چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۳

خيالِ تخت

خيالِ تو تـخــت،
خيال‌ِ من تـخــت؛
بيا خيال‌های‌مان را بگذاريم کنار‌ِ هم؛
دو خيال‌ِ تخت،
شبيه تخت‌ دو نفره...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۳

من و کلونی کتاب‌هايم

حدود يک سال پيش کتابخانه‌ی چوبی‌ام را مثل يک تکّه زباله گذاشتم سر کوچه. به گمانم هشت يا نه ساله بودم که پدرم آن کتابخانه‌ی ساده را برای مادرم خريد تا کتابهايش را که عمدتا رمان‌هايی با ترجمه‌ی (و کمی بيشتر!) ذبيح‌الله منصوری بودند در آن بچيند. رديف پايين کتابخانه هم شد سهم من؛ از «حسنی نگو يه دسته گل» و «دزده و مرغ فلفلی» در آن چيدم تا مجموعه‌ی کامل هزار و يک شب و افسانه‌های مشرق‌زمين و مغرب‌زمين. 

آن روزها شيفته‌ی خواندن افسانه‌ها و قصه‌ها بودم، از همان موقع هم لجم می‌گرفت وقتی بچه‌ای هم سن و سال من در جواب اين سوال که «چه جور کتابی می‌خوانی؟» می‌گفت: «کتاب‌های علمی!»، آروزيم اين بود که يکی از آن گزارشگر‌ها به پستم بخورد و همان سوال را از من بپرسد و من هم با جسارت تمام بگويم: «کتاب‌های تخيلی، افسانه، قصه»؛ اتفاقا يکبار هم يکی‌شان جلوی سينما قدس همين سوال را از من پرسيد اما از شانس من مصاحبه‌اش برای راديو بود و وقتی پدرم فهميد طرف از راديو آمده خنده روی لبش ماسيد. بگذريم...

داشتم درباره‌ی کتابخانه‌ می‌گفتم. شش هفت سال پيش رنگش زديم، سياهِ سياه. مادرم کتابهايش را در کتابخانه‌ی خودش گذاشت و اين تخته‌پاره‌های سياه رسيد به من. چند سالی خانه‌ی کتابهايم بود، تا اينکه يکی يکی تخته‌هايش شل شد و از چند جا هم زهوارش در رفت. يکبار هم يکی گفت «شايد لای درزهاش جونور گذاشته که اينطوری داره پوک می‌شه» يکی دو ساعت بعد کتابخانه‌ی پير به کوچه منتقل شد و فاتحه. 

از آن روز به بعد کتابهايم را چيده‌ام روی زمين، تازه دست‌بندی‌شان هم کرده‌ام، رديف به رديف و ستون به ستون، ارتفاع‌شان هم روز به روز بالاتر می‌رود و کلونی‌شان مدام بزرگ‌تر می‌شود. راستش را بخواهيد اينطوری بهتر است، خوشم می‌آيد وقتی از کنار ساز‌ه‌های کتابی‌ام عبور می‌کنم! اصلا انگار اينطوری بوی‌شان هم بهتر به دماغم می‌خورد. اما بهترين قسمتش اينجاست که هر بار می‌خواهم کتابی را که زير بقيه‌ی کتابهاست بخوانم مجبورم کتابهای ديگر را يکی يکی از رويش بردارم و گاه در همين بين چشمم می‌خورد به کتابی ديگر و شروع می‌کنم به خواندنش، بعد که به خودم می‌آيم می‌بينم نشسته‌ام وسط کلونیِ پخش و پلا شده‌ی کتاب‌ها! درست که دوباره چيدن‌شان دردسر دارد اما من اينطوری دوست دارم، اينکه آدم هم‌قد کتاب‌هايش باشد حس خوبی دارد، اما راستش را بخواهيد دلم برای آن کتابخانه‌ی قديمی تنگ شده. آيا واقعا جانور تويش بود!؟

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

خيابان گاندی، شاهرخ و سميه!

خيابان «گاندی» از آن خيابان‌هایی‌ست که اگر به جای «خيابان» بودن يکهو تبديل به «آدم» می‌شد هيچ‌وقت کسی نمی‌فهميدش. از آن آدمهايی می‌شد که اگر «ون‌گوگ» پرتره‌ی‌شان را عينهو خودشان نقاشی می‌کرد باز هم يک هيبت «پست‌ امپرسيونيست» از کار در می‌آمد که فقط بايد ادای فهميدنش را درمی‌آوردی!
خيابان «گاندی» اگر «آدم» بود آدم‌خوار می‌شد. اسيد معده‌اش را می‌پاشيد روی سر و صورت رهگذران. روده‌اش از نزديکی‌های کوچه‌ی بيست و چندم شرقی‌ شروع می‌شد تا نزديکی‌های ونک می‌رسيد....
....
دو پاراگراف بالا افکاری بودند که اوايل دوران جوانی سمتم آمدند. از خيابان گاندی می‌ترسيدم. با اينکه خود مهاتما گاندی را می‌شناختم و قيافه‌اش شبيه يکی از همان پيرمردهای بی‌دندانی بود که جلوی پارک مدرسه‌ی‌مان می‌نشستند اما از خيابانش وحشت داشتم. گاندی بدون پيشوندِ «خيابان» مردی استخوانی و ريز جثه بود که مدام لبخند می‌زد اما به محض اينکه خيابان می‌چسبيد پشتش يکهو بدل به غول بی‌شاخ و دمی می‌شد که نفس‌های آتشين داشت و خوراکش هم اهالی خيابانش بودند. 
شايد ترس از خيابان گاندی ترس مسخره‌ای بود اما آن روزها «خيابان گاندی» پيشوند‌های دلهره‌آوری به خود می‌گرفت، «جنايت خيابان گاندی»، «قتل در خيابان گاندی»، «فجايع خيابان گاندی» و ... هر جا که می‌رفتی نقل همه‌ی محافل همين «جنايت خيابان گاندی» بود، جنايتی که جانیانش بيشتر از آنکه به قاتلين شبيه باشند به دلدادگان قصه‌ها و افسانه‌های خودمان می‌مانستند، حتی نام‌شان را هم مثل همانها نقل می‌کردند يعنی با نام‌های کوچک: «شاهرخ و سميه»، مثل «ليلی و مجنون»، «خسرو و شيرين»؛ با اين تفاوت که «شاهرخ و سميه‌»‌ی زمان ما نام‌شان نه در ديوان اشعار و منظومه‌های عاشقانه که در صفحات حوادث روزنامه‌ها می‌آمد. 
«گاندی»، «شاهرخ و سميه»، «جنايت»، «عشق»... برای همين است که می‌گويم خيابان گاندی يک هيبت «پست امپرسيونيستی»‌ست. اصلا نمی‌شود فهميد توی سرش چيست، فقط بلد است هيجان‌زده‌ات کند، تو را بترساند و توی دلت را خالی کند. 
....
خيابان‌ها نام‌شان هر چه که باشد باز همان ذاتِ پر از نفرتی هستند که غذای‌شان آدميزاد است، آدمها را می‌خورند، خون‌شان را می‌مکند و نفرتشان را از سطح به هسته‌ی زمين می‌کشند. حالا شما هر نامی که می‌خواهيد بگذاريد رويشان، ذاتشان که تغيير نمی‌کند!

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳

مادر



زنِ آبستن ويار دارد، سه چهار ماه اول هی عُق می‌زند و هر چيزی می‌تواند حالش را به هم بزند، بعد که عُق‌هايش تمام شد ويارش تبديل به هوس می‌شود، يکی ترشی دلش می‌خواهد يکی شيرينی، يکی يکهو بوی پرتقال و خيار می‌پيچد توی دماغش و دلش ضعف می‌رود، يکی هم ميوه‌هايی دلش می‌خواهد که فصل‌شان گذشته. بعضی‌ها هم ويارها و هوس‌های‌شان عجيب است.


مادرم می‌گويد: «وقتی تو رو آبستن بودم همه‌اش خامه‌عسل می‌خوردم، گاهی هم خودمو می‌بستم به خيار شور» بعد می‌خندد و اضافه می‌کند: «سر همون خامه‌عسلا و خيار شورها الان اينطوری شدم.» 

مادربزرگم می‌گفت: «زن همسايه‌مون ويار خاک داشت، يکهو دلش خاک می‌خواست و شروع می‌کرد به کندن ديوار خونه، آخه اون زمونا ديوار خونه‌ها کاه‌گلی بودن، شبی نبود که صدای دعوا مرافه‌ی زن و شوهر تو کوچه نپيچه، حالا خوبه مردِ خودش معمار بود، استامبولی و ماله و بيلش هميشه به کار بود اما از اينکه زنش مثل موش بيوفته به جون ديوارای خونه شاکی می‌شد. يه روزم رفت و يه لگن خاک از تو باغ جمع کرد و آورد گذاشت جلوی زنش. اما زنه دست به خاک تو لگن نمی‌زد، می‌گفت خاک ديوار يه مزه‌ی ديگه‌ای داره...»

گاهی همين ويارها و هوس‌ها خودشان می‌شوند منشاء درد، خودشان سرآغاز بيماری‌هایی می‌شوند که آهسته آهسته درون زن رشد می‌کنند و يک روز خودشان را نشان می‌دهند. «زن» آبستن شبيه معماری زبردست موجودِ درونش را رشد می‌دهد و پس از نُه ماه بچه‌اش را به دنيا می‌آورد اما دردها و تاثيراتِ دوران بارداری درونش می‌مانند، درد و بلاها را به جان می‌خرند تا خدايی نکرده به جگر گوشه‌ی‌شان آسيبی نرسد، بعد از زايمان هم يکی کمر درد برايش می‌ماند، يکی فشار خون، یکی پوکی استخوان، و چه و چه...

همه‌ی ما وقتی پا به اين دنيا می‌گذاريم مادرمان را زخم می‌زنيم، دردی کهنه و نهفته درونش به يادگار می‌گذاريم و بعد که خرمان از پل گذشت می‌رويم سراغ زندگی خودمان. مادر اما هرگاه کمرش درد می‌گيرد، يا فشارش بالا و پايين می‌شود يا زانوانش می‌لرزد ناخودآگاه لبخند می‌زند و زيرلب می‌گويد: «اين درد يادگار دوران آبستنيه، من سر همون خيار شورها الان اينطوری شدم...»

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۳

راحتی!؟

آدم بايد «مرگی راحت» داشته باشد

شايد برای همين «اعدامی‌ها» را «پیژامه» پای‌شان می‌کنند!

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

نعمت فراموشی



«فراموشی» بيماری نيست، طبيعت آدمی‌ست، ذات آدمْ فراموشکار است. آدميزاد اگر فراموش نکند، اگر مدام با خاطره‌ها درگير شود، اگر همه چيز يادش بماند و گذشته‌اش اسلايد به اسلايد مدام از برابرش بگذرد، آن وقت نمی‌تواند زندگی کند، پای رفتنش می‌لنگد و اسير گذشته می‌شود، اسير چيزهايی که فراموش نکرده.

«فراموشی» درد است، طبيعت آدم اين درد را لازم دارد، اگر آدمها به درد فراموشی دچار نشوند دق مرگ می‌شوند، دردِ فراموشی شبيه واکسنی‌ست برای ادامه‌ی زندگی.

***

امروز از مقابل همان ساختمان واقع در خيابان جمهوری که مدتی پيش آتش گرفته بود گذشتم. آثار آتش‌سوزی هنوز سر جايشان بودند، تکه پارچه‌ای سوخته و سياه هم از يکی از پنجر‌ها آويزان بود و با وزش باد اين سو و آن سو می‌رفت. پايين‌تر، يعنی توی خيابان کسی حواسش به آن بالا نبود، دست‌فروش‌ها بساط‌شان را پهن کرده بودند و آدمها مثل مور و ملخ توی هم می‌لوليدند و اجناس بنجل‌ را دست به دست می‌کردند. اگر ترافيک نبود من هم نگاهم به آن بالا نمی‌افتاد، با اين حال کمی طول کشيد تا آن ساختمان آتش‌گرفته در نظرم آشنا بيايد!

***

آدمهای فراموش‌کار راحتند، تنها چيزی که يادشان می‌ماند فراموشی‌شان است، برای همين تلخی‌های‌شان هم کمتر است. پس بهتر است بگذاری همه‌چيز از يادت برود، سرت را بياندازی پايين و تو هم توی خرت و پرت‌های بساطی‌های خيابان جمهوری چشم بدوانی... اما يکهو صدای بوق ماشين پشت سر يادت می‌اندازد که بايد رانندگی کنی!... راستی... آن تکه پارچه‌ی سياه و سوخته هنوز جلوی چشمم است، شبيه آونگی که مدام اين سو و آن سو می‌رود.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۲

امير و اسماعيل

«امير خان» عصبی بود و هيچ کنترلی روی اعصابش نداشت، وقتی از کوره در می‌رفت بزرگ و کوچک حالی‌اش نمی‌شد، چاک دهانش را باز می‌کرد و هر چه از دهانش در می‌آمد می‌گفت. اعصابش بند تنبانی بود، با کوچکترين تلنگری عصبی می‌شد و حتما بايد خشمش را سر کسی خالی می‌کرد، اما وقتی فحش می‌داد يا هوار می‌کشيد همه‌ی بدنش شروع می‌کرد به لرزيدن، صدايش هم همينطور. 


اين لرزش توی خانواده‌ی امير خان ارثی بود، عصبی هم که نمی‌شدند اين لرزش به صورتی خفيف توی صدا و گاهی دستها و سر و گردن هم نمايان می‌شد. پدرم می‌گفت: «همه‌اش به خاطر ازدواج فاميليه، اينا همه‌شون بندریِ ريز ميان!» همه يقين داشتند که امير خل‌وضع‌ست و برای همين دهان به دهانش نمی‌گذاشتند با اينکه می‌دانستند او به شدت ترسوست و فقط اُلدرم بلدرم دارد.

***

«اسماعيل» همسايه‌ی «اميرخان» بود، از هر سه کلمه‌ای که می‌گفت دو تا و نصفش فحش خوار و مادر بود، با اينکه از امير خان بددهن‌تر بود اما کنترل بيشتری روی اعصابش داشت و بيشتر فحش‌های خوار و مادرش هم جنبه‌ی شوخی داشتند. همه می‌دانستند اسی دهانش چاک و بست ندارد و اگر فحش ندهد نمی‌تواند حرف بزند.

اسماعيل هم بددهن بود هم شجاعت بزن بزن داشت، از کسی هم نمی‌ترسيد اما از آدمهای پولدار حساب می‌برد و «ارباب ارباب» می‌بست به خيک‌شان. با آنها که حرف می‌زد مليح‌تر فحش می‌داد!

***

يک روز «امير خان» يکهو عصبی شد، رفت توی شکم «اسماعيل» و گفت: «تو امروز از دکون من روغن برداشتی پولشو ندادی» اسماعيل هم مدام تکذيب می‌کرد که يکهو امير هُلش داد و سريع چند قدم رفت عقب تا اگر اسماعيل خواست کتک‌کاری راه بياندازد زود بزند به چاک، اما هُل دادن همان و در رفتن کتف اسماعيل هم همان. امير که ديد اسماعيل روی زمين افتاده رفت بالای سرش، حتی تا وقتی اورژانس آمد بالای سر اسماعيل حاضر بود اما نه برای اينکه بهش کمک کند، بلکه از همان اول تا وقتی که اورژانس بيايد يکريز بالای سر اسماعيل فرياد می‌زد «فحش نديا! فحش نده!» اسماعيل هم با آن سبيل کلفتش يکريز از درد گريه می‌کرد و زيرلب فحش خوار مادر می‌داد.

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۲

پايه‌ی صندلی خانم سجادی

همان روزی که پايه‌ی صندلی‌ خانم سجادی شکست، همان روز همه‌ی کلاس شروع کردند به خنديدن، همه‌ی راهرو شروع کردند به خنديدن، همه‌ی معلمها زدند زير خنده، خودش هم با خنده از روی زمين پا شد و مانتوی سرمه‌ای‌‌اش را تکاند، همان روزی بود که شاگردها را آورده بودند توی راهرو و ازشان امتحان می‌گرفتند، همان روز بود که پايه‌ی صندلی خانم سجادی شکست.

***
همان روزی که خانم سجادی مُرد جنازه‌اش را آوردند توی حياط دبستان. همه‌ی بچه‌ها را از کلاس آوردند توی حياط، همه‌ی معلمها هم بودند. آن روزها هنوز روپوش سرمه‌ای اجباری نشده بود برای همين هر کسی چيزی پوشيده بود، روح‌مان هم خبر نداشت که قرار بوده در تشييع جنازه‌ای مدرسه‌ای شرکت کنيم، اوليا هم نمی‌دانستند وگرنه حتما چند نفری‌شان می‌آمدند و به شاگردهای خانم سجادی تسليت می‌گفتند، به همان بچه‌هايی که مبهوت بودند، آنهايی هم که گريه می‌کردند معلوم نبود از ديدن جنازه اشکشان درآمده يا از مردن معلم‌شان غمگين بودند.


نمی‌دانم پاييز بود يا بهار يا زمستان، فقط می‌دانم هوا ابری بود و کمی هم مه توی آسمان بود، شايد هم فضای تشييع جنازه‌ی خانم سجادی فضای مدرسه را اينگونه يادم می‌آورد، سرد و غمگين و مه‌آلود. 

***

همان روزی که جنازه را گذاشته بودند وسط حياط، همان روز همه‌ی کلاسها شروع کردند به گريه کردن، همه‌ی مدرسه شروع کردند به گريه کردن، همه‌ی معلمها زدند زير گريه، جنازه هم همانطور دراز کشيده بود وسط حياط. همان روزی بود که شاگردها را آورده بودند توی حياط و جنازه‌ی معلم‌شان را نشان‌شان می‌دادند، همان روزی که سه روز قبلش پايه‌ی صندلی خانم سجادی شکسته بود و همه بهش خنديده بوديم...

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۲

بی‌قراری‌های جعفر


نامش «جعفر» بود. من بچه دبستانی بودم و او هم مردی بيست و شش هفت‌ساله. شاگرد مغازه‌ی پدرم بود و آرام و سر به زير. نه کاری به کسی داشت نه به کسی بی‌احترامی می‌کرد و نه اهل دعوا و فحش‌دادن بود، حتی يادم نمی‌آيد فرياد زده باشد. با من هم مهربان بود، نه به خاطر اينکه پسر «اوستا» بودم، از چشمهايش می‌خواندم که مهربانی‌اش بی‌شيله پيله‌ست.


«جعفر» اما عادتی عجيب داشت، اگر مشتری توی دکان نبود می‌آمد بيرون و روبروی مغازه، دست به پشت می‌برد، سر به زير می‌افکند، چشم به خطی فرضی می‌دوخت و مسيری چهار متری را مدام می‌رفت و برمی‌گشت، آنقدر می‌رفت و برمی‌گشت که اگر نگاهش می‌کردی سرگيجه می‌گرفتی. کسانی که نمی‌شناختندش فکر می‌کردند ديوانه‌ست، آنهايی هم که او را می‌شناختند می‌گفتند خل وضع‌ست. اما پدرم می‌گفت: «جعفر بی‌قراری داره، بايد زن بگيره تا درست شه»

دختری را برايش خواستگاری کردند. خانواده‌ی دختر چند روزی مهلت خواستند، جعفر هم توی اين مدت قدم‌زدن‌های رفت و برگشتی‌اش آهنگ تندتری به خود گرفته بود. پدرم از اين بی‌قراری‌ها بدجور حرصی می‌شد و همين را هم به پدر و مادر جعفر گفته بود. می‌گفت: «اين بچه بی‌قراری داره، بايد زودتر بره سر خونه و زندگيش، بايد پا پی ِ خونواده‌ی دختره بشين ببينين جوابشون چيه»

چند روز بعد دختر جواب بله را داد و قرار عروسی گذاشتند. تا همان شبِ عروسیْ جعفر هر روز جلوی دکان پدر روی همان خط فرضی‌اش مدام می‌رفت و برمی‌گشت، حتی گاهی حضور مشتری‌ها توی دکان هم او را از قدم زدن‌هايش باز نمی‌داشت. پدرم حرص می‌خورد و می‌گفت: «عروسی که کنه خوب می‌شه»

جعفر تا سه چهار ماه پس از عروسی‌اش هم پيش پدرم شاگردی می‌کرد، اما نه تنها قدم‌زدن‌هايش کم نشد بلکه «زيرلب حرف زدن» را هم چاشنی‌اش کرده بود. پدرم ديگر نتوانست تمسخر اطرافيان را تحمل کند، خودش هم او را کم مسخره نمی‌کرد، بالاخره تحملش تمام شد و عذر جعفر را خواست. «بی‌قراری‌»های جعفر کار دستش داد. 

حال سالها از آن زمان گذشته، خيلی دلم می‌خواهد بدانم جعفر کجاست و چندتا بچه دارد. دلم می‌خواهد بدانم هنوز هم همانقدر مهربان و سر به زير هست يا نه. اما هر جا که هست می‌دانم هنوز هم «بی‌قرار» است و روبروی دکانی دارد روی همان خط فرضی‌اش می‌رود و برمی‌گردد. يعنی همان کاری را می‌کند که پدرم از آن بدش می‌آمد، يعنی همان کاری که من هم ناخودآگاه انجام می‌دهم! برای همين هر وقت خطی فرضی را دنبال می‌کنم و مدام می‌روم و برمی‌گردم يکهو ياد جعفر می‌افتم. من هم از او «بی‌قراری» گرفته‌ام انگار...

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

حکومتِ مغز...



چند سالی هست که گذشته‌ام را کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر به ياد می‌آورم. گاهی پدر يا مادرم خاطره‌ای بازگو می‌کنند و بعد مرا مخاطب قرار می‌دهند و می‌پرسند: «فلان روز رو يادت مياد؟!» بعد منتظر تاييد من می‌مانند، اما هر چه زور می‌زنم، هر چه ذهنم را کنکاش می‌کنم هيچ چيز يادم نمی‌آيد، وقتی هم بهشان می‌گويم: «چيزی يادم نيست» تعجب می‌کنند، جوری نگاهم می‌کنند که انگار آدمی ديگر مقابل‌شان نشسته. 

گاهی خاطراتی که می‌شنوم با چيزی که خودم جسته و گريخته به ياد می‌آورم به طرز عجيبی متفاوت است، مثلا کسی خاطره‌ای بازگو می‌کند اما من نه تنها آن خاطره در ذهنم جور ديگری نقش بسته بلکه حتی مکان، زمان، آدمها و حتی رخدادهايش را هم جور ديگری به ياد می‌آورم؛ همين سبب می‌شود تا باز هم همه با شگفتی به من خيره شوند، انگار آدمی ديگر روبروی‌شان نشسته.

گاهی به تو فکر می‌کنم، هزار توهای ذهنم را می‌گردم بلکه تصويری از تو بيابم، اما نمی‌دانم خاطراتی که پيدا می‌کنم واقعا اتفاق افتاده‌اند يا نه، نمی‌دانم آن بوسه‌ای که در ذهنم نقش بسته يا آن بويی که يکهو می‌پيچد توی دماغم يا آن تصويری که از نوازش کردن ترقوه‌ات يادم می‌آيد واقعا در گذشته‌ روی داده‌اند يا همه‌اش خيالاتند. حتی گاهی نمی‌دانم اين تصويری که از صورت تو به ياد می‌آورم همان تصوير واقعی‌ ِ خودِ توست يا ذهنم شبيه نقاشی زبردست برای خودش تو را جور ديگری به تصوير کشيده. انگار آدمی ديگر مقابلم نشسته.

گاهی چيزهايی که می شنويم با چيزهايی که اتفاق افتاده تفاوت دارد، نمی‌شود تشخيص داد چه کسی واقعيت را بازگو می‌کند، نمی‌شود فهميد کدام يکی‌شان واقعا اتفاق افتاده، همه چيز با هم در می‌آميزد و در زمينه‌ای مه‌آلود گم می‌شود. اما اين وسط مغز برای خودش حکومت می‌کند، چيزهایی به يادت می‌آورد که دلت می‌خواسته همان بشود اما نشده، جاهای خالی خاطراتت را جوری برايت پر می‌کند که دروغ و راست را از هم تميز نمی‌دهی.. مغز فريبت می‌دهد، تا کمی بيشتر به زندگی‌ات اميدوار باشی. راستی... هنوز نمی‌دانم، آيا آن روز واقعا تو را بوسيدم؟ آيا واقعا مقابلم نشسته بودی!؟

(محققان کشف کرده‌اند که وقتی مغز نتواند جزئيات يک خاطره را به ياد بياورد خودش جاهای خالی را پر می‌کند. منبع: خبرآنلاين)

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۲

جابجایی‌ها



الف) برخی جابجايی‌ها خوب نيستند. جای يکسری چيزها که با هم عوض شود به دل نمی‌نشينند، به چشم‌مان غريبه می‌آيند و حتی گاهی مفهوم‌شان را هم از دست می‌دهند. 

ش) واژه‌ها و ترکيب‌ها هم مشمول بند «الف» می‌شوند. مثلا اگر «عبور» جای «مرور» بنشيند ترکيب‌شان آشنا نيست، «مرور و عبور». نمونه‌های ديگر هم هست، مثل «گو و گفت»، «شد و آمد»، «سنگين سبک»، «مهتاب آفتاب» و ...

ف) بند «الف» شامل ابزار هم می‌شود. مثلا اگر «اتوی بخار» برود توی «مطب دندان‌پزشکی» و «يونيت دندان‌پزشکی» برود درون «خشک‌شويی» مسخره است. 

ت) «موجودات» هم همينطور. جای‌شان که با هم عوض شود هم خطرناک است هم آزار دهنده. فرض کنيد! يا نه! نمی‌خواهد فرض کنيد، نگاه کنيد! مثلا «الاغ» جای «آدم» روی «فلان صندلی» بنشيند و «آدم» برود توی «طويله». اين يکی مسخره هست اما خيلی هم عجيب نيست! 

گ) بند «گاف» فقط برای رسيدن به بند بعدی نوشته شده. بند «گاف» می‌خواهد کمی فضا را لطيف کند. می‌خواهد بگويد آن بند‌های بالايی همه‌اش مقدمه بود، مقدمه‌ای که «تو» دلت کمی نرم شود و از حرف اصلی فرار نکنی!

ی) برخی جابجايی‌ها خوب نيستند. حال آدم را بد می‌کنند. دل آدم می‌گيرد از ديدن‌شان. مثلا وقتی «موهايت» جای‌شان را به «کچلی» می‌دهند، وقتی «شيمی‌درمانی» جای «کوه‌نوردی» را می‌گيرد، وقتی «رفتن» می‌نشيند جای «ماندن» و «ماندن» آنقدر می‌رود تا پای رفتنش تاول بزند، وقتی «فاصله» جای «آغوش» را غصب می‌کند، وقتی «لباس دکلته‌‌ات» که ترقوه‌ات را بيشتر نمايان می‌کرد با بدسليقه‌گی جايش را به «پُليور» می‌دهد، وقتی... وقتی روی گونه‌های من «برف» می‌نشيند و «بوسه‌»های «تو» روی «گونه‌»ی ديگری... اين آخری بيشتر آشفته‌ام می‌کند...

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

گالُن بنزين


بنزين اتوموبيل‌شان ته کشيده بود. مرد کنار خيابان ايستاده بود و دبّه‌ی توی دستش را برای هر سواری‌ای که از آنجا می‌گذشت تکان می‌داد.

- بنزين!... بنزيـــن!... وايسا ديگه سگ‌پدر
- بابا منم بيام بيرون باهات داد بزنم؟
- نه بچه... بشين تو ماشين...

پسرکی بود شش يا هفت ساله، با موهای لخت و بلند که شلوارک به پا داشت و عاشق نگاه کردن به ساعتش بود، همان ساعتی که با گاز گرفتن مُچش پديدار می‌شد و چند دقيقه بعد هم ديگر سر جايش نبود.

- سرت رو بکن تو بچه!... اينقدر از پنجره آويزون نشو
- آخه می‌خوام کمکت کنم بابا
- به بچه‌ها بنزين نمی‌دن، بگير بشين........ بنزين.... آقا بنزيـــن!

دلش می‌خواست به پدرش کمک کند، نيمه‌شب بود و حوالی ميدان حُر بنزين تمام کرده بودند. دير به دير سواری‌ای گذرش به آنجا می‌افتاد. تک و توکی هم که از آنجا عبور می‌کردند دل و دماغ ترمز زدن و بنزين کشيدن با شلنگ را نداشتند.

- مگه نگفتم سرتو بکن تو؟
- بذار منم بگم بنزين بابا!... يه دونه

اتوبوسی به آنها رسيد. پسرک با ذوق و شوق فرياد زد:

- بنزيــن

مرد پوزخند زد. قيافه‌ای حق به جانب گرفت و با نگاهی عاقل اندر سفيهانه گفت:

- اتوبوس که بنزين نداره پسر... گازوئيل می‌سوزونه نه بنزين... حالا برو و...

هنوز حرف مرد تمام نشده بود که اتوبوس توقف کرد.

- بابايی!یعنی می‌خواد منو دعوا کنه؟
- صد بار بهت گفتم سرتو بکن تو!

راننده‌ی اتوبوس با يک گالن به سمت‌شان رفت. چاق بود و با همان عرق‌گير زردش آمده بود پايين و با نگاهی مهربان به طرف مرد می‌رفت.

- سلام... اين گالن بنزين رو واسه موتور سيکلتم گرفته بودم، اما وقتی پسرتون گفت بنزين دلم نيومد نزنم کنار. بفرما!

مرد گالن را گرفت، بنزينش را ريخت توی باک و کمی بعد هم نشست پشت فرمان. لام تا کام حرف نزد. پسرک هم سرش را از پنجره بيرون برده بود، انگار دلش نمی‌خواست چشمش توی چشم پدرش بيوفتد، به اين فکر می‌کرد که وقتی بزرگ شد اتوبوسی بخرد و تويش را پر کند از گالن‌های بنزين. شايد اينطوری هيچ پدر و پسری رابطه‌ی‌شان اينقدر يخ نمی‌شد.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲

طبیعی

سرفه‌ای کرد و گفت «توی خونواده‌ی ما همه همينجور يهويی می‌مردن، مثلا داداشم؛ ورزشکار بود، اهل هيچی‌ هم نبود، يه شب خوابيد و صبحش ديگه پا نشد، ايست قلبی اونم توی بيست و سه سالگی... تو طايفه‌ی ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، بابام پنجاه سالش که بود سرطان گرفت، کلی دوا درمون کرد، يه شب خوابيد و ديگه صبحش پا نشد، صبح همون روزی که قرار بود بره شيمی‌درمانی. اونم به مرگ طبيعی مُرد، همينجور يهويی»
آه کشيد و ادامه داد «از اينجور مرگ‌های طبيعی توی ماها زياده، مثلا مادرم وقتی خواهرمو زاييد همونجا سر‌ زا رفت، دکترا می‌گفتن بايد سزارين کنه اما اون روزا بابام وضعش خوب نبود، واسه همين مادرم طبيعی زايید و بعدشم طبيعی مُرد؛ سالها بعد هم خواهرم با شوهرش توی جاده‌ی شمال تصادف کردن و درجا مردن. چقدر بهشون گفتم شب حرکت نکنيد اما گوش ندادن؛ خواهرم خوابش برده بود، هزار بار بهش گفتم کنار راننده نبايد بخوابی، شوهرشم خوابش گرفته بود و بعدشم طبيعی بود که برن زير تريلی، مرگ‌شون طبيعی بود.»
سرفه‌هايش بيشتر شده بود اما دلش می‌خواست حرف بزند، «توی خونواده‌ی ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، بچه‌ی چهار ساله‌ی خودم هم همينطوری بود، از روی تختش پرت شد پايين، سرش خورده بود به تيزیِ پايه‌ی تخت، شب بود، توی خواب قِل خورده بود، طبيعی بود که بميره. رفته بودم ماموريت که بهم خبر دادن زنم رو شب که خواب بوده گاز طبيعی گرفته، اونم طبيعی مُرده بود... توی خاندان ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، اَلّا يه نفر، پدربزرگم. صد و بيست سالش بود، قند داشت، چربی داشت، دستگاه گوارشش کاملا مختل شده بود، ريه‌اش توده داشت، عرق می‌خورد، سيگار می‌کشيد، چشماش آب‌مرواری آورده بود، کليه‌هاش سنگ‌ساز بودن، پارکينسون داشت، فشار خون و ديسک کمر و نرمی استخون هم داشت، از هر مرضی که بگی اون داشت اما يه روز باطریِ تو قلبش از کار افتاد و تموم. مرگش خيلی غير طبيعی بود... آخه توی روز بود، نه شب. مرگی که توی روز باشه غير طبيعيه، شب واسه مردنه نه روز»

سرفه امانش را بريده بود، مجبور شد ماسک اکسيژنش را بگذارد، چند باری نفس عميق کشيد، سينه‌اش خس‌خس می‌کرد؛ سرطان ريه رمقش را برده بود، چشمانش سنگين شد، کمی بعد به خواب عميق شبانه‌اش فرو رفت...

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۲

دفترچه تلفن

«حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم» اين جمله‌ را هر روز برای خودم می‌گويم، پشت بندش هم موبايل را برمی‌دارم، کانتکت ليست را باز می‌کنم، از همان بالا يکی يکی شماره‌ها و نام‌ها را نگاه می‌کنم و هی می‌روم پايين، پايين‌تر و پايين‌تر... 

«حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم» اين جمله را می‌گويم و از از نامهايی که با حرفِ «اِی» شروع می‌شوند به نامهايی می‌رسم که اولشان «بی» دارد اما هنوز کسی را نيافته‌ام تا با او تماس بگيرم. کمی بعد «سی»‌دارها تمام می‌شوند و به «دی»دارها می‌رسم. لغت «دی»دارها حواسم را پرت می‌کند، ياد ديدارهایم می‌افتم. 

«حتما يه نفر هست...» با همين دلخوشی نيمی از حروف الفبا را رد می‌کنم اما کسی پيدايش نمی‌شود. فهرست بلند بالای شماره‌ها و نامها را يکی يکی می‌خوانم، هر کدام‌شان جرقه‌ی خاطره‌ای در ذهنم می‌زنند، خاطره‌ای کوتاه، به همان کوتاهی‌ای که از نام‌شان به نام بعدی می‌روم!

«حتما يه نفر هست...» اينبار کمی صدايم می‌لرزد، با دقت بيشتری نامهای باقی‌مانده را رد می‌کنم، انگار هر کدام از نامها و شماره‌ها مرا ياد بويی خاص می‌اندازد، شايد هم طعمی خاص...

«حتما هست»... به آخرين نام می‌رسم، کله‌ام داغ می‌شود، ناباورانه می‌گويم «حتما يه نفر هست، حتما» و دوباره فهرست نامها و شماره‌ها را يکی يکی بالا و پايين می‌کنم، اين بار سعی می‌کنم از هر نامی خاطره‌ی بهتری به ياد آورم برای همين بيشتر روی‌شان توقف می‌کنم، اما اين بار هم هر نام شبيه اسلايدی می‌شود که چيزی گنگ را برايم به تصوير می‌کشد، پس بی اينکه چيزی يادم بيايد سراغ اسلايد بعد می‌روم و بعدی و بعدی و بعدی... 

نامها تمام می‌شوند، حروف الفبايم ته می‌کشند، خاطره‌ها هم همينطور. نفسی عميق می‌کشم و سعی می‌کنم آرام باشم... «حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم...... هست؟؟»

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!