سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

نامه‌ای تذکر آميز به اصغر فرهادی!



سلام اصغر آقا!...



بی‌مقدمه می‌روم سرِ اصلِ مطلب!



جسارتاً مرحمت فرموده و يک‌دست پيراهن و شلوارِ مناسب (اگر شلوار کُردی بود که چه بهتر!) بر تنِ اين تنديس‌ِ لخت و پتی بپوشانيد تا برآمدگی‌هایِ بدنش برخی از افراد را وسوسه نکند (می‌دانی که منظورم چيست؟)। به هر حال خيلی‌ها منتظرند تا همين لُخت و پتی بودنِ تنديسِ اسکار را پيراهنِ عثمان کنند!...



زياده عرضی نيست। موفق‌تر باشيد!



دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰

دردلی با همه‌ی کسانی که از اسکارِ اصغر فرهادی خوشحالند، شبيهِ خودم

احساساتِ عجيبی و متناقضی دارم... احساساتی که هم آشناست و غريب... شرح دادنش سخت است... واژه‌ها در مغزم گم شده‌اند... می‌خواهم با ذکرِ يک مثال حرفم را بزنم... شبيهِ همان ساعتی شده‌ام که گلِ دوم را به استراليا زديم... البته آن موقع سن و سالم کمتر بود... اما شادیِ عجيبی مرا در برگرفته بود... برايم تازگی داشت... همه‌ی مردم ريخته بودند توی خيابان‌ها... می‌زدند و می‌رقصيدند... تا آن لحظه معنیِ شادیِ ملّی را نمی‌دانستم... انگار همه همديگر را دوست داشتند... خبری از فحش و کتک‌کاری‌های هر روزه نبود... خبری از ريا کاری نبود... همه به يکديگر شيرينی و آبنبات تعارف می‌کردند... چقدر آن سهيم شدن در شادی و خوشحالی‌های دسته‌جمعی را دوست داشتم... آن گذشت... رسيديم به انتخاباتِ معروف... يک هفته قبلش همه همديگر را دوست داشتند... هرکسی که نشانه‌ای سبز به همراه داشت به طرزِ غريبی دوستش داشتی... اما خبری از شادی نشد... حال رسيده‌ام به امروز... بغضی توی گلويم گير کرده که بيرون نمی‌آيد... فرهادی کاری کرد که باز هم همان حس به سراغم بيايد... احساس می‌‌کنم اينجا را دوست دارم... همه‌ی مردمانش را دوست دارم... دلم می‌خواست باز هم مردم توی خيابان‌ها می‌ريختند و با چشمانی که تنها و تنها «مهربانی» دورنش موج می‌زد به يکديگر خيره می‌شديم... قهقه‌های مستانه سر می‌داديم و هرکسی که از برابرمان می‌گذشت در آغوش می‌گرفتيمش... از سرِ خوشی فرياد می‌کشيديم و می‌رقصيديم... بلند بلند می‌خنديديم... اشکِ شوق می‌ريختيم... چه حسِّ خوبی دارد وقتی مقياس‌ِ شادی‌ات اينقدر بزرگ می‌شود... خوشحالم اما دلم گرفته... بغضم هم از شوق است هم از غم... دلم می‌خواهد خالی شوم... دلم می‌خواهد در ميانِ هزاران هزار نفر گُم شوم و همه با هم خوش باشيم... اما... دلم برای خودم می‌سوزد... دلم برای خودمان می‌سوزد... حتی شادی‌هايمان هم در اين مجازستان محبوس شده‌اند... دلم می‌خواهد بروم توی خيابان و دوباره بیينم که همه همديگر را دوست دارند... اين قِسم از شادی را نمی‌شود تنهايی جشن گرفت... اما... بگذريم... دلم گرفته ای دوست...

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

راز بقاء!

مـحـبـوبِ عجيبـی‌ست «سيگار»؛
هنگامی که آغاز می‌شود
تـو تمــام می‌شوی،
هنگامی که تمام می‌شود
تـو آغاز می‌شوی...
و زندگی فاصله‌ی کوتاهِ بين‌ ِ «نـخ»‌هاست!

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

از آموزه‌های من!

برای اينکه بازيگر ِ بزرگی شوی نخست بايد دلقک شوی، به يک بينی‌ ِ قرمز و بزرگ، صد نفر تماشاچی و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه تاجر ِ بزرگی شوی نخست بايد پادو شوی، به يک دکان‌ِ قرمز و بزرگ، صد نفر خسيس و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه سياست‌مدار ِ بزرگی شوی نخست بايد خَم شوی، به يک کاردِ قرمز و بزرگ، صد نفر نان به نرخ‌ِ روز خور و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه خواننده‌ی بزرگی شوی نخست بايد عربده‌کِش شوی، به يک بلندگوی قرمز و بزرگ، صد نفر مست و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

برای اينکه فيلسوفِ بزرگی شوی نخست بايد مُنکر شوی، به يک جام پر از شرابِ قرمز و بزرگ، صد نفر گرسنه و مقدار ِ زيادی استعداد نياز داری...

اما...

برای اينکه شاعر ِ بزرگی شوی... تنها به لبانِ قرمز و کوچکِ يک زن نياز داری...

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۰

من و فلسفه!

سـرنـوشـت

مانندِ دودِ سـيـگـار است،

همان جايی می‌رود که نـمـی‌خـواهــی!

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۰

بنی اعضاء!

«دِلـــم»
بـرای
«مـغــزم»
می‌سـوزد...
بيـچــاره «مـغــزم»،
کـه بـرای
«شـکــمـم» می‌ســوزد!

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۰

من‌‌‌ ِ مُوَجَّه!

وقتی عصبانی می‌شوم جمجمه‌ام شبيه‌ِ تنور می‌شود... مغزم می‌‌سوزد... مخچه‌ام ته‌ديگ می‌شود... چشمان‌ِ ضعيفم را تنگ می‌‌کنم... پيشانی‌ام خط می‌افتد... ابروهايم... منحنی‌های ابروهايم... همه می‌گويند هنگامِ عصبانيتْ ترسناک می‌شوم... دلم می‌خواهد سيگار بکشم... فرياد بزنم... به چیزی مُشت بکوبم... چیزی را محکم روی زمين يا ديوار پرتاب کنم... وقتی عصبانی می‌شوم قلبم تندتر می‌تپد... دهانم خشک می‌شود... هيولا می‌شوم... همان موجودی می‌شوم که دلم می‌‌خواهد باشم!... همان موجودی می‌شوم که همه می‌خواهند!!

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

تف سر بالا!

اين مملکت هشتاد میلیون جمعيت دارد؛

هشتاد ميلیون عکاس دارد،

هشتاد ميليون نقاش دارد،

هشتاد ميليون نويسنده و شاعر دارد،

هشتاد ميليون خواننده و نوازنده دارد،

هشتاد ميليون منتقد دارد،

هشتاد ميلیون بازيگر دارد،

هشتاد ميليون کارشناس‌ مسائل سياسی دارد،

خوب طبيعیست در مملکتی که همه‌ی مردمانش «سلبريتی»‌اند هرگز يک نفر آدم ِ معمولی پيدا نشود!

چند وجهی!!

رفيقی دارم که گهگاه به خانه‌ام می‌آيد... کمی می‌نشيند... چند ليوان چای می‌خوريم... کمی بعد سراغ ‌ِ کتابخانه‌ام می‌رود... تا چندی پيش از ميان‌ِ آن همه کتاب يکراست «مرشد و مارگريتا» را برمی‌داشت و چندباره و چندباره می‌خواندش... اما مدتيست ذائقه‌اش تغيير کرده... همان رفيق‌ است... گاهی به خانه‌ام می‌آيد... کمی می‌نشيند... چند ليوان چای می‌خوريم... کمی بعد سراغ‌ ‌ِ کتابخانه‌ام می‌رود... اما... «سه مرد در يک قايق» را برمی‌دارد... نگرانش شده‌ام... مگر می‌شود آدميزاد به همين راحتی «تـغـيـيـر» کند!؟

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰

خیال

شـب:

خـيــال‌ِ تــو...

روز:

نـــانُ

پـنــیـــرُ

خـیــال‌ِ تــو...

قصه‌ی شادآباد (نوشته شده برای راديو)

يکی بود يکی نبود، سالها پيش توی روستای شادآباد دخترکی زندگی می‌کرد به اسم گلنار. گلنار هر روز صبح‌ِ زود لباس‌های چرک و کثيف رو توی تشت می‌ريخت، تشت رو روی سرش می‌ذاشت و همراهِ بقيه‌ی... زن‌های روستا به سمتِ رودخونه می‌رفت. گلنار هم مثل تمام‌ِ اهالی‌ِ آبادی لبخند می‌زد و توی آب‌ِ سردِ رودخونه مشغول‌ِ شستن‌ِ لباسها می‌شد. توی شادآباد هيچکسی نبود که لبخند روی لبش نباشه. آخه لبخند زدن و خنديدن اجباری بود و به دستورِ خان‌ِ بدجنس اگه کسی لبخند از روی لباش محو می‌شد به سرعت تنبيه می‌شد و وسطِ بازارچه فلکش می‌کردن. برای همين اهالی‌ِ روستا از ترس مجبور بودن هميشه لبخند بزنن و ادای آدمهای شاد رو دربيارن. مامورهای خان هم مثل‌ِ خودش بدجنس بودن و اگه کسی حتی برای يک لحظه لبخند از روی صورتش محو می‌شد دستگيرش می‌کردن و بهش درسی می‌دادن که تا عمر داره لبخند زدن يادش نره و حتی توی خواب هم لبخند بزنه. اهالی‌ِ روستا به اين خنده‌های ساختگی عادت کرده بودن و خيلی‌ها گريه کردن از يادشون رفته بود. لبخند زدن تبديل به يک کار‌ِ روزمره و عادی شده بود و حتی نوزادهايي که توی روستا به دنيا ميومدن هم به جای اينکه جيغ بزنن و گريه کنن از خنده ريسه می‌رفتن. اگه کسی توی روستا ريق‌ِ رحمت رو سر می‌کشيد باز کسی اجازه نداشت گريه و زاری راه بندازه و طبق‌‌ِ قانونْ تمام‌ِ بستگان‌ِ متوفی مجبور بودن با صدای بلند بخندن و با لبی خندان اون رو تشييع کنن. اما گلنار از اين همه شادی و لبخند زدن‌های اجباری خسته شده بود، دلش می‌‌خواست بره سر‌ِ مزار‌ِ پدر مادرش بشينه و يک دل‌ِ سير گريه کنه و بهشون بگه که چقدر دلش براشون تنگ شده. دلش می‌‌خواست قطراتِ اشکش روی گونه‌هاش بشينه و طعم‌ِ شورشون رو بچشه. دلش می‌خواست اونقدر گريه کنه تا از شَّر تمام اون غمهايي که سالهای سال توی دلش تلنبار شده بود خلاص بشه، اما توی شادآباد گريه کردن غدغن بود و غمگين بودن جُرم محسوب می‌شد. خان‌ِ بدجنس کاری کرده بود که حتی کسی توی خونه‌ی خودش هم جرات ‌نکنه لبخند نزنه و حتی برای يک لحظه هم که شده به غم و غصه‌هاش فکر کنه. اما دلِ گلنار پُر از غم بود. دلش می‌خواست تمامِ اهالی روستا از خونه‌هاشون بزنن بيرون و همه با هم فرياد بزنن و به خان بفهمونن که ديگه دلشون نمی‌خواد بخندن و لبخند‌های اجباری بزنن. اما اهالی جراتِ اينکارو نداشتن، برای همين گلنار تصميم گرفت خودش دست به کار بشه، پس صبح زود در حالی که تشتِ رختْ‌چرکاش رو روی سرش گذاشته بود سرِ صحبت رو با بقيه‌ی زن‌ها باز کرد و اونقدر از مزايای غم و غصه توی گوششون خوند که سرانجام اونها هم بغض‌شون ترکيد و دوان‌دوان به سمتِ خونه‌هاشون رفتن و شوهراشون رو راضی کردن که جلوی خان وايسن و حق‌شون رو ازش بگيرن. هنوز شب نشده بود که تمامِ اهالی جلوی خونه‌ی خان جمع شدن و با فرياد بهش گفتن که ديگه نمی‌خوان از سرِ اجبار لبخند بزنن. خان که هيچ‌رقمه دلش نمی‌خواست قدرت و نفوذش رو توی روستا از دست بده سرانجام رضايت داد که قانون‌ِ لبخندِ اجباری لغو بشه، اما از اونجايي که هر وقت يک قانون لغو بشه بايد يک قانون‌ ديگه جايگزينش بشه پسِ خان دستور داد که از اين به بعد گريه کردن و غمگين بودن توی روستا اجباری ‌می‌شه و هيچکسی حق نداره لبخند بزنه. اهالی اونقدر از اين تصميم‌ِ خان خوشحال شدن که همگی اشکِ شوق به چشم آوردن و همونجا نشستن و زار زار گريه کردن. از اون روز به بعد ديگه هيچکسی توی روستا مجبور نبود لبخندِ ساختگی بزنه و از سر‌ِ اجبار بخنده، در عوض همه با ولع اشک می‌ريختن و توی کوچه پس کوچه‌ها آواز‌های غمناک سر می‌دادن. گلنار هم اونقدر گريه کرده بود که ديگه اشکش خشک شده بود و از اين همه غم و غصه‌ها‌ی اجباری خسته شده بود. دلش لک زده بود که بره يه گوشه بشينه و يک دل‌ِ سير بخنده اما خنديدن غدغن بود و کسی اجازه‌ی شاد بودن نداشت. گلنار سعی کرد با اهالی حرف بزنه و راضيشون کنه که يکبار ديگه برن سراغ‌‌ِ خان، اما به محض‌ِ اينکه پيشنهادش رو مطرح ‌کرد همه‌ی اهالی با چوب و چماغ دنبالش افتادن و از اون روز به بعد ياد گرفت که پيشنهاداتش رو واسه‌ی خودش نگهداره. پايان

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!