گاهی دلم میخواهد کسی [بیهوا] در ِ اتاقم را باز کند و حواسم را از همهچيز پرت کند، کاری کند کمی از فضايی که در آن غوطهورم جدا شوَم و چند ثاينهای از زمان فرار کنم؛ مثل همان وقتهايی که توی کلاس ِ درس نشسته بوديم که يکهو ناظم يا کسی ديگر [بیهوا] در ِ کلاس را باز میکرد و رو به معلم میگفت: «اجازه میدين چند لحظه وقتِ کلاستون رو بگيريم و اين شيرینیها و شکلاتها رو بين ِ بچهها تقسيم کنيم؟» دلم کمی از اين فرارهای کوتاه میخواهد، يا به قولی برای چند لحظه هم که شده [زمان را] «دو دره» کنم!
پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱
چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱
ذهن و من
بعضی وقتها بايد توی انباریِ ذهنت بگردی و يک ترمهی قديمی با نقش ِ بتهجقه پیدا کنی و بعد پهنش کنی گوشهی امامزادهی ذهنت؛ حالا اين امامزاده هر امامزادهای که میخواهد باشد، اصلا هر کسی که بيشتر بهش فکر میکنی همان میشود امامزادهی ذهنت!
بعد که سفره را گوشهی امامزاده پهن کردی رويش را پُر میکنی از نان و پنير و خرماها يا نان و پنير سبزیهایی که خودت لقمهیشان کردهای و هر لقمه را توی کيسهای نايلونی پيچيدهای؛ حالا اينکه چگونه میشود از توی مغز کيسهی نايلونی پيدا کرد زياد مهم نيست، چون کيسههای نايلونی مثل خدا همهجا هستند!
لقمهها را که چيدی مینشينی کنج ِ ديوار ِ امامزادهات و به آدمهایی خيره میشوی که يکی يکی میآيند و از روی سفرهات لقمهیشان را برمیدارند و میروند؛ حالا اينکه آدمهای ذهنت «يکی يکی» و مثل ِ بچهی آدم میروند سراغ ِ لقمهها يا شبيهِ «قحطیزدهها» به سفرهات حملهور میشوند بستگی به ذهن ِ خودت دارد اما...
اما گاهی بايد از گوشهی ذهنت يک سفره برداری و بعد به آدمهای توی ذهنت نان و پنير و خرما يا نان و پنير و سبزی تعارف کنی و بعد بنشينی گوشهی امامزادهی ذهنت و به آدمها خيره شوی... شايد اينطوری کمی خستگیات در برود...
یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۱
ناشناسهای دردِ دل کن!
نشسته بود کنارم و شبیهِ کسی که خيلی از زندگی خستهاس به مارلبروی گُلدش پُک میزد و گهگاه آه میکشيد. منتظر بود تا علتِ دمغیاش را بپرسم، من هم برای اينکه زودتر از شرّ دودِ سيگار ِ مزخرفش (!) خلاص شَوَم جويای احوالش شدم...
گفت: «میدونی آقا؟ زمونِ شما همهچی خيلی راحتتر بود، مثلا تو دورهی شما خيلی آسونتر میشد زن گرفت...» چهرهاش غمگينتر شد، شبيهِ کسی شده بود که انگار همهی روياهايش توی همان پُکهای سيگار دود میشد و میرفت هوا؛ ادامه داد: «میدونی آقا؟ دخترا خيلی بد شدن، ديگه به هيچ زنی نمیشه اعتماد کرد...»
مدام از زنها و دخترها میگفت و میناليد، با يک دست سيگارش را نگه داشته بود و با آن يکی به اساماسهايی که پشت بندِ هم بهش میرسيد جواب میداد. آه کشيد و تکرار کرد: «میدونی آقا؟ دخترا خيلی بد شدن، اصلا همهی زنها بد شدن، من خودم کلی دوست دختر دارم (!) اما يکی از يکی عوضیتر...» اين را که گفت فهميدم با چه گُهی طرفم، از همان آدمهایی بود که يک دو جين دوستدختر دارند و آنوقت دلشان میخواهد زنشان آفتاب مهتاب نديده باشد...
يکهو خندهاش گرفت، نه اينکه بخندد، يکجور نيشخند، با شيطنت ادامه داد: «من که حال و حولم رو میکنم، اما تو دورهی شما خيلی راحتتر میشد حال و حول کرد، الان همهچی سخت شده، دخترا هم سخت شدن، تازه با اين همه گرونی کی میتونه بره دنبال تشکيل خانواده؟...»
خودش فهميد که ديگر حوصلهی شنيدنِ چُسنالههایش را نداشتم، فهميد که دلم نمیخواست از درد و دلهايش دربارهی گرانی بشنوم و بعد هم دورهی خودش را با دورهی من مقايسه کند؛ خداحافظی کرد، بعد سوار ِ آئودیای که تازه از کمرگ درش آورده بود شد و رفت!... هيچوقت از شنيدنِ دردِ دلِ کسانی که برای اولین بار میبينمشان خوشم نيامده، مخصوصا اين بيست و چهار پنجسالههای بچه پولدار را!
سهشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۱
جبر و اختيار
اينکه میگويند «برخی از اعضای بدن ارادی کار میکنند و برخی غير ارادی» جفنگ است، اعضای بدن خودشان را به هر دری میزنند که کار نکنند، ارادی يا غير ارادی شبانهروز کار میکنند تا بلکه زودتر فرسوده شوند و شيفتِ کاریشان تمام.
اما وقتی فرسوده میشوند «ما» با سنگدلی ِ تمام میرينيم به تعطيلاتشان!... به ضرب و زور ِ قرص و شربت و جرّاحی و پيوند و آنژيو و دياليز و شيمیدرمانی و کوفت و زهرمار هی سيخونکشان میزنيم تا بيشتر کار کنند، تا بعدِ عمری کار کردن يکهو گشاد بازی در نياورند و فيلشان هوای قبرستان (!) نکند.
اعضای بدن به صورتِ کاملا ارادی سرسختی نشان میدهند تا به ما بفهمانند که ديگر نمیخواهند کار کنند، مثلا همين چشم؛ وقتی ضعيف يا ضعيفتر میشود و شيشهی عينک يا عينکِ جديد را جلوی خودش میبيند وحشیبازی درمیآورد، کاری میکند که سرگيجه بگيری و عينکِ کوفتی را از جلويش برداری؛ چشمات میخواهد به تو بفهماند که ديگر دلش نمیخواهد ببيند، دلش نمیخواهد دوباره همهچيز را واضح ببيند...
اعضای بدن وقتی فرسوده میشوند اعصابشان هم ضعيف میشود، چموش میشوند و بدخُلقی میکنند، اما تو هم مجبوری که مدام سيخونکشان بزنی تا يکهو هوس ِ تعطيلی نکنند، حالا چرا؟ خودت هم نمیدانی چرا و اين همان نيروی غير ِ ارادیایست که روز به روز تو را مجبور به زندگی میکند تا شبيهِ اربابی بدجنس شلاق به دست بگيری و بر اعضا و جوارحت زخم بزنی تا يکريز کار کنند و فرسودهتر شوند؛ پس اينکه میگويند «برخی از اعضای بدن به صورتِ غير ارادی کار میکنند» جفنگ است!
اما وقتی فرسوده میشوند «ما» با سنگدلی ِ تمام میرينيم به تعطيلاتشان!... به ضرب و زور ِ قرص و شربت و جرّاحی و پيوند و آنژيو و دياليز و شيمیدرمانی و کوفت و زهرمار هی سيخونکشان میزنيم تا بيشتر کار کنند، تا بعدِ عمری کار کردن يکهو گشاد بازی در نياورند و فيلشان هوای قبرستان (!) نکند.
اعضای بدن به صورتِ کاملا ارادی سرسختی نشان میدهند تا به ما بفهمانند که ديگر نمیخواهند کار کنند، مثلا همين چشم؛ وقتی ضعيف يا ضعيفتر میشود و شيشهی عينک يا عينکِ جديد را جلوی خودش میبيند وحشیبازی درمیآورد، کاری میکند که سرگيجه بگيری و عينکِ کوفتی را از جلويش برداری؛ چشمات میخواهد به تو بفهماند که ديگر دلش نمیخواهد ببيند، دلش نمیخواهد دوباره همهچيز را واضح ببيند...
اعضای بدن وقتی فرسوده میشوند اعصابشان هم ضعيف میشود، چموش میشوند و بدخُلقی میکنند، اما تو هم مجبوری که مدام سيخونکشان بزنی تا يکهو هوس ِ تعطيلی نکنند، حالا چرا؟ خودت هم نمیدانی چرا و اين همان نيروی غير ِ ارادیایست که روز به روز تو را مجبور به زندگی میکند تا شبيهِ اربابی بدجنس شلاق به دست بگيری و بر اعضا و جوارحت زخم بزنی تا يکريز کار کنند و فرسودهتر شوند؛ پس اينکه میگويند «برخی از اعضای بدن به صورتِ غير ارادی کار میکنند» جفنگ است!
دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱
آدمبرفی
آدمبرفی ساختنْ يه دلِ گُنده، يه ذهن ِ بیخيال و يه اعصابِ پولادين میخواد... نه اينکه از آدمبرفی ساختن بدم بیاد اتفاقا بدجوری هوسش رو دارم، هوس ِ عشقبازی با برف و بعدش هم خَلق ِ يه موجودِ بدبخت که عمرش به دو روز هم نمیرسه...
شايد آدم ساختن با برف کمی حسّ خدا بودن بهم میده، همونقدر بیهدف، همونقدر بیآينده، همونقدر خودخواهانه... بعد وقتی که آدمبرفیت رو ساختی باید بیخيالش بشی، بايد ولش کنی و بری، اينجا هم باز حسّ خدا بودن بهت میده اما... اما مشکلم از همينجا شروع میشه...
هر وقت آدمبرفی میساختم دلم نميومد از کنارش جُم بخورم و مادرم با داد و هوار من رو از توی کوچه يا حياط جمع میکرد و دستای یخزدهام رو «ها» میکرد و مینشوندتم جلوی بخاری نفتی؛ اما من حواسم به سرمای تنم نبود، دلم شور ِ آدمبرفی رو میزد...
توی دنيا به تعدادِ آدمایی که دلشون میخواد آدمبرفی بسازن آدمايی هستن که دلشون میخواد آدمبرفیهای بقيه رو خراب کنن، من از همين گروهِ دوم میترسم، از صدقهسر ِ وجودِ همين آدمها بود که دلم هميشه برای آدمبرفيم شور میزد...
آخرين باری که آدمبرفی ساختم دو سال پيش بود، يه پيرمردِ برفی؛ مخصوصا پير ساختمش که وقتی مُرد زياد دلم براش نسوزه، اينطوری خيالم راحت بود که جوونياش عشق و حالش رو کرده و ديگه يه پاش لبِ گوره...
تا نيمههای شب کنارش نشستم، وقتی از سوز ِ سرما به خونه پناه بردم همون دلشورهی لعنتی نذاشت بخوابم و تا دمدمای صبح مدام از پنجره بهش سر میزدم که آدمايی که ميومدن و باهاش عکس میانداختن خرابش نکنن...
نفهميدم کِی خوابم بُرد، به محض بيدار شدن رفتم سراغش، افتاده بود رو زمين، شکسته بود، سرش لِه شده بود، جای يه چيزی شبيهِ پوتين وسطِ شکمش بود، آدم برفیم به مرگِ طبيعی نمرده بود، کشته بودنش... واسه همينه که دلم نمیخواد آدمبرفی بسازم... اين دلشورهی لعنتی... برای آدمبرفی ساختن بايد عين ِ خدا باشی، بیخيالِ بیخيال...
شايد آدم ساختن با برف کمی حسّ خدا بودن بهم میده، همونقدر بیهدف، همونقدر بیآينده، همونقدر خودخواهانه... بعد وقتی که آدمبرفیت رو ساختی باید بیخيالش بشی، بايد ولش کنی و بری، اينجا هم باز حسّ خدا بودن بهت میده اما... اما مشکلم از همينجا شروع میشه...
هر وقت آدمبرفی میساختم دلم نميومد از کنارش جُم بخورم و مادرم با داد و هوار من رو از توی کوچه يا حياط جمع میکرد و دستای یخزدهام رو «ها» میکرد و مینشوندتم جلوی بخاری نفتی؛ اما من حواسم به سرمای تنم نبود، دلم شور ِ آدمبرفی رو میزد...
توی دنيا به تعدادِ آدمایی که دلشون میخواد آدمبرفی بسازن آدمايی هستن که دلشون میخواد آدمبرفیهای بقيه رو خراب کنن، من از همين گروهِ دوم میترسم، از صدقهسر ِ وجودِ همين آدمها بود که دلم هميشه برای آدمبرفيم شور میزد...
آخرين باری که آدمبرفی ساختم دو سال پيش بود، يه پيرمردِ برفی؛ مخصوصا پير ساختمش که وقتی مُرد زياد دلم براش نسوزه، اينطوری خيالم راحت بود که جوونياش عشق و حالش رو کرده و ديگه يه پاش لبِ گوره...
تا نيمههای شب کنارش نشستم، وقتی از سوز ِ سرما به خونه پناه بردم همون دلشورهی لعنتی نذاشت بخوابم و تا دمدمای صبح مدام از پنجره بهش سر میزدم که آدمايی که ميومدن و باهاش عکس میانداختن خرابش نکنن...
نفهميدم کِی خوابم بُرد، به محض بيدار شدن رفتم سراغش، افتاده بود رو زمين، شکسته بود، سرش لِه شده بود، جای يه چيزی شبيهِ پوتين وسطِ شکمش بود، آدم برفیم به مرگِ طبيعی نمرده بود، کشته بودنش... واسه همينه که دلم نمیخواد آدمبرفی بسازم... اين دلشورهی لعنتی... برای آدمبرفی ساختن بايد عين ِ خدا باشی، بیخيالِ بیخيال...
سهشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱
برای دستشویی!
گلاب به رويتان! اما من اعتقاد دارم که فيلسوفانهترین و تفکر برانگيزترين لحظاتِ عمر ِ هر انسانی همان لحظاتیست که در دستشویی مینشيند و به کاشیهای روبرويش خيره میشود.
البته همهی دستشويی رفتنها مشمولِ اين قاعده نمیشوند زيرا مثلا هنگام ِ ادرار کردن کسی نمیتواند در فکر فرو برود چون مجبور است همهی حواسش را معطوف به نقطهای خاص کند؛ بلکه مُرادِ من از «لحظاتِ تفکر برانگيز» بيشتر مربوط به دستشويی رفتن ِ نوع ِ «شمارهی دو» است!
چه باور کنيد چه نه، نشستن در دستشويی شما را در فکر فرو میبرد، به عقيدهی من بسياری از تصميماتِ نبوغآميزی که بشر از ديرباز تا کنون گرفته در همين دستشويیهای معمولی حادث شدهاند! تعارف نداريم! اما به نظر من آدمها توی دستشويی نبوغشان گُل میکند.
من تا حدی مطمئنم که «نيوتون» جاذبه را نه زير ِ درختِ سيب بلکه توی دستشويی خانهاش کشف کرد، وقتی دستمالتوالتش با يک ضربهی کوچک شروع به چرخيدن کرد و همهی دستمالها روی کفِ توالت افتادند و به فنا رفتند، يا همان موقع که حولهاش از روی جا حولهای افتاد، همين جاها بود که نيوتونِ عصبانیْ جاذبه را کشف کرد!
يا مثلا من تا حدی يقين دارم که وقتی «گراهام بل» از شدتِ دلپيچهْ سرآسيمه واردِ دستشویی شد حواسش به آن رشته سيمی که لای در گير کرده بود نبود و وقتی درگير ِ لحظاتِ نبوغآميز ِ دستشويی شد برای اينکه حوصلهاش سر نرود الکی توی قوطیای که به سر ِ آن رشتهسيم وصل شده بود فوت کرد و بعدش را هم که همه میدانند!
فکر نکنم ریط دادنِ اختراع ِ ماشين بخار و شير ِ آبِ داغ ِ توالت کار چندان نادرستی باشد، «جيمز وات» هم قطعا پیئه آبِ داغ ِ نطلبيده به بدنش خورده بود! يا مثلا من مطمئنم مخترع ِ عدسی وقتی فکر ِ اختراع ِ اين شیء ازرشمند به مخيلهاش رسیده که چشمش به حبابِ آبِ روی شلنگِ توالت افتاده!
همهی اينها را گفتم تا به اين نکته برسم که من هم مثل خيلی از آدمها وقتی در دستشويی هستم فيلسوف میشوم، به فکر فرو میروم و گاهی چيزهايی را کشف و يا اختراع میکنم که متاسفانه قبلا همگیشان کشف و يا اختراع شدهاند، با اين حال معتقدم که دستشويیها خانهی نبوغاند، تفکر کدههايی هستند که علم را مديونِ خود کردهاند اما نمیدانم چرا همهی دانشمندان عارشان میآيد که بگويند فلان چيز را در توالت کشف یا اختراع کرداند؟ واقعا به نظرشان «درختِ سيب» و «زيرزمين» و «پستوی خانه» از «دستشويی» با کلاسترند؟
علیايحال ايدهی نوشتن ِ اين متن وقتی به سر ِ من افتاد که روی بالکن ِ پنتهاوسم نشسته بودم و اسپرسوی داغم را مینوشيدم و چاپِ سی و سوم ِ کتابم را میخواندم!
یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۱
تنهایی...
نشسته بود روی صندلی فرودگاه و زير لب با خودش حرف میزد، يکی از آن سيگارهای الکترو اسموک يا به قولِ خودش «ماسماسکِ بخاریِ بیبخار» را لای انگشتانش نگه داشته بود و هر گاه به آن پُک میزد «تليک» صدا میداد، صدايی که به قولِ خودش از دودِ سيگارهای واقعی هم خطرناکتر بود.
دلش هوای سيگار ِ واقعی کرده بود، از همان سيگارهايی که دودِ واقعی داشتند، از همانهايی که وقتی بهشان پُک میزد اوضاع ِ ريهاش را خرابتر از قبل میکرد. به قول خودش «دلش برای لب گرفتن از سيگار تنگ شده بود.» میتوانست از فرودگاه بزند بيرون و يکی از آن واقعیها را از پاکت درآوَرَد و به قولِ خودش «هوايی تازه کند» اما توانِ برخاستن از جايش را نداشت.
سُرفه کرد، چند بار... ريهاش به بخار ِ بیبخار ِ الکترو اسموک هم حساس شده بود، دست توی جيبش برد و به قولِ خودش «ماسماسکِ جا اکسيژنی!»اش را برداشت و به سمتِ دهانش برد؛ پيسس... ميانوعدهی اکسيژنش را که کاملا بلعيد اطرافِ دهانش را پاک کرد که مبادا «هوا» روی صورتش بماند و بماسد؛ خودش میگفت: «از لب گرفتن از این ماسماسک متنفرم».
شغلش انتظار بود، اما خودش میگفت: «مهارتم در گفتن ِ خداحافظی بيشتر شده» ولی خودش هم میدانست که هنوز نمیتواند توی چشم ِ کسی که دارد میرود نگاه کند و بگويد «خداحافظ»، برای همين بود که سيگار ِ مصنوعی میکشيد، خودش میگفت: «بذار همه فکر کنن قرمزیِ چشام به خاطر ِ اين ماسماسکه».
خودش هم نمیدانست اين حرفها را به چه کسی میگويد، مدتها بود که روی صندلی ِ فرودگاه نشسته بود و با خودش حرف میزد، همهی دور و بریهايش رفته بودند و به قولِ خودش روح ِ او را توی فرودگاه جا گذاشته بودند؛ جسمش هم که خيلی وقت بود مرده بود...
دلش هوای سيگار ِ واقعی کرده بود، از همان سيگارهايی که دودِ واقعی داشتند، از همانهايی که وقتی بهشان پُک میزد اوضاع ِ ريهاش را خرابتر از قبل میکرد. به قول خودش «دلش برای لب گرفتن از سيگار تنگ شده بود.» میتوانست از فرودگاه بزند بيرون و يکی از آن واقعیها را از پاکت درآوَرَد و به قولِ خودش «هوايی تازه کند» اما توانِ برخاستن از جايش را نداشت.
سُرفه کرد، چند بار... ريهاش به بخار ِ بیبخار ِ الکترو اسموک هم حساس شده بود، دست توی جيبش برد و به قولِ خودش «ماسماسکِ جا اکسيژنی!»اش را برداشت و به سمتِ دهانش برد؛ پيسس... ميانوعدهی اکسيژنش را که کاملا بلعيد اطرافِ دهانش را پاک کرد که مبادا «هوا» روی صورتش بماند و بماسد؛ خودش میگفت: «از لب گرفتن از این ماسماسک متنفرم».
شغلش انتظار بود، اما خودش میگفت: «مهارتم در گفتن ِ خداحافظی بيشتر شده» ولی خودش هم میدانست که هنوز نمیتواند توی چشم ِ کسی که دارد میرود نگاه کند و بگويد «خداحافظ»، برای همين بود که سيگار ِ مصنوعی میکشيد، خودش میگفت: «بذار همه فکر کنن قرمزیِ چشام به خاطر ِ اين ماسماسکه».
خودش هم نمیدانست اين حرفها را به چه کسی میگويد، مدتها بود که روی صندلی ِ فرودگاه نشسته بود و با خودش حرف میزد، همهی دور و بریهايش رفته بودند و به قولِ خودش روح ِ او را توی فرودگاه جا گذاشته بودند؛ جسمش هم که خيلی وقت بود مرده بود...
یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱
لبخند بزن...
بعضی لبخندها قند توی دلِ آدم آب میکنند. گاهی در خيابان يا هر جای دیگری وقتی کسی را میبينم که لبخندش زيباست دلم میخواهد بغلش کنم اما چون «بغل کردن» در فرهنگِ ما جوابش يا کشيدهی آبدار است يا دادنِ تعهدِ کتبی پس اين گزينه خود به خود حذف میشود، برای همين وقتی کسی را میبينم که لبخندش زيباست دلم میخواهد بزنم روی شانهاش و از او بخواهم حتی برای چند دقيقهی کوتاه هم که شده روبرويم بنشيند و برايم لبخند بزند؛ اما اين کار هم سخت است، چون این روزها آدمها به همين راحتی برای کسی لبخند نمیزنند.
بعضی لبخندها چنان زيبايند که وقتی ناگهان چشمت به يکی از آنها میافتد به يکباره از همهچيز کَنده میشوی، حسّی شبيهِ مستی همهی وجودت را میگيرد، چنان به آن لبخندِ آسمانی خيره می شوی که حواست نيست کمی آنسوتر انگِ هيزی به پيشانیات چسباندهاند.
به هر حال اگر روزی لبخندی بر لبتان نشست و مردی مو بلند و ریشو روی شانهیتان زد و از شما خواست کمی برایش لبخند بزنيد نترسيد! ديوانه نيست اگر هم باشد بیآزار است، فقط کمی روبرويش بنشينيد و برايش لبخند بزنيد! میدانم که لبخند زدن برای کسی که نمیشناسیاش کار ِ مسخرهايست، اما آن مردِ ناشناس ِ مو بلند و ريشو وقتی بعضی از لبخندها را میبيند قند توی دلش آب میشود...
بعضی لبخندها چنان زيبايند که وقتی ناگهان چشمت به يکی از آنها میافتد به يکباره از همهچيز کَنده میشوی، حسّی شبيهِ مستی همهی وجودت را میگيرد، چنان به آن لبخندِ آسمانی خيره می شوی که حواست نيست کمی آنسوتر انگِ هيزی به پيشانیات چسباندهاند.
به هر حال اگر روزی لبخندی بر لبتان نشست و مردی مو بلند و ریشو روی شانهیتان زد و از شما خواست کمی برایش لبخند بزنيد نترسيد! ديوانه نيست اگر هم باشد بیآزار است، فقط کمی روبرويش بنشينيد و برايش لبخند بزنيد! میدانم که لبخند زدن برای کسی که نمیشناسیاش کار ِ مسخرهايست، اما آن مردِ ناشناس ِ مو بلند و ريشو وقتی بعضی از لبخندها را میبيند قند توی دلش آب میشود...
جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱
من...
پيرمرد نه عصا داشت، نه بارانی ِ بلند و نه حتی کلاه. روی صندلی پارک نشسته بود و به هم سنّ و سالهای خودش زير چشمی نگاه میکرد. خسته بود؛ از اينکه به چشم بر هم زدنی آنقدر پير شده بود که حتی نمیتوانست با آن دستانِ لرزان ليوانِ يکبار مصرفِ چایاش را بدونِ اينکه محتوياتش بريزد نگه دارد از خودش بدش میآمد. وقتی همهی چای را روی زمين ريخت از جايش برخاست و به سمتِ خيابان رفت.
پيرمرد به ماشينهايی که بوقزنان از کنارش می گذشتند و فحش نثارش میکردند توجهی نداشت، سرش را پايين انداخته بود و به آرامی عرض خيابان را طی میکرد. بدش نمیآمد يکی از همان ماشينها زيرش کند و دفتر ِ زندگیاش همانجا وسطِ خيابان بسته شود، اما کسی حوصلهی زير کردنِ يک پيرمرد افسرده و اخمالو را نداشت، پس همان چيزی که از آن میترسيد اتفاق افتاد: پيرمرد صحيح و سالم به آن سوی خيابان رسيده بود.
مدتها بود که نه حوصلهی نوشتن داشت و نه دلِ و دماغ ِ خواندن. فقط دلش میخواست از خانه بيرون بزند و همهی شهر را پياده گز کند. خدا را چه ديدی؟ شايد آجری رو سرش میافتاد يا شايد ليز میخورد و آن وقت فاتحه. اما پيرمرد محکوم به زندگی بود. وقتی قدم میزد شروع به شمارش ِ دردهايش میکرد، همهی مريضیهايش را يک به يک میشمرد و سعی میکرد نامهای بیگانهیشان را به ياد بياورد، گاهی هم به مرضی برمیخورد که نامش را نمیدانست، فقط میدانست که فلان جای بدنش هم درد میکند.
وقتی شمارش ِ بيماریهايش تمام میشد مینشست روی جدولِ کنار خيابان و سعی میکرد تکّهای از خاطراتِ دورانِ کودکیاش را به ياد آوَرَد. اما هميشه فقط يک تصوير از آن دوران درون مغزش پديدار میشد:
«وقتی کودکی دَه ساله بود و نه عصا داشت، نه بارانی ِ بلند و نه حتی کلاه. روی صندلی پارک نشسته بود و زير چشمی به هم سن و سالانش نگاه میکرد. خسته بود....»
چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۱
پيژامههای خانهی مادربزرگ
بچه که بودم همهی مردهای فاميل ِ پدریام از قبيل ِ عموها و شوهر عمهها وقتی پا به خانهی مادربزرگم میگذاشتند شلوارهای بيرونِشان را از پا میکَندند و پيژامههای مخصوصی را که مادربزرگ برایشان کنار گذاشته بود به پا میکردند.
«شلوارهای بيرون» غالباً همان شلوارهای پارچهایِ کِرپی بودند که آن موقع مُد شده بودند و رسم بود تا بالای ناف بکشند بالا و هر چقدر هم ساسوناش بیشتر بود نشان از با کلاستر بودنِ کسی که آن را پوشيده بود داشت.
اما پيژامههای مادربزرگ... وقتی عموها همگی در خانهی مادربزرگ جمع میشدند شبیهِ سربازانِ پيادهنظام همگیشان از همان پيژامههای صورتیای که راهراههای سفید داشت به پا میکردند و با پيژامههایی متحدالشکل دور هم مینشستند، با پيژامههايی که کش ِ دور ِ کمرشان هم از همان کِشهای قرمز و سفيدِ زُمُختِ قديمی بود.
هر وقت يکی از پسرهای فاميل به سنّ بلوغ میرسيد و صدايش دورگه میشد میتوانست يکی از آن پيژامههای صورتی ِ راهراه را بپوشد و به کوچکترها فخر بفروشد. پوشيدنِ پيژامههای صورتی ِ مادربزرگ يکی از مهمترين بهانههای بزرگ شدنِ ما بود.
مدتیست که مدام به يادِ آن پيژامههای صورتی با راهراههای سفيدشان میافتم؛ همان پيژامههایی که تا وقتی مادربزرگ زنده بود توی کمدش بودند و تعارفِ مردهای فاميل میشدند، همان پيژامههايی که به معنای واقعی ِ کلمه «راحت» بودند؛ آن روزها که رفتند انگار راحتی ِ پيژامهها را هم با خودشان بردند...
یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۱
زيبايی...
گاهی بايد زن را پيرهنی يقهباز بپوشانی،
بنشينی روبرويش و زُل بزنی به ...
زُل بزنی به ...
نه به چشمهايش،
نه به لبهايش يا حتی لبخندش،
نه به گيسو و ...
گاهی بايد زن را پيرهنی يقهبار بپوشانی و
بنشينی روبرويش و
فقط به استخوانِ ترقوّهاش چشم بدوزی...
بنشينی روبرويش و زُل بزنی به ...
زُل بزنی به ...
نه به چشمهايش،
نه به لبهايش يا حتی لبخندش،
نه به گيسو و ...
گاهی بايد زن را پيرهنی يقهبار بپوشانی و
بنشينی روبرويش و
فقط به استخوانِ ترقوّهاش چشم بدوزی...
سهشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱
اين داستان س.ی.ا.س.ی نيست.
ديگر کم آورده بود، روی برگشتن به خانهی کوچکِ اجارهایاش را هم نداشت، از اينکه باز هم مجبور بود با دستانِ خالی توی چشمانِ زن و بچهاش نگاه کند شرمگين بود. با خودش حرف میزد و خيابانها را به اميدِ يافتن ِ پسماندهی غذای مردم شهر زير پا میگذاشت اما انگار مردم ِ شهر از او گرسنهتر بودند. شنيده بود بعضیها وقتی کم میآورند خودسوزی میکنند، شنيده بود در کشوری دور مردی سبزیفروش خودش را آتش زده و سببِ جوشش ِ غيرتِ سایرين شده بود. کمی فکر کرد، تصميمش را گرفته بود.
هر چه گشت نفتی نيافت تا خودش را آتش بزند، توی پمپ بنزين هم نه کارتِ سوخت داشت و نه پولِ خريدنِ بنزين آزاد. با سَری کجکرده رو به رانندهها میگفت:
- میشه يه ليتر بنزين بهم بدين؟ میخوام خودسوزی کنم
رانندههای بیحوصله و عجول هم او را به تهِ صف راهنمايی میکردند و راضی نمیشدند يک ليتر از سهميهی بنزينشان را به او بدهند.
خسته بود. به پسرکی سيگاری رسيد و گفت:
- میشه فندکت رو بدی بهم تا خودمو آتيش بزنم؟
پسرک پوزخندی زد و گفت: «شرمنده داداش، گاز ِ فندکم تموم میشه، جوابِ هيکلت رو نمیده»
خستهتر از آن بود که با پسرکی که هنوز پشتِ لبش سبز نشده بحث کند، رفت وسطِ خيابان، بايد خودش را آتش میزد، اما دريغ از حتی دانهای کبريت. صدای بوقِ ماشينها به پردهی گوشش چنگ میانداخت، نشسته بود وسطِ خيابان و حواسش به ازدحام ِ ماشينهای عجولِ پشتِ سرش نبود، تا اينکه صبرش تمام شد، بغضش شکست و فرياد زد:
- بابا! ندارم، به پير به پيغمبر ندارم، ديگه کم آوردم، ديگه نمیکشم، تو رو قرآن يه چيزی بدين به من تا خودمو آتيش بزنم
همهی صداها را میشنيد، صدای فحشها، بوقها و حتی خندههای تماشاگرانی که با موبالهايشان مشغولِ ثبتِ آن لحظهی ناب بودند؛ تا اينکه متلکها شروع شد...
«هوی عمو!... برو يه جا ديگه فيلم بازی کن... مگه کوری نمیبينی ترافيکو؟»
«مرتيکهی قرمساق میری یا جنازهات رو ببرم اون ور؟»
«غصه نخور داداش، پسّه بخور، هرهرهر»
«چشمت کور دندت نرم میخواستی نری انقلاب کنی... تنلش»
«حاجی دوربين مخفيه؟ هرهرهر»
«بابا معروف شدی.. شب میذارمت تو يوتوب.. خيلی باحالی به مولا... اسگل کردی ملتو... قاهقاهقاه»
«مرد حسابی برو گمشو اونور... کار وزندگی داريم... به تخم چپم که پول نداری.. ما هم نداريم..»
«به خاطر دلار اعصابت خورده؟ يا عشقت رفته قهر؟ هههههه»
گوشش ديگر صدايی نمیشنيد، دلش بدجوری سوخته بود، ناگهان تنش گُر گرفت، خوشحال شد، آتش گرفته بود، بوی گوشتِ سوخته را حس کرد، کمی از درد فرياد کشيد و ...
شب، رفتگر خاکسترهای پخش شدهی او را که ماشينهای بیتفاوت به اين سو و آنسو فرستاده بودند جمع کرد و درونِ سطل زباله ريخت. وقتی او خودسوزی کرد نه کسی غيرتش جوشيد و نه کسی دلش برای او سوخت، همه سرگرم بدبختیهای خودشان بودند، همه سرگرم خنديدن به بدبختیهای خودشان بودند، اما کسی نفهميد که او نه کبريتی داشت و نه فندکی، او از حرفهای مردم سوخت، از بیتفاوتیشان آتش گرفت و ...
هر چه گشت نفتی نيافت تا خودش را آتش بزند، توی پمپ بنزين هم نه کارتِ سوخت داشت و نه پولِ خريدنِ بنزين آزاد. با سَری کجکرده رو به رانندهها میگفت:
- میشه يه ليتر بنزين بهم بدين؟ میخوام خودسوزی کنم
رانندههای بیحوصله و عجول هم او را به تهِ صف راهنمايی میکردند و راضی نمیشدند يک ليتر از سهميهی بنزينشان را به او بدهند.
خسته بود. به پسرکی سيگاری رسيد و گفت:
- میشه فندکت رو بدی بهم تا خودمو آتيش بزنم؟
پسرک پوزخندی زد و گفت: «شرمنده داداش، گاز ِ فندکم تموم میشه، جوابِ هيکلت رو نمیده»
خستهتر از آن بود که با پسرکی که هنوز پشتِ لبش سبز نشده بحث کند، رفت وسطِ خيابان، بايد خودش را آتش میزد، اما دريغ از حتی دانهای کبريت. صدای بوقِ ماشينها به پردهی گوشش چنگ میانداخت، نشسته بود وسطِ خيابان و حواسش به ازدحام ِ ماشينهای عجولِ پشتِ سرش نبود، تا اينکه صبرش تمام شد، بغضش شکست و فرياد زد:
- بابا! ندارم، به پير به پيغمبر ندارم، ديگه کم آوردم، ديگه نمیکشم، تو رو قرآن يه چيزی بدين به من تا خودمو آتيش بزنم
همهی صداها را میشنيد، صدای فحشها، بوقها و حتی خندههای تماشاگرانی که با موبالهايشان مشغولِ ثبتِ آن لحظهی ناب بودند؛ تا اينکه متلکها شروع شد...
«هوی عمو!... برو يه جا ديگه فيلم بازی کن... مگه کوری نمیبينی ترافيکو؟»
«مرتيکهی قرمساق میری یا جنازهات رو ببرم اون ور؟»
«غصه نخور داداش، پسّه بخور، هرهرهر»
«چشمت کور دندت نرم میخواستی نری انقلاب کنی... تنلش»
«حاجی دوربين مخفيه؟ هرهرهر»
«بابا معروف شدی.. شب میذارمت تو يوتوب.. خيلی باحالی به مولا... اسگل کردی ملتو... قاهقاهقاه»
«مرد حسابی برو گمشو اونور... کار وزندگی داريم... به تخم چپم که پول نداری.. ما هم نداريم..»
«به خاطر دلار اعصابت خورده؟ يا عشقت رفته قهر؟ هههههه»
گوشش ديگر صدايی نمیشنيد، دلش بدجوری سوخته بود، ناگهان تنش گُر گرفت، خوشحال شد، آتش گرفته بود، بوی گوشتِ سوخته را حس کرد، کمی از درد فرياد کشيد و ...
شب، رفتگر خاکسترهای پخش شدهی او را که ماشينهای بیتفاوت به اين سو و آنسو فرستاده بودند جمع کرد و درونِ سطل زباله ريخت. وقتی او خودسوزی کرد نه کسی غيرتش جوشيد و نه کسی دلش برای او سوخت، همه سرگرم بدبختیهای خودشان بودند، همه سرگرم خنديدن به بدبختیهای خودشان بودند، اما کسی نفهميد که او نه کبريتی داشت و نه فندکی، او از حرفهای مردم سوخت، از بیتفاوتیشان آتش گرفت و ...
دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۱
فراموشی...
هر چقدر که تنهايیات را دوست داشته باشی، هر چقدر هم که از آدمها فرار کنی، باز از اينکه فراموشت کنند میترسی، ترس از «فراموش شدن» هميشه با آدم هست، از همان کودکی با تو بوده و شايد پس از مرگ هم دست از سرت برندارد؛ شايد چيزی که شيرينی ِ مرگ را به کامات تلخ میکند همين «فراموشی» باشد.
صبح تا شب هزار جور کلک سوار میکنی، زور میزنی، گاهی به کسی ستم میکنی، گاهی کسی را میخندانی، سگدو میزنی و ...
صبح تا شب هزار جور کلک سوار میکنی، زور میزنی، گاهی به کسی ستم میکنی، گاهی کسی را میخندانی، سگدو میزنی و ...
شايد در نگاهِ خودت همهی اينها برای گذارنِ زندگی لازماند اما خودت هم میدانی که همهاش بهانهایست برای فراموش نشدن...
مثل کَنه خودت را به دنيا میچسبانی نه اينکه از آن لذت ببری، بلکه میخواهی به همه نشان دهی که هنوز زندهای، که هنوز حق ندارند فراموشات کنند، اما خودت هم خوب میدانی که آدمها برای از یاد بردنات هميشه «حق» دارند...
شايد برای همينْ آنهايی که بيشتر از فراموش شدن میترسند رو به هنر میآورند، دلشان نمیخواهد ردپاهايشان پس از مرگ از دنيا پاک شود، برای اينکه به جنگِ ديو ِ فراموشی بروند همهچيز را فراموش میکنند، غافل از اينکه سالهاست از يادها رفتهاند! شايد هر هنر محصولی از همين فراموشیها باشد...
همهی اينها را گفتم تا بگويم نوشتن در اينجا و در اين فضای مجازی هم تکاپويیست برای فراموش نشدن، گاهی همين ترس وادارت میکند چيزی بنويسی، حرفی بزنی، کاری کنی که بودنات را نشان دهد، که شبيهِ دستگاهِ شُکْ به مغز و دلِ رفقايت تلنگری بزنی و بگويی که هنوز وقتِ فراموشی نرسيده، اما خودت هم خوب میدانی که «فراموشی» هميشه در کمينات است و فرصتی کوتاه برايش کافیست، چون به خوبی میدانی که اينجا همهچيز سريعتر از دنيای واقعی فراموش میشود، حتی شما دوستِ عزيز!
مثل کَنه خودت را به دنيا میچسبانی نه اينکه از آن لذت ببری، بلکه میخواهی به همه نشان دهی که هنوز زندهای، که هنوز حق ندارند فراموشات کنند، اما خودت هم خوب میدانی که آدمها برای از یاد بردنات هميشه «حق» دارند...
شايد برای همينْ آنهايی که بيشتر از فراموش شدن میترسند رو به هنر میآورند، دلشان نمیخواهد ردپاهايشان پس از مرگ از دنيا پاک شود، برای اينکه به جنگِ ديو ِ فراموشی بروند همهچيز را فراموش میکنند، غافل از اينکه سالهاست از يادها رفتهاند! شايد هر هنر محصولی از همين فراموشیها باشد...
همهی اينها را گفتم تا بگويم نوشتن در اينجا و در اين فضای مجازی هم تکاپويیست برای فراموش نشدن، گاهی همين ترس وادارت میکند چيزی بنويسی، حرفی بزنی، کاری کنی که بودنات را نشان دهد، که شبيهِ دستگاهِ شُکْ به مغز و دلِ رفقايت تلنگری بزنی و بگويی که هنوز وقتِ فراموشی نرسيده، اما خودت هم خوب میدانی که «فراموشی» هميشه در کمينات است و فرصتی کوتاه برايش کافیست، چون به خوبی میدانی که اينجا همهچيز سريعتر از دنيای واقعی فراموش میشود، حتی شما دوستِ عزيز!
شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۱
تکّه خاطره...
نمیدانم چرا اين روزها مدام به يادِ خانم رفيعی معلم اولِ دبستانم میافتم. درشتهيکل بود، چهار شانه اما نه خيلی قد بلند و نه خيلی کوتاه. چهرهاش شبيه ماه بود، نه اينکه زيبا باشد، بلکه صورتش مثل ماهْ پُر بود از چاله چوله و فرو رفتگی ِ جوشهای کهنه که هيبتاش را مهيبتر میکرد؛ علاوه بر همهی اينها خانم رفيعی دستانِ بسيار سنگينی داشت که بيشتر ِ اولِ دبستانیها مزهاش را چشيده بودند؛ زدنِ پسگردنیهای محکم و سوزنده شگردِ خانم معلم بود.
به ياد دارم که یکی از روزها مشغولِ مشق ِ حرفِ سين بوديم که ناگهان يکی از سينهايم به سوتی خفيف بدل شد. در کسری از ثانيه صدای پسگردنی در کلاس پيچيد و پشتبندش هم سر ِ بغلدستیام روی ميز کوبيده شد. خانم رفيعی در پيدا کردنِ منبع صدا (که من بودم) دچار اشتباه شده بود و کسی ديگر را تنبيه کرد.
آن روزها خانم معلمها «خاله» نبودند بلکه شبیهِ سرهنگها و پليسها بودند و همان ترس را در دلِ آدم میانداختند؛ آن موقعها نه شعری در کلاس میخوانديم و نه معلممان با زبانِ کودکان با ما سخن میگفت تا بهتر درس را ياد بگيريم، به جايش ترسی که چهار ستونِ بدنمان را به لرزه در میآورد سبب میشد تا مثل بچهی آدم درسمان را بخوانيم و خود را برای ورود به جامعهای خشن آماده کنيم.
از صدقهسریِ هممحلی بودن با برخی همکلاسیها مدتی پيش تعدادی از همشاگردیهای اول دبستانم را ديدم، آنها مشتریهای ثابتِ پسگردنیهای خانم رفيعی بودند و بيشتر اوقات کفِ دستهايشان از ضرباتِ شلنگِ اقای ناظم قرمز بود. ريش گذاشته بودند، دکمههای پيراهنشان را تا خرخره بسته بودند، با يک دست کلاشينکف را نگه داشته بودند و با دستِ ديگر تسبيح میچرخاندند، با سگرمههای درهم به عابرين زُل میزدند، ماشينها را متوقف میکردند و با خشونتی که شايد از خانم رفيعی ياد گرفته بودند مترصدِ درگيری و بزنبزن بودند.
نمیدانم اينها را برای چه اينجا نوشتم، شايد برای اين است که اين روزها مدام به يادِ خانم رفيعی میافتم و خشمی که در شاگردانِ کلاس اولش نهادينه کرد، شايد هم به جای خشم تخم ِ ترس را در دلِ من و همنسلانم کاشته باشد، شايد هم سختپوستیمان را مديون امثال خانم رفيعی هستيم...
به هر حال خدا همهی رفتگان را بيامرزد...
ای محکم و سوزنده شگردِ خانم معلم بود.
به ياد دارم که یکی از روزها مشغولِ مشق ِ حرفِ سين بوديم که ناگهان يکی از سينهايم به سوتی خفيف بدل شد. در کسری از ثانيه صدای پسگردنی در کلاس پيچيد و پشتبندش هم سر ِ بغلدستیام روی ميز کوبيده شد. خانم رفيعی در پيدا کردنِ منبع صدا (که من بودم) دچار اشتباه شده بود و کسی ديگر را تنبيه کرد.
آن روزها خانم معلمها «خاله» نبودند بلکه شبیهِ سرهنگها و پليسها بودند و همان ترس را در دلِ آدم میانداختند؛ آن موقعها نه شعری در کلاس میخوانديم و نه معلممان با زبانِ کودکان با ما سخن میگفت تا بهتر درس را ياد بگيريم، به جايش ترسی که چهار ستونِ بدنمان را به لرزه در میآورد سبب میشد تا مثل بچهی آدم درسمان را بخوانيم و خود را برای ورود به جامعهای خشن آماده کنيم.
از صدقهسریِ هممحلی بودن با برخی همکلاسیها مدتی پيش تعدادی از همشاگردیهای اول دبستانم را ديدم، آنها مشتریهای ثابتِ پسگردنیهای خانم رفيعی بودند و بيشتر اوقات کفِ دستهايشان از ضرباتِ شلنگِ اقای ناظم قرمز بود. ريش گذاشته بودند، دکمههای پيراهنشان را تا خرخره بسته بودند، با يک دست کلاشينکف را نگه داشته بودند و با دستِ ديگر تسبيح میچرخاندند، با سگرمههای درهم به عابرين زُل میزدند، ماشينها را متوقف میکردند و با خشونتی که شايد از خانم رفيعی ياد گرفته بودند مترصدِ درگيری و بزنبزن بودند.
نمیدانم اينها را برای چه اينجا نوشتم، شايد برای اين است که اين روزها مدام به يادِ خانم رفيعی میافتم و خشمی که در شاگردانِ کلاس اولش نهادينه کرد، شايد هم به جای خشم تخم ِ ترس را در دلِ من و همنسلانم کاشته باشد، شايد هم سختپوستیمان را مديون امثال خانم رفيعی هستيم...
به هر حال خدا همهی رفتگان را بيامرزد...
اشتراک در:
پستها (Atom)
وقتی كسی نوشتهای از من بخواند.....
من كيم؟ اينجا كجاست؟!