یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۴۰۵

نوشته‌ای برای نامجوها، قیصرها و باقی برگشت‌خورده‌ها

 نوشته‌ای برای نامجوها، قیصرها، و باقی برگشت‌خورده‌ها

اینجا، برای اینکه بر تخت قدرت بمانند، ما را چنان به جان هم انداخته‌اند که حتی آدم‌هایی که یا دوست‌شان داشتیم یا دست‌کم بخشی از خاطرات‌مان را پُر کرده بودند، ناگهان از چشم‌مان می‌افتند و انگار دوست داریم سرمان را به دیوار بکوبیم تا مغزمان را از آن دوست‌داشتن یا خاطراتشان پاک کنیم. گاهی این از چشم افتادن‌ها چنان تلخند که گویی ما به لَج کردن با آرزوهای خود برخاسته‌ایم و رویاهای‌مان را به مسلخ می‌بریم، رویاهایی که از نشستن در کنسرت فلان خواننده تبدیل به تف انداختن بر صورت همان خواننده می‌شود! راستش نمی‌دانم چرا برخی همه‌ی تلاش‌شان را می‌کنند تا به ما ثابت کنند که دلبستن به آدم‌ها و خاطره‌ ساختن با برخی کارهای‌شان نه تنها عبث است، بلکه حماقتی‌ست که تو را در چشم خود انسانی فریب‌خورده و شکسته نشان می‌دهد. اینجا، انگار قهرمان‌ها و نام‌آورانش همگی جیره‌خوارند و کمر به این بسته‌اند که ناگاه آبِ یخ بر سر و تن ما بریزند. اینجا، کسانی که رفته‌اند و ناگهان بازگشته‌اند، چنان برای ما مشکوک می‌شوند که دیگر هیچ رویا و تمنایی برای بودن در کنارشان نداریم و حتی گاهی دهانِ توهین به آنها می‌گشاییم، چرا؟ چون مدت‌هاست که سنگ محک ما برای ارتباط داشتن و حتی دوست‌داشتن‌شان وابسته به چیزهایی شده که در هیچ کجای جهان جز اینجا بازار ندارند!
اینها را ننوشتم که خشم یا عصیان‌مان را از بازگشت برخی نام‌ها بیان کنم، اینها را نوشتم که بگویم ما روز به روز بیشتر غمگین می‌شویم و اسطوره‌های‌مان همچون بُت‌هایی بودند که به دست ابراهیم در هم شکستند و با این حال همان تبر را بر دوش خودشان گذاشتند!
گویی ما همگی تبر به دست شده‌ایم و مدام در حال شکستنیم، اسطوره‌ها و نام‌آوران‌مان بر خود تبر می‌زنند، ما بر خاطره‌ها و رویاهای‌مان و سیاسیون نیز به جان ریشه‌ها و زندگی‌مان افتاده‌اند. شاید هم باید از نام‌ها بگذریم و دیگر «نامجو» نباشیم، چون هر نامی که یافتیم تنها بیشتر غمگین‌مان کرد و دل‌مان را شکست... همین

حسن غلامعلی‌فرد

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۴۰۵

نوشتاری بر قضیه‌ی موراکامی



«کاهو» یا «کاحو»؟

داستان ترجمه در کشور ما که «کپی‌رایت» و حق مؤلف چیزی شبیه به شوخی و مسخره‌بازی به شمار می‌رود، گاهی چنان عجیب و غریب می‌شود که نمی‌دانی از خشم بر سر خودت بزنی یا چشم ببندی و بگذری. هر چند، گاهی «گذشتن» و سکوت کردن چنان سخت می‌شود که ناگزیر دهان می‌گشایی و حرفی می‌زنی که حتی برخی از دوستان و همکارانت نیز از تو می‌رنجند.

این چند روز، در پی انتشار آخرین کتاب موراکامی به زبان پارسی، گفتگوها و جدل‌هایی میان اصحاب قلم، ادبیات و مترجم‌ها شکل گرفت که مرا به یاد اتفاقی که چند سال پیش برایم افتاده بود انداخت. در پی انتشار یکی از رمان‌های «کوبو آبه» به زبان پارسی، مترجم تصمیم می‌گیرد که بنا بر سلیقه‌ی شخصی و صلاحدید خودش نام کتاب را تغییر داده و یک نام برای کتاب خلق کند و حتی در مقدمه‌ی کتاب نیز با افتخار و دلیل‌تراشی این اقدامش را موجه جلوه داده! هر چند نامی که برای کتاب گذاشته بود، نام یکی از قصه‌های من بود که اتفاقا مترجم محترم آن را خوانده بود و می‌دانست آن عنوان را من ساخته بودم، به هر حال...

حالا نوبت کتاب موراکامی شده و با شگفتی دیدم که مترجم و ناشر محترم نام کتاب را «قصه‌ی کاحو» گذاشته‌اند. در زبان پارسی برگردان واژه‌های غیر پارسی با حروف فارسی‌تر نوشته می‌شوند، یعنی چه؟ یعنی حروفی که یکصدا اما چند شکل دارند (مانند «ت‌» یا «ط»، «س» یا «ص» یا «ث»)  تنها از شکل فارسی‌ترشان برای برگردان یا نوشتن همان واژه‌ی غیر فارسی استفاده می‌شود (مانند «ت»، «س»، «ز»، «ق» و «ه‍»). مثلا «هاروکی موراکامی» را «حاروکی» نمی‌نویسیم یا «لیونل مسی» را «مصی» یا «مثی» نمی‌نویسیم. اما با شگفتی دیدم که ناشر و متجرم محترم (که البته هنوز بر سر ترجمه‌ی‌شان از کتاب آخر موراکامی تردید دارم) نام شخصیت کتاب و عنوان کتاب را «کاحو» نوشته‌اند. چرا؟ چون اگر طبق قواعد زبان فارسی، نام کتاب را به شکل درستش، یعنی «کاهو» عرضه می‌کردند، مردم ما خیال می‌کردند داستان درباره‌ی سبزیجات بوده و داستان کاهویی بر پیشخوان سبزی‌فروشی را خواهند خواند! حتی بعید نبوده برخی از کسانی که کتاب را می‌دیدند آن را به چشم کتاب آشپزی یا کتاب درمان کبد چرب نگاه می‌کردند!

واقعا به نظرتان تا این حد گوسفند پنداشتن و بی‌شعور دانستن مخاطبینِ کتاب‌ها پسندیده است؟ اینکه شما چنان کتاب‌خوان‌ها را بی‌خرد می‌پندارید که خود را محق می‌دانید تا نام یک کتاب و قواعد یک زبان را به خاطر همین برداشت‌تان از بی‌شعوری مخاطب تغییر دهید، خودش نشانه‌ی این است که چیزی از ادبیات نمی‌دانید و حتی مردم را نیز نمی‌شناسید. چرا به خودتان اجازه می‌دهید تا به جای مخاطب تصمیم بگیرید یا حتی به ذهنش مسیر بدهید؟ کسی که پیگیر کارهای موراکامی باشد می‌داند که اگر نام کتاب را «کاهو» بگذارید، قرار نیست به راستی درباره‌ی کاهو و اسفناج و هویج چیزی بخواند! اما شما می‌خواهید همه چیز را برای نفع خودتان تغییر دهید، آن وقت ایراد می‌گیرید که چرا مردم در نوشته‌های‌شان «هـ- کسره» را رعایت نمی‌کنند و «بذار» را با «ز» می‌نویسند!

تا زمانی که مدعیان فرهنگ دست در قواعد می‌برند و به امانت‌داری شیشکی می‌بندند نمی‌شود از مردم توقع درست‌نویسی داشت.

همین.

حسن غلامعلی‌فرد
اینستاگرام: Hassan Gholamalifard

پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۴۰۵

درباره‌ی فیلم بی‌داد

 

نوشته‌ای بر فیلم بی‌داد

امشب، بی‌داد را دیدم. نه آچنان دوستش داشتم که برایش مجیزنامه بنویسم و نه آنقدر از آن بدم آمد که نقدی درباره‌اش بنویسم. این چند روز، نقدهای عجیبی درباره‌ی این فیلم خواندم. از زنانی خواندم که بر کارگردان فیلم تاخته بودند که تو چگونه به خود اجازه داده‌ای درباره‌ی زنان فیلم بسازی و هیچ مردی شناخت درستی از زنان ندارد و به همین دلیل نباید درباره‌ی‌شان فیلم بسازد. این نقدهایی که زنان بر این فیلم نوشته‌اند مرا به درست یا غلط به یاد جامعه‌ی سیاهان آمریکا انداخت.
آن‌ها تا مدتها بر سپیدپوستانی که درباره‌ی مشکلات سیاه‌پوستان فیلم می‌ساختند می‌تاختند و بر این باور بودند که هیچ سپیدپوستی درک درستی از مشکلات سیاه‌پوستان ندارد و به همین دلیل دیدگاه‌شان پذیرفتنی نیست و تنها سیاهانند که حق دارند درباره‌ی خودشان فیلم بسازند. اتفاقا چنین هم کردند و سیاهان فیلم‌هایی ساختند که هیچ سپیدپوستی در آن‌ها نقشی نداشت و حتی بامزه‌تر این بود که این فیلم‌ها حتی بیشتر از فیلم‌هایی که سپیدها درباره‌ی سیاهان می‌ساختند شعار زده و گل‌درشت بودند...

حالا برخی زنان جامعه‌ی ما به «بی‌داد» می‌تازند و حتی آن را مزخرف خوانده‌اند، چرا؟ چون یک مرد آن را ساخته! چون یک مرد هیچ درکی از مشکلات زنان، اعم از مشکلات فرهنگی و حتی قاعدگی‌شان ندارد! نمی‌خواهم بگویم که مردها درک کاملی از این سختی‌ها دارند، اما آیا نمی‌شود مرد بود و دغدغه‌ی زنان را داشت؟ نمی‌شود مرد بود و همزمان همراه باقی زنان جامعه از سختی‌هایی که بر دوش می‌کشند رنج برد؟

در برخی دیگر از نقدها خواندم که این فیلم نه داستان خوبی دارد، نه بازی‌های درستی و نه حتی می‌شود نام سینما بر آن گذاشت. اصلا قبول که این فیلم نه داستان دارد، نه بازی، نه دیالوگ و نه حتی می‌شود آن را در کتگوری سینما گنجاند. اما همین نیمچه فیلم، اشاره‌ای هر چند شعارزده به مقوله زنان کرده و حتی با نگاهی مستند گونه به آن پرداخته. چند نفر را می‌شناسید که حاضرند برای به تصویر کشیدن دغدغه‌های‌شان قید بسیاری از رانت‌ها را بزنند؟ چرا با نقدهای غیر منصفانه آدم‌ها را از پیگیری و بیان دغدغه‌های‌شان می‌ترسانید؟

چرا یک مرد نباید درباره‌ی زنان فیلم بسازد؟ چرا زن‌هایی که این فیلم را نقد می‌کنند به این فکر نمی‌کنند که هر قدم کوچکی در راستای برابری زنان و مردان قابل احترام است؟ چرا درباره‌ی فیلم‌هایی که اکران می‌شوند و بیشترشان توهین به زنان است چیزی نمی‌نویسند؟ چرا بر شوخی‌های جنسی‌شان نمی‌تازند و «مزخرف» نمی‌نامندشان؟ چرا «مزخرف» را برای اثری به کار می‌برید که دغدغه‌مند است؟ اصلا این فیلم را جور دیگری ببینید!
خیال کنید این فیلم نه صدا دارد نه داستان. خیال کنید یک فیلم صامت و سیاه و سپید است که سال‌ها پیش ساخته شده و داستانی یک لایه و خطی دارد. خیال کنید چاپلین دوباره پای میز ناهارخوری نشسته و بند کفشی را همچون پاستا دور چنگالش می‌پیچد و از گرسنگی آن را می‌بلعد و میخ‌های کفش را با ولع به دندان می‌کشد. آن لحظه چه در ذهن چاپلین بود؟ او تنها می‌خواست گرسنگی را به تصویر بکشد، آن هم بی‌هیچ دیالوگ و صدایی. سینما همه‌اش داستان و دیالوگ و جلوه‌های ویژه و صحنه‌های جنسی نیست.

سینما گاهی همین به تصویر کشیدن دغدغه‌هایی‌ست که حکومت‌ها از بیانش واهمه دارند و ما، گاهی ناخواسته، همراه همین حکومت‌ها تنها به دیده‌ی نقد و کوبیدن اثر به یک تولید هنری یا اجتماعی نگاه می‌کنیم و خیال می‌کنیم کسی که هم‌جنس، هم‌رنگ، هم‌زبان و حتی هم‌شهری ما نیست حق ندارد درباره‌ی ما دست به تولید اثر بزند. پس بهتر است با دست‌های خودمان چشم دیگران را نبندیم و دهان‌شان را مهر و موم نکنیم. همین.

#حسن_غلامعلی_فرد
اینستاگرام: Hassan Gholamalifard

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۵

ترس و کودکی

 کودک که بودم، مرا از «جان گرفتن» و زنده شدن «اشیا» می‌ترساندند. اگر از اسباب‌بازی‌ای که شبیه مار یا جانور دیگری بود خوشم می‌آمد، برای اینکه ترس به جانم بیاندازند، از کسانی می‌گفتند که همین موجوداتِ به ناگاه زنده شده، نیش‌شان زده و کشته بودن‌شان. حتی از دخترکی می‌گفتند که با موهایش چیزی شبیه مار ساخت و همان تارهای مو ناگهان جان گرفتند و نیشش زدند...

آن‌ها از ترسِ من، به خواسته‌های‌شان می‌رسیدند. شاید هم تنها خواسته‌ی‌شان تماشای ترس در چهره‌ی من بود. انگار از اینکه می‌دیدند کودکی از تماشای جانوران عروسکی به خود می‌لرزید کیف می‌کردند.
مدتها طول کشید تا بر ترس‌های خودم غلبه کنم، اما هنوز، گاهی که اسباب‌بازی یا شی‌ای شبیه جانورانی چون مار و عنکبوت که ‌می‌بینم خیال می‌کنم می‌توانند زنده بشوند و نیشم بزنند. والدین ما، آشنایان و اطرافیان‌مان یادگارها و تروماهای عجیبی در نهان ما کاشتند و روان‌مان را چنان به نابودی کشاندند که گویی همان مارها و عنکبوت‌ها در مغزمان لانه کرده‌اند، شاید هم همان رشته‌های مغزمان درون سرمان تبدیل به مار شده‌اند و در هم می‌لولند!

حسن غلامعلی‌فرد

اگر دوست داشتید در فیسبوک و اینستاگرام دنبالم کنید

Hassan Gholamalifard







جمعه، مرداد ۲۳، ۱۴۰۵

...

 من، گوشِ خودم، با زبانِ خود.‌..

من نای خودم، با نوای خود...

من سوزِ نِی و بُغضِ نِی‌لَبَک
من خونِ دلم، با حِجامِ خود...

من یوسفِ در چاه رفته‌ام
با دست عزیز برادران خود...

من، آهِ غریبی به سینه‌ام
من چشمِ خیره به در مانده، پای خود...

در جاده‌های بی‌کسی و عاشقانه‌ها
من مانده‌ام و ردّ پای خود...

من خاطره‌ای مانده در خفا
دلخوش به همین اختفای خود...

من تشنه‌ی تماشای خنده‌ات
می‌بوسم از لب تو در خیال خود...

من، شاعری به هلاکت رسیده‌ام
خون‌ها فشانده‌ام به همین بیت‌های خود...

حالا چگونه از این شعر جان به در برم؟
دستم بگیر و مرا بَر به جای خود...

بعد از «خودم» مدام «نقطه» کاشته‌ام
روزی کُشند مرا همین نقطه‌های خود...
...
حسن غلامعلی‌فرد

بیست و سوم مرداد صفر پنج

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۴۰۵

درود

 پس از سال‌ها به وبلاگم سر زدم..و عجیب بود که دیدم در یکی دو روز گذشته دو هزار نفر از آن بازدید کرده‌اند!... نمی‌دانم چه شده، اما خب... فکر نمی‌کردم کسی هنوز ویلاگ بخواند

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!