دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

كنكور آزمايشي آموزشي آميزشي فرمايشي فرسايشي و غيره!

تبصره: به سوالاتِ زير با دقت پاسخ دهيد.در صورتِ سر بلند بيرون آمدن از اين آزمون حتما با استفاده از سيانور براي خودتان جشن فارغ الزندگي بگيريد خلاص!

-----

1-كدام گزينه صحيح مي باشد؟

الف) سياستِ ما عين ديانتِ ماست.

ب) سياستِ ما اِندِ ديانتِ ماست!

ج) سياستِ ما ‌[…]ِ ديانتِ ماست!

د) مورچه چيه كه كله پاچه اش چي باشه!

-----

2-ميزان ..... است.(جاي خالي را پُر كنيد.)

الف) همان ترازو

ب) نا ميزان

ج) ابزار كار مهندسان

د) ميزان غلط است!.ميز ها درست است!

-----

3-توريستي ترين جاذبه گردشگري جهان كدام گزينه است؟

الف) آبشار نياگارا

ب) آبشار ويكتوريا

ج) آب فشاري كهريزك!

د) حوضچه آبِ سردِ اوين!

-----

4-كداميك از شعارهاي زير در زمان انقلابِ كبير فرانسه بيشتر كارآيي داشت؟

الف) مرگ بر ژنراتور

ب) ايضا بر كاربراتور

ج)ايضا بر تراكتور

د)ايضا بر ترميناتور

-----

5-كشيدن كداميك از گزينه هاي زير در مورد مجرمين رواست؟

الف)گوش

ب)لُپ!

ج) […]!!

د) نعش!

-----

6-كداميك از افرادِ زير مهمترين نقش را در تاريخ رنسانس داشته اند؟

الف) محمدرضا شريفي نيا

ب)مسعود ده نمكي

ج) افشين قطبي

د) محمد مايلي كهن

ه) و غيره!

-----

7-كداميك از افرادِ زير بيشترين نقش را در موردِ احقاق حقوق زنان ايفا نموده اند؟

الف) شعبان جعفري

ب) ف.رجبي!(به عنوان مثال: فلور رجبي!!)

ج) رضاخان

د) حميده خيرآبادي و بانو سوسانو

-----

8-رابطه جوابِِ موردِ سوال هفت(ف.ر) با همسرش مانندِ .... و ..... است!

الف) لوتي و منترش

ب) كويوت و رادرانر

ج) همان .... و .... صحيح است!

د) اين سوال انحرافي است.رابطه شان در حد سلام و عليك است!

-----

9-يك نماينده خوب چه خصوصياتي دارد؟

الف) دست تو دماغش نكنه تا شاهپره نيشش بزنه!

ب) با موّادِ استخراج شده از دماغش تيمم ننمايد!

ج) در روزهاي آغازين كسبِ راي اعتماد خوب گرد و خاك كند و مو را از ماست بكشد.

د)در روزهاي آخر كسبِ راي اعتماد موهاي كشيده شده از ماست را كنار كوزه گذاشته و حرف گوش كند!

-----

10-مادر "اوباما" موضوع يك فيلم مستند ميشود.(به نقل از اعتماد).نهاد و گزاره جمله قبل را مشخص نماييد!

الف) مادر اوباما = نهاد . خودِ اوباما = گزاره

ب) مادر اوباما = نهاد . عوامل خارجي = گزاره!

ج) مادر اوباما = مفعول! . عوامل فيلم به انضمام محورهاي شرارت = توامان نهاد و گزاره!

د) مادر اوباما = مُسند . پدر اوباما در حال در آمدن = مُسنداليه!

-----

11-چرا اقاي علي آبادي مانندِ دو زن ديگر راي اعتماد كسب نكرد؟

الف) چون شب بود سبيلش را نديدند!

ب) چون در پُست قبلي خوب مي زاييد هزار ماشاله!!

ج) چون بنابر نظر كارشناسان عقل زنان ناقص است!!!

د) چون چند صباحي بهشت زير پاي شخص ايشان بود!!!!

-----

12-آينده خود را چگونه و با چه طعمي پيشبيني مينماييد؟

الف)طعم تخم آفتابگرداني!

ب) طعم تخم ژاپني اي!

ج) طعم تخم كدويي!

د) همان .... و .... سوال هشت صحيح است!!!!

-----

13-چرا اين مطلب اينقدر كشكي و آبكي از آب در آمده؟

الف) چون صاحب خانه نويسنده جوابش كرده و بيچاره در به در دنبال مكاني براي زيستن ميگردد.

ب) چون ماه رمضان است خواستيم اين مطلب را بخوانيد تا آبِ بدنتان زياد گردد!

ج) مال بابام كه نيست!..ميخوام آب ببندم توش!

د) گزينه جيم حرفِ مفت است!..دل خوش سيري چند و اينا!!

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

نامه يك مورچه آرژانتيني به دايره مركزي گورستان!

با عرض سلام خدمت دايره مركزي!

من يك مورچه كارگر هستم.از زماني كه به ياد دارم مشغول كار كردن بودم و هميشه در ركابِ ملكه پا به پاي ساير مورچگان فعاليت نمودم تا توانستم به لغبِ سركارگري نايل شوم.من در يگان تجزيه موجوداتِ مُرده مشغولم و به همين سبب مشاهدات و خاطراتِ فراواني در حين عملياتِ تجزيه و بعضا كاتاليز در ذهن دارم.ما در نزديكي يكي از قبرستانهاي آرژانتين سكونت داريم و به مورچه هاي آرژانتيني معروفيم.در اين قبرستان روزانه حدودِ ده دوازده نفر را دفن ميكنند كه اكثرا در قبرهاي پيش ساخته اي مقيم ميشوند كه ما در آنها به حال آماده باش هستيم تا به محض ورودِ جنازه عملياتِ پاكسازي و تجزيه را آغاز نماييم.در اين اواخر آنقدر فشار كار روي من و همكارانم زياد بوده كه همگي خسته و كوفته و دپرس يك گوشه نشسته ايم و حتي در صورت حمله نمودن مورچه خوار هم ياراي فرار نداريم.

قضيه از آنجايي شروع شد كه چند شب قبل بدون هماهنگي قبلي با واحدِ تجزيه كننده حدود پنجاه شصت نفر را به صورتِ يواشكي در قبرستان "ايزابل آلنده بَرين" دفن نمودند و ما نيز بنا به دستور مستقيم ملكه سريعا براي تجزيه به محل اعزام شديم.من به عنوان مورچه سركارگر براي بازبيني محل واردِ اولين قبر شدم و ديدم كه جنابان رومئو و خوليو(همان انكر و منكر!) در حال اعتراف گيري و كنكور گرفتن از شادروان هستند.بنابر كنوانسيون بين المورچه اي و قراردادهاي امضا شده‘ در حين عملياتِ سوال و جوابِ شبِ اول قبر ما اجازه تجزيه نداريم و اين عمل بايد پس از اتمام اعتراف گيري و كنكور عقيدتي انجام گردد.پس بنابر ادب و همچنين قانون ما نيز در قبر منتظر مانديم تا نوبتمان شود.در اين اثني مشاهده نمودم كه جنازه مذكور در جوابِ تمام سوالات فقط ميگويد:"هرچي شما بگين فقط نزن!" و آنقدر اين جمله را تكرار كرد كه جنابان رومئو و خوليو (انكر و منكر) كم آوردند و ادامه كار را به ما سپردند.پس از گماردن نيروهاي لازمه به سمتِ قبر بعدي رهسپار شدم و ديدم كه جنازه ساكن در اين قبر هم در جوابِ تمام سوالات اعم از اينكه خداي تو كيست و غيره با ترس و لرز فقط ميگويد:"دكتر!".

روانه قبر سوم شدم.به محض ورودِ ما به قبر مذكور جنازه دختري كه آنجا بود شروع كرد به جيغ كشيدن و داد زدن.بيچاره آنقدر ترسيده بود كه كفنش را خيس نمود.بنده به سببِ تجربه بالايي كه در اين ساليان كسب نمودم متوجه شدم كه اين دختر در زمان حياتش موردِ تجاوز قرار گرفته به همين سبب با استفاده از پزشكِ تيم و يك روانكاو او را آناليز نموديم و به وي فهمانديم كه قصدِ تجزيه كردنش را داريم نه تجاوز.اينگونه بود كه دخترك آرام شد و با فراغ بال خود را براي تجزيه آماده نمود!.به سببِ فشرده شدن كارها و حجم سنگين آنها مجالي پيدا نكردم تا با تمام جنازه هاي آن شب محاوره داشته باشم ولي مشاهده نمودم كه برخي از آنها با لباسهاي خودشان و بدون تابوت دفن شده بودند كه اين امر نشان ميداد كه بحران مالي دامن تابوت سازان و كفن فروشان را نيز گرفته!.

پس از ساعاتي از شروع عمليات خبر رسيد كه برخي از نيروها و سوسكهاي لباس شخصي و كرمهاي خودسر اقدام به گوشت بُري و دزدي از جنازه ها نموده اند و در حال نابود سازي شواهد و مدارك جنازه ها هستند به همين دليل عازم محل موردِ نظر شديم و پس از زد و خوردي كه بين نيروهاي ما و آنها در گرفت قبرهاي موردِ تجاوز را به اِشغال خود درآورديم.در اواسطِ كار با كمبودِ نيرو مواجه شديم به همين خاطر سريعا با مورچه هاي لژيونر و شاغل در قبرستانهاي اروپا تماس گرفتيم و آنها را به آنجا فرا خوانديم.

طبق آمار تمام جنازه هاي آن شب متعلق به كشته هاي حوادث رانندگي در كوچه پس كوچه هاي آرژانتين و يا متعلق به معتاديني مانندِ مارادونا و غيره بوده كه قابل شناسايي نيستند!(البته ما هنوز نميدانيم كه چرا در آرژانتين ملت بدون مدارك رانندگي ميكنند!!) ولي مشاهداتِ ما با اخبار واصله تناقض داشت بدين صورت كه ما در حين عملياتِ تجزيه به جوانان ترگل ورگل و شاخ شمشادي برميخورديم كه اكثرشان پوشش رنگين داشتند و نوع شكستگي ها و كبوديهايشان با مشاهداتي كه ما از تصادفي ها و معتادين داشتيم كاملا متفاوت بود.در مرحله هاي آخر تجزيه هم خون و ادرارشان را كاتاليز نموديم و هيچگونه نشانه اي از مواد افيوني ديده نشد بلكه مقداري داروي خواب آور و ناشناخته را كشف نموديم كه برايمان تازگي داشت.

پس از چندين ساعت كار طاقت فرسا خبر رسيد كه رييس قبرستان "ايزابل آلنده بَرين" از كار بركنار شده.روابطِ ما با رييس معذول در اين اواخر بهتر شده بود به طوري كه كل عمليات تجزيه را به انحصار ما درآورده بود و بر روي جنازه ها موادي ميريخت كه تجزيه را براي ما آسانتر مينمود.اما با ورودِ رييس جديد اوضاع شديدا به هم ريخت به طوري كه دوباره سوسكها و كرمهاي خودسر روانه قبرها شدند و نيروهاي ما را مورد آزار و اذيت قرار ميدهند.ما ديگر امنيت شغلي نداريم.اصلا ما نمي توانيم شبي پنجاه شصت نفر را تجزيه كنيم!!.مگر يك مورچه چقدر كشش و جنبه دارد و چقدر ميتواند اين همه فشار كاري و استرس را تحمل كند!؟.اگر وضع بر همين منوال ادامه پيدا كند من استعفاي خودم را به ملكه تقديم خواهم نمود تا ايشان مراتب را به اطلاع رييس جديد برساند!

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

گزارش كميته حقيقت يابِ ايالتِ خيارانادو در بابِ تجاوز در زندانها!

پيش نوشت:خواندن اين پُست به افرادِ حساس و عصبي توصيه نمي شود!

*****

مدتي است كه در ايالتِ خيارانادو خبري پيچيده كه اذهان عمومي و خصوصي آنجا را به هم ريخته.قضيه از آنجايي شروع شد كه يكي از كاردينالهاي سابق اعلام كرد كه در زندانهاي اين ايالت به زندانيها تجاوز مي گردد.پيرو اين شايعه جمعي از كاردينالهاي مجلس كميته اي حقيقت ياب به رياستِ كاردينال لُرنزو جاناني تشكيل دادند و به بازديد و تحقيق و تفحص از زندان پرداختند.

گزارش اين كميته و ايضا جنابِ كاردينال لُرنزو را به روايتِ مُنشي ايشان مي خوانيم:

امروز سه شنبه ششم ژانويه سال 666 حين ميلاد جنابِ مستطاب كاردينال لرنزو جاناني به بازديد از زندان آوانِجو پرداختند و از نزديك با زندانيان صحبت نمودند.ايشان در ابتدا با يكي از جوانان غيور و هميشه در صحنه زندان ملاقات نمودند كه عين مكالمات ايشان به شرح ذيل است:

كاردينال-اي جوان آيا درست است كه در زندان به شما تجاوز مي شود؟

جوان غيور-به نام خدا و با عرض سلام خدمت جناب كاردينال.اينجانب در اين چند صباحي كه در اينجا اقامت دارم نه تنها تجاوزي نديده ام بلكه كلي هم به من خوش ميگذرد.صبح به صبح با بچه ها به كوه پيمايي ميرويم و ناهار هم بيف استراگانف با قارچ ميزنيم و بعد از ظهر هم پس از كمي خوابِ قيلوله به استخر و جكوزي رهسپار مي شويم و در آنجا با زندانبان محترم پالام پولوم پيليش بازي مي كنيم و خودم حتي يكبار رييس زندان را آب دادم!

جناب كاردينال پس از اين محاوره به سمت يكي از نسوان زنداني رفتند كه كلي بدنش كبود بود و چند باري هم اقدام به خودسوزي نموده بود.

كاردينال-دخترم آيا درست است كه در زندان به شما تجاوز ميشود؟

دختر نيم سوخته-اي بابا! من الآن مُدَّتيه كه اينجا هستم ولي دريغ از يك تجاوز خشك و خالي! بنده اصلا به خاطر اينكه به من تجاوز شود زنداني شدم ولي زهي خيال باطل! اينجا اصلا به نيازهاي جسمي و جنسي ما توجهي نمي شود.من چشمم به در اين سلول خشك شد كه يكبار زندانبان بيايد و به من تجاوز كند ولي ايشان اصلا مردِ عمل نيستند و من به خاطر همين چند بار اقدام به خودسوزي نمودم تا توجه ايشان را جلب نمايم ولي نشد!

در اين لحظه نگهبانان جنابِ كاردينال را به سختي از دختر كه قصد تجاوز به كاردينال را داشت جدا نمودند و ايشان را روانه سلول بعدي نمودند.به سببِ اينكه زنداني سلول بعدي به مننژيت مبتلا شده بود بنابر توصيه زندانبان جنابِ كاردينال از طريق روزنه روي دربِ سلول با زنداني مذكور مكالمه نمودند:

كاردينال-ببخشيد برادر! آيا درست است كه در زندان به شما تجاوز ميشود؟

زنداني مذكور-آخ!...اوخ.....نه جنابِ كاردينال!...اينا همش دروغه...يواش تر بابا!...آي!..اوي..!

كاردينال-شما چرا اينقدر آخ و اوخ ميكني برادر؟

زنداني مذكور-از دستِ ويروس مننژيت است قربان!

كاردينال-اين دو تا دست كه روي شانه هاي شماست متعلق به كيست؟!مگر سلول شما انفرادي نيست؟!!

زنداني مذكور(با رنگِ پريده و تته پته كنان)-اينها را مي فرماييد قربان!؟... اينا كه دست نيست!...به خاطر خوش رفتاري در زندان به بنده سردوشي اهدا شده!!..آخ...آي...يواش تر....اوخ!

جنابِ كاردينال به سمتِ سلول پيرزني هشتاد ساله حركت نمودند و از او پرسيدند:

كاردينال-مادرجان در اين دو سالي كه شما اينجا هستيد آيا موردي از تجاوز ديده ايد؟

پيرزن(با خنده اي موذيانه!)-نه پسرم..اينجا هيچ خبري از اين نمك به حرامي بازي ها نيست.

كاردينال-مادرجان آيا شما پيامي براي همسرتان كه جلوي درب زندان تحصن نموده نداري؟

پيرزن-چرا مادرجان! به او سلام برسانيد و مژده دهيد كه من پس از هفتاد سال اجاق كوري الان پا به ماه هستم و به زودي برايش يك فقره پسر كاكل زري خواهم زاييد.راستي حتما ازش مشتلق بگير!

جنابِ كاردينال با رضايت خاطر به دليل سيستم زاينده زندان به سمتِ سلول بعدي كه جواني خوش بَر و رو در آن سكونت داشت روانه گشتند.

كاردينال-عزيزم آيا به تو تجاوز شده؟

جوان خوش بر و رو(با چشماني غم زده و نگاهي به سقف و با حالتِ بغض سرش را به سمتِ بالا حركت داد كه اين يعني نه!)

كاردينال-عزيزم اين طناب چيه كه انداختي دور گردنت؟

جوان-مي خوام خودكشي كنم!

كاردينال-چرا؟

زندانبان(خودشو ميندازه وسط)-اين يك رزمايش است براي سنجيدن سرعتِ عمل نگهبانان!

جنابِ كاردينال پس از لَختي درنگ و نيز مشاهده نمودن رزمايش كه البته خيلي هم سريع انجام نشد(!) به سمتِ سلول بعدي حركت نمود و به رييس زندان هم اكيدا دستور داد كه در رزمايشهاي بعدي سريعتر عمل نمايند تا به ستاره هاي زندان بيشتر اضافه شود!.ايشان از يكي ديگر از زنداني ها پرسيد:

كاردينال-به شما تجاوز شده؟

زنداني(با فرياد)-آره!!..تجاوز شده!..روزي سه وعده هم تجاوز ميشه!..كمكم كنيد!

كاردينال رو به سمتِ زندانبان نمود و گفت:

كاردينال-گويا اين جوان دچار روانپريشي شده و هذيان ميگويد.لطفا هرچه سريعتر ايشان را به سمتِ تيمارستان زندان منتقل كنيد تا ياد بگيرد اينقدر خيالپردازي نكند و دروغ نگويد!

جنابِ كاردينال پس از دادن دستوراتِ لازمه به سمتِ آخرين سلول رفت و ديد كه يكي از زندانيها در حال تمكين نمودن به يكي از نگهبانهاست!!

كاردينال(با تَشر و عصبانيت)-اينجا چه خبره آقاي زندانبان؟

آقاي زندانبان-هيچي قربان! بد به دلتون راه ندين! اين دو نفر مشغول پاس نمودن درس تنظيم خانواده هستن و اينجا هم قسمتِ كارگاه است!

كاردينال(با خنده و در حالي كه عرق پيشاني اش را پاك مي نمود)-اِ..خوب خدا رو شكر!..چه بچه هاي درس خواني!..آدم لذت ميبرد وقتي اين جوانان جوياي علم را ميبيند!..احسنت!!

پس از اين ديدار جنابِ كاردينال به بنده به صورتِ خصوصي فرمودند كه حيف شد كه هيچگونه تجاوز و صحنه اي در اين ديدار پيش نيامد و به بنده دستور دادند كه گزارش را مكتوب نموده و در اختيار رسانه ها قرار دهم و بگويم كه اين شايعات تماما دروغ بوده و بايد با شايعه پردازان برخورد قضايي گردد!

*****

پس نوشت: چند روزي نبودم.شرمنده كه بي خبر رفتم.

پس و پيش نوشت:از شما خواننده اي كه اين مطلب را از اول تا آخر خوانديد پوزش ميطلبم و اميد است كه از بنده به خاطر نگارش اين خُزعبلات و اراجيف دلخوره نشده باشيد.من ذاتا انسان بي ادب‘خيال پرداز و مزخرفي هستم.......!!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

ضرب المثلهاي ضربي-كيلويي!

به دليل اينكه هر دوره و زماني ضرب المثلهاي خاص خودش را مي طلبد و نيز به سببِ اينكه خيلي از مَتل ها و مَثل هاي ما امروزه روز كاربرد ندارد‘تصميم گرفتيم كه تعدادي از اين ضرب المثلها را آپ ديت نموده و به اطلاع عموم برسانيمشان!:

-عروس نميتونه برقصه ميگه تقصير شوهرهاي قبليمه!

-مار گزيده رو هي مار ميگزه!

-موش تو سوراخ نميرفت توش كارخرابي كرد!

-سري كه درد نميكنه بايد درد كنه!..چه معني داره كه درد نكنه!؟

-دود از كله ما بلند ميشه نه از كنده!

-گر صبر كني بهت كوفت هم نميدن!

-حق مثل راي است!..نه دادنيست نه گرفتي!

-شتر سواري دولا پهنا خيلي كار سياسي و خفنيه!

-هركي خربزه ميخوره بايد بعدش سريع عسل بخوره!

-اول برات كلاهتو قاضي ميكنن بعد خودت اعتراف مي كني!

-خشت اول چون نهد معمار كج در آزمون ورودي انبوه سازي قبول ميشه!

-آنچه جوان در آينه بيند پير به سببِ ديابت و ضعف بينايي همان را هم نميبيند!

-چوب رو كه برداري سريع استخدامت ميكنن!!

-رطب خورده وظيفه دارد كه منع رطب كند!

-تو مو مي بيني و من موارد منكراتي اش را!

-اينروزا آب كه سر بالا ميره حتي قورباغه هم حس حال خوندن نداره!

-اول با سيلي صورتشو خوب سرخ ميكنن بعد بهش سرمه وسمه ميمالن تا خوب جلوه كنه!

-مار از پونه بدش ميومد بنابر صلاحديد تو باغچه خونش پونه كاشت!

-كبوتر با كبوتر‘ باز با باز‘ كند همجنس با همجنس!؟...استغفراله!..حيف كه ما از اين بي ناموسيا تو مملكتمون نداريم وگرنه بهت ميگفتم!

-شب ميره و رو سياهيش به باباي بچه ها ميمونه!

-خونه قاضي گردو زياده!..حساب و كتاب هم نداره!..جرات داري برو بردار!

-يارو رو تو ده راه نمي دادن ‘به كدخدا رشوه داد‘ مردم رو از ده بيرون كردن يارو رو راه دادن!

-گربه دستش به گوشت نميرسه براش قلاب ميگيرن ميرسه!!!

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

اندر مرثيه مُلّا بهزادِ ابطحان فر و اعترافاتش!

آورده اند كه مُلاّ بهزاد خان ابطحان فر مردي بود چنان فربه و سمين كه اگر روزي پاي مي نهاد بر روي مين؛مين موردِ نظر نه تنها نمي گشت منفجر بلكه تا فيهاخالدونش فرو مي رفت اندر زمين!.راويان و عالمان وزن ملا را بدون لباس 130 كيلوقرام تخمين زدند و اگر لباس را هم لحاظ مي نمودند همان لباسها وزن ملا را بالاي 180 كيلوقرام ميرساندند!!

در بابِ وزن ملا چنين آورده اند كه:

بود مُلا ابطحان مردي سمين

تابِ وزنش را نداشت خاكِ زمين

چونكه او بر روي سنگ پا ميگذاشت

سنگِ بيچاره ترك بر مي داشت!

*

گويند مُلا چند صباحي را در آبشخور دهداري به كدخداي آن زمان ميداد ياري‘هميشه سرش به كار خودش بود و نداشت به احدالناسي كاري‘در فوتبال ميزد تكل هايي كاري و خنده از لبهايش محو نميشد و نبود اهل رياكاري!

در بابِ كمالات و جمالاتِ مُلا رواياتي آمده بدين مضمون كه:

چنانش خنده بر لبها مي انداخت

كه لُپهايش شديدا گل مي انداخت

يا

ز بس او دوست بود با مردمانش

كشيدند كاريكاتور از جمالش!

و يا

ميان عالمان صاحب قلم بود

تو وبلاگش فقط ذكر كلم بود!

*

آورده اند كه ملا چند صباحي را به همين گونه چرخيد تا نوبت به دوران مهرورزي و كدخداگري ميرزا شلتوك خان استركي نجاد رسيد و آن هنگام بود كه نامبرده به همراه بسياري ديگر از افرادِ نخبه كنج عزلت برگزيد و تا مدتي پشتِ مانيتورش ناخن جويد!.گذشت و گذشت تا نوبت به انتخابِ كدخداي جديد(اي بابا!) رسيد.در اين زمان بود كه ملا با كانديداها شوخي مي نمود‘مثلا فلاني را به هندوانه در بسته تشبيه مينمود و بهماني را به خربزه بدون تخم!.در همان هنگام بود كه به تيم شيخ راه پيدا نمود و براي او تبليغ مي نمود.

در آن زمان رسم بود كه در روستا

براي خودش فيلم مي ساخت هر كانديدا

يكي رفت سبزوار و فيلم ساخت

ديگري گريه زاري راه مي انداخت!

(فيلم ساختن همانا و بر باد رفتن ملا ابطحان همان!!)

از براي شيخ ساختند فيلم تبليغاتي

نام بردند در آن از كدخدا و فاطي!

در ميان شور و حال فيلم يكهو آن وسط

آمد مُلا ابطحان با پرسشي قاطي پاتي!

مُلا شيخ را پرسيد:

الا اي شيخ زيبارو و مهجور!

نديدي تو كمي زان هاله نور!؟

اگر ديدي حواست جمع باشد

نگويي بر كسان از هاله نور!

*

ناقلان نقل نموده اند كه چون ميرزا آستركي نجاد كينه شتري داشت همين جمله بود كه آينده ملا را مشخص نمود و بر سياسيون معلوم نمود كه مُلاّ زير آن چهره ميش گونه اش‘ گرگي پنهان دارد و همين شد كه او را به زندان انداختند و در همين اثني در لايه هاي پنهاني چربي هاي او رگه هاي مخمل يافتند و با استفاده از اطبا و دلاكان و شعبان جعفري ها و كلا موشكافان(!)‘آن رگه ها را خارج ساختند.

گويند كه ميرزا شلتوك خان استركي نجاد كه كدخداي قبلي بود وقتي دوباره با كسبِ حداكثر آرا(اي بابا!) بر تخت كدخدايي تكيه نمود ز بس كه به مُلاّ علاقه مند بود از واردين و بپّاهاي او خواسته بود كه تا دانه دانه چربي هاي مُضر و مخملين را از تن او خارج ننموده اند به او اجازه خارج شدن از قرنطينه را ندهند.

شاهدين محلي نقل كرده اند كه مُلا را صبح به صبح به حمام آفتاب و سولاريوم مي بردند و شب به شب به استخر يخ مي انداختند و سوخت و ساز بدنش را توپ راه مي انداختند!.آنقدر اين روند را ادامه دادند تا مُلاّ ابطحان به وزن ايده آل رسيد...آرايشگران او را پَن كِك و ريمل ماليدند و كبوديهايش را و شكستگيهايش را بدون رنگ در آوردند و براي دست بوسي خدمتِ شلتوك خان فرستادند تا هرچه خان گفت مُلاّ تاييد نمايد!

*

كاتبان با خون دل اينگونه آورده اند كه ميرزا از مُلاّ كه وزنش به 50 كيلوقرام كاهش پيدا كرده بود پرسيد كه نام تو پارميداست؟ و مُلا گفت آري نام من همان است كه شما فرموديد و شروع نمود به اعتراف نمودن:

گفت نام من همانا پارميداست

شهرتم هم ابطحان نيست‘سافيناست!

من ز آمريكا و چين و هندوراس

مبلغي سُلفيده ام از بهر لاس!

پول را در جيب خود بگذاشتم

تخم كينه كرت كرت ميكاشتم

من ز آقايان فلاني و فلاني و فلان

رهنمون گشتم براي اغتشاش توي جهان

من حسين را كشتم اندر نينوا

من توپولف را زدم روي هوا

من هميشه گول دشمن خورده ام

تازه فهميدم كه ميرزامان خداست!(مُلاّ قافيه را فراموش نمود!)

*

گويند كه ميرزا شلتوك خان از اين فتح شد بسيار خرسند و شروع كرد در هرجايي كه رفت به دُر پراكني و چرند و پرند‘مثلا گفت:

گرَم از دست برخيزد كه با دلدار بنشينم

رئوس دشمنانم را به سقفِ گرم بكوبانم!(رئوس جمع راس به معني سر و كله و اينا!)

.........

.........

از اينجاي نوشته ها به بعد به علت چكيده شدن اشكِ كاتبان بر روي كتابتشان‘قابل خواندن نيست!

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸

راز بقاء مكتوب

از آنجايي كه ديديم هر چيزي را كه بخواهيم موشكافي نماييم ممكن است بدجوري شكافته شود و از لاي اشكافش بوهاي ناخوشايندي به مشام برسد و ضمناً زورمان هم به آن چيزها نمي رسد پس تصميم گرفتيم كه با حيوانات زورآزمايي و شوخي نماييم و مويشان را بشكافيم.

بفرماييد حيوان شكافته شده:

1-فيل: بزرگترين پستاندار در خشكي.نامبرده جزو حيوانات مزدور و وطن فروش بوده و هرجا كه باشد يادِ هندوستان مي نمايد.در برخي موارد كه اين حيوان خيس ميشود دسترسي به اطلاعات هم نم ميكشد و آن وقت است كه بايد از فيل خيس شكن استفاده نمود!

2-خر: خوشوقتم!.فعلا داريم باقالي بارش ميكنيم!

3-گورخر: نوعي خر با ويندوز ويستا!.اين حيوان به سببِ خصومتي كه با شخصي به نام بهرام گور دارد از ما جماعت كينه دارد!

4-راسو(اسكانك): مشخصه اين حيوان خطي سفيد از سر تا دم است.ايشان به وسيله رايحه خوش؛خدمت دشمنان و معاندان ميرسد!!

5-موش كور: تحصيل كرده ترين و با سوادترين حيوان در جنگل!.اين حيوان عليرغم ضعفِ مفرط در بينايي به سببِ هوش سرشاري كه دارد در امر مهندسي سازه يدِ طولايي دارند!

6-اسبِ آبي: نوعي اسب كه آبي است!.البته افرادي كه مبتلا به كور رنگي هستند اين حيوان را با نام اسبِ سبز ميشناسند!

7-شتر: تنها حيواني كه واحدِ شمارشش با واحدِ شمارش انسان يكي است!!.حيواني كه علي رغم جثه بزرگش اصلا ديده نمي شود!.موجودي كه چند وقتيست بدجوري دربِ منزل ما و دوستانمان خوابيده!!

8-شترمرغ: شتر مادّه!.حيواني كه دچار بحران هويت شده!.نوعي شتر كه تخم گذار است ولي واحد شمارشش نفر نيست!

9-زرافه: ديده بان حقوق حيوانات!..نوعي سازمان ملل حيواني مركب از شتر گاو پلنگ!

10-آهو: حيواني كه پر و پاچه اش خيلي طرفدار دارد!.مشمول ارشاد!.نام شناسنامه ايش جيران است ولي خيلي دوست دارد مارال يا آهو صدايش كنند!

11-گاو: ما بيشتر!.نه من شيرده اش روي بورس است!

12-گوسفند: اين حيوان در پاره اي اوقات يادش ميرود كه گوسفند است به همين دليل برخي از اصحابِ رسانه اين مهم را به او گوشزد مي نمايند!

13-نهنگ: غذاي موردِ علاقه:پدر ژپتو!.بزرگترين پستاندار كلا!.دو قورت و نيمش هم كه كلا قوز بالا قوز است!

14-عروس دريايي: بزرگترين پستاندار آبزي!!(حالا!).اين جانور با ظاهر زيبا و فريبنده اش دامادهاي دريايي را به سمتِ خود جلب مينمايد و سپس با استفاده از نيروي الكتريسيته آنها را به ديار باقي مي شتاباند!

15-پلانگتون: اين قبيل جانداران اكثراً جزو نسوان بوده و با اينكه جمعيتشان خيلي زياد است اما اصلا به چشم نمي آيند!!
16-ستاره دريايي: هر يك از آبزيان براي خودشان يك ستاره در دريا دارند كه البته خاردار است!.پاتريك در كارتن باب اسفنجي نوع پيشرفته اين طبقه از جانداران است!

17-ماهي اوزون برون: نام علمي اين ماهي az oon biroon است كه بنابر افسانه ها و شنيده هاي ما oon به معناي درياي هميشه خزر است!.اجداد و نياكان ما نقل مي كنند كه از شكم اين ماهي نوعي هيولا خارج ميشود كه خيلي جيز است و اصلا هم براي ما خوب نيست!.طبق مشاهداتِ بنده اين ماهي در اين اواخر به سمتِ قسمتهاي شمالي درياي خزر كوچ شده است!

18-قورباغه: اين روزها در دستگاهِ هيپ هاپ مشغول ابوعطا خواندن است!

19-سينه سرخ: جديدا پروتز نموده و خيلي كم پيدايش ميشود!

20-شير: سلطان سمبليك جنگل!.اين حيوان در ازمنه قديم براي خودش كيا و بيايي داشت ولي در اين اوخر به سببِ شايسته سالاري به حاشيه رانده شده و كلا كرك و پرش هم ريخته!

21-پلنگ: هنوز در بيشه خفته است!

22-يوز پلنگ: نام علمي: use palang !پلنگِ مورد استفاده!..در زمان حال ing ميگيرد!

23-كفتار: […]!!.نوعي كبوتر خوش گفتار!...چي بگم خوب!!؟.....اصلا من تا حالا كفتار نديدم!!

24-ميمون:............(به سببِ قطع نگهاني برق ادامه راز بقا قابل رويت نيست!)

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

بيحطرين وزعيط!

رييس زندانهاي استان تهران گفت:"ممنوع الملاقاتها در بهترين وضعيت نگهداري ميشوند!"
پيرو فرمايشاتِ آقاي رييس زندانها‘لطف كنيد و "بهترين تعريف" را براي واژه "بهترين وضعيت" انتخاب نماييد:
"بهترين وضعيت" يعني:
1-بهشتِ برين!(به فتح ب!)
2-قفس شيرها در پارك پرديسان!
3-يك پنت هاوس با استخر و سونا و جكوزي و شوتينگ زباله در يكي از برجهاي كهريزك يا كوير لوت!
4-فريزر!(در اين صورت زندانيهاي منظور را به ابعادِ كوچكتر تقسيم نموده و آنها را در كيسه فريزر پيچانده و در دماي منفي چهل درجه فريز مي نمايند تا تازه و شاداب مانده و در صورتِ لزوم با استفاده از مايكروويو يا غيره نيز ميشود يخشان را باز كرد!)
5-شرايط گلخانه اي!(اگر منظور از بهترين وضعيت اين گزينه باشد پس به احتمال زياد ابتدا زندانيها را سمپاشي نموده و آفتزدايي مي نمايند و سپس ايشان را در گلدان قرار داده و با استفاده از كودهاي مرغوب آنها را تقويت مي نمايند تا هرچه سريعتر جوانه زنند و ميوه دهند!...ميوه همان اعترافات است ديگه!)
6-[...]!(در اينصورت زندانيهاي مورد نظر را [...])!
7-هر زنداني را يك ماساژور‘ به شدت ورز داده و ايشان را به سمتِ بهترين وضعيتِ بدني سوق(!) ميدهد!
7-بع بع!

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

چه كسي بود صدا زد آشغال!

خواستم بدوم تا سر کوه تا ته دشت
لیز خوردم یکهو
پوست موزی دیدم!
خواستم آب بخورم
دیدم آن بالاتر
مردکی جیش نموده در آب!
من در آن دشت بزرگ
علفهایی دیدم
همه از جنس پلاستیکی بود!
من درختی دیدم 100 ساله
برگهایش نایلون
شاخه هایش قوطی
میوه هایش فانتا,کوکا کولا,دوغ سارا!
من پلنگی دیدم
در پوست خربزه دفن
سبزه زاری دیدم
که زغالی گشته
و پر از پاکتِ تنباکوست
و هوای آبی
مملو از دودِ قلیانها بود!
من خودم هم دیدم
وسط دودکش کوه دماوند
مردی را که
جوجه کباب سیخ میزد!
من خدا را دیدم به چه سختی
لای آن بد بوها
زیر یک پوستۀ هندونه
چه تقلا میکرد!!(استغفرالله!)
***

جدی نوشت:خداوکیلی هیچ جای بکری در این سرزمین از دست جماعت زباله پرور ما در امان نمانده!

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

طنز زوركي!

اصولا وقتي انسان يك تعداد انسان ديگر را ميبيند دلش ميخواهد كه آنها رو موشكافي و آسيب شناسي نمايد! نوشته هايي كه در ادامه ميخوانيد گزارشي از جلسه تحريريه چلچراغ است:

مو شكافي موردي:

1-جلسه راس ساعت 4 بايد شروع شود كه ميشود!!(به جون خودم!)

2-تعداد صندلي هاي موجود از تعداد اعضا كمتر است به همين دليل مقداري لوله به صورت روكار روي سقف تعبيه شده براي افرادِ سر پا!

3-طبق مشاهداتِ بنده بچه هاي چلچراغ اصلا و ابدا مادي گرا نيستند و هيچگونه سخني راجع به پول و حقوق و اينا بر زبان آنها جاري نميشود!

4-هر 5 دقيقه يكبار دربِ بالكن به شدت به چهارچوب كوبيده ميشود و صدايي دلنشين توليد مي نمايد!(هيچكسي هم دوست ندارد مانع اين سمفوني زيبا شود!)

5-تمام ماشينهايي كه در خيابان الوند با فاصله هاي چند صد متري از جدول و به صورتِ كج و كوله پارك شده اند عمرا براي چلچراغي ها باشد!

6-حال همه خوب است و همه خوشحال و خندانند!!

7-دفتر چلچراغ يك اقاي آبدارچي بسيار متشخص دارد كه بنده در اين 4 ساعت فقط يكبار ايشان را رويت نمودم چون خودِ بچه ها به صورتِ خودجوش هركدام يك پا آبدارچي سرخود هستند و حتي امر خطير چاي آوردن را هم جلال سعيدي بر عهده دارد!

8-برخي از اعضا وقتي يك تازه وارد را ميبينند به صورت كاملا مخفيانه انگشتِ اشاره خود را به طرف او ميگيرند به نحوي كه انگشتِ موردِ نظر در چشم موردِ سوال فرو ميرود و از ساير اعضا راجع به او پرس و جو ميكنند!

9-در طول جلسه جلال سعيدي با استفاده از موشكِ كاغذي تمام نكات لازم را به اعضا پرتاب مي نمايد!

مو شكافي انساني:

1-افشين صادقي زاده: همان قدر كه در خلوت(!) با تو خوب است در جلوي جمع تو را در حد سوسك تنزل مقام ميدهد!(البته جلال سعيدي هم در اين قسمت بسيار فعال است!)

2-جلال سعيدي:ساكت ترين و دپرس ترين فردِ حاضر در جلسه! نامبرده به قدري ساكت و ناراحت است كه اشك در چشم حضار حلقه ميزند و حاضرين دچار دل درد مي گردند! ايشان با همه صد در صد موافق است!!

3-خانم خجسته (1):ايشان به تازگي با اخذ مدرك فوق ليسانس در يك رشته خارجكي از قبرس بازگشته و فارسي را به سختي بيان ميكند!(بر ما مشتبه شد كه از قبرس چيزهاي ديگري هم مياورند!)

4-خانم خجسته (2) و (3) و (4): كلا براي پر كردن صندليها به كار ميروند!

5-خانم خجسته(5):ايشان ساعاتي را در خوابِ ناز به سر بردند!

6-محمد صفاجويي: به شدت دچار مرض خارش بدن است!(با آن دستبند زيبايي كه به دستش بسته به شدت مورد تفقد دوستان قرار ميگيرد!)

7-نيما محمدي پاشاك:يكي از سرداران جنگل! اما هيكلي يوخدي!

8-آقاي تيزر ساز !:ايشان كلا جزو نيروهاي فشار حاضر در جلسه هستند!

9-آقاي ه.الف:ايشان يك خودرو از بانك جايزه گرفته ولي دفترچه حسابش را گم كرده و اين يعني خودرو پَر!

10-حسام الدين مقامي كيا:ايشان خوب براي بقيه كار درست ميكند!

11-نيما دهقاني:به گفته خودش يك روز بيدار است و يك و نيم روز خواب! احتمالا زمستانها هم به خواب زمستاني ميرود!

12-سروش روحبخش: آخي!!

13-منصور ضابطيان:اخرين بازمانده سلسله مو دم اسبيان در چلچراغ! همين!

14-خودم(!):نويسنده اي كه هنوز مطالبش نتوانسته جلال سعيدي را به قهقهه وادار كند!..هي به او فشار مياورند كه با حفظ خطوط قرمز و تمام مميزي ها طنز بنويسد!!...يكي هم نيست به اينها بگه بابا من حالم خوش نيست!.................آخه مادربزرگم مُرد!..ديروز دفنش كرديم!..من دير رسيدم به تشييع!!..........................اي تف به اين طنزنويسي!

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۸

چه خاكي بر سرمان شد!

ساختمان ما چند وقتيست كه مدير ندارد.زماني كه آقاي پهلواني مديريت ساختمان را بر عهده داشت همه چيز رو به راه بود ولي از وقتي ايشان از ساختمان ما رفته و پسرعموي آقاي ژاكوب مدير شده اوضاع بهم ريخته.تمام راه پله ها پر از زباله شده و بيشتر گچ ديوارها هم ريخته.

ساختمان ما شش واحد است در سه طبقه به نحوي كه هر واحد داراي يك همسايه ديوار به ديوار است.

طبقه اول سمتِ چپ: آقاي عماد رضا عراقي!

طبقه اول سمتِ راست: آقاي ملك فهد عربزادگان!

ط دوم (‌چ):ما

ط دوم (ر): آقاي صمدقلي قندهاري طالبزاده!

ط سوم(چ): آقاي عاصفعلي زرداريان!

ط چهار(ر): ژاكوب قلدروف!

پدرم هميشه به من گوشزد مي نمود كه همسايه خوب از شبِ جمعه هم مهتر است؛به خاطر همين هروقت مادرم آش و شله زرد مي پخت بنده را واميداشت كه كاسه هاي پر شده را بين همسايه ها پخش كنم.به همين دليل هم من به خانمهاي همسايه ميگفتم خاله!.البته بودند افرادي هم كه مدام اقدام به خاله زنك بازي مي نمودند و گيس و گيس كشي راه ميانداختند!

قبلا روابطِ بين همسايه ها بهتر بود ولي چند وقتي است كه به سببِ ارتقاي مالي برخي از ساكنان و به وجود آمدن اختلافاتِ طبقاتي(!)‘ميانشان شكراب شده.

طبق قراردادي كه چند سال پيش ميان اهالي ساختمان بسته شد حياط و پاركينگ به صورتِ مُشاع در آمد ولي سندش به نام پدر من كه هم سازنده ساختمان و هم مياندار زورخانه محل بود و يال و كوپالي داشت زده شد.

حالا كه پدر من پير و فرتوت شده و كرك و پرش هم ريخته برخي از همسايگان(مخصوصا طبقاتِ اول) شاخ شده اند و ادعا دارند كه نه تنها حياط و پاركينگ ششدانگ براي آنهاست بلكه بايد سندش هم تعويض شود!.اين افراد تا آنجايي پيش رفتند كه در شهرداري و كتاب اول هم نام آپارتمان را به نام خودشان درج نموده اند!

از احوالاتِ ديگر همسايه ها هم اگر بگويم حكايتِ مثنوي هفتاد من ميشود!..همسايه ديوار به ديوار ما مدام خمار است و نه تنها زنش را ميزند بلكه هميشه هم از واحدش بوهاي بد بد به مشام ميرسد!..همسايه هاي بالايي هم خيلي مشكوك هستند؛هر از چند گاهي كه واردِ راهرو ميشوند هر چيزي را كه متعلق به ماست به نام خودشان ضبط مي كنند؛ حتي چند روز پيش آنها برادر مرا كه شاعر است به عنوان پسر خودشان به طبقه بالا بردند و آنقدر به او رسيدند كه برادر من ديگر به خانه بازنگشت و جزو مفاخر طبقه سوم از او نامبرده ميشود!..پدربزرگم ميگويد اين همسايگان طبقات پايين هم به محض اينكه وارد اين ملك شدند اقدام به گسترش فرهنگ و مذهبشان در ساختمان نمودند و حتي يكبار هم بين آنها و مسيحيان ساختمان مجاور جنگ صليبي در گرفت كه با وساطتِ ريش سفيدان محل ختم به خير شد! خلاصه اينها هرچه صفتِ بد داشتند به ما منتقل كردند و كلا فرهنگِ ساختمان را به باد دادند!

برخي مواقع هم همسايگان با افرادِ مشكوكي آمد و شد مي كنند كه بدجوري به ما نگاه ميكنند!

حالا همه اينها به كنار؛ چند روزي ميشود كه همسايگان طبقه پايين اقدام به گرد و خاك پراكني نموده اند به نحوي كه كل ساختمان و حتي محل را غبار در برگرفته و تنفس را براي ما سخت نموده.هم تمام وسايلمان را خاك گرفته و هم بر روي سرمان كلي خاك نشسته!!

من فكر ميكردم كه اين گرد و خاك به سببِ خانه تكاني ايجاد شده اما عمويم ميگويد كه اين گرد و خاك برنامه ريزي شده بوده! طبق اطلاعاتي كه او دارد قرار بوده چند نفر از افراد محل از جمله خود ما در جلوي آپارتمان ما تجمع كنيم تا شهرداري را مجبور به اقداماتي بر عليه اراذل و اوباش مستقر در اين خانه نماييم ولي شهرداري با مشورت گرفتن از همسايگان طبقاتِ بالا با همسايگان طبقاتِ پايين همدست شده و به آنها گفته كه گرد و خاك كنند تا تجمع معترضان ملغي شود در عوض شهرداري هم به آنها تنبان(!) در سايزهاي كوچك و بزرگ(!) اهدا خواهد نمود!!

خلاصه كه هردم از اين باغ بري ميرسد!!

یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸

مردي كه زنش دپرس شد!

چند روزي ميشه كه عيالً بنده را تحريم نموده و اصلا جوابِ سلامم را هم نمي دهد.صبح تا شب توي حياط لبِ باغچه مي نشيند و به افق هاي نه چندان دور خيره ميشود!.مادر زن گرامي هم چون دخترشان كه عيال بنده باشد دچار نوساناتِ روحي شده با گفتن جمله "بچه ام دپرسه!" به من شديدا گوشزد نمودند كه به هيچ وجه به پر و پايش نپيچم!

قضيه از آنجايي شروع شد كه چند روز پيش عيال گرامي اقدام به كاشتِ چند اصله بگونيا و ماگنوليا در باغچه نمودند تا به زعم خودشان كمي نشاط و شادابي به حياط و بالاخص به باغچه اضافه شود ولي چون خاكِ باغچه ما به شدت تنبل بود و اصلا قدرتِ باروري گياهان منظور را نداشت تصميم گرفتيم تا مقداري كودِ تايلندي به آن اضافه نماييم ولي تاثيري نداشت.بنده با خودم فكر كردم كه شايد اگر كودِ تازه به خاك اضافه شود بيشتر كارساز بيوفتد به همين خاطر اقدام به خريدِ يك گوسفند نمودم و او را در باغچه بستم تا هم علف هاي هرز و خاشاك را بخورد و هم كودِ تازه و داغ داغ به خاك بسپارد!(از توليد به مصرف!).خلاصه چند روز وضع بر همين منوال گذشت و ما حتي از دهان و شكم خودمان ميزديم و از غذاي خودمان به جنابِ گوسفند ميخورانديم تا بلكه كودهاي مرغوب تري توليد نمايند ولي زهي خيال باطل!؛ اين جنابِ گوسفند نه تنها كودِ تاثير گذاري از خود به جاي نگذاشت بلكه تمام بگونيا ها و مگنولياها را هم لت و پار كرد!..يعني اگر به جاي اين گوسفندِ خرابكار پسر مهوش خانم را آورده بودم بيشتر بازده داشت!

سرتان را درد نياورم! از اقا اسي گل فروش كمك خواستيم و او هم به ما گفت كه اين باغچه ديگر براي شما باغچه بشو نيست! در ضمن اين گياهاني هم كه كاشتيد آپارتماني هستند نه باغچه اي! ايشان اضافه نمودند كه اين كود ؛ (اين ويرگول حياتي ترين ويرگولي بود كه تا حالا بين دوكلمه گذاشتم!) تا بخواهد عمل كند همه اين گل و گياهان را ميسوزاند و اصلا هم تاثير به درد بخوري ندارد!

حالا بنده مانده ام و يك عيال دپرس شده!..نه ناهاري نه شامي!... بع بع هاي اين گوسفند هم براي ما شده قوز بالا قوز!

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

استفاده ابزاري از چشمه هاي جوشان و انگولك بازي با حافظ و سعدي و لوركا و غيره!

ديديم كه چند وقتي است كه چشمه طنزمان به سبب برخي مشكلات پيش آمده در لايروبي و نيز به سببِ فشارات و نوسانات دوست ندارد كه بيايد و بجوشد و وقتي هم كه ميجوشد همچين اعصاب مصاب ندارد و بودار ميجوشد و كلا برخي از آقايان هم اين عقيده را دارند كه چشمه اي كه واسه اونا نجوشه بهتره كه سر سگ توش بجوشه(از نظر ايشان فرقي بين چشمه و ديگ نيست!) از همين رو تصميم گرفتيم كه اين هفته به جاي طنزگويي و هزل پراني كمي از چشمه هاي جوشان ديگر در وجودمان استفاده نموده و خوانندگان عزيز و بيكاري كه بنده را ميخوانند از اين چشمه ها سيراب و خيس شوند!(ايششه!)..پس بر آن شديم كه امروز شعر بسراييم تا شايد انشاله از عالم سياست و اوين دركه و اون طرفا كمي دورتر شويم و اصلا اگر خدا خواست در آينده نزديك به عنوان ترانه سرا خود را به بازار عرضه نماييم خدا رو چه ديدي!؟
بفرماييد چشمه ميل فرماييد!:

گهي پشت به زين و گهي زين به پشت
همين زين ِ بر پشت ما را بكشت!
نديدم دمي پشت بر زين شود
كه تاول زده پشتم از زين و مشت
*****
من يار مهربانم دانا و خوش بيانم
لبخند زنم فراوان بر ريش مردمانم
من عالمانه گويم بر تو علاقه مندم
گر تو نمي پسندي اشكال نداره جانم!
*****
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه با چوب و باطوم به هم ميپرند
چو عضوي به درد آيد از ضربه ها
دگر عضو ها زود در مي روند!
‌*****
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ز بالا و پايين كتك خورده ايم
چو تاريخ ايران لبِ كوزه ها
پر از عاشقان كلك خورده ايم!
*****
يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
مي زنند توي سرش تا كه بندد دهنش
اين حسودان چمن همه مسلح شده اند
جون هركي دوست داري زود بيا وردار ببرش!
*****
چو ايران نباشد تن من مباد!؟؟
بخواب اي پدرجان! بذار باد بياد
ز بس رنج بردي در اين سال سي
نديدي عجم ها شدند پُر عِناد؟!
*****
ز نيرو بود مرد را راستي
نديدم جهاني بدين ماستي
كه با قلچماقان ِ باطوم به دست
زنند بر سرت بي كم و كاستي!
*****
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
چند ساليست به دنبال حوا ميگردم
تا كه حق شوهرش را كفِ دست بگذارم!
*****
اي نامه كه ميروي به سويش
اول دو سه بار بزن تو گوشش
بعدش كه خرت ز پل بگذشت
از جانبِ من [...] تو روحش!

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!