سهشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹
آفتاب و من!
یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹
قصههای خوب برای بچههای بد!.. دفتر سِیُّم.. حکايت گاو مشحسن!
يکی بود، يکی نبود، زير گنبد کبود، وسط بَرّ و بيابون، يدونه آبادی بود. توی اين آبادی، همهچی يا که سياه بود يا سفيد، مردمونش همه لوتی و مافنگی و خرفت، کُلاهاشون نمدی، خونههاشون کاگلی، زنهاشون لچک به سر، مُفِ بينی بچههاشون دو سه متر آويزون، باغهاشون خشکيده، علفها پوسيده، کدخداشون هم تو کارش ]...[!، توی اين آبادی، پيرمردی بود به نام مشحسن، سيبيلش چخماخی، شکمش مثل سبوی خالی، چشمونش وَغ زده بود، يه زنی داشت که بچهاش نمیشد. مشحسن از دار دنيا فقط يک گاو داشت، مشتی اين گاوش رو خيلی دوست میداشت، صبح تا شب گاوشو تيمار میکرد، علف و يونجهی استريل میداد به گاوش، تا که ميکروب واردِ جونش نشه. مشحسن با گاوش مثل يک روح بودن تو دوتا بدن!، گاوه که ماما میکرد انگاری سمفونی دوم بتهوون داره میخونه، مشحسن میرفت تو خلصه کار عرفانی میکرد!. مشحسن گاوشو شوهر نمیداد، بس که سختگيری میکرد بيچاره ترشيده بود. آخه مشتی میترسيد اگه گاوشو به يک گاو ديگه شوهر بده، حامله شه، سر زا آل ببرش، تلف بشه! يه روزی تو آبادی، هر کسی هرچه که دام و طيور و مزرعه داشت، همه را فروخت و جاش ماشين خريد. زن مشحسن که به گاوه حسودی میکرد، اونقدر تو گوش مَشتی خوند که گاو رو بفروشن به جاش ماشين بخرن برن زيارت. مشحسن گاو را تا قرون آخرش دوشيد، شيرشو خالی کرد، سودای ماشين سواری زده بود به کلهاش، گاوشو فروخت به جاش پرايد خريد. مشحسن طويله رو پارکينگ کرد، صبح تا شب يا شب تا صبح، توی پرايدش میخوابيد تا اونو دزد نبره. زن مشحسن که ديد تيرش به سنگ برخورده، دچار ديپرشن مزمن شد!. بست نشست تو خونه، زار و زار گريه میکرد. يه روزی که مشحسن رفته بود بيمهی ثالثاش رو تمديد بکنه، وقتی برگشت ديد طويله تره و پرايده نيست! پلک چشمش مثل قورباغه پريد، کاغذ بيمه از دستش افتاد، خيره خيره دو سه تا لکهی روغن که چکيده بود زمين رو نگاه کرد. از همونجا بود که مشحسن ديوونه شد. تو طويله بست نشست. صبح تا شب هی الکی قامقام میکرد. صدای بوق از خودش در میآورد. با خودش نعره میزد که من پرايدِ مشحسنم! هی استارت میزد، هی صدای ترمز در میآورد. همه ريشسفيدای دِه اومدن تو طويله تا روانکاويش کنن. کدخدا گفت: «مشحسن! تو خودِ مشحسنی! تو پرايدِ مشحسن نيستی عمو!» ولی مشحسن گوشش به اين حرفا بدهکار نبود، هی میگفت: « من مشحسن نيستم! من پرايدِ مشحسنم!» تو همين هاگير واگير، مشحسن آب و روغن قاطی کرد، جوش آورد، با چشاش نور بالا زد، بوق ممتد میکشيد! ريشسفيدها با هم به اين نتيجه رسيدن که مشحسن دچار تغيير کاربری شده! زن مشتی شوهرش رو به قيمت نصفِ پرايد فروخت به جاش الاغ خريد. مشحسن هم از اون به بعد توی روستا مسافر جابهجا میکرد مثل تاکسی، مصرفش پايين بود ولی مثل کاميون دود میکرد! سهميه بنزينش رو قطع کرده بودن هی مدام گاز میگرفت. يه روزی که مشحسن مثل پرايد، مسافر زده بود و راه میرفت، يدفه با يک تراکتور شاخ به شاخ کرد و همونجا ترکيد. ريشسفيدای محل جسد مشحسن رو اوراق کردن، هر کسی يک چيزی برداشت! از همونجا کدخدا اعلام کرد که پرايد امنيت نداره، بهتره به جاش ون بگيريم! زن مشتی هم بیمه بدنهی مشتی رو گرفت و رفت ترکيه صفا! همين! قصه ما به سر رسيد، کلاغه تو ماشين ترکيد!
شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹
قهوهی تلخ و کاسبی ملی!
چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹
دیوار نوشتههای کودکیهای ما!
پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹
دور برگردان!
یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹
تغيير موج!!
جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۸۹
سیاهِ صورتی!
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹
خودِ غیرخودیام
چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹
طبیعتِ مخمور!
.
ما را به «دردِ طبیعی» میمیرانند...!
سهشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹
منهای من و منهای تو!
.
ما هنوز اندر خم «تو» ماندهایم..!
چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۹
ما برای وصل کردن میگیریم!
دو نفر از سه آمرييکايی که سال قبل در ايران زندانی شده بودند گفتهاند قصد دارند پس از آزادی با يکديگر ازدواج کنند! از قرار معلوم آقای «شين بائر» با استفاده از رشتههای لباسش در درون سلول خود اقدام به ساخت حلقهی ازدواج نموده و در حين هواخوری در محوطهی زندان به خانم «سارا شورد» پيشنهاد ازدواج داده! اين وسط نفر سوم که نامش «جاش فتال» است سرش بیکلاه مانده و قرار شده که ساقدوش داماد باشد! همانطور که همهی ما میدانيم بحران کمبود شوهر بدجوری دامنگير کشورهای بيگانه شده و به همين دليل دور از ذهن نيست که تا چندوقت ديگر تمام دختران دمبخت و ترشيدهای که ساکن کشورهای بيگانه و مخصوصا آمريکا هستند به صورت فوجفوج و دستهدسته خواهان زندانی شدن در کشور ما باشند تا بختشان باز شود و بتوانند برای خودشان شوهری دست و پا کنند! حتی ما به مسوولين زندانها پيشنهاد میکنيم که يک سايتِ دوستيابی با نام «فِرِندوين!» را تاسيس نمايند و افرادی که خواهان باز شدن بختشان هستند در آن سايت ثبتنام نمايند! در ضمن ما از طريق همين تريبون از دستاندرکاران تقاضامنديم تا با آقای «شين بائر» که لباس زندان را که همانا جزو سرمايههای ملی محسوب میشوند را پارهپوره کرده تا با آن حلقه ازدواج بسازد برخورد شود و هم پول لباس را از ايشان بگيرند و هم حلقهی ساخته شده را وزن نموده و آن را با نرخ روز بازار طلا و جواهرات با وی محاسبه نمايند تا ايشان فکر نکند که زن گرفتن به همين راحتیهاست!! به هرحال ما هم برای اينکه به اين اجنبیها ثابت کنيم که انسانهای مهماندوست و با فرهنگی هستيم ازدواج اين دو قمری عاشق را تبريک میگوييم و از مسئولان تقاضا میکنيم که با اين سه نفر هم مثل ملوانان انگليسی برخورد شود و نه تنها به ايشان کت و شلوار و لباس عروسی بپوشانيم بلکه از مراجعذیصلاح خواهش میکنيم که جهيزيهی خانم «سارا شورد» را هم تهيه کنند و مهريهاش را هم بدهند تا فردا پس فردا نگويند که کادوی عروسیشان را هپلیهپو کردهايم! اميدواريم که اين افراد پس از مراجعت به کشورشان از ما بابت خوشبختیشان تشکر کنند و اگر فردا پس فردا با هم دعوايشان شد هی پای ما را وسط نکشند که مسبب اين وصلت بودهايم! ولی بين خودمان بماند، عجب سوژه باحالی نصيب فيلمسازان هالیوودی شد!!
سهشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹
مبطلات!
شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹
قصههای خوب برای بچههای بد!.. دفتر دُيُّم: قصهی قاسم و گيتی و جادوگر بد!
يکی بود يکی نبود، غير از خدا هيشکی نبود. زير گنبد کبود، توی يک شهر سياه و پُر دود، دختری بود به نام «گيتی»، پسری بود به نام «قاسم». قاسم و گيتی با هم خواهر برادر بودن. مادرشون چند سال پيش وقتی فهميد شوهرش هوو آورده رو سرش، کارتِ سوخت شوهرش رو دزديد، دو سه ليتری بنزين زد تو باکِ روحش، خودشو آتيش زد. ولی اسمالآقا (بابای قاسم و گيتی) نگذاشت چله زنش تموم بشه، هوو رو آورد خونه! زنکه شبيه جادوگرا بود، دماغش تيز و بلند، شبيه خنجر بود. چشمونش شبيه چشم روباه، صورتش شبيه مارمولک بود. خلاصه زن باباهه تا که پاهاشو گذاشت خونهی اسمالآقا، کوکِ ناسازی گذاشت؛ نمیساخت با قاسم و با گيتی، سرشون داد میزد، میکشيد شلاق رو پوست سفيد گيتی، برای قاسم سبيلآتشی ترسيم میکرد. اسمالآقا مثل چی از زنکه میترسيد.
يک شبی قاسم و گيتی از خونه در میرن، میشن آوارهی کوه و جنگل. وسطِ راه گيتی به قاسم میگه: «نکنه راه رو گم بکنيم؟ گرگ بياد مارو يه لقمهی چپ بکنه؟ بهتره با اين نونها که دستته تو راه نشونه بذاريم!» ولی قاسم عصبانی شد و گفت: «بربری دونهای پونصد تومن رو ريز ريز کنم که چی بشه!؟ مگه تو نمیدونی توی اين ايام همهجا تعطيله؟ نانوايی تعطيله! رستوران تعطيله! آب سردکن فلکهاش بستهاس! اگه يکی ببينه داری غذا میبلعی سر و کارت با گزمهاس! اگه بربری رو ريز ريز بکنم میميريم از گشنگی!»
قاسم و گيتی دو سه روزی توی جنگل ول میگشتن. نونشون که ته کشيد سنگ میبستن به شکم. يکی از روزا که آوارهی جنگل بودن، يدفه يه کلبهای میبينن. تا که نزديک به کلبه میشن قاسم به گيتی میگه: «بخت به ما رو کرده، جنس اين کلبههه از شيرينيه! ديواراش بيسکوييته، شيروونیاش پاستيله! در و پنجرهاش شبيه شکلات، مارکِ نستله! البته ما دوتا خوب میدونيم نستله خيلی بده! مرگ بر نستله! مرگ بر نستله!» تا که قاسم اينو گفت، قار و قور شکمش سر به آفاق گذاشت. دوتايی مثل دوتا گشنهی آفريقايی، حمله بردند سوی فنداسيون کلبه! گاز اول رو که قاسم گرفت از ديوار، دندوناش تير کشيد، مزهی چوب پيچيد تو دهنش، تکههای چوب رو که از زبونش خارج کرد، داد و بیداد نمود، جيغ می زد که چرا جنس اون کلبههه از چوبه نه از شيرينی! اونقدر داد کشيد که صاحاب کلبههه اومد بيرون. صاحبِ خونههه يک پيرزن قوزی بود که دماغش شبيه لوزی بود. با عصا زد تو سر قاسم و گفت: «سر ظهری چته هی داد و هوارت رو هواست؟ چرا بهتون میزنی؟ نستله چه زهرماريه ديگه؟! اگه اين کلبههه از شيرينی باشه پس منم جادوگرم؟ پسر بیبته! مگه آمار نداری نمیدونی توی اين ايام، خوردن و نوشيدن تايمش از نصفهشبه؟ اگه من اين خونهرو شبيه شيرينی کنم، شهرداری مياد بهم گير میده! جوازم رو میکنه تو قوطی!» خلاصه جادوگره قاسم رو خيلی دعوا کرد.
قاسم و گيتی تا شب کلی تحمل کردن تا که کلبههه شبيه شيرينی شه! وقتی شب به کلبههه برگشتن، ديگه از خونه چيزی نمونده بود، حتی جادوگرو هم خورده بودن! قاسم قصهی ما، يه نگاه به سوی گيتی انداخت، يه نگاه به جسدِ جادوگر، يه نگاه به اون جماعت انداخت که ز بس خورده بودن از نفس افتاده بودن! خلاصه قاسم و گيتی تصميم میگيرن تا به خونه برگردن، چون که فهميده بودن اگه تاخير بکنن، مردم گرسنه اونا رو يه لقمهی چپ میکنن. کشف کردن که زن باباشون از همون جادوگراست که جوازش باطل شده. تو همين فکر و خيالا بودن که اسمالآقا (بابای قاسم و گيتی) اونا رو با تير زد؛ آخه رفته بود شکار واسه شام گوشت ببره! وقتی اسمالآقا جسدِ قاسم و گيتی رو برانداز نمود، بشکنی زد و با خنجر خود، اونا رو قيمه نمود. اسمالآقا زير لب با خود گفت: «خونهی شيرينی، مال توی قصههاس! صبح تا شب از روی اجبار نخور، شب که شد گوشتِ جگرپاره بخور!!»
سهشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۹
نامهای به اجل عجول!
سلام عزراييلجان! چطوری بابا؟ خوبی؟ رو به راهی؟ حالت خوبه؟ نه، واقعا میخواهم بدانم اصل حالت چطوره!؟ در اين اواخر احساس میکنم کمی «بيشفعال» شدهای! آمارت را گرفتهام و میدانم که چند وقتيست به رشته هنر علاقه پيدا کردهای؛ از من به تو نصيحت دنبال کارهای هنری و قرطیبازی نرو! من حرف کترهای نمیزنم عزیجان!، به چند دليل تو را از هنر بر حذر میدارم؛ اول اينکه هنرمندان به چند دسته تقسيم میشوند، مثلا برخی از هنرمندان هستند که حرفهشان چسبيدن به از ما بهتران و عکس انداختن و وام گرفتن از آنهاست و اين دسته از هنرمندان نان را به نرخ جهانی به مصرف میرسانند! اما عدهای ديگر از هنرمندان هم هستند که نفس کشيدنشان هم قسطی است و از بس در هنر فرو رفتهاند که زندگیشان به صورت کوبيسم درآمده. به هر حال محبوبيت هنرمندان در اذهان عمومی هميشه در نوسان است! متوجهی که!؟
عزراييلجان! در اين اواخر جنابعالی خيلی خودت را نخود آش هنرمندان میکنی و هفتهای نيست که به ما خبر مرگ يکی از اين عزيزان را ندهند. انصافا خودت بنشين و کلاهت را قاضی کن و ببين که امسال چه بگير بگيری راه انداختی و چقدر از هنرمندان را به ديار باقی شتاباندی! عزراييلجان! بنده مدتهاست که يک سوال اساسی ذهنم را درگير کرده و آن سوال اين است که آيا در عالم ملکوت هم بحث شايستهسالاری مترادف کشک است يا نه!؟ تا جايي که من اطلاع دارم شما قرنهاست که به اين شغل شريف و آبرومند مشغولی و حتی يک روز هم مرخصی بدون حقوق نگرفتهای! عزراييل جان! برو مسافرت و يک آب و هوايي عوض کن شايد روحيهات کمی لطيف شود! اصلا چرا کار را به ملکالموتهای جوانتر واگذار نمیکنی!؟ پس کی میخواهی به آنها ماهیگيری ياد بدهی!؟ اگر به آنها فرصت ندهی ممکن است فرار مغزها کنند و به جناح شيطانرجيم بپيوندند! اين نيروهای جوان احتمالا بهتر ما را درک خواهند کرد.
عزراييلجان! به نظر من بهتر است که کمی رشته فعاليتهايت را تغيير بدهی و برای مدتی از هنرمند جماعت دور شوی! اين بندگان خدا خودشان از زمين و زمان بی محبتی میبينند؛ مثلا ما اينجا يک وزارت ارشاد داريم که اگر به آنها فرصت بدهی خودشان اين هنرمندان را دقمرگ خواهند کرد و کارشان را هم بهتر از تو بلد هستند!، پس شما بهتر است به سراغ يک گروه ديگری بروی. در اينجا افرادی که هنری ندارند وقتی به سن هفتاد هشتاد سالگی میرسند تازه دوران چلچلیشان است، ولی هنرمند جماعت خيلی زور بزند تا پنجاه سالگی بيشتر دوام نمیآورد. عزراييلجان! اين هنرمندان بدبخت خودشان قول میدهند که به صورت خودجوش جانشان را دو دستی تحويل شما دهند به شرط اينکه شما هم کمی عادلانه و با مساوات برخورد کنی و اينقدر نژادپرستانه (!) عمل نکنی و فقط به اين فلکزدهها گير ندهی! من به شما تضمين میدهم که هنرمندان ما يا از گرسنگی بميرند و يا به ناراحتی عصبی دچار شوند و سکتهمغزی بزنند!
عزراييلجان! بيا و کمی دموکرات باش! اصلا تو چرا فقط گير دادهای به هنرمندان ما؟ اين همه هنرمندنما (!) در کشورهای خارجی و بالاخص در هالیوودِ جنايتکار (!) راستراست برای خودشان راه میروند و همگیشان هم کلی موارد منکراتی دارند! تو چرا کمی سر چنگکت را سمت آنها کج نمیکنی!؟ چرا اينجا کنگر خوردهای و لنگر انداختهای؟ اصلا تو چرا حق «وتو» نداری!؟ اصلا بجای اينکه سراغ هنرمندان بروی بيا سراغ من! اين هنرمندان بدبخت لااقل يک چيزی در چنتهشان دارند تا برای اجتماع مفيد باشند اما من و امثال من فقط ايجاد دردسر میکنيم و بقيه را از نان خوردن میاندازيم! اينطوری هم تو حس جانگيریات خدشهدار نمیشود و هم اين مردم با هنرمندانشان صفا میکنند. بيا عزراييلجان! بيا! تعارف میکنی!!؟
*****
چاپيده شده در روزنامهی «فرهنگ آشتی» (ضميمهی هنری) به تاريخ 12/5/89
وقتی كسی نوشتهای از من بخواند.....
من كيم؟ اينجا كجاست؟!