من، گوشِ خودم، با زبانِ خود...
من نای خودم، با نوای خود...من سوزِ نِی و بُغضِ نِیلَبَک
من خونِ دلم، با حِجامِ خود...
من یوسفِ در چاه رفتهام
با دست عزیز برادران خود...
من، آهِ غریبی به سینهام
من چشمِ خیره به در مانده، پای خود...
در جادههای بیکسی و عاشقانهها
من ماندهام و ردّ پای خود...
من خاطرهای مانده در خفا
دلخوش به همین اختفای خود...
من تشنهی تماشای خندهات
میبوسم از لب تو در خیال خود...
من، شاعری به هلاکت رسیدهام
خونها فشاندهام به همین بیتهای خود...
حالا چگونه از این شعر جان به در برم؟
دستم بگیر و مرا بَر به جای خود...
بعد از «خودم» مدام «نقطه» کاشتهام
روزی کُشند مرا همین نقطههای خود...
...
حسن غلامعلیفرد
بیست و سوم مرداد صفر پنج