنديدن باشد. اخبار سياسي را كه مي خواندم متوجه شدم دولتمردان بوتان سُفلي اين كشور را شادترين كشور دنيا ناميده اند و مردمان آنرا خوشحالترين مردمان جهان مي دانند. دلم براي گريه كردن تنگ شده بود. پس كمي گاز اشك آور از بازار سياه خريدم. اين روزها در كشور بوتان سُفلي گاز اشك آور به كالايي گران و لوكس تبديل شده و خيلي ناياب است زيرا مردم از بس خندانند براي اينكه كمي هم اشك بريزند دست به دامان اين كالا شده اند و دولت نيز اين محصول را واردِ سبدِ خانوار نموده و براي آن يارانه لحاظ كرده اما از آنجايي كه تقاضا زياد است آنرا سهميه بندي نموده. به هر حال گازها را فعال كردم. ابتدا كمي چشمم سوخت و گلويم خارش گرفت. مخاطِ بيني ام بدجور به سوزش افتاده بود و سينه ام آبستن انواع سرفه ها شد. با اينكه دهانم را با لايه هاي چسب پوشانده بودم اما در دهانم طعم بدي را مزه مزه ميكردم. تنفس از راهِ بيني برايم بسيار عذاب آور شده بود اما با اين حال آنقدر اشك ريختم تا كمي راحت شدم. با دستپاچگي به سمت پنجره رفتم و آنرا گشودم اما به دليل اينكه چشمانم جايي را نميديد از پنجره به پايين سقوط كردم و اكثر استخوانهايم شكست. نميدانم كه چگونه به بيمارستان رسيدم اما الان با بدني گچ گرفته مشغول نوشتن هستم حتي سرم را هم كاملا با گچ پوشانده اند و فقط مقابل چشمانم كمي باز است. حال كه اين سطور را مينويسم آرزو ميكنم كه ايكاش در كشور ديگري به جز بوتان سُفلي زندگي ميكردم. وقتي ميبينم مردمان برخي نقاط جهان با خنديدن قهر كرده اند و يك چشمشان خون است و چشم ديگرشان اشك به ايشان حسودي ميكنم و دوست دارم كه جاي آنها باشم. از بس خنديديم مُرديم!

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸

نامه اي به جنابِ عزراييل


سلام عزراييل جان! حالت چطور است؟...اگر از احوال ما جويا باشي بايد بگويم كه ملالي نيست جز دوري شما!!


عزراييل جان! راستش چند وقتي بود كه دلم ميخواست نامه اي به شما بنويسم و اين همه حرف و دردِ دل را كه در گلويم گير كرده بيرون بريزم تا كمي سبك شوم!


عزراييل جان! نميدانم چرا هميشه ميچيني آن گلي را كه به عالم نمونه است! هان؟! من مدتيست كه بد جور از دستت شكارم و اميدوارم شما هم مثل برخي از مسؤولان ما جنبه ات پايين نباشد و كمي انتقادپذير باشي و شنوا ! پس از دستِ من عصباني نشو!


عزراييل جان! اين روزها من به همه چيز مشكوك شده ام...پس به من حق بده كه حتي به كارهاي تو نيز مشكوك شوم! راستش چند وقتيست هر جايي كه ميروم و به خانه هر كدام از دوستانم كه سر ميزنم ميبينم كه تو قبل از من آنجا رفته اي و امانتي خداوند را از آنها پس گرفته اي! نميدانم چرا هميشه سراغ آنهايي ميروي كه من دوستشان دارم! شايد با ما چپ افتاده اي؟ هان!؟


عزراييل جان! به خاطر همين كارهايت است كه به شما مشكوك شده ام! نميدانم آيا جان تمام انسانها را خودت يك نفري ميستاني يا شاگرد هم داري! اگر شاگرد و نوچه داري بايد بگويم كه آن تعداد از نوچه هايت را كه به اينجا فرستاده اي وظايفشان را بو دار انجام ميدهند! شايد هم خودت يك نفري اين كارها را انجام ميدهي! نميدانم چرا حس ميكنم شما وابسته به يك جناح خاص هستي! يعني اقداماتت يكجورهايي القا ميكند كه شما هم سياسي شده اي و كارهايتان جناحي شده!!


عزراييل جان! ميگويند خداوند هر كسي را كه دوست دارد بيشتر به بلا مُبتلا ميكند! از جانب من به او بگو كه ديگر نميخواهم مرا دوست داشته باشد! اصلا به او بگو از اين ابراز محبتش حالم به هم ميريزد!!


عزراييل جان! پاراگرافِ قبلي را بيخيال شو! اينروزها من زياد با خدا دست به يخه ميشوم! راستش من خيلي وقت است كه دلم براي خدا تنگ شده اما هرچه كه به آسمان خيره ميشوم او را نميبينم به خاطر همين احساس ميكنم كه خدا هم از آسمان اين مملكت فرار مغزها نموده و رفته يك نفس راحت بكشد! از طرفِ من به او بگو كه لااقل ماهي يا سالي يكبار هم كه شده از طريق گوگل مَپ يك نگاهِ كوچولو به ما بياندازد!


عزراييل جان! نميدانم چرا مدتيست كه در اين سامان كنگر خورده اي و لنگر انداخته اي! اين چه وضعش است؟ اگر ميخواهي جانمان را بگيري خوب مثل يك جنتلمن بيا و كارت را انجام بده و هم ما را راحت كن و هم اينها را!!


عزراييل جان! يك نگاهي به ليستت بيانداز! فكر نميكني كه بهتر آنرا كمي آپ تو ديت نمايي!؟


عزراييل جان! اينجا هر وقت كه محرم مي آيد ملت عزادار مي گردند و هي گريه ميكنند! اما نميدانم چرا امروز كه چهارم محرم است يكسري از مردم با شمايلي كه خاص خودشان است اقدام به پخش نمودن شيريني بين مردم نمودند!!! نكند باز هم به دل آنها رفتي و جان يكي از خارهاي چشمشان را گرفته اي!؟ هان!؟


عزراييل جان! شنيده ام كه يك جايي گفته بودي هشتاد و سه درصدِ مرگ و مير ها در اينجا طبيعي است! ميخواهم از شما بپرسم اين هشتادو سه درصدي كه گفتي پس كو!؟ هان!؟ اصلا بيا و يك تعريفِ جامع و كامل از مرگِ طبيعي به ما ارائه بده تا ما هم ياد بگيريم! آخر ما اينروزها تمام چيزهاي طبيعي و غير طبيعي مان قاطي پاطي شده!


عزراييل جان! من مدتيست كه منتظرت هستم. رفته ام و گوشه اي كز كرده ام و به دربِ خانه مان خيره شده ام تا تو از آن وارد شوي و اين امانتِ كوفتي ات را پس بگيري! چشمم به در خشك شد اما هنوز نيامده اي! بيا و مردانگي كن و ايندفعه قبل از اينكه به سراغ يكي ديگر از اشخاص موردِ علاقه من بروي اول بيا سراغ من بعد برو آنجا!


عزراييل جان! من لاي درب خانه را باز گذاشتم تا راحت داخل شوي اما هنوز نميدانم كه آيا از درب وارد ميشوي يا از پنجره! ما كه خانه مان پنجره ندارد اما شايد از پشتِ بام آمدي! هان!؟


عزراييل جان! ما منتظريم!!!

---------

مينيمالي كه پيرامون همين نامه براي جناب عزراييل نوشتم:

http://minimalideh.blogspot.com/2009/12/blog-post_927.html

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

اندر حكايتِ تير ول نمودن آرش!

روزي چند نفر از بزرگان باديه در حال پياده روي در بيابانهاي اطراف بودند و گل ميگفتند و گل مي شنفتند. در همان حالي كه مشغول قدم زدن بودند در دوردست مردي را ديدند كه لباس رزم پوشيده و به آسمان خيره شده است. تصميم گرفتند تا به او نزديك شوند و ماجرا را جويا شوند. وقتي به او رسيدند ديدند كه يك فقره كمان و يك تيردان پر از تير با خود دارد و هر از چند گاهي به صورت نمادين تير را در چله كمان ميگذارد و زه را مي كشد و بعد دوباره آنرا به حالتِ اولش برميگرداند.

يكي گفت من اين مرد را ميشناسم و او همان آرش كمانگير است.از او پرسيدند از كجا ميداني او آرش است و طرف جواب داد: پشتِ زره اش نوشته آرش‘شماره 9!. پس به نزدِ او رفتند و سر صحبت را با او باز نمودند.

آرش را پرسيدند: چرا به افقهاي دور مينگري؟

گفت: ميخواهم تير ول كنم.

او را پرسيدند: به سمتِ چه هدفي ميخواهي تير بياندازي؟

گفت: به سمتِ آن هدفي كه پول آورد و يارانه ها را از بيخ ملغي كند!

او را پرسيدند: آن هدفي كه مي گويي در كجاست؟

گفت: آن هدفي كه من ميخواهم به سمتش تير ول نمايم خيلي خيلي دور است اما من ميتوانم آنرا از همينجا هدف قرار داده و سوراخش كنم!

به او گفتند: پس آدرسش را بده تا ما هم بدانيم كجاست!

گفت: بايد اين بيابان و چهار بيابان و كوير بعدي را طي كنيد و بعد به دريا ميرسيد. بايد از دريا عبور كنيد و بعد از دريا نيز دوباره به هفت درياي ديگر ميرسيد و آنها را هم بايد تا ته طي كنيد تا به كوه ها برسيد. كوهِ اول نه‘كوهِ دوم نه‘همين طور كوه ها را طي ميكنيد تا به كوهِ هزارم ميرسيد. پشتِ آن كوه پر از باغ ميوه و بستانهاي انگور است. از تمام آن باغها عبور ميكنيد تا به آبادي ها برسيد. از هشتاد و هشت آبادي عبور ميكنيد و آنقدر ميرويد تا به يك باغ گلابي ميرسيد. درختها را يكي يكي بشمريد تا درختِ پانصدم را پيدا كنيد. در زير آن درخت يك دهانه چاه است. آن چاه را كه تا آخر پايين برويد هدفِ بنده را پيدا خواهيد كرد.

در اين لحظه چند نفر از بزرگان كف و خون قاطي نمودند و سر به بيابان گذاشتند! اما چند نفرشان كه خوددار تر بودند در جايشان ايستادند.

به آرش گفتند: ممكن است اين تيري كه شما ول ميكنيد در راه به المك هاي گاز مردم بخورد و آنها را بپكاند!

جواب داد: خوب به من چه! مردم المك هايشان را بكشند آن ور تر!

به او گفتند: ممكن است اين تير به ديوارة سد ها برخورد كند و سيل راه بيافتد و رعايا در آن غرقه شوند.

گفت: خوب ميخواستند سد هايشان را آن ور تر بسازند و بروند شنا ياد بگيرند!

به او گفتند: شايد اين تير شما به كابلهاي برق اصابت كند و آنها را پاره نمايد و شهر در تاريكي فرو رود!

گفت: خوب به مردم بگوييد شمع روشن كنند! اصلا تقصير خودشان است كه كابلهاي برقشان سر راهِ تير من است! اينها بايد برق از سرشان بپرد تا قدر عافيت دانند!

او را پرسيدند: آيا ميداني كه ممكن است تيرت به دودكش نانوايي ها بخورد و آن وقت دودِ نان به چشم مردم برود؟

جواب داد: اصلا چه معني دارد كه دودكش نانوايي ها اينقدر بلند است! تقصير خودشان است‘ ميخواستند دودكش هايشان را كوتاه تر بسازند!

او را گفتند: شايد اين تير كه شما پرتاب مي كني در راه به گاري حمل دارو بخورد و آن وقت آن گاري از جاده خارج شود و نتواند داروها را به مريضها برساند و آن وقت مريضها همه تلف ميشوند.

گفت: خوب به مردم بگوييد بروند از باديه ناصرخسرو داروهايشان را بخرند و يا اصلا بروند گياه درماني كنند. به راننده آن گاري هم بگوييد تو كه آنقدر مهارت نداري تا گاري ات را كنترل كني و از مقابل تير من كنار بكشي بايد گواهينامه ات سوراخ شود!

به او گفتند: امكان دارد اين تير به درون زمينهاي ورزشي برود و توپ ورزشكاران را سوراخ نمايد

گفت: اولا كدام ورزشگاه ها!؟ ما خودمان همه آنها را نيمه كاره رها كرده ايم تا كسي نرود آنجا توپ بازي كند تا با خيال راحت تير ول كنيم!

او را گفتند: شايد تيرت به بچه اي‘ گاوي‘گوساله اي بخورد و آنها را ناكار كند!

جواب داد:

چه معني دارد رعايا بچه هايشان را در كوچه و خيابان ول ميكنند!؟ بچه خوب بايد ساعت 9 بخوابد!

او را گفتند: آخر برادر من ممكن است اين تير به چشم كسي فرو رود!

گفت: خوب به مردم بگوييد چشمهايشان را ببندند و از مقابل تير ما جاخالي دهند!

به او گفتند: شايد اين تير به طياره اي سفينه اي چيزي اصابت نموده و آن را ساقط كند!

گفت: اينجا تمام طياره ها خود به خود سقوط مي كنند پس الكي براي تير من حرف درنياوريد!

او را پرسيدند: در چه ساعتي ميخواهي تير ول نمايي؟

گفت: در تاريكي شب!

او را پرسيدند: آيا تو از تير ول كردن سر رشته اي داري؟ اگر داري نشانمان ده!

گفت: ها...بلدم!...اول چشمانم را ميبندم بعد اينجوري زه كمان را ميكشم و بعد ولش ميكنم!

او را پرسيدند: آيا از فن قلق گيري و نشانه روي سر در مياوري؟

گفت: ها...بلدم! سه تا تير كه ول كنم قلقش دستم ميايد!

زيركي از او پرسيد: آيا تو واقعا آرشي؟

گفت: بنده يك نسبتِ سببي با ايشان دارم!

****

چاپيده شده در روزنامه «فرهنگ آشتي» در تاريخ 24/9/88

****

پس و پيش نوشت: از آنجايي كه ستون بنده در آنجا روزانه است و ما هم حس و حال اينكه هر روز اين وبلاگ را آپ نماييم نداريم به همين دليل فقط برخي از مطالب را در اينجا قرار مي دهيم.

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۸

خودآموز تاسيس تونل!

از آنجايي كه از قديم گفته اند سري كه درد نميكنه بايد درد كنه و اصلا چه معني داره كه درد نكنه‘ بر و بچه هاي اين روزنامه هم بر آن شده اند كه در اين ستون طنز چاپيده شود! به هر حال روزنامه چي جماعت با هيجانش زنده است و كلا تنش ميخارد! پيرو همين قضيه قرار شده ما هم در اين ستون طنز بنويسيم! جاي شما خالي اين ستون كاملا دو نبش است يعني از يك طرف به دريا راه دارد و از طرفِ ديگر هم به بلنديهاي زيباي اوين دركه! البته ما تلاش ميكنيم پاچه همه كساني كه قابل گير دادن هستند را بگيريم و سعي نماييم تا فراجناحي عمل نموده و حتي از بزرگراه جناح هم عبور نكنيم و حواسمان به چراغ قرمز هم باشد تا مشمول منشور اخلاقي ليگ نشويم!..به هر حال ما به همه گير ميدهيم حتي شما دوستِ عزيز!

خودآموز تاسيس تونل براي همه!

تونل چيست؟:

تونل حجم انبوهي از اَبََر سوراخهاي هم راستا است كه با مهارتِ بسيار متراكم شده و خيلي هم تاريك است!

كاربردِ تونل:

در فرهنگهاي مختلف تونل ها كاربردهاي متفاوتي دارند. در كشورهاي پيشرفته از تونل به عنوان راهكاري در جهتِ كاهش حجم ترافيك ياد ميشود و در برخي ديگر از كشورها به عنوان مكاني براي داد و ستدهاي زير زميني!.در كشور ما هم از تونل به عنوان محلي براي بوق زدن و جيغ كشيدن استفاده ميگردد!

تاريخچه تونل در ايران:

مهمترين و قديميترين تونل در ايران تونل كندوان است كه اين اواخر تغيير كاربري داده و به آش فروشي تبديل شده است!

تونل در فرهنگِ ايراني:

از آنجايي كه مردم ما به كارهاي زيربنايي و مخصوصا زيرزميني علاقة وافري دارند‘ صنعتِ تونليسم نيز جايگاهي والا در اين جامعه پيدا نموده؛ مثلا تمام كابلهاي تلفن‘لوله هاي گاز‘آب و فاضلاب‘مجاري حمل و نقل‘كارهاي هنري و موسيقي وغيره همگي از طريق تونل و زيرزمين انجام گرفته و رونق ميگيرند و همين نكته باعث شده كه تهران كلا زيرش خالي شده و به شهري روكار تبديل گردد!

نحوة ساخت تونل:

-براي تاسيس تونل ابتدا بايد تمام زمين ها و اماكن محكم و مناسب را حذف نموده و به جاي آنها از مناطق ناپايدار و متزلزل استفاده نمود زيرا هم خرجش كمتر است و هم زودتر آماده ميشود!

-در مرحله بعدي يك تاريخ دهان پُِر كن را جهتِ افتتاح تونل اعلام مينماييد. البته لازم نيست كه حتما در همان تاريخ پروژه را تحويل دهيد و اگر كسي هم از شما ايراد گرفت كافيست دو سه تا ليچار بارش كنيد. اصلا چه معني دارد كسي بخواهد از اين پُررو بازي ها در بياورد! به هيچ وجه جوابِ پُر رو ها را ندهيد زيرا مردمان ما كلا انسانهاي پُر رو و پُر توقعي هستند!

-تمام راه هاي اصلي و فرعي و كوچه پس كوچه هاي اطرافِ تونل را ببنديد تا با استفاده از ترافيكِ حاصله كارتان بيشتر به چشم بيايد!

-پس از مشخص شدن محل احداثِ تونل‘ يك نقطه را به عنوان نقطه شروع انتخاب نموده سپس يك عدد ميخ را در آنجا كوبانده و اقدام به سوراخ نمودن محل موردِ نظر نماييد! سعي كنيد تا جايي كه ميتوانيد ميخ خود را محكم كوبيده و هر از چندگاهي با استفاده از ماشينهاي سنگين اقدام به تردد نمودن بر بروي سوراخ موردِ نظر نماييد تا به مرور زمان جا باز كند! در روزهاي باراني با استفاده از يك فقره پترُس فداكار مانع از ورودِ آب به سوراخ شويد!

-چند روزي پروژه را به حال خودش بگذاريد و از دور فقط به آن نگاه كنيد! پس از چند روز خواهيد ديد كه سوراخ موردِ نظر به شدت در حال رشد و شكوفايي بوده و خود را به اطراف گسترش ميدهد. مجددا فاصله خود را با آن حفظ نموده و به پناهگاه برويد! پس از چند ساعت نقطه موردِ نظر كُمپلت ريزش كرده و خود به خود كار شما را راحت تر ميكند. البته ممكن است در اين اثني چند واحد آپارتمان و چند دستگاه اتومبيل نيز به داخل آن سقوط نمايند و عده اي از مردم شاكي شوند و پُر رو بازي در بياورند كه اشكالي ندارد و بهتر است شما خون خودتان را كثيف نكنيد.اصلا اينها عادتشان است‘خون كه ميبينند پُر رو ميشوند!

-به ياد داشته باشيد زماني كه شما مشغول اين پروژه هستيد احتمال دارد برخي ها در كار شما دخالت نموده و خواهان انجام دادن آن توسط خودشان باشند! توصيه ميشود شما هم مقابله به مثل نموده و برخي از وظايفِ آنها را شما انجام دهيد و يا در اموري وارد شويد كه كلا ربطي به شما ندارد ولي براي حفظ كلاس خوب است و ممكن است آينده خوبي داشته باشد! (البته فقط ممكن است!)

اقداماتِ بعدي:

هيچي ديگه!...فعلا همين جوري به كارهاي ديگر و دعواهايتان برسيد چون از قديم گفته اند: تونل بايد خودش بياد‘بودجه هم اصلا نميخواد!!

*****

چاپيده شده در روزنامه «فرهنگِ آشتي» با مقداري صافكاري و جراحي در تاريخ 22/9/88

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

به خاطر منم شده مواظبِ خودت باش!

از شنبه ميتوانيد مرا در روزنامه فرهنگِ آشتي بخوانيد!
قرار شده بنده در آنجا روزي يك يا دو ستون طنز بنويسم و اميد است در آينده اي نزديك اين نشريه را از روزنامه به طنزنامه تبديل كنيم!( هه..خواب ديدي خير باشه!)..به هر حال اميدواريم اين قدم خيري ما گريبان اين روزنامه را نگيرد و كاركنانش را از نان خوردن نياندازد!...اين ستوني كه به بنده داده اند دو نبش است يعني از يك طرف به دريا راه دارد و از طرفِ ديگر هم به اوين دركه!...اگر خوبي اي بدي اي از ما ديديد حلال كنيد!...اگر بار گران بوديم همچنان هستيم!!
پس و پيش نوشت: شنبه چاپ نكردند!..به جايش آگهي رفتند!...تصحيح ميكنم:
از يكشنبه مرا بخوانيد!..به جون خودم!

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

مينيمال

بنا به دعوتِ دوستان اينجانب برخي اوقات در وبلاگِ ميني ماليده اقدام به افاضات ميفرمايم!..اين هم اولين دُر فشاني بنده در اين سايتِ فخيمه است!

http://minimalideh.blogspot.com/2009/12/blog-post_5576.html

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

پيشنهاداتي براي خياطي لباس فاطي خانوم!



از آنجايي كه نه بنده حس و حال نوشتن دارم و نه شما حس و حال خواندن و باز از آنجايي كه به روز نمودن اين وبلاگ همين هفته اي يك بار هم زوركي و با فشاراتِ داخلي و خارجي(!) انجام مي گردد و باز دوباره از آنجايي كه نه تنها چشمه طنزمان خشك شده بلكه ساير چشمه ها و آبخيزگاه هاي وجودمان نيز كلهم از فرط خشكيدگي ترك برداشته و مجدداً از آنجايي كه ماشاله هزار ماشاله اتفاقاتِ طنز آميز و سوژه هاي بكر همين طوري فرت و فرت از در و ديوار اين مملكت فرو مي ريزد اما ما وقت جمع كردنش را نداريم به همين دليل بر آن شديم تا در اين هفته به صورت همزمان چند موضوع را مطرح نموده و پيرو آن نيز چند پيشنهاد ارائه دهيم. (حلا اينا چه ربطي داشت رو بيخيال شين!)


1-موضوع روزنامه كيهان: ما براي استفاده شما از اين روزنامه ارزشي چند راه كار در نظر داريم. موارد نهي شده:


الف-به هيچ وجه اقدام به نشستن بر روي اين روزنامه ننموده واز اين نشريه به عنوان زيرانداز استفاده نكيد! خطرناك است!


ب-مجددا گزينه الف را گوشزد ميكنيم!


موارد پيشنهادي:


الف- به دليل اينكه در اين روزنامه هر از چندگاهي اقدام به چاپ اجساد كشته شدگان در جنگ ها اعم از سرهاي بريده و روده هاي ريخته بر زمين مي شود پيشنهاد ميكنيم كليه دروس و كتابهاي رشته پزشكي از دانشگاه ها حذف شده و به جاي آن از عكس هاي اين نشريه جهت شناخت آناتومي بدن انسان و نيز كالبد شناسي آن استفاده شود. همچنين استفاده از خودِ اين روزنامه در كلاسهاي روانشناسي و اتاق عمل! به شدت توصيه مي گردد!.( البته در اين اواخر بر ما معلوم گرديده كه اين روزنامه كاربردهاي ديگري در برخي از مكانهاي ديگر نيز دارد كه ترجيح مي دهيم وارد امور زندانها و اين چيزها نشويم!!)


2-موضوع اقامتي: ايرانيان عزيز در اين ساليان اخير به جهانيان ثابت نموده اند كه در امر مهاجرت و اقامت به كشورهاي زير پونز گوي سبقت را از همتايان چيني ربوده اند و در اين زمينه صاحب سبك شده اند. پيرو همين موضوع "جمهوري كشور قمر" در اقدامي بشر دوستانه اعلام نموده كه به تمام ايراني هايي كه قصد اقامت در اين كشور را دارند حال داده و پذيرايشان ميشود! اميدواريم كه اين حال دادن ها و اقداماتِ بشردوستانه آينده خوبي را براي اين كشور تازه از زير پونز درآمده رقم بزند.( البته ايراني ها قبلاً امتحان خودشان را در خارج پس داده اند به نحوي كه در آن طرف ها كلا از ايراني ها به نيكي ياد مي شود! به جان شما!)


پيش بيني: پيرو اقامت ايراني ها در آنجا‘ در چند سال آينده نام "جمهوري كشور قمر" تبديل به كشور "حكومت قمر در عقرب" خواهد شد!


3- موضوع پرايد: اصولاً بنده در امور ترافيك و حمل و نقل سر رشته ندارم ولي مي دانم كه همين ماشين پرايد در كشور دوست و همسايه سوريه با قيمتي معادل يك هشتم قيمت داخل به فروش مي رسد آن هم با هزار التماس و پاچه خواري از برادران عرب!. حالا عرض ما راجع به اين چيزها نيست بلكه راجع به تيتر يكي از روزنامه هاست بدين شرح:


"آموزش انقلاب مخملين در پرايد با استفاده از مانيتور!". موضوع هم از اين قرار است كه گويا راننده اين پرايدِ بازيچه گرفته شده اقدام به سوار نمودن مسافر مي كرده و سپس با قرار دادن يك فقره سي دي مستهلجن(!) مخملين اقدام به ريزاندن كرك و پر مسافرين مي نموده و آنها را براي انقلاب تهييج مي نموده. به نظر ما آن انقلابي كه از داخل پرايد رهبري مي شود كلا به درد همان آقاياني مي خورد كه با پرايد به محل مناظره مي رفتند!!


پيشنهاد:


از آنجايي كه مردم ما عقل شان در چشمشان است پيشنهاد مي گردد براي تاثيرگزاري اينگونه اقدامات از خودروهاي باكلاس مانند لكسوس و مورانو استفاده شود تا شايد صندلي هاي مخملين آنها بر مسافران جوياي مخمل تاثير گذار باشد. از ما گفتن بود!


4- موضوع حج و زيارت: به سببِ اينكه از 78 نفر از زائرين ايراني خانه خدا ترياك كشف گرديده پيشنهاد مي گردد از تمام زائرين كه مشغول طواف به دور كعبه هستند آزمايش دوپينگ گرفته شود!. البته اين اقدام از طرفِ زائرين حتماً دلايل محكمي داشته كه با خود ترياك را به عربستان برده اند. مثلا ممكن است يك پيرمرد 90 ساله براي اينكه توان طواف نمودن و سعي كردن بين صفا و مروه را داشته باشد نياز به يك نخود از اين ماده را داشته باشد!. البته برخي از زُوار هم دليل اين كارشان را مبارزه با شيطان رجيم دانسته اند و گفته اند كه قصد داشتنند اين ماده افيوني را در روز رمي جمرات به سمت شيطان پرتاب نمايند تا شايد اين موجود از اين مواد استفاده نموده و به دام اعتياد گرفتار گردد!.


پيشنهاد:


از آنجايي كه هر سال تعداد زيادي از مسلمانان در روز رمي جمرات با سختي فراوان اقدام به جمع نمودن سنگ و سلاح سرد مي نمايند پيشنهاد مي گردد اين مكان را با موشك هدف قرار داده و كلاً آن را منهدم نمايند بدين صورت هم زائرين خونسردي خودشان را حفظ مي كنند و هم دهان شيطان كلاً سرويس مي گردد!.


5- موضوع عزرائيل: چند وقتي بود كه جناب مستطاب عزرائيل در كنكور هنر قبول شده بود و مدام سر وقت اهالي هنر و فرهيختگان مي رفت اما طبق برخي شنيده ها نامبرده مدتي است كه دستي هم در عالم سياست برده. برخي از آگاهان طي رايزني هايي تلاش مي كنند تا جناب عزرائيل زودتر تغيير رشته دهند و از رشته هنر به سمت رشته علوم سياسي گرايش پيدا كنند! لازم به ذكر است اين مذاكرات پشت درهاي بسته مرده شورخانه هنوز ادامه دارد!.


پيشنهاد:


از آنجايي كه جنابِ عزراييل كمي لجباز هستند و خرشان كلا يك پا دارد پيشنهاد ميشود مناظره اي ترتيب داده شود بين نامبرده و جنابِ آقاي زاكاني!.مبرهن است كه پس از اين مناظره جنابِ مستطاب عزراييل بالكل بيخيال جان گيري و درجه ملك الموتي ميشوند و به سمتِ شعر و شاعري سوق پيدا ميكنند!!

*****

تصويرگر: مرتضي خسروي

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!