چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۴۰۵

ترس و کودکی

 کودک که بودم، مرا از «جان گرفتن» و زنده شدن «اشیا» می‌ترساندند. اگر از اسباب‌بازی‌ای که شبیه مار یا جانور دیگری بود خوشم می‌آمد، برای اینکه ترس به جانم بیاندازند، از کسانی می‌گفتند که همین موجوداتِ به ناگاه زنده شده، نیش‌شان زده و کشته بودن‌شان. حتی از دخترکی می‌گفتند که با موهایش چیزی شبیه مار ساخت و همان تارهای مو ناگهان جان گرفتند و نیشش زدند...

آن‌ها از ترسِ من، به خواسته‌های‌شان می‌رسیدند. شاید هم تنها خواسته‌ی‌شان تماشای ترس در چهره‌ی من بود. انگار از اینکه می‌دیدند کودکی از تماشای جانوران عروسکی به خود می‌لرزید کیف می‌کردند.
مدتها طول کشید تا بر ترس‌های خودم غلبه کنم، اما هنوز، گاهی که اسباب‌بازی یا شی‌ای شبیه جانورانی چون مار و عنکبوت که ‌می‌بینم خیال می‌کنم می‌توانند زنده بشوند و نیشم بزنند. والدین ما، آشنایان و اطرافیان‌مان یادگارها و تروماهای عجیبی در نهان ما کاشتند و روان‌مان را چنان به نابودی کشاندند که گویی همان مارها و عنکبوت‌ها در مغزمان لانه کرده‌اند، شاید هم همان رشته‌های مغزمان درون سرمان تبدیل به مار شده‌اند و در هم می‌لولند!

حسن غلامعلی‌فرد

اگر دوست داشتید در فیسبوک و اینستاگرام دنبالم کنید

Hassan Gholamalifard







هیچ نظری موجود نیست:

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!