دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

آدم‌برفی

آدم‌برفی ساختنْ يه دل‌ِ گُنده، يه ذهن‌ ِ بی‌خيال و يه اعصابِ پولادين می‌خواد... نه اينکه از آدم‌برفی ساختن بدم بیاد اتفاقا بدجوری هوسش رو دارم، هوس ِ عشق‌بازی با برف و بعدش هم خَلق ِ يه موجودِ بدبخت که عمرش به دو روز هم نمی‌رسه...

شايد آدم ساختن با برف کمی حسّ خدا بودن بهم می‌ده، همونقدر بی‌هدف، همونقدر بی‌آينده، همونقدر خودخواهانه... بعد وقتی که آدم‌برفیت رو ساختی باید بی‌خيالش بشی، بايد ولش کنی و بری، اينجا هم باز حسّ خدا بودن بهت می‌ده اما... اما مشکلم از همينجا شروع می‌شه...

هر وقت آدم‌برفی می‌ساختم دلم نميومد از کنارش جُم بخورم و مادرم با داد و هوار من رو از توی کوچه يا حياط جمع می‌کرد و دستای یخ‌زده‌ام رو «ها» می‌کرد و می‌نشوندتم جلوی بخاری نفتی؛ اما من حواسم به سرمای تنم نبود، دلم شور ِ آدم‌برفی رو می‌زد...

توی دنيا به تعدادِ آدمایی که دلشون می‌خواد آدم‌برفی بسازن آدمايی هستن که دلشون می‌خواد آدم‌برفی‌های بقيه رو خراب کنن، من از همين گروهِ دوم می‌ترسم، از صدقه‌سر ِ وجودِ همين آدمها بود که دلم هميشه برای آدم‌برفيم شور می‌زد...

آخرين باری که آدم‌برفی ساختم دو سال پيش بود، يه پيرمردِ برفی؛ مخصوصا پير ساختمش که وقتی مُرد زياد دلم براش نسوزه، اينطوری خيالم راحت بود که جوونياش عشق و حالش رو کرده و ديگه يه پاش لبِ گوره...

تا نيمه‌های شب کنارش نشستم، وقتی از سوز ِ سرما به خونه پناه بردم همون دلشوره‌ی لعنتی نذاشت بخوابم و تا دمدمای صبح مدام از پنجره بهش سر می‌زدم که آدمايی که ميومدن و باهاش عکس می‌انداختن خرابش نکنن...

نفهميدم کِی خوابم بُرد، به محض بيدار شدن رفتم سراغش، افتاده بود رو زمين، شکسته بود، سرش لِه شده بود، جای يه چيزی شبيهِ پوتين وسطِ شکمش بود، آدم برفیم به مرگِ طبيعی نمرده بود، کشته بودنش... واسه همينه که دلم نمی‌خواد آدم‌برفی بسازم... اين دلشوره‌ی لعنتی... برای آدم‌برفی ساختن بايد عين ِ خدا باشی، بی‌خيالِ بی‌خيال...

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

برای دستشویی!

گلاب به رويتان! اما من اعتقاد دارم که فيلسوفانه‌ترین و تفکر برانگيزترين لحظاتِ عمر ِ هر انسانی همان لحظاتی‌ست که در دستشویی می‌نشيند و به کاشی‌های روبرويش خيره می‌شود.
البته همه‌ی دستشويی رفتن‌ها مشمول‌ِ اين قاعده نمی‌شوند زيرا مثلا هنگام ِ ادرار کردن کسی نمی‌تواند در فکر فرو برود چون مجبور است همه‌ی حواسش را معطوف به نقطه‌ای خاص کند؛ بلکه مُرادِ من از «لحظاتِ تفکر برانگيز» بيشتر مربوط به دستشويی رفتن ِ نوع ِ «شماره‌ی دو» است!
چه باور کنيد چه نه، نشستن در دستشويی شما را در فکر فرو می‌برد، به عقيده‌ی من بسياری از تصميماتِ نبوغ‌آميزی که بشر از ديرباز تا کنون گرفته در همين دستشويی‌های معمولی حادث شده‌اند! تعارف نداريم! اما به نظر من آدمها توی دستشويی نبوغ‌شان گُل می‌کند.
من تا حدی مطمئنم که «نيوتون» جاذبه را نه زير ِ درختِ سيب بلکه توی دستشويی خانه‌اش کشف کرد، وقتی دستمال‌توالتش با يک ضربه‌ی کوچک شروع به چرخيدن کرد و همه‌ی دستمال‌ها روی کفِ توالت افتادند و به فنا رفتند، يا همان موقع که حوله‌اش از روی جا حوله‌ای افتاد، همين جاها بود که نيوتونِ عصبانیْ جاذبه را کشف کرد!
يا مثلا من تا حدی يقين دارم که وقتی «گراهام بل» از شدتِ دل‌پيچهْ سرآسيمه واردِ دستشویی شد حواسش به آن رشته سيمی که لای در گير کرده بود نبود و وقتی درگير ِ لحظاتِ نبوغ‌آميز ِ دستشويی شد برای اينکه حوصله‌اش سر نرود الکی توی قوطی‌ای که به سر ِ آن رشته‌سيم وصل شده بود فوت کرد و بعدش را هم که همه می‌دانند!
فکر نکنم ریط دادنِ اختراع ِ ماشين بخار و شير ِ آبِ داغ ِ توالت کار چندان نادرستی باشد، «جيمز وات» هم قطعا پی‌ئه آبِ داغ ِ نطلبيده به بدنش خورده بود! يا مثلا من مطمئنم مخترع‌ ِ عدسی وقتی فکر ِ اختراع ِ اين شی‌ء ازرشمند به مخيله‌اش رسیده که چشمش به حبابِ آبِ روی شلنگِ توالت افتاده!
همه‌ی اينها را گفتم تا به اين نکته برسم که من هم مثل خيلی از آدمها وقتی در دستشويی هستم فيلسوف می‌شوم، به فکر فرو می‌روم و گاهی چيزهايی را کشف و يا اختراع می‌کنم که متاسفانه قبلا همگی‌شان کشف و يا اختراع شده‌اند، با اين حال معتقدم که دستشويی‌ها خانه‌ی نبوغ‌اند، تفکر کده‌هايی هستند که علم را مديونِ خود کرده‌اند اما نمی‌دانم چرا همه‌ی دانشمندان عارشان می‌آيد که بگويند فلان چيز را در توالت کشف یا اختراع کرد‌اند؟ واقعا به نظرشان «درختِ سيب» و «زيرزمين» و «پستوی خانه» از «دستشويی» با کلاس‌ترند؟
علی‌ايحال ايده‌ی نوشتن ِ اين متن وقتی به سر ِ من افتاد که روی بالکن ِ پنت‌هاوسم نشسته بودم و اسپرسوی داغم را می‌نوشيدم و چاپِ سی و سوم ِ کتابم را می‌خواندم!

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۱

تنهایی...

نشسته بود روی صندلی‌ فرودگاه و زير لب با خودش حرف می‌زد، يکی از آن سيگارهای الکترو اسموک يا به قولِ خودش «ماسماسکِ بخاری‌ِ بی‌بخار» را لای انگشتانش نگه داشته بود و هر گاه به آن پُک می‌زد «تليک» صدا می‌داد، صدايی که به قول‌ِ خودش از دودِ سيگارهای واقعی هم خطرناک‌تر بود.

دلش هوای سيگار‌ ِ واقعی کرده بود، از همان سيگارهايی که دودِ واقعی داشتند، از همان‌هايی که وقتی بهشان پُک می‌زد اوضاع‌ ِ ريه‌اش را خراب‌تر از قبل می‌کرد. به قول خودش «دلش برای لب گرفتن از سيگار تنگ شده بود.» می‌توانست از فرودگاه بزند بيرون و يکی از آن واقعی‌ها را از پاکت درآوَرَد و به قولِ خودش «هوايی تازه کند» اما توان‌ِ برخاستن از جايش را نداشت.

سُرفه کرد، چند بار... ريه‌اش به بخار ِ بی‌بخار ِ الکترو اسموک هم حساس شده بود، دست توی جيبش برد و به قولِ خودش «ماسماسکِ جا اکسيژنی!‌»اش را برداشت و به سمتِ دهانش برد؛ پيسس... ميان‌وعده‌ی اکسيژنش را که کاملا بلعيد اطرافِ دهانش را پاک کرد که مبادا «هوا» روی صورتش بماند و بماسد؛ خودش می‌گفت: «از لب گرفتن از این ماسماسک متنفرم».

شغلش انتظار بود، اما خودش می‌گفت: «مهارتم در گفتن‌ ِ خداحافظی بيشتر شده» ولی خودش هم می‌دانست که هنوز نمی‌تواند توی چشم ِ کسی که دارد می‌رود نگاه کند و بگويد «خداحافظ»، برای همين بود که سيگار ِ مصنوعی می‌کشيد، خودش می‌گفت: «بذار همه فکر کنن قرمزی‌ِ چشام به خاطر ِ اين ماسماسکه».

خودش هم نمی‌دانست اين حرفها را به چه کسی می‌گويد، مدتها بود که روی صندلی ِ فرودگاه نشسته بود و با خودش حرف می‌زد، همه‌ی دور و بری‌هايش رفته بودند و به قولِ خودش روح ِ او را توی فرودگاه جا گذاشته بودند؛ جسمش هم که خيلی وقت بود مرده بود...

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

لبخند بزن...

بعضی لبخندها قند توی دلِ آدم آب می‌کنند. گاهی در خيابان يا هر جای دیگری وقتی کسی را می‌بينم که لبخندش زيباست دلم می‌خواهد بغلش کنم اما چون «بغل کردن» در فرهنگِ ما جوابش يا کشيده‌ی آبدار است يا دادنِ تعهدِ کتبی پس اين گزينه خود به خود حذف می‌شود، برای همين وقتی کسی را می‌بينم که لبخندش زيباست دلم می‌خواهد بزنم روی شانه‌اش و از او بخواهم حتی برای چند دقيقه‌ی کوتاه هم که شده روبرويم بنشيند و برايم لبخند بزند؛ اما اين کار هم سخت است، چون این روزها آدمها به همين راحتی برای کسی لبخند نمی‌زنند.

بعضی لبخندها چنان زيبايند که وقتی ناگهان چشمت به يکی از آنها می‌افتد به يکباره از همه‌چيز کَنده می‌شوی، حسّی شبيهِ مستی همه‌ی وجودت را می‌گيرد، چنان به آن لبخندِ آسمانی خيره می شوی که حواست نيست کمی آن‌سوتر انگِ هيزی به پيشانی‌ات چسبانده‌اند.

به هر حال اگر روزی لبخندی بر لبتان نشست و مردی مو بلند و ریشو روی شانه‌ی‌تان زد و از شما خواست کمی برایش لبخند بزنيد نترسيد! ديوانه نيست اگر هم باشد بی‌آزار است، فقط کمی روبرويش بنشينيد و برايش لبخند بزنيد! می‌دانم که لبخند زدن برای کسی که نمی‌شناسی‌اش کار ِ مسخره‌ايست، اما آن مردِ ناشناس ِ مو بلند و ريشو وقتی بعضی از لبخندها را می‌بيند قند توی دلش آب می‌شود...

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱

من...

پيرمرد نه عصا داشت، نه بارانی ِ بلند و نه حتی کلاه. روی صندلی پارک نشسته بود و به هم سنّ و سالهای خودش زير چشمی نگاه می‌کرد. خسته بود؛ از اينکه به چشم بر هم زدنی آنقدر پير شده بود که حتی نمی‌توانست با آن دستانِ لرزان ليوانِ يکبار مصرفِ چای‌اش را بدونِ اينکه محتوياتش بريزد نگه دارد از خودش بدش می‌آمد. وقتی همه‌ی چای را روی زمين ريخت از جايش برخاست و به سمتِ خيابان رفت.

پيرمرد به ماشين‌هايی که بوق‌زنان از کنارش می گذشتند و فحش نثارش می‌کردند توجهی نداشت، سرش را پايين انداخته بود و به آرامی عرض خيابان را طی می‌کرد. بدش نمی‌آمد يکی از همان ماشينها زيرش کند و دفتر ِ زندگی‌اش همانجا وسطِ خيابان بسته شود، اما کسی حوصله‌ی زير کردن‌ِ يک پيرمرد افسرده و اخمالو را نداشت، پس همان چيزی که از آن می‌ترسيد اتفاق افتاد: پيرمرد صحيح و سالم به آن سوی خيابان رسيده بود.

مدتها بود که نه حوصله‌ی نوشتن داشت و نه دلِ و دماغ ِ خواندن. فقط دلش می‌خواست از خانه بيرون بزند و همه‌ی شهر را پياده گز کند. خدا را چه ديدی؟ شايد آجری رو سرش می‌افتاد يا شايد ليز می‌خورد و آن وقت فاتحه. اما پيرمرد محکوم به زندگی بود. وقتی قدم می‌زد شروع به شمارش‌ ِ دردهايش می‌کرد، همه‌ی مريضی‌هايش را يک به يک می‌شمرد و سعی می‌کرد نامهای بیگانه‌‌ی‌شان را به ياد بياورد، گاهی هم به مرضی برمی‌خورد که نامش را نمی‌دانست، فقط می‌دانست که فلان جای بدنش هم درد می‌کند.

وقتی شمارش ِ بيماری‌هايش تمام می‌شد می‌نشست روی جدولِ کنار خيابان و سعی می‌کرد تکّه‌ای از خاطراتِ دورانِ کودکی‌اش را به ياد آوَرَد. اما هميشه فقط يک تصوير از آن دوران درون مغزش پديدار می‌شد:
«وقتی کودکی دَه ساله بود و نه عصا داشت، نه بارانی ِ بلند و نه حتی کلاه. روی صندلی پارک نشسته بود و زير چشمی به هم سن و سالانش نگاه می‌کرد. خسته بود....»
 

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۱

پيژامه‌های خانه‌ی مادربزرگ

بچه که بودم همه‌ی مردهای فاميل ِ پدری‌ام از قبيل‌ ِ عموها و شوهر عمه‌ها وقتی پا به خانه‌ی مادربزرگم می‌گذاشتند شلوارهای بيرون‌ِشان را از پا می‌کَندند و پيژامه‌های مخصوصی را که مادربزرگ برای‌شان کنار گذاشته بود به پا می‌کردند.

«شلوارهای بيرون» غالباً همان شلوارهای پارچه‌ایِ کِرپی بودند که آن موقع‌ مُد شده بودند و رسم بود تا بالای ناف بکشند بالا و هر چقدر هم ساسون‌اش بیشتر بود نشان از با کلاس‌تر بودن‌ِ کسی که آن را پوشيده بود داشت.

اما پيژامه‌های مادربزرگ... وقتی عموها همگی در خانه‌ی مادربزرگ جمع می‌شدند شبیهِ سربازان‌ِ پياده‌نظام همگی‌شان از همان پيژامه‌های صورتی‌‌‌ای که راه‌راه‌های سفید داشت به پا می‌کردند و با پيژامه‌هایی متحدالشکل دور هم می‌نشستند، با پيژامه‌هايی که کش ِ دور ِ کمرشان هم از همان کِش‌های قرمز و سفيدِ زُمُختِ قديمی بود.

هر وقت يکی از پسرهای فاميل به سنّ بلوغ می‌رسيد و صدايش دورگه می‌شد می‌توانست يکی از آن پيژامه‌های صورتی ِ راه‌راه را بپوشد و به کوچکترها فخر بفروشد. پوشيدن‌ِ پيژامه‌های صورتی ِ مادربزرگ يکی از مهمترين بهانه‌های بزرگ شدن‌ِ ما بود.

مدتی‌ست که مدام به يادِ آن پيژامه‌های صورتی با راه‌راه‌های سفيدشان می‌افتم؛ همان پيژامه‌هایی که تا وقتی مادربزرگ زنده بود توی کمدش بودند و تعارفِ مردهای فاميل می‌شدند، همان پيژامه‌هايی که به معنای واقعی ِ کلمه «راحت» بودند؛ آن روزها که رفتند انگار راحتی ِ پيژامه‌ها را هم با خودشان بردند...

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۱

زيبايی...

گاهی بايد زن را پيرهنی يقه‌باز بپوشانی،
بنشينی روبرويش و زُل بزنی به ...
زُل بزنی به ...
نه به چشم‌هايش،
نه به لبهايش يا حتی لبخندش،
نه به گيسو و ...
گاهی بايد زن را پيرهنی يقه‌بار بپوشانی و
بنشينی روبرويش و
فقط به استخوان‌ِ ترقوّه‌اش چشم بدوزی...

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱

اين داستان س.ی.ا.س.ی نيست.

ديگر کم آورده بود، روی برگشتن به خانه‌ی کوچکِ اجاره‌ای‌اش را هم نداشت، از اينکه باز هم مجبور بود با دستانِ خالی توی چشمان‌ِ زن و بچه‌اش نگاه کند شرمگين بود. با خودش حرف می‌زد و خيابان‌ها را به اميدِ يافتن ِ پس‌مانده‌ی غذای مردم شهر زير پا می‌گذاشت اما انگار مردم ِ شهر از او گرسنه‌تر بودند. شنيده بود بعضی‌ها وقتی کم می‌آورند خودسوزی می‌کنند، شنيده بود در کشوری دور مردی سبزی‌فروش خودش را آتش زده و سببِ جوشش ِ غيرتِ سایرين شده بود. کمی فکر کرد، تصميمش را گرفته بود.
هر چه گشت نفتی نيافت تا خودش را آتش بزند، توی پمپ بنزين هم نه کارتِ سوخت داشت و نه پولِ خريدنِ بنزين آزاد. با سَری کج‌کرده رو به راننده‌ها می‌گفت:
- می‌شه يه ليتر بنزين بهم بدين؟ می‌خوام خودسوزی کنم
راننده‌های بی‌حوصله و عجول هم او را به تهِ صف راهنمايی می‌کردند و راضی نمی‌شدند يک ليتر از سهميه‌ی بنزين‌شان را به او بدهند.
خسته بود. به پسرکی سيگاری رسيد و گفت:
- می‌شه فندکت رو بدی بهم تا خودمو آتيش بزنم؟
پسرک پوزخندی زد و گفت: «شرمنده داداش، گاز ِ فندکم تموم می‌شه، جوابِ هيکلت رو نمی‌ده»
خسته‌تر از آن بود که با پسرکی که هنوز پشتِ لبش سبز نشده بحث کند، رفت وسطِ خيابان، بايد خودش را آتش می‌زد، اما دريغ از حتی دانه‌ای کبريت. صدای بوق‌ِ ماشين‌ها به پرده‌ی گوشش چنگ می‌انداخت، نشسته بود وسطِ خيابان و حواسش به ازدحام ِ ماشين‌های عجولِ پشتِ سرش نبود، تا اينکه صبرش تمام شد، بغضش شکست و فرياد زد:
- بابا! ندارم، به پير به پيغمبر ندارم، ديگه کم آوردم، ديگه نمی‌کشم، تو رو قرآن يه چيزی بدين به من تا خودمو آتيش بزنم
همه‌ی صداها را می‌شنيد، صدای فحش‌ها، بوق‌ها و حتی خنده‌های تماشاگرانی که با موبالهايشان مشغولِ ثبتِ آن لحظه‌ی ناب بودند؛ تا اينکه متلک‌ها شروع شد...
«هوی عمو!... برو يه جا ديگه فيلم بازی کن... مگه کوری نمی‌بينی ترافيکو؟»
«مرتيکه‌ی قرمساق می‌ری یا جنازه‌ات رو ببرم اون ور؟»
«غصه نخور داداش، پسّه بخور، هرهرهر»
«چشمت کور دندت نرم می‌خواستی نری انقلاب کنی... تن‌لش»
«حاجی دوربين مخفيه؟ هرهرهر»
«بابا معروف شدی.. شب می‌ذارمت تو يوتوب.. خيلی باحالی به مولا... اسگل کردی ملتو... قاه‌قاه‌قاه»
«مرد حسابی برو گمشو اونور... کار وزندگی داريم... به تخم چپم که پول نداری.. ما هم نداريم..»
«به خاطر دلار اعصابت خورده؟ يا عشقت رفته قهر؟ هه‌هه‌هه»
گوشش ديگر صدايی نمی‌شنيد، دلش بدجوری سوخته بود، ناگهان تنش گُر گرفت، خوشحال شد، آتش گرفته بود، بوی گوشتِ سوخته را حس کرد، کمی از درد فرياد کشيد و ...
شب، رفتگر خاکسترهای پخش شده‌ی او را که ماشين‌های بی‌تفاوت به اين سو و آن‌سو فرستاده بودند جمع کرد و درونِ سطل زباله ريخت. وقتی او خودسوزی کرد نه کسی غيرتش جوشيد و نه کسی دلش برای او سوخت، همه سرگرم بدبختی‌های خودشان بودند، همه سرگرم خنديدن به بدبختی‌های خودشان بودند، اما کسی نفهميد که او نه کبريتی داشت و نه فندکی، او از حرف‌های مردم سوخت، از بی‌تفاوتی‌شان آتش گرفت و ...

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۱

فراموشی...

هر چقدر که تنهايی‌ات را دوست داشته باشی، هر چقدر هم که از آدمها فرار کنی، باز از اينکه فراموشت ‌کنند می‌ترسی، ترس از «فراموش شدن‌» هميشه با آدم هست، از همان کودکی با تو بوده و شايد پس از مرگ هم دست از سرت برندارد؛ شايد چيزی که شيرينی‌ ِ مرگ را به کام‌ات تلخ می‌کند همين «فراموشی‌» باشد.

صبح تا شب هزار جور کلک سوار می‌کنی، زور می‌زنی، گاهی به کسی ستم می‌کنی، گاهی کسی را می‌خندانی، سگ‌دو می‌زنی و ...
شايد در نگاهِ خودت همه‌ی اينها برای گذارنِ زندگی لازم‌اند اما خودت هم می‌دانی که همه‌اش بهانه‌ایست برای فراموش نشدن...
مثل کَنه خودت را به دنيا می‌چسبانی نه اينکه از آن لذت ببری، بلکه می‌خواهی به همه نشان دهی که هنوز زنده‌ای، که هنوز حق ندارند فراموش‌ات کنند، اما خودت هم خوب می‌دانی که آدمها برای از یاد بردن‌ات هميشه «حق» دارند...

شايد برای همينْ آنهايی که بيشتر از فراموش شدن می‌ترسند رو به هنر می‌آورند، دل‌شان نمی‌خواهد ردپاهايشان پس از مرگ‌ از دنيا پاک شود، برای اينکه به جنگِ ديو ِ فراموشی بروند همه‌چيز را فراموش می‌‌کنند، غافل از اينکه سالهاست از يادها رفته‌اند! شايد هر هنر محصولی از همين فراموشی‌ها باشد...

همه‌ی اينها را گفتم تا بگويم نوشتن در اينجا و در اين فضای مجازی هم تکاپويی‌ست برای فراموش نشدن، گاهی همين ترس وادارت می‌کند چيزی بنويسی، حرفی بزنی، کاری کنی که بودن‌ات را نشان دهد، که شبيهِ دستگاهِ شُکْ به مغز و دلِ رفقايت تلنگری بزنی و بگويی که هنوز وقتِ فراموشی نرسيده، اما خودت هم خوب می‌‌دانی که «فراموشی» هميشه در کمين‌ات است و فرصتی کوتاه برايش کافی‌ست، چون به خوبی می‌دانی که اينجا همه‌چيز سريعتر از دنيای واقعی فراموش می‌شود، حتی شما دوستِ عزيز!

شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۱

تکّه خاطره...


نمی‌دانم چرا اين روزها مدام به يادِ خانم رفيعی معلم اولِ دبستانم می‌افتم. درشت‌هيکل بود، چهار شانه اما نه خيلی قد بلند و نه خيلی کوتاه. چهره‌اش شبيه ماه بود، نه اينکه زيبا باشد، بلکه صورتش مثل ماهْ پُر بود از چاله چوله و فرو رفتگی‌ ِ جوش‌های کهنه که هيبت‌اش را مهيب‌تر می‌کرد؛ علاوه بر همه‌ی اينها خانم رفيعی دستانِ بسيار سنگينی داشت که بيشتر ِ اولِ دبستانی‌ها مزه‌اش را چشيده بودند؛ زدن‌ِ پس‌گردنی‌های محکم و سوزنده شگردِ خانم معلم بود.
به ياد دارم که یکی از روزها مشغولِ مشق ِ حرفِ سين بوديم که ناگهان يکی از سين‌هايم به سوتی خفيف بدل شد. در کسری از ثانيه صدای پس‌گردنی در کلاس پيچيد و پشت‌بندش هم سر ِ بغل‌دستی‌ام روی ميز کوبيده شد. خانم رفيعی در پيدا کردنِ منبع صدا (که من بودم) دچار اشتباه شده بود و کسی ديگر را تنبيه کرد.

آن روزها خانم معلم‌ها «خاله» نبودند بلکه شبیهِ سرهنگ‌ها و پليس‌ها بودند و همان ترس را در دلِ آدم می‌انداختند؛ آن موقع‌ها نه شعری در کلاس می‌خوانديم و نه معلم‌مان با زبانِ کودکان با ما سخن می‌گفت تا بهتر درس را ياد بگيريم، به جايش ترسی که چهار ستونِ بدن‌مان را به لرزه در می‌آورد سبب می‌شد تا مثل بچه‌ی آدم درس‌مان را بخوانيم و خود را برای ورود به جامعه‌ای خشن آماده کنيم.
از صدقه‌سریِ هم‌محلی بودن با برخی همکلاسی‌ها مدتی پيش تعدادی از هم‌شاگردی‌های اول دبستانم را ديدم، آنها مشتری‌های ثابتِ پس‌گردنی‌های خانم رفيعی بودند و بيشتر اوقات کفِ دست‌هايشان از ضرباتِ شلنگ‌ِ اقای ناظم قرمز بود. ريش گذاشته بودند، دکمه‌های پيراهن‌شان را تا خرخره بسته بودند، با يک دست کلاشينکف را نگه داشته بودند و با دستِ ديگر تسبيح می‌چرخاندند، با سگرمه‌های درهم به عابرين زُل می‌زدند، ماشين‌ها را متوقف می‌کردند و با خشونتی که شايد از خانم رفيعی ياد گرفته بودند مترصدِ درگيری و بزن‌بزن بودند.
نمی‌دانم اينها را برای چه اينجا نوشتم، شايد برای اين است که اين روزها مدام به يادِ خانم رفيعی می‌افتم و خشمی که در شاگردانِ کلاس اولش نهادينه کرد، شايد هم به جای خشم تخم ِ ترس را در دلِ من و هم‌نسلانم کاشته باشد، شايد هم سخت‌پوستی‌مان را مديون امثال خانم رفيعی هستيم...
به هر حال خدا همه‌ی رفتگان را بيامرزد...
ای محکم و سوزنده شگردِ خانم معلم بود.
به ياد دارم که یکی از روزها مشغولِ مشق ِ حرفِ سين بوديم که ناگهان يکی از سين‌هايم به سوتی خفيف بدل شد. در کسری از ثانيه صدای پس‌گردنی در کلاس پيچيد و پشت‌بندش هم سر ِ بغل‌دستی‌ام روی ميز کوبيده شد. خانم رفيعی در پيدا کردنِ منبع صدا (که من بودم) دچار اشتباه شده بود و کسی ديگر را تنبيه کرد.

آن روزها خانم معلم‌ها «خاله» نبودند بلکه شبیهِ سرهنگ‌ها و پليس‌ها بودند و همان ترس را در دلِ آدم می‌انداختند؛ آن موقع‌ها نه شعری در کلاس می‌خوانديم و نه معلم‌مان با زبانِ کودکان با ما سخن می‌گفت تا بهتر درس را ياد بگيريم، به جايش ترسی که چهار ستونِ بدن‌مان را به لرزه در می‌آورد سبب می‌شد تا مثل بچه‌ی آدم درس‌مان را بخوانيم و خود را برای ورود به جامعه‌ای خشن آماده کنيم.
از صدقه‌سریِ هم‌محلی بودن با برخی همکلاسی‌ها مدتی پيش تعدادی از هم‌شاگردی‌های اول دبستانم را ديدم، آنها مشتری‌های ثابتِ پس‌گردنی‌های خانم رفيعی بودند و بيشتر اوقات کفِ دست‌هايشان از ضرباتِ شلنگ‌ِ اقای ناظم قرمز بود. ريش گذاشته بودند، دکمه‌های پيراهن‌شان را تا خرخره بسته بودند، با يک دست کلاشينکف را نگه داشته بودند و با دستِ ديگر تسبيح می‌چرخاندند، با سگرمه‌های درهم به عابرين زُل می‌زدند، ماشين‌ها را متوقف می‌کردند و با خشونتی که شايد از خانم رفيعی ياد گرفته بودند مترصدِ درگيری و بزن‌بزن بودند.
نمی‌دانم اينها را برای چه اينجا نوشتم، شايد برای اين است که اين روزها مدام به يادِ خانم رفيعی می‌افتم و خشمی که در شاگردانِ کلاس اولش نهادينه کرد، شايد هم به جای خشم تخم ِ ترس را در دلِ من و هم‌نسلانم کاشته باشد، شايد هم سخت‌پوستی‌مان را مديون امثال خانم رفيعی هستيم...
به هر حال خدا همه‌ی رفتگان را بيامرزد...

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۱

واضح‌تومی!

زن- اولاد وفا نداره..
مرد- منم موافقم... بچه به هيچ دردی نمی‌خوره...
زن- يکی‌مون بايد بره و ببنده
مرد- منم موافقم... چطوره تو بری ببندی
زن- بستنش برای تو آسون‌تره... بهتره تو بری ببندی
مرد- منم موافقم...
زن- خوب؟... برو ببند ديگه؟
مرد- مطمئنی لازم‌مون نمی‌شه؟
زن- آره... مطمئنم... برو ببند
مرد- باشه... (کلافه) اين همه زحمت بکش بچه بزرگ کن آخرشم من باید برم و دريچه‌ی کولرو ببندم!

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۱

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۱

فرودگاهی کنار گورستان...

در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا، سخت است بُغضت را مُدام فرو دهی تا آخرین تصويری که از تو در یادِ دوستت می‌ماند آغشته به لبخند باشد...
در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت‌ زهرا، سخت است اشک‌های مادری را ببينی که از چشمانِ کم‌سويش سر ريز می‌شوند و تو مجبور باشی بُغضت را مُدام فرو دهی تا هِق‌هِق‌ات غمش را سنگين‌تر نکند...
در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا، سخت است چشمانِ سرخ ِ پدری را ببينی که دختر ِ دوست‌داشتنی‌اش را در آغوش می‌فشارد و اشک‌های درشتش روی گونه‌های چروکيده و آفتاب‌سوخته‌اش سُر می‌خورند و وقتی می‌فهمد که مسافرش اضافه بار دارد شبیهِ کسی که دنيا را به او داده‌اند می‌دود تا به بهانه‌ی تحويل گرفتن‌ ِ اضافه‌های بار يکبار دیگر دخترکش را ببيند و باز بوسه‌ای نثارش کند، هر چند درب‌های اتوماتيکِ لعنتی‌ای که معلوم نيست چشم ِ الکترونيکی‌ ِ کوفتی‌‌شان کدام گوری نصب شده شبيهِ گيوتينی افقی بوسه‌های‌شان را قطع می‌کند و تو باز بُغضت را فرو می‌دهی تا...
در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا؛ سخت است... همه چيز سخت می‌شود، بُغض را توی گلويت احتکار می‌کنی، نفس کشيدن برای‌ات سخت می‌شود، به همه دلگرمی می‌دهی و همه‌ی زورَت را می‌زنی تا اطرافيانِ سرخ‌چشم‌ات را بخندانی، به هر دست‌آويزی چنگ می‌زنی تا بغض کوفتی‌ات را جلوی چشم پدر و مادر و برادر ِ رفيقت نشکنی، سعی می‌کنی با رفيق ِ راهی‌ات جوری تا کنی که انگار همه‌چیز مثل قبل است...
در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا، سخت است که قيافه‌ی حق به جانب بگيری و به رفیقت بگويی که خوش به حالت که از اين مملکت می‌روی، می‌روی و خوشبخت می‌شوی، سخت است...
در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا؛ غمگين می‌شوی... غمی که سالی چند بار سراغ‌مان می‌آید و دچارمان می‌کند...
در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا، ديگر حساب رفیقانی که از همينجا رفته‌اند از دستت در رفته... فقط غم ِ نبودِشان مانده و تو و فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا...
در فرودگاهی نزديکی‌های بهشت زهرا؛ قبرستانی‌ست به وسعتِ وطن ِ بی‌وفای من... قبرستانی به وسعتِ خاطره‌های ما...

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۱

احتیاط

افرادی هستند که سخن‌شان و تفکرشان برای ديگران خطر آفرين است؛ بايد در امتدادِ زبان‌شان و مغزشان «گاردريل» کشيد!

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۱

دشمن شکست‌ناپذیر من


  1. هر شب به جنگ می‌روم... لباس رزم می‌پوشم و به جنگِ تخت‌خوابم می‌روم... اما هر شب شکست می‌خورم... شکست‌هایی که هر شب سنگين‌تر می‌شوند...
    تخت‌خوابم از آن دشمن‌های سر سخت است... از آن دشمن‌هايی که پشت‌شان به نيرويی ماورايی گرم است...
    هر شب با تخت‌خوابم سر ِ جنگ دارم... مدام از اين پهلو به آن پهلو می‌شوم... خودم را می‌خارانم... چشمانم را به زور می‌بندم... اما...
    جنگِ من و تخت‌خوابم نا برابر است... نمی
    ‌دانم اين تخت‌خواب چه در چنته‌اش دارد که تا سنگينی‌ام را حس می‌کند با سلاح ِ گرم ِ خاطره‌هایم به من حمله می‌کند...
    تخت‌خواب مغزم را هدف می‌گيرد... به همه‌چیز فکر می‌کنم... به مشکلاتم، به دوستانم، به کارهايم، به گذشته‌ام، به آينده‌ام، به اشتباهاتم و به دشمنانم...
    تخت‌خواب هر شب با دشمنانم هم‌پيمان می‌شود... بيدارم اما به کابوس‌شان دچار...
    تخت‌خواب گاهی به رويا دچارم می‌کند، گاهی به اميد و گاهی به ترس..
    پتو را لوله می‌کنم، فايده ندارد... بالشتم را می‌چلانم، بی‌فايده‌ است... می‌نشينم لبه‌ی تخت... کمی قدم می‌زنم... گاهی سيگار روشن می‌کنم و دودش را می‌بلعم... به لالايی‌های مادرم فکر می‌کنم... پلک‌‌هايم کمی سنگين می‌شوند، اما صبح شده... باز هم مغلوبِ تخت‌خوابم می‌شوم...
    تخت‌خواب بزرگترين دشمن ِ من است... 

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۱

حقیقتِ تلخ...

چـه کسـی می‌خواهد من و تـو «مـا» نشویم؟
خـانـه‌اش ويـران بــاد!
[گـرووووومــپـــــــ]
[هـمـه‌ی خـانـــه‌هـای شـهــر ويـــران شــد!!]

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۱

پشه‌نامه!


مست از عرق‌سگی بودم
ماه از پنجره نمايان بود
در همان حالِ خوبِ کم‌پيدا
پشه‌ای پشتِ پنجره بنشست
لاغر و زپرتی و ريغو
...
گشنه و تشنه و کمی هم منگ
با همان چشم‌های تيله‌ای‌اش
خيره خيره نگاهم می‌کرد
مست از عرق‌سگی بودم
دلِ من برای آن پشه سوخت
... ماده بودنش هم مزيدِ علت بود!
پنجره باز شد و آمد تو
توی چشمِ ناجی‌اش نگاهی کرد
کلِّ هيکلش تمنّا بود!
پشتِ دستم بوسه‌ای زد و بعد
جوش زد اين هوا!... و می‌خاريد!
خون و الکل واردِ پشه شد
مست از خون، عرق‌سگی، بوسه
جنبه‌اش مثل من پايين بود!
پس مرا غرقِ بوسه نمود!
(جای بوسه‌های او چه می‌خاريد!)
***
هر دو مست از عرق‌سگی بوديم
پشه زنگ زد به رفيقانش
گفت: «يک کِيس‌ِ خوب... حمله»!
***
مست از عرق‌سگی بودم
ابری از پشه در اين خانه
بوسه‌‌های داغ و پُر خار‌ِش!
رنگ از چهره‌ام رفت و
خون و الکلم به يغما رفت!
ضعف کردم، چشمِ من سياهی رفت...
***
مست از عرق‌سگی بودم
خسته ازعشق‌بازی‌ِ پشه‌ها
بوسه با «وِز وِز» و «ويز ويز»
توی گوشم پر از پشه بود
توی قلبم پر از پشه بود
توی مغزم... پر از پشه بود
نيرو و خون و الکل رفت
روح و جان و باقی نيز!
***
پشه‌ها رفتند جز همانی که
ماده بود و هم‌پياله‌ی من!
پارچه‌ای سفيد روی من انداخت
رو به سمتِ قبله‌ام خواباند
گفت: «بو نگيری عزيزِ دلم؟»
گفت: «کِيس‌ِ خوبی بودی
حيف که خيلی‌خيلی کم بودی!»
بوسه‌ای در سکانسِ آخر زد...
***
من مست از عرق‌سگی بودم
غرق در توهم‌ِ دم‌ِ مرگ!
پشه هيکل‌ِ بزرگی داشت
با همان آخرين نفس گفتم:
«روزی ز تنِ من عقابی به هوا خاست!»

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۱

گذر نکن!


کدام را بـاور کنم؟
سُـنَّـتِ نـگـاهــت را
يـا مُـدرنيـتـه‌ی لـبـــهـای پـروتــزی‌ات را!؟
مـن گـُـذر از آن سُنّت به اين مُـدرنيتـه نـتـْـوانـم...!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۱

يک معادله‌ی پيچيده

يـک معادله‌ی پيچيده:
خارجی‌های خارجی‌ُ‌الاصل با داخلی‌های ما می‌جنگند...
داخلی‌های خارج‌نِشين با داخلی‌های خارج‌نشين و داخلی‌های مانده در داخل می‌جنگند...
داخلی‌های ما با خارجی‌های خارجی‌ُالاصل، داخلی‌های خارج‌نشين و داخلی‌های خودمان می‌جنگند...
تنها هم که باشی باز با خودِ داخلی‌ات می‌جنگی...
ما با جنگِ داخلی زاده می شویم...
حلّ معادله:
جنگِ داخلی نه غالب ندارد، نه مغلوب... فقط به تو يادآوری می‌کن
د که بايد جنگجو بمانی تا خِللی به اين وظيفه‌ی کُهن (!) وارد نشود...
(تبصره‌ی 1: غالب همان مغلوب است...)
(تبصره‌ی 2: چوبِ پرچم ِ سفيدمان را موريانه خورده!)
(تشکيک: پرچم ِ سفيد چيزی شبیهِ پيراهن ِ عثمان است!)
سکانس ِ اول و آخر:
روز- شب- داخلی- جنگ!
ديالوگ: «ماييم و اين همه جنگِ داخلی...» (عرقِ پيشانی‌اش را پاک می‌کند!)
ادامه دارد...
پايان!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

يخچالِ خداوند!

در عجـبم از خـدایـی که به خوردنِ يک «سيبِ» ناقابل گيـر می‌دهد و آن وقت اين همـه بی‌عـدالتـی و کُـشـتـار ِ انسانها را زيـر سبيـلی رد می‌کند...
به گمانـم خـدا بيشتر از آنکه پُـشتـيـبـانِ انسانـها باشد نگرانِ خوراکی‌هایش است!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۱

تفاوتِ هوا!

هــوای جـيــبِ مـن جـالـب،
«تــوّرُم» گشته‌اس غـالـب.
بيا بنشيـن! که ايـن خانـه
شـده شِـعـبِ ابـی‌طـالــب!

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۱

فرهنگِ متفاوت!

سخنگوی برزيلی: «يک ديپلماتِ ايرانی در استخر تعدادی از بچه‌ها را دستمالی کرد!»سخنگوی ايرانی: «به هر حال تفاوتِ فرهنگی ِ ما با برزيل زياد است!!»
-----
سخنگوی ادبی-فرهنگی (خطاب به اتهاماتِ بی‌اساس‌ِ برزيلی‌ها): «انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس، تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مُشت!»
سخنگوی ورزشی: «شنای انگشت در پروانه و کنار ِ سينه‌ در برزيل با دستمالی اشتباه گرفته می‌شود!»
سخنگوی مذهبی‌نما: «مرد بايد شنا، تيراندازی و اسب‌سواری بلد باشد। اين ديپلماتِ عزيز هم داشته در حالتِ شنا سواره‌کاری می‌کرده و تير می‌انداخته। پس؟... (خطاب به حُضّار) احسنتُم!»
سخنگوی سياسی: « مجددا عرض می‌کنيم که به هر حال تفاوتِ فرهنگی‌ ِ ما با برزيل زياد است!!»

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۰

همين نزديکيست..

وقتی غمگينم،سيگار می‌کشم...
وقتی خوشحالم، سيگار می‌کشم...
وقتی هيجانزده‌ام، سيگار می‌کشم...
وقتی خشمگينم، سيگار می‌کشم...
وقتی تنهايم، سيگار می‌کشم...
وقتی ميانِ جمعم، سيگار می‌کشم...
وقتی هستی، سيگار می‌کشم...
وقتی نيستی، سيگار می‌کشم...
انگار اين «سيگار» است که از رگِ گردن به من نزديک‌تر است!

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

نامه‌ای تذکر آميز به اصغر فرهادی!



سلام اصغر آقا!...



بی‌مقدمه می‌روم سرِ اصلِ مطلب!



جسارتاً مرحمت فرموده و يک‌دست پيراهن و شلوارِ مناسب (اگر شلوار کُردی بود که چه بهتر!) بر تنِ اين تنديس‌ِ لخت و پتی بپوشانيد تا برآمدگی‌هایِ بدنش برخی از افراد را وسوسه نکند (می‌دانی که منظورم چيست؟)। به هر حال خيلی‌ها منتظرند تا همين لُخت و پتی بودنِ تنديسِ اسکار را پيراهنِ عثمان کنند!...



زياده عرضی نيست। موفق‌تر باشيد!



دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰

دردلی با همه‌ی کسانی که از اسکارِ اصغر فرهادی خوشحالند، شبيهِ خودم

احساساتِ عجيبی و متناقضی دارم... احساساتی که هم آشناست و غريب... شرح دادنش سخت است... واژه‌ها در مغزم گم شده‌اند... می‌خواهم با ذکرِ يک مثال حرفم را بزنم... شبيهِ همان ساعتی شده‌ام که گلِ دوم را به استراليا زديم... البته آن موقع سن و سالم کمتر بود... اما شادیِ عجيبی مرا در برگرفته بود... برايم تازگی داشت... همه‌ی مردم ريخته بودند توی خيابان‌ها... می‌زدند و می‌رقصيدند... تا آن لحظه معنیِ شادیِ ملّی را نمی‌دانستم... انگار همه همديگر را دوست داشتند... خبری از فحش و کتک‌کاری‌های هر روزه نبود... خبری از ريا کاری نبود... همه به يکديگر شيرينی و آبنبات تعارف می‌کردند... چقدر آن سهيم شدن در شادی و خوشحالی‌های دسته‌جمعی را دوست داشتم... آن گذشت... رسيديم به انتخاباتِ معروف... يک هفته قبلش همه همديگر را دوست داشتند... هرکسی که نشانه‌ای سبز به همراه داشت به طرزِ غريبی دوستش داشتی... اما خبری از شادی نشد... حال رسيده‌ام به امروز... بغضی توی گلويم گير کرده که بيرون نمی‌آيد... فرهادی کاری کرد که باز هم همان حس به سراغم بيايد... احساس می‌‌کنم اينجا را دوست دارم... همه‌ی مردمانش را دوست دارم... دلم می‌خواست باز هم مردم توی خيابان‌ها می‌ريختند و با چشمانی که تنها و تنها «مهربانی» دورنش موج می‌زد به يکديگر خيره می‌شديم... قهقه‌های مستانه سر می‌داديم و هرکسی که از برابرمان می‌گذشت در آغوش می‌گرفتيمش... از سرِ خوشی فرياد می‌کشيديم و می‌رقصيديم... بلند بلند می‌خنديديم... اشکِ شوق می‌ريختيم... چه حسِّ خوبی دارد وقتی مقياس‌ِ شادی‌ات اينقدر بزرگ می‌شود... خوشحالم اما دلم گرفته... بغضم هم از شوق است هم از غم... دلم می‌خواهد خالی شوم... دلم می‌خواهد در ميانِ هزاران هزار نفر گُم شوم و همه با هم خوش باشيم... اما... دلم برای خودم می‌سوزد... دلم برای خودمان می‌سوزد... حتی شادی‌هايمان هم در اين مجازستان محبوس شده‌اند... دلم می‌خواهد بروم توی خيابان و دوباره بیينم که همه همديگر را دوست دارند... اين قِسم از شادی را نمی‌شود تنهايی جشن گرفت... اما... بگذريم... دلم گرفته ای دوست...

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

راز بقاء!

مـحـبـوبِ عجيبـی‌ست «سيگار»؛
هنگامی که آغاز می‌شود
تـو تمــام می‌شوی،
هنگامی که تمام می‌شود
تـو آغاز می‌شوی...
و زندگی فاصله‌ی کوتاهِ بين‌ ِ «نـخ»‌هاست!

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

از آموزه‌های من!

برای اينکه بازيگر ِ بزرگی شوی نخست بايد دلقک شوی، به يک بينی‌ ِ قرمز و بزرگ، صد نفر تماشاچی و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه تاجر ِ بزرگی شوی نخست بايد پادو شوی، به يک دکان‌ِ قرمز و بزرگ، صد نفر خسيس و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه سياست‌مدار ِ بزرگی شوی نخست بايد خَم شوی، به يک کاردِ قرمز و بزرگ، صد نفر نان به نرخ‌ِ روز خور و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه خواننده‌ی بزرگی شوی نخست بايد عربده‌کِش شوی، به يک بلندگوی قرمز و بزرگ، صد نفر مست و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه فيلسوفِ بزرگی شوی نخست بايد مُنکر شوی، به يک جام پر از شرابِ قرمز و بزرگ، صد نفر گرسنه و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

اما...

برای اينکه شاعر ِ بزرگی شوی... تنها به لبانِ قرمز و کوچکِ يک زن نياز داری...

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۰

من و فلسفه!

سـرنـوشـت

مانندِ دودِ سـيـگـار است،

همان جايی می‌رود که نـمـی‌خـواهــی!

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۰

بنی اعضاء!

«دِلـــم»
بـرای
«مـغــزم»
می‌سـوزد...
بيـچــاره «مـغــزم»،
کـه بـرای
«شـکــمـم» می‌ســوزد!

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۰

من‌‌‌ ِ مُوَجَّه!

وقتی عصبانی می‌شوم جمجمه‌ام شبيه‌ِ تنور می‌شود... مغزم می‌‌سوزد... مخچه‌ام ته‌ديگ می‌شود... چشمان‌ِ ضعيفم را تنگ می‌‌کنم... پيشانی‌ام خط می‌افتد... ابروهايم... منحنی‌های ابروهايم... همه می‌گويند هنگامِ عصبانيتْ ترسناک می‌شوم... دلم می‌خواهد سيگار بکشم... فرياد بزنم... به چیزی مُشت بکوبم... چیزی را محکم روی زمين يا ديوار پرتاب کنم... وقتی عصبانی می‌شوم قلبم تندتر می‌تپد... دهانم خشک می‌شود... هيولا می‌شوم... همان موجودی می‌شوم که دلم می‌‌خواهد باشم!... همان موجودی می‌شوم که همه می‌خواهند!!

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

تف سر بالا!

اين مملکت هشتاد میلیون جمعيت دارد؛

هشتاد ميلیون عکاس دارد،

هشتاد ميليون نقاش دارد،

هشتاد ميليون نويسنده و شاعر دارد،

هشتاد ميليون خواننده و نوازنده دارد،

هشتاد ميليون منتقد دارد،

هشتاد ميلیون بازيگر دارد،

هشتاد ميليون کارشناس‌ مسائل سياسی دارد،

خوب طبيعیست در مملکتی که همه‌ی مردمانش «سلبريتی»‌اند هرگز يک نفر آدم ِ معمولی پيدا نشود!

چند وجهی!!

رفيقی دارم که گهگاه به خانه‌ام می‌آيد... کمی می‌نشيند... چند ليوان چای می‌خوريم... کمی بعد سراغ ‌ِ کتابخانه‌ام می‌رود... تا چندی پيش از ميان‌ِ آن همه کتاب يکراست «مرشد و مارگريتا» را برمی‌داشت و چندباره و چندباره می‌خواندش... اما مدتيست ذائقه‌اش تغيير کرده... همان رفيق‌ است... گاهی به خانه‌ام می‌آيد... کمی می‌نشيند... چند ليوان چای می‌خوريم... کمی بعد سراغ‌ ‌ِ کتابخانه‌ام می‌رود... اما... «سه مرد در يک قايق» را برمی‌دارد... نگرانش شده‌ام... مگر می‌شود آدميزاد به همين راحتی «تـغـيـيـر» کند!؟

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰

خیال

شـب:

خـيــال‌ِ تــو...

روز:

نـــانُ

پـنــیـــرُ

خـیــال‌ِ تــو...

قصه‌ی شادآباد (نوشته شده برای راديو)

يکی بود يکی نبود، سالها پيش توی روستای شادآباد دخترکی زندگی می‌کرد به اسم گلنار. گلنار هر روز صبح‌ِ زود لباس‌های چرک و کثيف رو توی تشت می‌ريخت، تشت رو روی سرش می‌ذاشت و همراهِ بقيه‌ی... زن‌های روستا به سمتِ رودخونه می‌رفت. گلنار هم مثل تمام‌ِ اهالی‌ِ آبادی لبخند می‌زد و توی آب‌ِ سردِ رودخونه مشغول‌ِ شستن‌ِ لباسها می‌شد. توی شادآباد هيچکسی نبود که لبخند روی لبش نباشه. آخه لبخند زدن و خنديدن اجباری بود و به دستورِ خان‌ِ بدجنس اگه کسی لبخند از روی لباش محو می‌شد به سرعت تنبيه می‌شد و وسطِ بازارچه فلکش می‌کردن. برای همين اهالی‌ِ روستا از ترس مجبور بودن هميشه لبخند بزنن و ادای آدمهای شاد رو دربيارن. مامورهای خان هم مثل‌ِ خودش بدجنس بودن و اگه کسی حتی برای يک لحظه لبخند از روی صورتش محو می‌شد دستگيرش می‌کردن و بهش درسی می‌دادن که تا عمر داره لبخند زدن يادش نره و حتی توی خواب هم لبخند بزنه. اهالی‌ِ روستا به اين خنده‌های ساختگی عادت کرده بودن و خيلی‌ها گريه کردن از يادشون رفته بود. لبخند زدن تبديل به يک کار‌ِ روزمره و عادی شده بود و حتی نوزادهايي که توی روستا به دنيا ميومدن هم به جای اينکه جيغ بزنن و گريه کنن از خنده ريسه می‌رفتن. اگه کسی توی روستا ريق‌ِ رحمت رو سر می‌کشيد باز کسی اجازه نداشت گريه و زاری راه بندازه و طبق‌‌ِ قانونْ تمام‌ِ بستگان‌ِ متوفی مجبور بودن با صدای بلند بخندن و با لبی خندان اون رو تشييع کنن. اما گلنار از اين همه شادی و لبخند زدن‌های اجباری خسته شده بود، دلش می‌‌خواست بره سر‌ِ مزار‌ِ پدر مادرش بشينه و يک دل‌ِ سير گريه کنه و بهشون بگه که چقدر دلش براشون تنگ شده. دلش می‌‌خواست قطراتِ اشکش روی گونه‌هاش بشينه و طعم‌ِ شورشون رو بچشه. دلش می‌خواست اونقدر گريه کنه تا از شَّر تمام اون غمهايي که سالهای سال توی دلش تلنبار شده بود خلاص بشه، اما توی شادآباد گريه کردن غدغن بود و غمگين بودن جُرم محسوب می‌شد. خان‌ِ بدجنس کاری کرده بود که حتی کسی توی خونه‌ی خودش هم جرات ‌نکنه لبخند نزنه و حتی برای يک لحظه هم که شده به غم و غصه‌هاش فکر کنه. اما دلِ گلنار پُر از غم بود. دلش می‌خواست تمامِ اهالی روستا از خونه‌هاشون بزنن بيرون و همه با هم فرياد بزنن و به خان بفهمونن که ديگه دلشون نمی‌خواد بخندن و لبخند‌های اجباری بزنن. اما اهالی جراتِ اينکارو نداشتن، برای همين گلنار تصميم گرفت خودش دست به کار بشه، پس صبح زود در حالی که تشتِ رختْ‌چرکاش رو روی سرش گذاشته بود سرِ صحبت رو با بقيه‌ی زن‌ها باز کرد و اونقدر از مزايای غم و غصه توی گوششون خوند که سرانجام اونها هم بغض‌شون ترکيد و دوان‌دوان به سمتِ خونه‌هاشون رفتن و شوهراشون رو راضی کردن که جلوی خان وايسن و حق‌شون رو ازش بگيرن. هنوز شب نشده بود که تمامِ اهالی جلوی خونه‌ی خان جمع شدن و با فرياد بهش گفتن که ديگه نمی‌خوان از سرِ اجبار لبخند بزنن. خان که هيچ‌رقمه دلش نمی‌خواست قدرت و نفوذش رو توی روستا از دست بده سرانجام رضايت داد که قانون‌ِ لبخندِ اجباری لغو بشه، اما از اونجايي که هر وقت يک قانون لغو بشه بايد يک قانون‌ ديگه جايگزينش بشه پسِ خان دستور داد که از اين به بعد گريه کردن و غمگين بودن توی روستا اجباری ‌می‌شه و هيچکسی حق نداره لبخند بزنه. اهالی اونقدر از اين تصميم‌ِ خان خوشحال شدن که همگی اشکِ شوق به چشم آوردن و همونجا نشستن و زار زار گريه کردن. از اون روز به بعد ديگه هيچکسی توی روستا مجبور نبود لبخندِ ساختگی بزنه و از سر‌ِ اجبار بخنده، در عوض همه با ولع اشک می‌ريختن و توی کوچه پس کوچه‌ها آواز‌های غمناک سر می‌دادن. گلنار هم اونقدر گريه کرده بود که ديگه اشکش خشک شده بود و از اين همه غم و غصه‌ها‌ی اجباری خسته شده بود. دلش لک زده بود که بره يه گوشه بشينه و يک دل‌ِ سير بخنده اما خنديدن غدغن بود و کسی اجازه‌ی شاد بودن نداشت. گلنار سعی کرد با اهالی حرف بزنه و راضيشون کنه که يکبار ديگه برن سراغ‌‌ِ خان، اما به محض‌ِ اينکه پيشنهادش رو مطرح ‌کرد همه‌ی اهالی با چوب و چماغ دنبالش افتادن و از اون روز به بعد ياد گرفت که پيشنهاداتش رو واسه‌ی خودش نگهداره. پايان

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

قصه‌ی ليلی و مجنون (تنظيم برای راديو)

يکی بود يکی نبود، يه شب‌ِ سرد و طولانی بود که مجنون شال و کلاه کرد، زنبورکِ‌اش رو برداشت و رفت نزديکی‌های خونه‌ی ليلی। مجنون جوانکِ خام و بی‌تجربه‌ای بود و با اينکه هنوز پشتِ لبش درست و حسابی سبز نشده بود يک دل نه صد دل عاشق و شيدای ليلی، دخترِ ميرزا نوروز شده بود। مجنون‌ِ بيچاره به قدری عاشق بود که هر وقت اسم‌ِ ليلی رو می‌شنيد سرخ و سفيد می‌شد و اشک به چشم می‌آورد و توی دلش در وصف‌ِ معشوق شعر می‌گفت. وای به روزی که مجنون توی بازارچه يا کنار سقاخونه تصادفا چشمش به ليلی می‌افتاد و اونوقت بود که هوش از سرش می‌پريد و روی زمين ولو می‌شد و مثل‌ِ سوسکِ اِمشی‌خورده دست و پاهاش به سمتِ آسمون بلند می‌شد و غش می‌کرد. مجنون‌ِ عاشق‌پيشه هر وقت از نزديکی‌های ليلی می‌گذشت و يا به جايي می‌رفت که ليلی از اونجا عبور کرده بود حالش دگرگون می‌شد و برای اطرافيانش دردسر درست می‌کرد. بيچاره بابا و ننه‌ی مجنون هر چقدر گل‌گاو‌ زبون و خاک‌شير نبات و نوشابه‌ی انرژی‌زا به خوردش می‌دادن اِفاقه نمی‌کرد و باز هر روزی که از خونه در ميومد و چشمش به ليلی می‌افتاد دوباره از هوش می‌رفت. براي همين بود که ننه بابای مجنون بهش امر کردن که به هيچ‌وجه حق نداره در طول‌ِ روز پاشو از خونه بيرون بذاره و فقط شب‌ها اجازه‌ی خروج داره.شبی نبود که مجنون پاشو از خونه بيرون بذاره و زنبورکِ‌اش رو با خودش نبره. شب‌ها توی کوچه پس‌کوچه‌ها قدم می‌زد و در حالی که شربتِ سکنجبين سر می‌کشيد توی تاريکی برای خودش ساز می‌زد و آواز می‌خوند و در وصفِ ليلی شعرهای بی‌رديف و قافيه می‌گفت.جوانکِ عاشق‌پيشه حسرتِ روزهايي رو می‌خورد که سر راهِ ليلی سبز می‌شد و از شرمْ نگاهش رو به زمين می‌دوخت و جرات نمی‌کرد توی چشمای ليلی نگاه کنه. مجنون اونقدر خجالتی بود که تا حالا اصلا جرات نکرده بود به چهره‌ی ليلی نگاه کنه و حتی نمی‌دونست معشوقه‌اش چه شکليه!؟ اما اين چيزها برای مجنون مهم نبود، اصلا براش مهم نبود که تا حالا قيافه‌ی ليلی رو نديده، اصلا براش مهم نبود که ليلی دختر‌ِ ميرزا نوروزخان‌ِ معروفه! تنها چيزی که براش مهم بود احساساتش بود. شبی نبود که صدای زنبورک توی کوچه‌ها نپيچه و مردم به مجنون‌ِ بيچاره بد و بيراه نگن. مجنون مدتها بود که ليلی رو نديده بود و دلش اونقدر تنگ شده بود که بالاخره توی يه شبِ سرد شال و کلاه کرد و رفت کنار‌ِ خونه‌ی ليلی و زير پنجره‌ی اتاقش شروع کرد به زنبورک زدن. مجنون با تمام‌ِ وجودش ساز می‌زد و شعرهايي رو که خودش سروده بود با همون صدای نتراشيده و نخراشيده‌اش می‌خوند و مثل‌‌ِ ابرِ بهار اشک می‌ريخت. هنوز چيزی از ساز زدنش نگذشته بود که يه نفر از اون بالا يه سطل آب‌ِ يخ ريخت روی سرش و هرچی از دهنش در ميومد نثار‌ِ مجنون‌ِ مادر مرده کرد. مجنون که بدجوری داشت از سرما به خودش می‌لرزيد نگاهی به بالای سرش انداخت و يه دخترِ زشت و بدقيافه رو ديد که با همون دهان‌‌ِ بی‌دندونش مشغول‌ِ بد و بيراه گفتن بود. مجنون اولش فکر کرد که آدرس رو آشتباه اومده اما وقتی ميرزا نوروز رو ديد که با بيل داره به سمتش مياد و فرياد می‌زنه که چرا نصفه‌شبی مزاحم‌ِ ليلی شدی تازه دوزاری‌اش افتاد و فهميد که چه حماقتی کرده و همونجا بود که عشق‌ از سرش افتاد و پا گذاشت به فرار، اما مجنون‌‌ِ بيچاره نمی‌دونست که وقتی مشغول فرار بوده تاريکي‌‌‌ِ شب اون رو به چشم‌ِ ليلی مناسب جلوه داده و ليلی يک دل نه صد دل عاشق مجنون شده و ميرزا نوروز همه‌جا چو اندخته که مجنون اومده بوده تا از ليلی خواستگاری کنه و وقتی جواب مثبت رو شنيده از خوشحالی سر به بيابون گذاشته. يک هفته بعد هم اهالی يکی از آبادی‌های اطراف مجنون رو کَت‌بسته تحويل‌ِ ميرزا نوروز دادن و پای سفره‌ی عقد نشوندنش. وقتی مجنون‌ پای سفره‌ی عقد چشمش به ليلی افتاد بغض کرد و زيرلب با خودش گفت: «شب بود... سِبيل‌اش رو نديدم!»

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۰

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

قصه‌ی طلسم‌‌ ِ زمستون

يکی بود يکی نبود، توی يه سرزمينِ خيلی دورْ روستای کوچکی بود که توسطِ يه جادوگرِ بدجنس طلسم شده بود و تمامِ طولِ سال سرد و يخزده بود. جادوگر کاری کرده بود که هيچ‌وقت زمستون از روستا نره و سرما دست از سر‌ِ مردم برنداره. سالها بود که اهالی آبادی رنگِ فصل‌های ديگه رو نديده بودن و اونايي هم که سن‌شون کمتر بود جز زمستون فصلِ ديگه‌ای رو نمی‌شناختن و وقتی قصه‌های پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هاشون رو درباره‌ی گرمای تابستون يا رنگارنگیِ پاييز يا سرسبزی‌ِ بهار می‌شنيدن از تعجب دهن‌شون باز می‌موند و اون قصه‌ها براشون حکمِ افسانه داشت. سالهای سال بود که زمستون توی روستا کنگر خورده بود و لنگر انداخته بود و از صدقه سرش هرکس و هرچيزی که اونجا وجود داشت سرد و بی‌روح شده بود.
سطحِ تمام کوچه پس‌کوچه‌ها ليز و يخزده بود، باغ‌ها و درختها و تمامِ گياها‌ن‌ِ روستا از بين رفته بودن. همه‌ی حيوون‌ها از سرما تلف شده بودن. روی شاخه‌های لاغر و قنديل‌بسته‌ی درخت‌ها هيچ پرنده‌ای نبود که آواز بخونه، حتی سرمای زمستون روی آدم‌ها هم اثر گذاشته بود، انگار صورتِ تمام اهالیِ روستا يخْ زده بود و سردی‌ِ نگاهشون به قدری آزار دهنده بود که هيچ‌کدومشون توی چشمای همديگه نگاه نمی‌کردن و بی‌تفاوت از کنار همديگه می‌گذشتن.
خيلی از روستايي‌ها به اين زمستون‌ِ هميشگی‌‌ عادت کرده بودن و آرزو می‌کردن که زمستون هيچ‌وقت سر نياد و اوضاع تغيير نکنه، آخه عقيده داشتن همينی که هست خوبه و معلوم نيست اگه اين زمستون بره چه فصلی می‌خواد جايگزينش بشه و آيا اصلا اون فصلِ جديد به مذاقِ اونا خوش ميومد يا نه. بعضی‌هاي ديگه هم بودن که براشون فرقی نداشت زمستون بِره يا نه، اونا هميشه سرشون تو لاکِ خودشون بود و فقط به منافع‌شون فکر می‌کردن. اما بعضی‌ها هم بودن که از اين سرمای هميشگی خسته شده بودن و دلشون می‌خواست درخت‌ها دوباره جوونه بزنن و سبز بشن، آرزو داشتن عطرِ گل‌ها باز هم توی کوچه پس‌کوچه‌های روستا بپيچه و صدای رودخونه دوباره گوش‌شون رو قلقلک بده، آخه سالها بود که صدای پای آب توی روستا شنيده نمی‌شد و همه‌جا فقط يخ بود و يخ.
خيلی از پيرمردها و پيرزن‌های روستا مجبور بودن تک و تنها توی خونه‌هاشون بشينن، چون سرمای هوا مفاصلِ اونا رو از کار انداخته بود و توان حرکت نداشتن، بچه‌های کوچکتر هم اونقدر برف و يخ ديده بودن که سفيدی‌ِ برف چشم‌هاشون رو کم‌سو کرده بود. بعضی از جوون‌ترهای دِه از بزرگترها خواستن که برن سراغ جادوگر و باهاش حرف بزنن و ببينن که چرا اين همه سال روستا رو طلسم کرده و اصلا حرفِ حسابش چيه؟ اما بزرگترا راضی نمی‌شدن و به اونها هم توصيه می‌کردن سرشون به کار خودشون باشه و دنبال شَر نگردن.
سالهای سال به همين منوال گذشت. جادوگر که ديگه دل و دماغ جادو جمبل نداشت، يه روز بار و بنديلش رو جمع کرد، تمامِ جادوها و طلسم‌هاش رو باطل کرد و رفت به يه جای دور. هيچ‌کسی نفهميد چرا جادوگر رفت. بعد از رفتنِ جادوگر زمستون هم از روستا رفت. درخت‌ها شکوفه دادن، گل‌ها سر از خاک بيرون آوردن و عطرشون همه‌جا رو پُر کرد. رودخونه دوباره جريان يافت و صدای پای آب همه‌جا پيچيد. روی شاخه‌ی درخت‌ها پر شد از پرنده‌های آوازخون و جايي نبود که چهچهه‌ی بلبلان و قناری‌ها به گوش نرسه.
روستا دوباره زنده شده بود اما اثری از خوشحالی رو لب‌های مردمش ديده نمی‌شد. انگار اونا بدجوری با زمستون خو گرفته بودن و از رفتنش غصه‌دار شده بودن. وقتی جادوگر رفت و زمستون رو با خودش برد انگار اهالی روستا يه چيزی رو گم کرده بودن، اصلا دلشون نمی‌خواست کُرسی‌ها رو جمع کنن. سالهای سال بود که با زمستون زندگی کرده بودن، زمستون جزئی از وجودشون شده بود. اون جوون‌ترهايي هم که می‌خواستن برن سراغ جادوگر حالا ديگه پير شده بودن و دل و دماغ‌ِ هيچی رو نداشتن. زمستون از روستا رفته بود اما زمستونی که توی قلب و روح‌ِ اهالی رخنه کرده بود انگار قصدِ رفتن نداشت و همونجا جا خشک کرده بود. حالا سالهاست که از اين جريان می‌گذره اما کسی نمی‌دونه آخر و عاقبت روستای ما چی شد و بالاخره قصه‌ی اهالی‌اش به کجا رسيد؟ اما همه‌مون اين رو می‌دونيم که بالاخره يه روزی زمستون مي‌ره اما مهم اينه که قلب و روح‌مون اسيرِ يه زمستون‌ِ هميشگی نشه!

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۰

دايره...

هی می‌آيم و می‌نشينم و زُل می‌زنم به مانيتور، نگاهی به سياهه‌ی بلند بالای فيلترشکن‌هايم می‌اندازم، شبيهِ جوانکِ گردو فروش‌ ِ تازه‌کاری که نمی‌داند کداميک از گردوهايش پوک است و کدامش مغزدار يکی يکی امتحان‌شان می‌کنم। فيلترشکن‌ها شباهتِ زيادی به دستگاه‌‌ِ عابر بانک دارند، تا زمانی که ارتباط‌شان با مرکز برقرار نشده دلم هزار راه می‌رود। سرانجام يکی‌شان اميدوارم می‌کند। نمی‌دانم چند بار فال‌ِ ورق بازی می‌کنم تا صفحه‌‌ای (مثلا صفحه‌ی فیسبوک) بالا بيايد، بعد نگاهی به نوشته‌های دوستانم می‌اندازم। خبری نيست جز همان توهين‌ها و فحش‌ها و جملاتِ مغرورانه... بعد احساس ِ خفگی می‌کنم، دلم برای چيزی که نمی‌دانم چيست تنگ می‌شود। سرم داغ می‌شود। شبيهِ جن‌زده‌ها فيلترشکن را می‌بندم و دوباره می‌روم بالای سر‌ ِ کتاب‌ِ نيمه‌کاره‌ام... کمی می‌نشينم و می‌نویسم. يکهو کسی دلم را چنگ می‌زند॥ باز می‌آيم و می‌نشينم و زُل می‌زنم به مانيتور، نگاهی به سياهه‌ی بلند بالای فيلترشکن‌هايم می‌اندازم و شبيهِ جوانکِ گردوفروش‌ ِ تازه‌کاری که نمی‌داند.......

دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۰

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!