چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸

راز بقاء مكتوب

از آنجايي كه ديديم هر چيزي را كه بخواهيم موشكافي نماييم ممكن است بدجوري شكافته شود و از لاي اشكافش بوهاي ناخوشايندي به مشام برسد و ضمناً زورمان هم به آن چيزها نمي رسد پس تصميم گرفتيم كه با حيوانات زورآزمايي و شوخي نماييم و مويشان را بشكافيم.

بفرماييد حيوان شكافته شده:

1-فيل: بزرگترين پستاندار در خشكي.نامبرده جزو حيوانات مزدور و وطن فروش بوده و هرجا كه باشد يادِ هندوستان مي نمايد.در برخي موارد كه اين حيوان خيس ميشود دسترسي به اطلاعات هم نم ميكشد و آن وقت است كه بايد از فيل خيس شكن استفاده نمود!

2-خر: خوشوقتم!.فعلا داريم باقالي بارش ميكنيم!

3-گورخر: نوعي خر با ويندوز ويستا!.اين حيوان به سببِ خصومتي كه با شخصي به نام بهرام گور دارد از ما جماعت كينه دارد!

4-راسو(اسكانك): مشخصه اين حيوان خطي سفيد از سر تا دم است.ايشان به وسيله رايحه خوش؛خدمت دشمنان و معاندان ميرسد!!

5-موش كور: تحصيل كرده ترين و با سوادترين حيوان در جنگل!.اين حيوان عليرغم ضعفِ مفرط در بينايي به سببِ هوش سرشاري كه دارد در امر مهندسي سازه يدِ طولايي دارند!

6-اسبِ آبي: نوعي اسب كه آبي است!.البته افرادي كه مبتلا به كور رنگي هستند اين حيوان را با نام اسبِ سبز ميشناسند!

7-شتر: تنها حيواني كه واحدِ شمارشش با واحدِ شمارش انسان يكي است!!.حيواني كه علي رغم جثه بزرگش اصلا ديده نمي شود!.موجودي كه چند وقتيست بدجوري دربِ منزل ما و دوستانمان خوابيده!!

8-شترمرغ: شتر مادّه!.حيواني كه دچار بحران هويت شده!.نوعي شتر كه تخم گذار است ولي واحد شمارشش نفر نيست!

9-زرافه: ديده بان حقوق حيوانات!..نوعي سازمان ملل حيواني مركب از شتر گاو پلنگ!

10-آهو: حيواني كه پر و پاچه اش خيلي طرفدار دارد!.مشمول ارشاد!.نام شناسنامه ايش جيران است ولي خيلي دوست دارد مارال يا آهو صدايش كنند!

11-گاو: ما بيشتر!.نه من شيرده اش روي بورس است!

12-گوسفند: اين حيوان در پاره اي اوقات يادش ميرود كه گوسفند است به همين دليل برخي از اصحابِ رسانه اين مهم را به او گوشزد مي نمايند!

13-نهنگ: غذاي موردِ علاقه:پدر ژپتو!.بزرگترين پستاندار كلا!.دو قورت و نيمش هم كه كلا قوز بالا قوز است!

14-عروس دريايي: بزرگترين پستاندار آبزي!!(حالا!).اين جانور با ظاهر زيبا و فريبنده اش دامادهاي دريايي را به سمتِ خود جلب مينمايد و سپس با استفاده از نيروي الكتريسيته آنها را به ديار باقي مي شتاباند!

15-پلانگتون: اين قبيل جانداران اكثراً جزو نسوان بوده و با اينكه جمعيتشان خيلي زياد است اما اصلا به چشم نمي آيند!!
16-ستاره دريايي: هر يك از آبزيان براي خودشان يك ستاره در دريا دارند كه البته خاردار است!.پاتريك در كارتن باب اسفنجي نوع پيشرفته اين طبقه از جانداران است!

17-ماهي اوزون برون: نام علمي اين ماهي az oon biroon است كه بنابر افسانه ها و شنيده هاي ما oon به معناي درياي هميشه خزر است!.اجداد و نياكان ما نقل مي كنند كه از شكم اين ماهي نوعي هيولا خارج ميشود كه خيلي جيز است و اصلا هم براي ما خوب نيست!.طبق مشاهداتِ بنده اين ماهي در اين اواخر به سمتِ قسمتهاي شمالي درياي خزر كوچ شده است!

18-قورباغه: اين روزها در دستگاهِ هيپ هاپ مشغول ابوعطا خواندن است!

19-سينه سرخ: جديدا پروتز نموده و خيلي كم پيدايش ميشود!

20-شير: سلطان سمبليك جنگل!.اين حيوان در ازمنه قديم براي خودش كيا و بيايي داشت ولي در اين اوخر به سببِ شايسته سالاري به حاشيه رانده شده و كلا كرك و پرش هم ريخته!

21-پلنگ: هنوز در بيشه خفته است!

22-يوز پلنگ: نام علمي: use palang !پلنگِ مورد استفاده!..در زمان حال ing ميگيرد!

23-كفتار: […]!!.نوعي كبوتر خوش گفتار!...چي بگم خوب!!؟.....اصلا من تا حالا كفتار نديدم!!

24-ميمون:............(به سببِ قطع نگهاني برق ادامه راز بقا قابل رويت نيست!)

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

بيحطرين وزعيط!

رييس زندانهاي استان تهران گفت:"ممنوع الملاقاتها در بهترين وضعيت نگهداري ميشوند!"
پيرو فرمايشاتِ آقاي رييس زندانها‘لطف كنيد و "بهترين تعريف" را براي واژه "بهترين وضعيت" انتخاب نماييد:
"بهترين وضعيت" يعني:
1-بهشتِ برين!(به فتح ب!)
2-قفس شيرها در پارك پرديسان!
3-يك پنت هاوس با استخر و سونا و جكوزي و شوتينگ زباله در يكي از برجهاي كهريزك يا كوير لوت!
4-فريزر!(در اين صورت زندانيهاي منظور را به ابعادِ كوچكتر تقسيم نموده و آنها را در كيسه فريزر پيچانده و در دماي منفي چهل درجه فريز مي نمايند تا تازه و شاداب مانده و در صورتِ لزوم با استفاده از مايكروويو يا غيره نيز ميشود يخشان را باز كرد!)
5-شرايط گلخانه اي!(اگر منظور از بهترين وضعيت اين گزينه باشد پس به احتمال زياد ابتدا زندانيها را سمپاشي نموده و آفتزدايي مي نمايند و سپس ايشان را در گلدان قرار داده و با استفاده از كودهاي مرغوب آنها را تقويت مي نمايند تا هرچه سريعتر جوانه زنند و ميوه دهند!...ميوه همان اعترافات است ديگه!)
6-[...]!(در اينصورت زندانيهاي مورد نظر را [...])!
7-هر زنداني را يك ماساژور‘ به شدت ورز داده و ايشان را به سمتِ بهترين وضعيتِ بدني سوق(!) ميدهد!
7-بع بع!

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

چه كسي بود صدا زد آشغال!

خواستم بدوم تا سر کوه تا ته دشت
لیز خوردم یکهو
پوست موزی دیدم!
خواستم آب بخورم
دیدم آن بالاتر
مردکی جیش نموده در آب!
من در آن دشت بزرگ
علفهایی دیدم
همه از جنس پلاستیکی بود!
من درختی دیدم 100 ساله
برگهایش نایلون
شاخه هایش قوطی
میوه هایش فانتا,کوکا کولا,دوغ سارا!
من پلنگی دیدم
در پوست خربزه دفن
سبزه زاری دیدم
که زغالی گشته
و پر از پاکتِ تنباکوست
و هوای آبی
مملو از دودِ قلیانها بود!
من خودم هم دیدم
وسط دودکش کوه دماوند
مردی را که
جوجه کباب سیخ میزد!
من خدا را دیدم به چه سختی
لای آن بد بوها
زیر یک پوستۀ هندونه
چه تقلا میکرد!!(استغفرالله!)
***

جدی نوشت:خداوکیلی هیچ جای بکری در این سرزمین از دست جماعت زباله پرور ما در امان نمانده!

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

طنز زوركي!

اصولا وقتي انسان يك تعداد انسان ديگر را ميبيند دلش ميخواهد كه آنها رو موشكافي و آسيب شناسي نمايد! نوشته هايي كه در ادامه ميخوانيد گزارشي از جلسه تحريريه چلچراغ است:

مو شكافي موردي:

1-جلسه راس ساعت 4 بايد شروع شود كه ميشود!!(به جون خودم!)

2-تعداد صندلي هاي موجود از تعداد اعضا كمتر است به همين دليل مقداري لوله به صورت روكار روي سقف تعبيه شده براي افرادِ سر پا!

3-طبق مشاهداتِ بنده بچه هاي چلچراغ اصلا و ابدا مادي گرا نيستند و هيچگونه سخني راجع به پول و حقوق و اينا بر زبان آنها جاري نميشود!

4-هر 5 دقيقه يكبار دربِ بالكن به شدت به چهارچوب كوبيده ميشود و صدايي دلنشين توليد مي نمايد!(هيچكسي هم دوست ندارد مانع اين سمفوني زيبا شود!)

5-تمام ماشينهايي كه در خيابان الوند با فاصله هاي چند صد متري از جدول و به صورتِ كج و كوله پارك شده اند عمرا براي چلچراغي ها باشد!

6-حال همه خوب است و همه خوشحال و خندانند!!

7-دفتر چلچراغ يك اقاي آبدارچي بسيار متشخص دارد كه بنده در اين 4 ساعت فقط يكبار ايشان را رويت نمودم چون خودِ بچه ها به صورتِ خودجوش هركدام يك پا آبدارچي سرخود هستند و حتي امر خطير چاي آوردن را هم جلال سعيدي بر عهده دارد!

8-برخي از اعضا وقتي يك تازه وارد را ميبينند به صورت كاملا مخفيانه انگشتِ اشاره خود را به طرف او ميگيرند به نحوي كه انگشتِ موردِ نظر در چشم موردِ سوال فرو ميرود و از ساير اعضا راجع به او پرس و جو ميكنند!

9-در طول جلسه جلال سعيدي با استفاده از موشكِ كاغذي تمام نكات لازم را به اعضا پرتاب مي نمايد!

مو شكافي انساني:

1-افشين صادقي زاده: همان قدر كه در خلوت(!) با تو خوب است در جلوي جمع تو را در حد سوسك تنزل مقام ميدهد!(البته جلال سعيدي هم در اين قسمت بسيار فعال است!)

2-جلال سعيدي:ساكت ترين و دپرس ترين فردِ حاضر در جلسه! نامبرده به قدري ساكت و ناراحت است كه اشك در چشم حضار حلقه ميزند و حاضرين دچار دل درد مي گردند! ايشان با همه صد در صد موافق است!!

3-خانم خجسته (1):ايشان به تازگي با اخذ مدرك فوق ليسانس در يك رشته خارجكي از قبرس بازگشته و فارسي را به سختي بيان ميكند!(بر ما مشتبه شد كه از قبرس چيزهاي ديگري هم مياورند!)

4-خانم خجسته (2) و (3) و (4): كلا براي پر كردن صندليها به كار ميروند!

5-خانم خجسته(5):ايشان ساعاتي را در خوابِ ناز به سر بردند!

6-محمد صفاجويي: به شدت دچار مرض خارش بدن است!(با آن دستبند زيبايي كه به دستش بسته به شدت مورد تفقد دوستان قرار ميگيرد!)

7-نيما محمدي پاشاك:يكي از سرداران جنگل! اما هيكلي يوخدي!

8-آقاي تيزر ساز !:ايشان كلا جزو نيروهاي فشار حاضر در جلسه هستند!

9-آقاي ه.الف:ايشان يك خودرو از بانك جايزه گرفته ولي دفترچه حسابش را گم كرده و اين يعني خودرو پَر!

10-حسام الدين مقامي كيا:ايشان خوب براي بقيه كار درست ميكند!

11-نيما دهقاني:به گفته خودش يك روز بيدار است و يك و نيم روز خواب! احتمالا زمستانها هم به خواب زمستاني ميرود!

12-سروش روحبخش: آخي!!

13-منصور ضابطيان:اخرين بازمانده سلسله مو دم اسبيان در چلچراغ! همين!

14-خودم(!):نويسنده اي كه هنوز مطالبش نتوانسته جلال سعيدي را به قهقهه وادار كند!..هي به او فشار مياورند كه با حفظ خطوط قرمز و تمام مميزي ها طنز بنويسد!!...يكي هم نيست به اينها بگه بابا من حالم خوش نيست!.................آخه مادربزرگم مُرد!..ديروز دفنش كرديم!..من دير رسيدم به تشييع!!..........................اي تف به اين طنزنويسي!

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۸

چه خاكي بر سرمان شد!

ساختمان ما چند وقتيست كه مدير ندارد.زماني كه آقاي پهلواني مديريت ساختمان را بر عهده داشت همه چيز رو به راه بود ولي از وقتي ايشان از ساختمان ما رفته و پسرعموي آقاي ژاكوب مدير شده اوضاع بهم ريخته.تمام راه پله ها پر از زباله شده و بيشتر گچ ديوارها هم ريخته.

ساختمان ما شش واحد است در سه طبقه به نحوي كه هر واحد داراي يك همسايه ديوار به ديوار است.

طبقه اول سمتِ چپ: آقاي عماد رضا عراقي!

طبقه اول سمتِ راست: آقاي ملك فهد عربزادگان!

ط دوم (‌چ):ما

ط دوم (ر): آقاي صمدقلي قندهاري طالبزاده!

ط سوم(چ): آقاي عاصفعلي زرداريان!

ط چهار(ر): ژاكوب قلدروف!

پدرم هميشه به من گوشزد مي نمود كه همسايه خوب از شبِ جمعه هم مهتر است؛به خاطر همين هروقت مادرم آش و شله زرد مي پخت بنده را واميداشت كه كاسه هاي پر شده را بين همسايه ها پخش كنم.به همين دليل هم من به خانمهاي همسايه ميگفتم خاله!.البته بودند افرادي هم كه مدام اقدام به خاله زنك بازي مي نمودند و گيس و گيس كشي راه ميانداختند!

قبلا روابطِ بين همسايه ها بهتر بود ولي چند وقتي است كه به سببِ ارتقاي مالي برخي از ساكنان و به وجود آمدن اختلافاتِ طبقاتي(!)‘ميانشان شكراب شده.

طبق قراردادي كه چند سال پيش ميان اهالي ساختمان بسته شد حياط و پاركينگ به صورتِ مُشاع در آمد ولي سندش به نام پدر من كه هم سازنده ساختمان و هم مياندار زورخانه محل بود و يال و كوپالي داشت زده شد.

حالا كه پدر من پير و فرتوت شده و كرك و پرش هم ريخته برخي از همسايگان(مخصوصا طبقاتِ اول) شاخ شده اند و ادعا دارند كه نه تنها حياط و پاركينگ ششدانگ براي آنهاست بلكه بايد سندش هم تعويض شود!.اين افراد تا آنجايي پيش رفتند كه در شهرداري و كتاب اول هم نام آپارتمان را به نام خودشان درج نموده اند!

از احوالاتِ ديگر همسايه ها هم اگر بگويم حكايتِ مثنوي هفتاد من ميشود!..همسايه ديوار به ديوار ما مدام خمار است و نه تنها زنش را ميزند بلكه هميشه هم از واحدش بوهاي بد بد به مشام ميرسد!..همسايه هاي بالايي هم خيلي مشكوك هستند؛هر از چند گاهي كه واردِ راهرو ميشوند هر چيزي را كه متعلق به ماست به نام خودشان ضبط مي كنند؛ حتي چند روز پيش آنها برادر مرا كه شاعر است به عنوان پسر خودشان به طبقه بالا بردند و آنقدر به او رسيدند كه برادر من ديگر به خانه بازنگشت و جزو مفاخر طبقه سوم از او نامبرده ميشود!..پدربزرگم ميگويد اين همسايگان طبقات پايين هم به محض اينكه وارد اين ملك شدند اقدام به گسترش فرهنگ و مذهبشان در ساختمان نمودند و حتي يكبار هم بين آنها و مسيحيان ساختمان مجاور جنگ صليبي در گرفت كه با وساطتِ ريش سفيدان محل ختم به خير شد! خلاصه اينها هرچه صفتِ بد داشتند به ما منتقل كردند و كلا فرهنگِ ساختمان را به باد دادند!

برخي مواقع هم همسايگان با افرادِ مشكوكي آمد و شد مي كنند كه بدجوري به ما نگاه ميكنند!

حالا همه اينها به كنار؛ چند روزي ميشود كه همسايگان طبقه پايين اقدام به گرد و خاك پراكني نموده اند به نحوي كه كل ساختمان و حتي محل را غبار در برگرفته و تنفس را براي ما سخت نموده.هم تمام وسايلمان را خاك گرفته و هم بر روي سرمان كلي خاك نشسته!!

من فكر ميكردم كه اين گرد و خاك به سببِ خانه تكاني ايجاد شده اما عمويم ميگويد كه اين گرد و خاك برنامه ريزي شده بوده! طبق اطلاعاتي كه او دارد قرار بوده چند نفر از افراد محل از جمله خود ما در جلوي آپارتمان ما تجمع كنيم تا شهرداري را مجبور به اقداماتي بر عليه اراذل و اوباش مستقر در اين خانه نماييم ولي شهرداري با مشورت گرفتن از همسايگان طبقاتِ بالا با همسايگان طبقاتِ پايين همدست شده و به آنها گفته كه گرد و خاك كنند تا تجمع معترضان ملغي شود در عوض شهرداري هم به آنها تنبان(!) در سايزهاي كوچك و بزرگ(!) اهدا خواهد نمود!!

خلاصه كه هردم از اين باغ بري ميرسد!!

یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸

مردي كه زنش دپرس شد!

چند روزي ميشه كه عيالً بنده را تحريم نموده و اصلا جوابِ سلامم را هم نمي دهد.صبح تا شب توي حياط لبِ باغچه مي نشيند و به افق هاي نه چندان دور خيره ميشود!.مادر زن گرامي هم چون دخترشان كه عيال بنده باشد دچار نوساناتِ روحي شده با گفتن جمله "بچه ام دپرسه!" به من شديدا گوشزد نمودند كه به هيچ وجه به پر و پايش نپيچم!

قضيه از آنجايي شروع شد كه چند روز پيش عيال گرامي اقدام به كاشتِ چند اصله بگونيا و ماگنوليا در باغچه نمودند تا به زعم خودشان كمي نشاط و شادابي به حياط و بالاخص به باغچه اضافه شود ولي چون خاكِ باغچه ما به شدت تنبل بود و اصلا قدرتِ باروري گياهان منظور را نداشت تصميم گرفتيم تا مقداري كودِ تايلندي به آن اضافه نماييم ولي تاثيري نداشت.بنده با خودم فكر كردم كه شايد اگر كودِ تازه به خاك اضافه شود بيشتر كارساز بيوفتد به همين خاطر اقدام به خريدِ يك گوسفند نمودم و او را در باغچه بستم تا هم علف هاي هرز و خاشاك را بخورد و هم كودِ تازه و داغ داغ به خاك بسپارد!(از توليد به مصرف!).خلاصه چند روز وضع بر همين منوال گذشت و ما حتي از دهان و شكم خودمان ميزديم و از غذاي خودمان به جنابِ گوسفند ميخورانديم تا بلكه كودهاي مرغوب تري توليد نمايند ولي زهي خيال باطل!؛ اين جنابِ گوسفند نه تنها كودِ تاثير گذاري از خود به جاي نگذاشت بلكه تمام بگونيا ها و مگنولياها را هم لت و پار كرد!..يعني اگر به جاي اين گوسفندِ خرابكار پسر مهوش خانم را آورده بودم بيشتر بازده داشت!

سرتان را درد نياورم! از اقا اسي گل فروش كمك خواستيم و او هم به ما گفت كه اين باغچه ديگر براي شما باغچه بشو نيست! در ضمن اين گياهاني هم كه كاشتيد آپارتماني هستند نه باغچه اي! ايشان اضافه نمودند كه اين كود ؛ (اين ويرگول حياتي ترين ويرگولي بود كه تا حالا بين دوكلمه گذاشتم!) تا بخواهد عمل كند همه اين گل و گياهان را ميسوزاند و اصلا هم تاثير به درد بخوري ندارد!

حالا بنده مانده ام و يك عيال دپرس شده!..نه ناهاري نه شامي!... بع بع هاي اين گوسفند هم براي ما شده قوز بالا قوز!

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

استفاده ابزاري از چشمه هاي جوشان و انگولك بازي با حافظ و سعدي و لوركا و غيره!

ديديم كه چند وقتي است كه چشمه طنزمان به سبب برخي مشكلات پيش آمده در لايروبي و نيز به سببِ فشارات و نوسانات دوست ندارد كه بيايد و بجوشد و وقتي هم كه ميجوشد همچين اعصاب مصاب ندارد و بودار ميجوشد و كلا برخي از آقايان هم اين عقيده را دارند كه چشمه اي كه واسه اونا نجوشه بهتره كه سر سگ توش بجوشه(از نظر ايشان فرقي بين چشمه و ديگ نيست!) از همين رو تصميم گرفتيم كه اين هفته به جاي طنزگويي و هزل پراني كمي از چشمه هاي جوشان ديگر در وجودمان استفاده نموده و خوانندگان عزيز و بيكاري كه بنده را ميخوانند از اين چشمه ها سيراب و خيس شوند!(ايششه!)..پس بر آن شديم كه امروز شعر بسراييم تا شايد انشاله از عالم سياست و اوين دركه و اون طرفا كمي دورتر شويم و اصلا اگر خدا خواست در آينده نزديك به عنوان ترانه سرا خود را به بازار عرضه نماييم خدا رو چه ديدي!؟
بفرماييد چشمه ميل فرماييد!:

گهي پشت به زين و گهي زين به پشت
همين زين ِ بر پشت ما را بكشت!
نديدم دمي پشت بر زين شود
كه تاول زده پشتم از زين و مشت
*****
من يار مهربانم دانا و خوش بيانم
لبخند زنم فراوان بر ريش مردمانم
من عالمانه گويم بر تو علاقه مندم
گر تو نمي پسندي اشكال نداره جانم!
*****
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه با چوب و باطوم به هم ميپرند
چو عضوي به درد آيد از ضربه ها
دگر عضو ها زود در مي روند!
‌*****
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ز بالا و پايين كتك خورده ايم
چو تاريخ ايران لبِ كوزه ها
پر از عاشقان كلك خورده ايم!
*****
يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
مي زنند توي سرش تا كه بندد دهنش
اين حسودان چمن همه مسلح شده اند
جون هركي دوست داري زود بيا وردار ببرش!
*****
چو ايران نباشد تن من مباد!؟؟
بخواب اي پدرجان! بذار باد بياد
ز بس رنج بردي در اين سال سي
نديدي عجم ها شدند پُر عِناد؟!
*****
ز نيرو بود مرد را راستي
نديدم جهاني بدين ماستي
كه با قلچماقان ِ باطوم به دست
زنند بر سرت بي كم و كاستي!
*****
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
چند ساليست به دنبال حوا ميگردم
تا كه حق شوهرش را كفِ دست بگذارم!
*****
اي نامه كه ميروي به سويش
اول دو سه بار بزن تو گوشش
بعدش كه خرت ز پل بگذشت
از جانبِ من [...] تو روحش!

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

يكي به ما بگه اين چي ميگه!!؟

رييس جمهور مردمي ما در ميدان ولي عصر در يك جمله مخالفان خود را به خس و خاشاك تشبيه نمودند.پس از آن اطرافيان و وابستگان ايشان در نصفِ صفحه روزنامه ها اقدام به تفسير اين جمله نمودند و در آخر به اين نتيجه رسيدند كه منظور ايشان چيز ديگري بوده وگرنه هفتاد ميليون ايراني روي تخم چشم ايشان جا دارند!
از آنجايي كه در اين چهار سال بر ما مشتبه شد كه جنابِ برادر احمدي نژاد(دامت بركاته و افاضل!) هرگز سخنان كتره اي ايراد نمي نمايند و هرچه كه ميگويند چون دُر و گهر است و تمامِ ملل جهان بايد اين سخنان را بر چشم و در گوش خود بتپانند و از آنجايي هم كه ايشان هر سخني كه مي فرمايند پر از ايهام و كنايات است و از فهم عوام الناس و زير ديپلم جماعت به دور است پيشنهاد ميشود كه ايشان يك وزير مُفَسِّر را به كابينه خود اضافه نمايند!(البته ماشاله هزار ماشاله همه وزير وزراي ايشون همشون واسه خودشون يه پا تفسير خبر هستن ولي ما خواستيم كه قضيه تخصصي تر بشه تا اين بنده خداها هم به جاي تفسيرات به كارشون برسن!مگه اين الهام چه گناهي كرده كه بايد روزي صد بار بياد تفسير و تكذيب كنه!؟).اين وزير مُفَسِّر وظيفه دارد كه پس از فرمايشات ريس جمهور محترم و ساير دوستانشان به سرعت و با كمكِ كميته حقيقت ياب و مفسراني كه به صلاحديدِ ايشان تشكيل شده(اعم از مفسران شعرهاي حافظ و مولانا و افرادي مانندِ مُحصص و حاج رضايي!) و با استناد به تفسير الميزان ها و ناميزان ها اقدام به تفسير و معني نمودن سخنان ايشان از لحاظ تاكتيكي و تكنيكي(نوع زاويه نگاه و تعداد حركاتِ دست! عطسه يا سرفه ناگهاني و مقدار كشيدن حروف!) نمايند تا خدايي نكرده آن دسته از افرادِ اغتشاش طلب و نمّامه كه ايادي دشمنان بوده و دنبال آتو ميگردند ضايع گشته و انقلاباتِ مخملينشان در نطفه لال شود!.(لازم به ذكر است كه افرادي مانندِ رحيم مشايي يك مفسر جدا و مستقل و تمام وقت لازم دارند!!)
وزير منظور با سرلوحه قرار دادن شعار "ديوار موش داره موش هم گوش داره" بايد به سرعت با كمكِ وزراي مُفَسِّر در سايه(!) تمام نقاطِ مجهول و كنايه آميز فرامين رييس جمهور را شفاف سازي نموده و با شرح و تفصيل در اختيار عموم قرار دهند تا سوءِ تفاهمي پيش نيايد و كسي چوب لاي چيز دولت نگذارد!منظور از چيز چرخ بود!
اگر اين پيشنهاد عملي شد و اين وزير در كابينه گماشته شد از او خواهش ميشود كه اين جمله را كه رييس جمهور محترم در همان ميدان مذكور فرمودند تفسير نمايد:
"من اگه ايندفه برم سازمان ملل پشت ميكروفن اعلام ميكنم كي ميخواد به ايران حمله كنه دستشو ببره بالا تا ملت ما دستشو قلم كنن!"
خواهش ميكنيم كه اين جمله هرچه زودتر تفسير شود تا جماعتي از نگراني درآيند!!
*****
پس نوشت:از تمام دوستاني كه جوياي احوال بنده شده بودند ممنونم!..زنده ايم فعلا!..به خدا من هم دلم براتون تنگ شده ولي مگه اين فيل خيس ميذاره بيام توي اون سايتِ فخيمه!!...اي لعنت به هرچي فيل خيسه!!

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

يتيمخانه اي در موقعيتِ صفر مرزي!

چند روزي ميشه كه اوضاع پرورشگاه عجيب و غريبه.هيچكدوم از بچه ها وقتي از خواب بيدار ميشن تخت هاشونو مرتب نمي كنن صورتشونو نميشورن و مسواك هم كه اصلا! يكسري از بچه هايي كه از ما بزرگتر هستند هم اعتصابِ غذا كردن و چند نفرشون هم ناپديد شدند!.قضيه از اونجايي شروع شد كه دو هفته پيش موسيو وارژان توي مراسم صبحگاه اعلام كرد كه قصد داره بچه هارو ببره شهربازي به شرطي كه از طرفِ بچه ها آراءِ لازم رو براي پُستِ رياستِ پرورشگاه كسب كنه.رييس قبلي و فعلي پرورشگاه هم كه موسيو ژانداركينف بود توي مراسم حضور داشت.راستش بچه ها از اين موسيو ژانداركينف دل خوشي نداشتند چون مدام جيره غذاي بچه ها رو كم ميكرد‘به جاي سوپ و گوشت فقط به ما سيب زميني ميداد كه همشون هم خراب بود.دستِ بزن هم داشت و خيلي آدم خشني بود و توي پرورشگاه قسمتِ دخترهارو از پسرها جدا كرده بود.تمام لباسهاي بچه ها پاره و مندرس شده بود و اكثرا گوني تنشون ميكردن.البته بچه ها آقاي وارژان رو هم خوب نميشناختن و فقط ميدونستن كه در ايالتِ اوهايو وقتي رييس پرورشگاه بوده اوضاع بچه هاي اونجا خيلي بهتر از اينجا بوده.
بعد از مراسم صبحگاه همه بچه ها به تكاپو افتادن كه براي موسيو وارژان تبليغات كنن.توي حياط زنجيره انساني تشكيل دادن كه همشون بچه هاي يتيمي بودند كه زير چشماشون گود افتاده بود! آقاي وارژان قول داد كه اگه رييس بشه سعي ميكنه مارو به خانواده هاي خوب تحويل بده تا ما هم بتونيم طعم پدر و مادر داشتن رو بچشيم! همه بچه ها همدل شده بودند كه به آقاي وارژان راي ميدهند به جز دو سه نفر كه اونا هم طرفداران موسيو ژانداركينف بودند چون خيلي بهشون مي رسيد و سيگارهاي كوبايي بهشون ميداد تا براش جاسوسي بچه هارو بكنن! روز راي گيري همه به موسيو وارژان راي داديم ولي پنج دقيقه بعد كه نتيجه انتخابات رو اعلام كردن هممون خشكمون زد و دوتا از بچه ها كف بالا اوردن چون دوباره موسيو ژانداركينف با كسبِ نود و نه و نيم درصدِ آرا رييس شده بود.همون روز هم موسيو كُرلئونه كه مدير كل پرورشگاه بود به آقاي ژانداركينف تبريك گفت!
همه بچه ها فهميدن كه تو پرورشگاه كودتا شده اون هم از نوع روسي(!) و اصلا آراءِ بچه ها خونده نشده.همون روز بچه ها با اينكه اصلا توان نداشتن و از شدت ضعف سرشون گيج ميرفت دست به اعتراض زدند و توي محوطه تجمع كردن كه توسطِ نگهبانها و همون دو سه نفر جاسوس كه خيلي قلچماق بودند خيلي كتك خوردن.آقاي وارژان رو از اداره كل اخراج كردن و ديگه پيدايش نشد.همون شب چند نفر به خوابگاهِ ما حمله كردن كه اصلا از بچه ها و نگهبانهاي پرورشگاهِ ما نبودن و خيلي بچه ها رو زدن و چند نفرو با خودشون بردن.ديروز همه بچه ها جلوي اتاق مديركل تحصن كردن و خواستن باهاش حرف بزنن ولي موسيو كرلئونه هيچي حسابشون نكرد و جوابشونو نداد.همون شب موسيو ژانداركينف توي حياط جلوي چند نفر كه معلوم نبود از كجا آورده بودنشون اعلام كرد كه اين بچه يتيم هايي كه اعتراض ميكنن همشون از زير بته دراومدن و يه مُشت خس و خاشاك بيشتر نيستن و قراره كه با خاك انداز جمعشون كنيم! ديشب همه بچه ها گريه ميكردن.چندتا از بچه ها دست و پاشون شكسته و يه تعدادي هم كل تنشون درد ميكرد.سه تا از يتيم هايي كه دو سالشون بود زير دست و پاي نگهبانها له شدن.بعضي از بچه ها از شدت جراحت و عفونتِ زخم هاشون مردن! چند نفر هم كه دستگير شده بودند ديگه به خوابگاه برنگشتن!
امروز هم يه آقا و خانومي كه خيلي ترسناك بودن و شرارت از چشماشون مي باريد به عنوان پدر و مادر جديد چندتا از بچه ها رو به ضربِ كتك با خودشون بردن! بعدش هم يك آقايي كه شبيه عربها بود اومد و چند تا از دخترارو با خودش برد!
يادم رفت خودمو معرفي كنم؛ من پِرين دولاپيه هستم و دارم اين نامه رو مينويسم و ميخوام ببندمش به پاي يه كبوتر كه امروز رو لبه پنجره زيرزميني كه منو توش زنداني كردن نشسته بود تا اين نامه رو به دستِ آدمايي برسونه كه بيرون پرورشگاه هستن و از اوضاع ما بي خبرن و شايد هم اين نامه به دستِ پدر و مادرهاي واقعي اين بچه ها برسه تا بدونن كه زندگي فقط بچه پس انداختن و سر راه گذاشتنش نيست! خلاصه كه اوضاع پرورشگاه اصلا خوب نيست و نميدونم چه بلايي قراره سرمون بياد فقط هركسي كه اين نامه رو ميخونه ازش خواهش ميكنم كه براي ما گريه نكنه! فقط براي ما دعا كنيد! ما به اندازه كافي اين چند روزه اشك و خون ديده ايم!..............ما دلمون خوش بود كه ميريم شهربازي ولي نميدونستيم كه فقط قراره تونل وحشتش نصيبمون بشه؛تونل وحشتي كه تمام هيولاهاش واقعي هستن............فقط خدا كنه كه اين كبوتر نامه رسون خوراكِ عقابها نشه..................راستي من پرين دولاپيه هستم و اگه يه روزي اومدين اينجا و موسيو ژانداركينف بهتون گفت كه دختري به اين اسم اينجا وجود نداره تعجب نكنين فقط كافيه يه نگاهي به ميله هاي پنجره زيرزمين بندازين من يه نخ كوچكِ سبز به ميله ها بستم!................................................................................

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۸

وقتي رييس جمهور قصه ميبافد يا آقاي رييس جمهور مردِ قصه گوي ما..!


مدير گروه كودك و نوجوان شبكه دو در مورد دعوت از رييس جمهوري منتخب براي حضور در برنامه شب بخير بچه ها خبر داد!.محمد ميركياني گفت:بعد از انتخاب ريس جمهور از او دعوت ميكنيم تا در يك برنامه براي بچه ها قصه بگويد!
حالا ما هم ميخواهيم ببنيم كه اينا اگر هركدامشان ريس جمهور شدند چه قصه اي براي بچه هاي ملت سر و هم خواهند كرد(حتي المقدور سعي شده كه ادبيات هر كدام از كانديداها رعايت شود):
*****
1
-اگر زبانم لال؛بلا به دور و گوش شيطان كر همين آقايي كه الان رييس جمهور هستند(اسمش چي بود!؟..مردمي نژاد!؟..جيگردار نژاد!؟..به روح اعتقاد داري نژاد!!؟) دوباره رييس جمهور شوند:
قصه مورد نظر ايشان:چوپان دروغگو!

بسم الله الرحمن الرحيم(با تلفظِ غليظِ حرفِ ح)..(خواندن چند آيه قرآن).. سلام بر كودكان و بچه هاي عدالت خواهِ ايران..بچه ها خسته كه نيستين!؟.كي خسته اس!!؟..آباريكلا!..دشمن!..يكي بود كه همون يكي براي هفت پشتِ ملت بس بود!..يه چوپوني بود كه روزي چند بار داد ميزد آي گرگ آي گرگ!..يه چند باري هم روستاييان با بيل و كلنگ رفتند كمكش كنند ولي گرگي نديدند!..همه فكر ميكردند كه چوپونه داره دروغ ميگه اما بچه ها چوپونه خيلي هم عالمانه چوپوني ميكرد!.چوپونه كه هميشه بر عليه مافياي گوسفند چراني و غاز چروني اقدام به روشنگري ميكرد با خودش ميگفت من نميدونم اونا اين حرفارو از كجاشون در ميارن!..من تعجب ميكنم!..اين چوپان خيلي براي روستا زحمت كشيده بود!.پشم همه گوسفندارو غني سازي كرده بود كلي هم سوراخ بين سوراخهاي ني لبك ايجاد و اختراع كرده بود ولي همه بهش ميگفتن دروغگو!..همه بهش ميگفتن چرا هي شب و نصفه شب داد ميزني گرگ اومده مارو اسگل ميكني!؟..چوپونه يه جواب عالمانه اي دادو گفت: من به شما علاقه دارم و اصلا هم داد نزدم و كلا چيزي نگفتم و اصلا صُبحيا بودن!..من تعجب ميكنم كه چرا شما اينقدر دروغگو و احمقين!(توجه داشته باشيد كه جناب رييس جمهور به رده سني شنوندگان توجهي ندارند كما في السابق!)...اين چوپون قصه ما از چوپونهاي قبلي خيلي بيشتر كار ميكرد و نمودارهاي پشگل و پهن را خيلي بالا برده بود طوري كه كل روستا رو بو برداشته بود!.طبق نمودارهايي كه در موقع چرا كشيده بود فهميده بود كه سبز آمريكاست براي همين به گوسفنداش فقط قره قوروت ميداد نه علف!!..اما بچه هاي عزيز! شما ديدين كه روستاييها اصلا قدر افشاگري هاي چوپان رو نميدونستند وبهش ميگفتن دروغگو!..چوپونه ميخواست مردمش هميشه آماده باشنن ولي اونا از بس نفهم بودن نميفهميدن!!..من ميخوام بگم كه همه روستاييها دروغگو بودن جز چوپان!...قصه ما به سر رسيد و تمام منتقدان چوپان و بدخواهان رسوا شدند!.....
(و اينگونه بود كه چوپان دروغگو به قهرماني ملي تبديل شد!)
*****
2-اگر شيخ كروبي انتخاب شود:
قصه مورد نظر ايشان: هانسل و گرتل!
به نام خدا..سلام بر بچه هاي خوب و گل منگلي خودم!..منم وقتي بچه بودم ننجونم خيلي واسم قصه ميگفت.......هه...............جونم براتون بگه كه يه دختر خانومي بود اسمش بود حانسه(!)و يه آقا پسري هم بود كه اسمش گرته بود!!.......هه......ها......اينا تو خونشون يه ننه آقاي بدجنس داشتن كه اصلا حقوق شهروندي اينارو رعايت نميكرد...........هه..........يه دستمال بديد به من!.......هه...خخخخه.....اينا از خونه فرار ميكنن..تو جنگل يه خونه اي ميبينن كه ازش يك هاله نوري بيرون مياد!..خونه هه جنسش از ذغال بود و يه مردكه بدجنس توش زندگي ميكرد!......هه...............من ميخوام بگم كه اون مَرده اين زبون بسته هارو زنداني ميكنه كه يدفه يه پيرمرد زرد پوش مياد و بچه ها رو آزاد ميكنه و خونه رو هم تبديل يه شيريني و شكلات ميكنه!...بچه ها هم به خوبي و خوشي تو همون خونه زندگي ميكنن!....من ميخوام بگم كه تغيير خيلي خوبه.......هه.............تغيير براي بچه ها خيلي سعادت هديه داد!......هه..............................................................................خوب همين ديگه!...چقدر شد!!؟...خيلي خب!....هه.....خدانگهدار
*****
3-محسن رضايي(خوب چيه مگه!؟..اين بنده خدا هم دل داره ديگه!..اهه!)
قصه مورد نظر ايشان: بز زنگوله پا!
با نام و ياد خدا و عرض سلام به كودكان نخبه اين مرز و بوم!..يك بُزي بود كه اين بُز سه تا بچه داشت به نامهاي شنگول و منگول و مايكل!.شنگول باهوش بود!..منگول هم بچه بدي نبود!..البته اين مايكل هم بچه واقعي اون بُزه نبود بلكه يك بچه اي بود در سايه!.يك روز يك گرگِ ناقلايي به خانه اين بُز حمله ميكنه و به بچه ها ميگه كه در رو باز كنيد منم مادرتون!.شنگول ميگه آقا گرگه من نميخوام بگم شما دروغ ميگي(!) ولي احتمالا اطلاعاتِ غلط دارين! مادر من با دوستان شما دوست هست و اونا بهش نقاطِ ضعفِ شمارو گفتن! شما اگه بخواي مارو بوخوري بر عليه نخبه پروري اقدام كردي و اين باعث ميشه كه سيب زمينيا همه رو دستِ كشاورزا بمونه!.گرگه به مايكل گفت: شما كه با ما بودي!؟ اما مايكل گفت: شما اون موقع كه رفتي از جنگل مجاور شكر خريدي من فهميدم كه مشكلاتِ روحي داري واسه همين هم منو از تيمت انداختي بيرون!..در همين موقع بُز زنگوله پا سر ميرسه و جنابِ گرگ را با ادب و نزاكت به هلاكت ميرسونه!..غصه ما به سر رسيد!
*****
4-اگر مير حسين رييس جمهور شود(خدا از دهنم بشنفه!.خدا بشنُف ديگه!)
قصه مورد نظر ايشان:خاله سوسكه!
درود بر كودكان فرهيخته و با ادب!..يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود..يه خاله سوسكه بود كه خيلي آبرودار و شريف بود..يه روز تصميم ميگيره كه بره و مردِ روياهاشو چيز كنه پيدا كنه!..ميره و ميره تا ميرسه به قصابي!
قصابه ميگه : خاله سوسكه زنم ميشي؟
خاله سوسكه ميگه : اگه زنت بشم منو با چي ميزني؟
قصابه ميگه با همين چيز ميزنم تو فرق سرت!
خاله سوسكه ميگه واه واه و ميره!..ميره و ميره تا ميرسه به بقالي
بقاله ميگه: خاله سوسكه زنم ميشي؟
خاله ميگه: نه! چون تو هم ميخواي با سنگ ترازوت منو بزني و بعدشم ماست و نخود و اينارو هم گرون ميفروشي!
خاله سوسكه ميره و ميره تا به چيز ميرسه!
چيز بهش ميگه خاله سوسكه زنم ميشي؟
خاله ميگه خدا به دور!..نه كه زنت نميشم!..من هنوز يادم نرفته كه سري قبل كه آقاي سبزي فروش داشت باهات گفتمان ميكرد تو عكس زنشو نشونش دادي گفتي بگم بگم؟!..فكر كردي منم چيزم!؟..خاله سوسكه همينكه داشت ميرفت به آقاي موش رسيد!..موشه بهش گفت خاله سوسكه زنم ميشي؟
خاله گفت: اگه زنت بشم منو با چي ميزني؟
موشه گفت: با چيز نرم و نازكم!
خاله گفت اگه زنت بشم بعدش يكي عكسمو بگيره جلوت هي حرفاي نامربوط بزنه چيكار ميكني؟
موشه گفت: همين چيز نرم و نازكمو ميكنم تو چشمش!..اينقدر همه جا ميگم و دروغاشو رو ميكنم و كولي بازي در ميارم تا رسواي عالم شه!
خاله سوسكه گفت : واي چه مرد خوبي پس من باهات ازدواج ميكنم!
(ادامه قصه با زهرا رهنورد!!) : بچه هاي كوچولوي عزيز بايد بدونن كه تساوي حق زن و مرد جزو اصول زندگي است و هميشه بايد بدونن كه هيچوقت عكس هيچ زني رو جلو شوهرش نگيرن!
(ميرحيسن موسوي دوباره ميگويد:) بچه هاي عزيز من! قصه ما به سر رسيد دروغگو رسواي عالم شد و به صندلي چيز نرسيد!
*******
به اميد پيروزي سبز!

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸

فيلم ميسازُم آي فيلم ميسازُم!

در حفاري هايي كه نزديكي هاي ايوان مدائن توسط نيروهاي مردمي با همكاري باستان شناسان صورت گرفت يك فقره ميكروفيلم متعلق به عهد ساسانيان كشف و ضبط گرديد.طبق تحقيقاتِ صورت گرفته اين ميكروفيلم متعلق به يكي از اساتيدِ فن كارگرداني سينما در آن زمان به نام ميرزا اسحق لوميرالسلطنه بوده و در آن به نكات مهمي پيرامون فيلمسازي و بالخصوص فيلم انتخاباتي سازي اشاره شده است.
فرازهايي از ميكرو فيلم مذكور به همت زبان شناسان ترجمه شده و در ادامه فرازهايي از آن به سمع و نظر شما خواهد رسيد:
لوميرالسلطنه (خطاب به هنرجويانش)-هنراموزان عزيز دقت داشته باشند كه ساختن فيلم تبليغاتي نيازمند به رعايت نكاتِ ذيل است:
1-شما قبل از اينكه اقدام به ساختن فيلم تبليغاتي نماييد بايد چند حلقه فيلم كوتاه و چند فقره فيلم بلند ساخته و جوايز متعددي را هم از جاهاي مختلف كسب نموده باشيد.
2-سعي كنيد قبل از ساختن فيلم تبليغاتي حتما چند سريال تلويزيوني بسازيد با حضور كتايون رياحي و يوزارسيف و اينا!
3-به رسانه ها اعلام كنيد كه هرگز فيلم تبليغاتي نخواهيد ساخت و تمام اخبار را تكذيب نموده و در خفا به كار خود ادامه دهيد و پس از اتمام كار هم خود را به كوچه علي چپ بزنيد.
4-حتما كانديد مورد نظر را با اتوبوس حمل نموده و به او گوشزد نماييد كه حتما بليط ارائه دهد.
5-وجود موتورسيكلت پيرامون اتوبوس حمل كانديدا بسيار حياتي بوده و دقت فرماييد كه هيچكدام از موتورسواران از كلاه ايمني استفاده ننمايند تا خدايي نكرده شبهه اي پيش نيايد.(هركه موتورش بيش راي اش بيشتر!)
6-حتي اگر به وسيله هواپيما مشغول حمل كانديدا شديد باز هم از موتورسواران در اطراف هواپيما غافل نشويد!
7-سوت كشيدن و كف زدن توسط نيروهاي مردمي به شدت توصيه ميشود حتي اگر شده از طريق ميكس صدا و اسپشيال افكت..!(هر اقدام كانديداي شما بايد با تشويق حضار روبرو شود حتي سرفه كردنش!
8-در انتخاب هنروران خود دقت نموده تا فردا پس فردا پشت سرتان حرف در نياورند!(از چهره هاي معروف مانند دي كاپريو و محسن قاضي مرادي به عنوان سياه لشكر استفاده ننماييد!
9-پشتِ سر كانديداي شما حتما بايد يك كتابخانه بزرگ قابل رويت باشد(هارموني داشتن كتابها با هم بسيار مهم است!)
10-به هنروران خود اكيدا توصيه نماييد كه كانديداي شما را با الغابي مانند دكتر‘مهندس و دانشمند خطاب قرار دهند!
11-استفاده از چهره هاي جوانان اعم از مذكر و مونث با هرگونه تيپي بلامنازع است!
12-به كانديداي خود بگوييد كه از جملاتِ قصاري مانندِ: من اسامي مفسدين اقتصادي را اعلام ميكنم‘من خيلي عالم و فهميده هستم‘هر ايراني ماهانه چند هزار تومن‘بيست و چهار سال اونا حكومت كردن حالا ما فقط چهارسال‘من سند دارم‘همه چي رو زمينه‘سسبزوار باهوش بود و غيره به كرات استفاده نمايند.
13-احساساتّ بيننده را حتما دستمايه قرار داده و گريه و اشك بسيار ضروري ميباشد!(در همين لحظه گريه كردن ميشود تير خلاص را زد و دولتهاي قبلي را به چهارميخ كشيد!)
14-براي تاثير گذاري بيشتر ميتوانيد از صداپيشگان معروفي مانند دوبلر هارولد لويد‘اي كيوسان‘راز بقا و پدر ماركوپولو استفاده نماييد.
15-مخاطب شناسي و زيبايي شناختي هم چندان مهم نيست!
16-و مهمترين نكته اينكه حتما خاطرنشان نماييد كه كانديداي مورد نظر حتما خودش را منتسب..........
به سبب قدمت و كهولت ميكروفيلم مورد نظر از اينجا به بعد قابل رويت نبوده و سوخته!

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

نيمچه فيلمنامه اي به نام "پرشين لاست" يا "گمشدگان لاستـــيكي!"..آخرين قسمت!

آنچه گذشت:
بيخيال شو تو رو قرآن!...اصلا حسش نيست خلاصه نويسي كنم!

قسمت آخر:
يا منو با خودت ببر يا خودتو با من چيكار داري!؟

سعيد با اِتان به صورت كاملا خصوصي و پشتِ بامبوهاي بسته(درب!) گفتمان نموده و موفق ميشود كه از او حرف بكشد.(شكنجه!!؟؟...ابدا !..فقط گفتمان!).پس از چند دقيقه سعيد با سرعت به سمت سِدكريم ميدود و در گوش او چيزي ميگويد.
سدكريم(با خوشحالي)-برادران و خواهران عزيز! با تلاشهاي شبانه روزي جنابِ برادر سعيد موفق شديم كه از آن مرتيكه نفوذي يك نكته مهم را بيرون بكشيم و آن اين است كه در چند كيلومتري داخل جزيره يك امامزاده وجود دارد و ما ميتوانيم تا رسيدن تيم نجات در آنجا مجاور شويم!
گوهر-چقدر خوبه هر جاي خوش آب و هوايي كه ما تو مملكتمون داريم امامزاده داره ها!!
در حالي كه جماعت مشغول جمع نمودن وسايلشان بودند و اِبي هم به آنها تراكمِ امامزاده را ميفروخت دوباره آن صداي مهيب از روبرو و پشتِ سر شنيده شد.
حسن(در حالي كه به سمتِ شمال جزيره اشاره ميكند)-اوه رفقا! آنجا را بنگريد!!
در اين لحظه چند دستگاه پاجيرو سياه رنگ با سرعت به سمت آنها آمده و جمعيت را محاصره نمودند.از يكي از ماشينها مردي ريز جثه و بسيار سفيد در حالي كه پوتين به پا داشت خارج شد كه نامش ولاديمير فِرِند كلاشينكف بود!(معادل : بنجامين!-روس-خريدار گاز و همه چيز كلا!-سياستمدار خفن-هم پيمان!-بقيه شو نميتونم بگم!!) و رو به آنها فرياد زد:
"شما با چه اجازه اي وارد مستعمره روسيه شده ايد!؟..نيمه شمالي اين جزيره جزو روسيه است و شما بايد هرچه سريعتر اينجا را ترك كنيد!
هنوز سخنان ولاديمير تمام نشده بود كه از سمتِ جنوبِ جزيره چند قايق موتوري سياه رنگ وارد شدند و آنها هم ملت را محاصره نمودند از آنوَر!.از يكي از قايق ها مردي تنومند و سياه چرده خارج ميشود كه نامش ابوخالد منشاوي است!(معادل: بنجامين!!-اماراتي!-رييس كمپين تغيير نام خليج فارس به خليج عربي!-مدعي تصاحبِ و در آوردن تنبان ايرانيان!..منظور تنب كوچك و بزرگ است لطفا سوءِتفاهم نشود!!).او هم رو به جمعيت فرياد زد:
"انتم و انتن به جه (چه) حقي في هذا الجزيرة مسقوط!..شق الجنوبي هذه الجزيره في التراب الامارات و هذا مال الابي!
اِبي(با عصبانيت)-بابا بالاخره اينجا تو درياي خزره يا تو خليج فارس!؟
ولاديمير و ابوخالد يكصدا گفتند: "هر دو!"
ولاديمير شروع به ارائه توضيحات مينمايد:
"چند سال پيش در ايران طرحي آغاز شد مبني بر اينكه درياي خزر را از طريق كانال به خليج فارس متصل نمايند.كلنگ اين طرح زده شد و سطح رويي كانال خاكبرداري شد ولي مثل بقيه طرح ها نيمه كاره ماند اما به دليل رانش زمين و فرسايش خاك كانال مذكور روز به روز گود تر شد و خود به خود به يك كانال كامل تبديل شد!.از آنجايي كه سهم ايران در درياي خزر بسيار ناچيز بوده و در كل مثل مهريه است(!) بر طبق قرارداد نيمه شمالي اين جزيره متعلق به روسيه است.اماراتي ها هم كه ادعاي تصاحب خليج فارس و جزاير سه گانه را داشتند اقدام به خريدن نيمه جنوبي اين جزيره از بومي هايش نموده و آنها را بيرون نمودند!پس نتيجه ميگيريم كه شما بدون اخذِ رواديد و بدون اجازه ما در اين جزيره سقوط نموديد!!
حُضار از شنيدن اين سخنان كَف و خون قاطي نموده و لنگ در هوا مانده بودند!

********
پايان بندي اول(به سبكِ معترضانه و فيلم مستند و روشنفكرانه!):

جواد-پس اگه ما اجازه نداريم اينجا بمونيم چيكار كنيم؟!
ولاديمير-آن دسته از شماها كه براي خودتان يك پا مغز هستيد و چيزي بلديد ميتوانيد با ما به روسيه آمده و كلا روي سر ما جا خواهيد داشت!
ابوخالد-هولاء هم كه خيلي بول(پول!) دارند قادرند ادامه حيات مه النحن في المارات و سرمايه كذاري(سرمايه گذاري!)...دلار...ماني!!..حبيبي!
كيوان-پس من براي ادامه فعاليت موسيقايي ام به امارات رفته و به ني ناش ناشم ادامه ميدهم!
جك-من هم چون دكترم به همراهِ عمه ام گوهر به روسيه ميروم!
عبدو-انا مع الحنيف امشي في المارات!..بيكاز (زيرا!) ديس پلِيس ايز وري وري گود اند ايز مَچ ويت آس فرهنگ!!
اكبر و اصغر و مهري هم امارات را انتخاب نموده و مهري پس از اين انتخاب روسري اش را برميدارد!
ابي-سان آو دِ گوساله!..شيت!..منم به خاطر اون خيابونه كه تو دبي هست ميرم اونجا!..لامصب خيلي خفنه!
حسن-اوه دود!...اوه دوست!..روسيه روسيه ما داريم مياييم!
آقاي دوست گلي هم كه قبلا خودكشي كرده!
لازم به ذكر است كه سدكريم هم به همراه سعيد به صورت كاملا پنهاني به وسيله قايق بادي از جزيره خارج شده و ديگر خبري از آنها نميشود!
********
پايان بندي دوم(اكشن!):
پايان دوم به اين صورت است كه ملت غيرتِ ملي شان بالا زده و اقدام به مبارزه با متجاوزين مي نمايند و در همين لحظه نيروهاي مرزي ايراني هم به آنها ملحق شده و آنها را نجات ميدهند!

********
پايان بندي سوم(فيلمفارسي!):
ولاديمير و ابوخالد ناگهان دچار سكته قلبي شده و به درك واصل ميشوند و مسافرين هم جزيره را تصاحب نموده و با هم ازدواج ميكنند و كلا گل و بلبل ديگه!!

********
پايان بندي چهارم(حماسي):
ملتِ هميشه در صحنه از طريق پرتاب سنگ نيروهاي خصم را كنفيكون نموده و پرچم را به اهتزاز در مياورند!

********
پايان بندي پنجم(تخيلي):
از آنجايي كه اطلاعات در كشور ما بسيار قوي است مسافرين به محض سقوط در جزيره در كسري از ثانيه توسط نيروهاي نجات نجات پيدا كرده و به خانه هاشان بازگردانده ميشوند!(در صورت استفاده از اين پايان بندي از قسمتِ سوم به بعد اين فيلمنامه كاربردي ندارد!)
********
پايان بندي ششم(نامردانه و دراماتيك!):
كل افراد حاضر در جزيره توسط نيروهاي دشمن كشته ميشوند!

********
پايان بندي هفتم(تنبل منشانه!):
چون من ديگه حوصله نداشتم اين داستان رو ادامه بدم مجبور شدم كه يجوري سر و ته اش را هم بياورم!..وگرنه ميخواستم راجع به يك دگمه اي كه بايد هر صد و چهارده ثانيه يكبار فشار داده شود تا اورانيوم غني شده آزاد نگردد بنويسم ولي بنا به صلاحديد و كمبودِ بودجه بيخيال شدم!!...اصلا خر ما از كره گي دُم نداشت!..من رو چه به فيلمنامه نويسي!!؟!!...والا

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

نيمچه فيلمنامه اي به نام "پرشين لاست" يا "گمشدگان لاستـــيكي!"..قسمت پنجم

آنچه گذشت:
پامون به زمين گرم رسيد پس صلوات دوم رو جلي تر ختم كن!

قسمت پنجم:
عنوان-"ما هميشه در صحنه جزيره حضور داريم!"

پس از سقوطِ موفقيت آميز (!) هواپيما به داخل جزيره افرادي كه زنده مانده اند به سرعت به دنبال جا براي مستقر شدن گشته و كليه خوردنيها غارت ميشود!(لازم به ذكر است كه به دليل كمبودِ امكاناتِ گريم و غيره به هيچكدام از مسافريني كه زنده مانده اند هيچگونه جراحت جدي وارد نشده به جز چند خراش سطحي كه بر صورت آنها قابل رويت ميباشد!!..در ضمن به دليل كمبود بودجه و اينا اصلا لاشه هواپيما وجود نداشته و كلا همه چيز پودر شده رفته!..سوال بيجا نپرس آقا!..حركت كن!)
نما: روز-داخلي يا خارجي!-جزيره
جواد كه تنها دكتر موجود در جمعيت است يك گوشه نشسته و از طريق منشي اش با دادن وقتِ قبلي بيماران را ويزيت ميكند.نام منشي جواد گوهر است.(معادل: كيت-بازداشتي در بندِ زندان زنان-زني بسيار خير انديش!-سر به سنگ خورده-فراري از خانه با بوت!-لوتي-در اينجا عمه جواد هم هست!-داراي سن خر پيره!)
هر كسي كه به جواد مراجعه ميكند به وسيله چسبِ زخم و بروفن(حالا هر نوع مصدوميتي كه باشه!) ويزيت گشته و پولش را پرداخت ميكند.آنهايي هم كه پولي ندارند با تيپا و اردنگي از جلوي مطبِ فرضي پرتاب گشته و پذيرش نميشوند!
(نكته!: به دليل برخي اشكالات هيچگونه الكل و اتانول و غيره براي ضد عفوني وجود نداشته و جواد به وسيله تُف و آب معدني و ادرار اين امر خطير را انجام ميدهد!)
سِدكريم هم به صورت خودكار و خودجوش و بر طبق عادت و فرهنگ و عرف و اينا وظيفه ليدري را بر عهده گرفته و از طريق انتخاباتي كاملا آزاد به اين پُست ميرسد.نامبرده از طريق تبليغ به وسيله برگهاي سبز اوكاليپتوس براي خود هواداراني در جزيره گرد آورد!(سرعت رو حال كردي خداييش!؟..انتخاباتِ سالم و بعدش شمارش آرا به اين سرعت در دنيا بي سابقه است!)(مخاطب عزيز دقت داشته باشد كه شخصيتهاي اين فيلنامه هيچگونه تشابه داخلي يا خارجي نداشته و كليه شخصيت پردازيها اتفاقي بوده به جون عمه ام!)
از آنجايي كه هر ليدري بايد اسكورت داشته باشد؛سدكريم اين وظيفه را به سعيد محول نمود.(سعيد-معادل: همان سعيد!-از افسران لبناني و جزو نيروهاي فشار!-مقيم ايران-هرگز ركابي نمي پوشد و هميشه با كت و شلوار است!-مثل بلبل فارسي بلغور مينمايد!)
سدكريم پس ار احراز پستِ ليدري شروع به دادن تذكرات و ارشاداتِ لازمه گشته و ملت را توجيه مي نمايد.
سدكريم-برادران و خواهران گرامي توجه داشته باشند كه اولا بنده جزيره را به دو قسمت تقسيم نموده ام به اين صورت كه مردها اينور و زنها هم اونور! ثانيا هيچ احدالناسي حق پوشيدن ركابي و شلوارك را نداشته و همه ملزم به حفظ پوشش و شئونات هستند در غير اينصورت با گشتِ ارشادي كه به رياستِ جنابِ سعيد اداره ميشود با خاطيان ابتدا نرم و نازك و اگر جواب نداد به صورت چُست و چابك و با شدت با آنها برخورد ميكنيم! ثالثا بنده به شما قول مي دهد مادامي كه در اين جزيره هستيم تمام موزها و نارگيل ها را بر سر سفره هاي شما خواهم آورد! رابعا بنده براي حفظ روحيه شما اقدام به تشكيل دو تيم فوتبال گل كوچيك نموده و حتي سهام آنها را هم به شما واگذار مينمايم تا سر شما گرم شود كلا!!
پس از اين سخنان بود كه هواداران دو تيم به همراهِ ليدرهاشان كه يكي اِبي و ديگري اصغر بود به جان هم افتادند و مربيان آنها هم براي هم كُري ميخواندند به اين صورت كه فلاني گروهبان قندعلي هم نيست چه برسه به ژنرال و از اينگونه حرفها!..خلاصه قائله با وساطتِ علائدين و اكبر خاتمه پيدا كرد!
وقتي كه فضا آرام شد كيوان شروع به پرسيدن چند سوال مهم كرد:
كيوان(با تكان دادن سر و دست و انگشتِ سبابه به صورتِ مشمئز كننده!)-آقايون خانوما! يكيتون به من زودي بگه اين جزيره كه سرخه خاكش؛ با اين همه ناو نفتكش(!)؛ چجوريه وضعيتش!!؟..بهرام مانكن پروداكشن..لايو ركورد! (يعني ما الان كجاييم!!؟)
آقاي دوست گلي-يكي اون جوونكِ زر زرو رو خفه كنه!.اعصاب مصاب ندارما ميزنم با همين گل سرخ شل وپَلش ميكنما..!...ما هممون ميميريم!..هيچ راهِ نجاتي نيست!...هق هق..هق هق...
عبدو-ها مو فِك كُنُم اي يه جزيره ايه نِزديكياي بندرعباسه كا..!..آخه آب و هواش خيلي جنوبيه كا...!
مهري-نه!..فكر نكنم.اينجا شبيه جنگلهاي جاده دو هزاره البته قبل از اينكه همه جاش تبديل به ويلا بشه و درختاشو قطع كنن!..اينجا آب و هواش شماليه!
حنيف-من فكر كنم.....
عبدو-خفه شو بِچه!(اين پدر و پسر نمادي از پدر و پسر هاي ايراني هستند به دليل عشق زيادي كه به هم دارند!!)
خلاصه ملت هينجوري كه داشتند در موردِ محل جزيره با هم بحث مي نمودند ناگهان يك صداي وحشتناكي توجه آنها را به خودش جلب كرد!

(به به!!...اينجا خداييش بايد تعليق داشته باشه ها!!...ولي حيف كه ميخوام زود تمومش كنم!.پس ادامه ميدم فعلا!)

جونم براتون بگه كه يك صدا از رو به رو مي آمد و يك صدا هم از پشتِ سر!
آقاي دوست گلي با شنيدن اين سرو صداها يك سري فحش هاي ناجور نثار ملت و ايران اير و گل سرخ و استكبار جهاني و غيره نموده و همانجا در جا خُل ميشود!
همانطور كه جماعت به سبب شنيدن صداهاي هولناك در حالتِ تعجب فرو رفته بودند ناگهان صداي فريادي مي شنوند و ميبينند كه يك نفر از لاي درختان سرآسيمه بيرون پريده و با خوشحالي به سمتِ آنها مي دود.نام اين شخص چنگيز است!(معادل: اتان!-نفوذي!-عامل انقلاباتِ مخملي!-قاتل-عوضي-شش تيغ!-چپ!!-انگليسي!-قلم به مزدِ مزدور!-(...‍)! )
از آنجايي كه ملتِ ما همه با هوش و هنرمند و با كياست و با سياست(!) و خفن هستند از همان ابتدا تشخيص ميدهند چنگيز جزو مسافرين هواپيما نبوده و به سرعت پي به شخصيت پليد نامبرده ميبرند و به دستور سدكريم او را دستگير نموده و به بازداشتگاهِ فرضي مي اندازند!

در تعليق فرو ميرويم!!!...............هنوز ادامه دارد!

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!