سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۱

پلّه‌نوردی و زندگی

آدمها وقتی به پّله می‌رسند بيشتر ِ مواقع شبیهِ يکديگر عمل می‌کنند، هفت‌هشت پلّه‌ی اول را می‌دوند و وقتی بالاتر می‌روند سرعت‌شان کم و کمتر می‌شود و به هِنّ و هِن می‌افتند. زندگی هم چيزی شبيهِ بالا رفتن از پّله‌ست، پلّه‌هايی که مجبوری از آنها بالا بروی و اگر توقف کنی يعنی مُرده‌ای.

آدم وقتی سن‌اش کمتر است پلّه‌های زندگی را تند و تند طی می‌کند، ممکن است روی‌شان بدود و شايد هم دو تا يکی ردّشان کند،
اما هر چه سن‌اش بالاتر می‌رود از سرعتش کاسته می‌شود و نيمه‌های عمرش که می‌رسد اين پلّه‌های بی‌نهايت به نفس‌نفس می‌اندازندش و خدا خدا می‌‌کند که زودتر تمام شوند.

وقتی از پلّه‌های زندگی بالا می‌روی روی هر پلّه هزاران‌هزار و شايد هم بيشتر نام ِ کسانی را می‌بينی که روی آن پلّه عمرشان تمام شده و به پلّه‌ی بعدی نرسيده‌اند، برخی نامها را می‌بينی که حتی به پلّه‌ی اول هم نرسيده‌اند، اينها نوزادانی‌اند که مُرده به دنيا آمده‌اند، برخی را هم می‌بينی که روی پلّه‌های آغازين عمرشان به «پلّه‌نَوَردی» نبوده و در همان يکی دو پلّه‌ی اول ريق رحمت را سر کشيده‌اند.

مجبوری که پلّه‌ها را طی کنی، بی کوچک‌ترين توقفی وادار شده‌ای که پلّه‌ها را يکی‌يکی بالا بروی و سعی کنی به ايستگاهِ آخر برسی، به همان ايستگاهی که «زندگی» تو را به بهانه‌ی آن سر ِ پا نگه می‌دارد...

بعد يکهو چشم باز می‌کنی و ميبينی که پلّه‌های سی‌سالگی و چهل‌سالگی را هم پشتِ سر گذاشته‌ای، يکهو به قدری احساس ِ خستگی می‌کنی که دلت می‌خواهد کاش می‌شد پله‌های سی‌سالگی‌ات را که رد می‌کردی به «پاگرد» می‌رسيدی و نفسی چاق می‌کردی، نگاهی به پايين می‌انداختی و مسير ِ طی شده را از نظر می‌گذراندی، اما دريغ که پلّه‌های زندگی «پاگرد» و استراحت‌گاه ندارند، چون ايستادن همان مرگ است...

خيلی زور بزنی شايد جزو معدود کسانی بشوی که به پلّه‌های صد سالگی رسيد‌ه‌اند، اما آن موقع تازه می‌فهمی که اينها هم هنوز نتوانسته‌اند به آن «ايستگاهِ آخر ِ» معروف برسند و دوباره شبیهِ بچه‌های پلّه‌های آغازين دندان در آورده‌اند، به خودشان می‌شاشند و حافظه‌شان بندِ تنبانی شده، بعد تازه اينجاست که می‌فهمی در يک دور ِ باطل گرفتار شده‌ای که آخرين پلّه‌اش با بی‌رحمی ِ تمام همان پلّه‌ی اولش است، انگار هر چه بالاتر بروی بيشتر به عُمق فرو رفته‌ای!

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۱

هم‌خوانی با ضبط‌صوت

آدمها را وقتی توی ماشين‌شان نشسته‌اند راحت‌تر می‌شود شناخت؛ کاری به نحوه‌ی رانندگی‌شان ندارم، کاری به مدل و رنگ يا اسپرت‌بودن ماشين‌شان هم ندارم، حتی کاری به ترانه يا آهنگی که از ضبط‌صوت‌شان شنيده می‌شود هم ندارم، آدمها را می‌شود از طرز ِ موسيقی گوش‌دادن‌شان شناخت؛ کاری به آنهایی که دو نفری يا بيشتر توی ماشين‌ می‌نشينند و با صدای بلندِ ضبط‌صوت‌شان هم‌خوانی می‌کنند ندارم، نه اينکه بگويم دل‌شان خوش ...است يا غم ندارند، نه، فقط کاری با اينها ندارم. البته با آنهايی هم که تک و تنها توی ماشين‌شان می‌نشينند و در سکوت موسيقی گوش می‌دهند هم کاری ندارم، اينها شناختن‌شان مهم نيست!

اما بعضی‌ها هستند که تک و تنها توی ماشين‌شان می‌نشينند (لطفا به معضل خودروی تک‌سرنشين فکر نکنيد!)،بعد صدای ضبط‌صوت را نه خيلی پايين می‌آورند و نه خيلی بالا می‌برند، بعد با تمام ِ وجود با خواننده‌ی موردِ علاقه‌شان همراه می‌شوند و هم‌خوانی می‌کنند و همه‌ی زورشان را می‌زنند که تا جايی که نفس دارند با فريادِ خواننده فرياد بزنند و با آرامش‌اش آرام شوند؛ اينها آدمهای دوست‌داشتنی‌ای هستند...

وقتی کسی را ديديد که تک و تنها توی ماشينش نشسته و با حسّی غريب با صدايی که از ضبط‌صوت خارج می‌شود هم‌خوانی می‌کند مسخره‌اش نکنيد، او نه ديوانه است و نه خوشی زير دلش زده، او فقط تنهاست؛ آدمهای تنها دلشان می‌خواهد اينگونه غم‌هايشان را سبُک کنند، اما همين کار غم‌شان را سنگين‌تر می‌کند...

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۱

مثل ِ ...

مثـل ِ «مـاســولـه»‌انـد آدمـهــا،
«سـقـفِ آرزوهـای» مـا مثـلا
می‌شود حـيـا[ط] ِ مـردِ بـالايـی!

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۱

ته‌چک

نشسته‌ام و ته‌برگ‌های دسته‌چک‌های قديمی‌ترم را مرور می‌کنم. «تاريخ‌»‌های قديمی‌تر برای سالهای هشتاد و دو و سه است، «تاريخ‌»هایی که به شکل ِ عجيبی هم تلخ‌اند هم کمی شيرين؛ اما تلخ‌تر از «تاریخ‌»‌ها نامهايی‌ست که جلوی «نام گيرنده» نوشته‌ام، برخی نام‌ها ديگر دور و برم نيستند، با برخی‌ها هم ديگر رابطه‌ای ندارم، اما يکی‌شان بدجوری فکرم را مشغول کرده، روی يکی از ته‌برگ‌ها نوشته‌ام:

«تاريخ:29/7/83
نام
گيرنده: رامين، پولِ دستی
مبلغ: 2800000»

چند تا ته‌برگِ ديگر هم شبیهِ همين ته‌برگِ بالایی دارم، به تاريخ‌ها و مبالغ ِ متفاوت، اما نام گيرنده‌شان يکی‌ست: «رامين»

هر چه فکر می‌کنم اين «رامين» مورد نظر را به ياد نمی‌آورم، نمی‌شناسمش، انگار غريبه‌ايست که به شکل ِ عجيبی نامش نه يک‌بار بلکه چند بار در چند ته‌برگِ دسته‌چکِ من نوشته شده. تنها رامينی که می‌شناسم بعد از آن سالها با من دوست شد و فعلا هم از هم دوريم اما می‌دانم که اين رامين آن رامين نیست، نمی‌دانم اين شخصی که چند بار از من پولِ دستی گرفته و آنقدر رفيقم بوده که اين چنين موردِ اعتمادم بوده کيست؟ هرچه بيشتر فکر می‌کنم کمتر به پاسخ ِ مناسبی می‌رسم. نمی‌دانم چندتا از اين «رامين‌»ها توی مغزم دفن شده‌اند...

چند ته‌برگِ ديگر را هم مرور می‌کنم. يکسری نام‌های عجيب و غريب ديگر هم می‌بينم، نامهايی که هر چه بيشتر فکر می‌کنم برایم غريبه‌تر می‌شوند، نامهايی که انگار هر کدامشان در تلاشند تا گذشته‌ام را برايم مُبهم‌تر کنند، شايد هم می‌خواهند فراموشی‌ام را به رُخم بکشند.

ته‌برگ‌ها را توی سطل زباله می‌اندازم، اگر قرار است همه‌چيز از يادم برود پس دليلی برای نگه‌داشتن ِ «نشانه‌ها» ندارم، بهتر است تميز و شسته رُفته فراموشم شوند، بی‌هيچ ته‌برگ و سربرگ و حتی خاطره‌ای...

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۱

برای «پوریا عالمی»

فرزندم رجب!

ببخش که تو را «فرزندم» خطاب کردم، بگذار به حسابِ پيریِ زودرس!... رجب‌جان! می‌دانم که می‌دانی ننه‌‌ات يعنی «ننه‌رجب» تا مدتی دستش به نامه‌نوشتن نمی‌رود، اگر هم بنويسد نامه‌هايش را بيرون نمی‌دهـ[ـنـ]ـد!


فرزندم رجب!

ببخش که باز هم تو را «فرزندم» خطاب کردم، بگذار به حسابِ زوالِ عقل!... رجب‌جان! می‌گويند اين روزها يک هم‌بندیِ خوش‌نمک به جمع‌تان اضافه شده، فکر کنم اگر ننه‌‌رجب می‌توانست برايت نامه‌ بنويسد حتما بهت گوشزد می‌کرد که حواست به نمک‌های هم‌بندی‌ِ جديدت باشد، بدجوری آدم را نمک‌گير می‌کند لاکردار! در ضمن حواس‌ات باشد که يک‌موقع تو را روی «کاناپه‌اش» ننشاند، هر چقدر هم که گفت «از هر نظر بی‌ضرر» است زير ِ بار نرو!


فرزندم رجب!

ببخش که لجبازی‌ کردم و مجددا تو را «فرزندم» خطاب کردم، اين يکی را بگذار به حسابِ دل‌تنگی!... رجب‌جان! اين شب‌هايی که توی بند نشسته‌ايد و درباره‌ی «مزه‌ی چای» و «خيابانِ خوبِ ولی‌عصر» و «آقامون» فلان خواننده گپ می‌زنيد و می‌خنديد هوا بدجوری سرد شده، اگر ننه‌رجب بود حتما می‌گفت خودتان را با همان پتوهای موکتی خوب بپوشانيد...


فرزندِ ننه‌رجب! دلِ ننه بدجوری برات شور می‌زنه، يه خبری از خودت به اين پيرزن بده...

قربانت، همسايه‌ی پايينی‌ ِ ننه‌رجب

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

دست‌ها و آدمها

نگاهی به دستانم کرد و گفت: «دستات خيلی لطيف و دخترونه‌ان، اصلا شبیهِ دستِ يه آدم ِ زحمتکش نيستن»... شايد بزرگترين بدبختی‌ای که به صورتِ مادرزادی نصيبم شده داشتن همين «دستانِ لطيف» باشد. بارها شده که دستانم را روی چشم رفيقی گذاشته‌ام تا نامم را حدس بزند، او هم بدونِ اينکه به مغزش فشار آورده باشد نامم را اعلام کرده و بعد هم گفته: «از دستای نرمت فهميدم تويی!»

آدمهای زيادی هستند که زحمت‌کِش بودنِ آدمهای ديگر را از زُمُختی ِ دستشان می‌فهمند، اين آدمها اعتقاد دارند دستی که نرم و لطيف باشد يعنی صاحبش «گشنگی نکشيده» و برای يک لقمه نان «خر کاری» نکرده.

از نگاهِ برخی آدمها فقط آدمهايی زحمتکش‌‌اند که دستانِ زبر و زُمُختی دارند اما اين آدمها هيچوقت به «دل» يا «مغز» توجه نمی‌کنند، اينها کاری ندارند که شايد کسی دستش لطیف باشد اما برای يک لقمه نان به قدری از مغزش کار کشيده باشد که حافظه‌ی کوتاه‌مدتش چاک‌چاک شده باشد، که حتی چهره‌ و نام خيلی از نزديکانش را فراموش کرده و خاطره‌اش مثل سمباده شده باشد؛ اينها مغز ِ زُمُخت و زبر را نمی‌بينند و فقط به دستها نگاه می‌کنند!

شايد هم حق با آنهاست، شايد اينکه دستانم شبيهِ دستانِ مردانِ ديگر زبر و زُمُخت و چا‌ک‌چاک نيست نوعی نقص ِ عضو باشد، نوعی معلوليتِ لطيف!

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۱

دوری جذام می‌آورد

ذهن ِ آدم انگار خوره دارد، انگار يکسری کِرم توی مغز ِ آدم می‌لولند که کارشان جويدن‌ِ صورتِ آدمهايی‌ست که «خاطره» شده‌اند. مثلا خودِ من، وقتی کسی را برای مدتِ زيادی نمی‌بینم و بعد يکهو يادش می‌افتم تصويری که از چهره‌اش در ذهنم نقش می‌بندد مُتخلخِل است، انگار که جُذام داشته باشد؛ هر چه هم بيشتر می‌گذرد آن صورت بيشتر تجزيه می‌شود، بيشتر جُذام می‌گيرد.

ذهن ِ آدم انگار خوره دارد، انگار وقتی کسی از تو دور می‌شود چهره‌اش توی ذهنت جُذام می‌گيرد، انگار يکسری کِرم توی ذهن ِ آدم هستند که کارشان تجزيه کردنِ صورت آدمهايی‌ست که از تو دور شده‌اند، انگار «دوری» «جُذام» می‌آورد...

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۱

پيری

اينروزها بيشتر از پيش احساس ِ پير بودن می‌کنم، یا شايد بهتر است بگويم آدم که سی سالگی را رد می‌کند نه آرام آرام بلکه يکهو با نشانه‌های پيری‌اش آشنا می‌شود...

پير شده‌ام، چون زياد خودم را به بخاری می‌چسبانم؛ شوفاژ يا بخاری را که می‌بينم شبیهِ پشه‌ای که لامپ روشن ديده جذبش می‌شوم؛ وقتی بيشتر می‌فهمم پير شده‌ام که درست شبيهِ پدرم جلوی بخاری می‌ايستم: «تقريبا دست به سينه و کمی قوز کرده»!

پير شده‌ام، چون مسافتِ زيادی را پياده طی می‌کنم بدونِ اينکه بفهمم دور و برم چه می‌گذرد، سرم پايين است و به چيزهای فرسوده‌تر از خودم می‌انديشم. پير شده‌ام، چون هنگام ِ راه رفتن يکهو متوجه می‌شوم که دستانم پشتِ کمرم به هم قفل شده‌اند و شبيهِ پدربزرگم راه می‌روم...

پير شده‌ام، چون سينه‌ام خِس‌خِس می‌کند، از پله که بالا می‌روم به هنّ و هن می‌افتم، حتی سيگار هم نمی‌توانم بکشم. سرمای هوا استخوان‌هايم را می‌لرزاند، چشمانم ضعيف‌تر شده‌اند، لرزش دستانم انگار بيشتر شده. خدابيامرز مادربرزگم هم زياد دستش می‌لرزيد...

اما همه‌ی اينها به کنار، تنها چيزی که بيشتر از پيش باعث می‌شود تا احساس ِ پيری کنم اين است: «زيادی مهربان شده‌ام»!... شايد هم «زيادی ترسو شده باشم» و همين «ترس» مهربانترم کرده باشد، به هر حال مرد جماعت هر چه سنش بالاتر می‌رود ترسوتر می‌شود؛ همه‌ی پيرمردهايی که می شناختم وقتی به سنِّ مرگ رسيدند بدجوری ترسو شده بودند...

اينروزها بيشتر از پيش احساس ِ پيری می‌کنم، چون ترسوتر شده‌ام...

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

گاهی...

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

ذهن و من

بعضی وقت‌ها بايد توی انباریِ ذهنت بگردی و يک ترمه‌ی قديمی با نقش ِ بته‌جقه پیدا کنی و بعد پهنش کنی گوشه‌ی امامزاده‌ی ذهنت؛ حالا اين امامزاده هر امامزاده‌ای که می‌‌خواهد باشد، اصلا هر کسی که بيشتر بهش فکر می‌کنی همان می‌شود امامزاده‌ی ذهنت!

بعد که سفره‌ را گوشه‌ی امامزاده‌ پهن کردی رويش را پُر می‌کنی از نان و پنير و خرماها يا نان و پنير سبزی‌هایی که خودت لقمه‌ی‌شان کرده‌ای و هر لقمه‌ را توی کيسه‌ای نايلونی پيچيده‌ای؛ حالا اينکه چگونه می‌شود از توی مغز کيسه‌ی نايلونی پيدا کرد زياد مهم نيست، چون کيسه‌های نايلونی مثل خدا همه‌جا هستند!

لقمه‌ها را که چيدی می‌نشينی کنج ‌ِ ديوار ِ امامزاده‌‌ات و به آدمهایی خيره می‌شوی که يکی يکی می‌آيند و از روی سفره‌ات لقمه‌ی‌شان را برمی‌دارند و می‌روند؛ حالا اينکه آدمهای ذهنت «يکی يکی» و مثل ِ بچه‌ی آدم می‌روند سراغ ِ لقمه‌ها يا شبيه‌ِ «قحطی‌زده‌ها» به سفره‌ات حمله‌ور می‌شوند بستگی به ذهن ‌ِ خودت دارد اما...

اما گاهی بايد از گوشه‌ی ذهنت يک سفره برداری و بعد به آدمهای توی ذهنت نان و پنير و خرما يا نان و پنير و سبزی تعارف کنی و بعد بنشينی گوشه‌ی امامزاده‌ی ذهنت و به آدمها خيره شوی... شايد اينطوری کمی خستگی‌ات در برود...

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۱

ناشناس‌های دردِ دل کن!

نشسته بود کنارم و شبیهِ کسی که خيلی از زندگی خسته‌اس به مارلبرو‌ی گُلدش پُک می‌زد و گهگاه آه می‌کشيد. منتظر بود تا علتِ دمغی‌اش را بپرسم، من هم برای اينکه زودتر از شرّ دودِ سيگار ِ مزخرفش (!) خلاص شَوَم جويای احوالش شدم...

گفت: «می‌دونی آقا؟ زمونِ شما همه‌چی خيلی راحت‌تر بود، مثلا تو دوره‌ی شما خيلی آسون‌تر می‌شد زن گرفت...» چهره‌اش غمگين‌تر شد، شبيهِ کسی شده بود که انگار همه‌ی روياهايش توی همان پُک‌های سيگار دود می‌شد و می‌رفت هوا؛ ادامه داد: «می‌دونی آقا؟ دخترا خيلی بد شدن، ديگه به هيچ زنی نمی‌شه اعتماد کرد...»

مدام از زن‌ها و دخترها می‌گفت و می‌ناليد، با يک دست سيگارش را نگه داشته بود و با آن يکی به اس‌ام‌اس‌هايی که پشت بندِ هم بهش می‌رسيد جواب می‌داد. آه کشيد و تکرار کرد: «می‌دونی آقا؟ دخترا خيلی بد شدن، اصلا همه‌ی زن‌ها بد شدن، من خودم کلی دوست دختر دارم (!) اما يکی از يکی عوضی‌تر...» اين را که گفت فهميدم با چه گُهی طرفم، از همان آدمهایی بود که يک دو جين دوست‌دختر دارند و آنوقت دلشان می‌خواهد زن‌شان آفتاب مهتاب نديده باشد...

يکهو خنده‌اش گرفت، نه اينکه بخندد، يکجور نيشخند، با شيطنت ادامه داد: «من که حال و حولم رو می‌کنم، اما تو دوره‌ی شما خيلی راحت‌تر می‌شد حال و حول کرد، الان همه‌چی سخت شده، دخترا هم سخت شدن، تازه با اين همه گرونی کی می‌تونه بره دنبال تشکيل خانواده؟...»

خودش فهميد که ديگر حوصله‌ی شنيدنِ چُس‌ناله‌هایش را نداشتم، فهميد که دلم نمی‌خواست از درد و دل‌هايش درباره‌ی گرانی بشنوم و بعد هم دوره‌ی خودش را با دوره‌ی من مقايسه کند؛ خداحافظی کرد، بعد سوار ِ آئودی‌ای که تازه از کمرگ درش آورده بود شد و رفت!... هيچ‌وقت از شنيدن‌ِ دردِ دل‌ِ کسانی که برای اولین بار می‌بينم‌شان خوشم نيامده، مخصوصا اين بيست و چهار پنج‌ساله‌های بچه پولدار را!

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۱

جبر و اختيار

اينکه می‌گويند «برخی از اعضای بدن ارادی کار می‌کنند و برخی غير ارادی» جفنگ است، اعضای بدن خودشان را به هر دری می‌زنند که کار نکنند، ارادی يا غير ارادی شبانه‌روز کار می‌کنند تا بلکه زودتر فرسوده شوند و شيفت‌ِ کاری‌شان تمام.

اما وقتی فرسوده می‌شوند «ما» با سنگدلی ِ تمام می‌رينيم به تعطيلات‌شان!... به ضرب و زور ِ قرص و شربت و جرّاحی و پيوند و آنژيو و دياليز و شيمی‌درمانی و کوفت و زهرمار هی سيخونک‌ش
ان می‌زنيم تا بيشتر کار کنند، تا بعدِ عمری کار کردن يکهو گشاد بازی در نياورند و فيل‌شان هوای قبرستان (!) نکند.

اعضای بدن به صورتِ کاملا ارادی سرسختی نشان می‌دهند تا به ما بفهمانند که ديگر نمی‌خواهند کار کنند، مثلا همين چشم؛ وقتی ضعيف يا ضعيف‌تر می‌شود و شيشه‌ی عينک يا عينکِ جديد را جلوی خودش می‌بيند وحشی‌بازی درمی‌آورد، کاری می‌کند که سرگيجه بگيری و عينکِ کوفتی را از جلويش برداری؛ چشم‌ات می‌خواهد به تو بفهماند که ديگر دلش نمی‌خواهد ببيند، دلش نمی‌خواهد دوباره همه‌چيز را واضح‌ ببيند...

اعضای بدن وقتی فرسوده می‌شوند اعصاب‌شان هم ضعيف می‌شود، چموش می‌شوند و بدخُلقی می‌کنند، اما تو هم مجبوری که مدام سيخونک‌شان بزنی تا يکهو هوس‌‌ ِ تعطيلی نکنند، حالا چرا؟ خودت هم نمی‌‌دانی چرا و اين همان نيروی غير ِ ارادی‌ای‌ست که روز به روز تو را مجبور به زندگی می‌کند تا شبيهِ اربابی بدجنس شلاق به دست بگيری و بر اعضا و جوارحت زخم بزنی تا يکريز کار کنند و فرسوده‌تر شوند؛ پس اينکه می‌گويند «برخی از اعضای بدن به صورتِ غير ارادی کار می‌کنند» جفنگ است!

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

آدم‌برفی

آدم‌برفی ساختنْ يه دل‌ِ گُنده، يه ذهن‌ ِ بی‌خيال و يه اعصابِ پولادين می‌خواد... نه اينکه از آدم‌برفی ساختن بدم بیاد اتفاقا بدجوری هوسش رو دارم، هوس ِ عشق‌بازی با برف و بعدش هم خَلق ِ يه موجودِ بدبخت که عمرش به دو روز هم نمی‌رسه...

شايد آدم ساختن با برف کمی حسّ خدا بودن بهم می‌ده، همونقدر بی‌هدف، همونقدر بی‌آينده، همونقدر خودخواهانه... بعد وقتی که آدم‌برفیت رو ساختی باید بی‌خيالش بشی، بايد ولش کنی و بری، اينجا هم باز حسّ خدا بودن بهت می‌ده اما... اما مشکلم از همينجا شروع می‌شه...

هر وقت آدم‌برفی می‌ساختم دلم نميومد از کنارش جُم بخورم و مادرم با داد و هوار من رو از توی کوچه يا حياط جمع می‌کرد و دستای یخ‌زده‌ام رو «ها» می‌کرد و می‌نشوندتم جلوی بخاری نفتی؛ اما من حواسم به سرمای تنم نبود، دلم شور ِ آدم‌برفی رو می‌زد...

توی دنيا به تعدادِ آدمایی که دلشون می‌خواد آدم‌برفی بسازن آدمايی هستن که دلشون می‌خواد آدم‌برفی‌های بقيه رو خراب کنن، من از همين گروهِ دوم می‌ترسم، از صدقه‌سر ِ وجودِ همين آدمها بود که دلم هميشه برای آدم‌برفيم شور می‌زد...

آخرين باری که آدم‌برفی ساختم دو سال پيش بود، يه پيرمردِ برفی؛ مخصوصا پير ساختمش که وقتی مُرد زياد دلم براش نسوزه، اينطوری خيالم راحت بود که جوونياش عشق و حالش رو کرده و ديگه يه پاش لبِ گوره...

تا نيمه‌های شب کنارش نشستم، وقتی از سوز ِ سرما به خونه پناه بردم همون دلشوره‌ی لعنتی نذاشت بخوابم و تا دمدمای صبح مدام از پنجره بهش سر می‌زدم که آدمايی که ميومدن و باهاش عکس می‌انداختن خرابش نکنن...

نفهميدم کِی خوابم بُرد، به محض بيدار شدن رفتم سراغش، افتاده بود رو زمين، شکسته بود، سرش لِه شده بود، جای يه چيزی شبيهِ پوتين وسطِ شکمش بود، آدم برفیم به مرگِ طبيعی نمرده بود، کشته بودنش... واسه همينه که دلم نمی‌خواد آدم‌برفی بسازم... اين دلشوره‌ی لعنتی... برای آدم‌برفی ساختن بايد عين ِ خدا باشی، بی‌خيالِ بی‌خيال...

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

برای دستشویی!

گلاب به رويتان! اما من اعتقاد دارم که فيلسوفانه‌ترین و تفکر برانگيزترين لحظاتِ عمر ِ هر انسانی همان لحظاتی‌ست که در دستشویی می‌نشيند و به کاشی‌های روبرويش خيره می‌شود.
البته همه‌ی دستشويی رفتن‌ها مشمول‌ِ اين قاعده نمی‌شوند زيرا مثلا هنگام ِ ادرار کردن کسی نمی‌تواند در فکر فرو برود چون مجبور است همه‌ی حواسش را معطوف به نقطه‌ای خاص کند؛ بلکه مُرادِ من از «لحظاتِ تفکر برانگيز» بيشتر مربوط به دستشويی رفتن ِ نوع ِ «شماره‌ی دو» است!
چه باور کنيد چه نه، نشستن در دستشويی شما را در فکر فرو می‌برد، به عقيده‌ی من بسياری از تصميماتِ نبوغ‌آميزی که بشر از ديرباز تا کنون گرفته در همين دستشويی‌های معمولی حادث شده‌اند! تعارف نداريم! اما به نظر من آدمها توی دستشويی نبوغ‌شان گُل می‌کند.
من تا حدی مطمئنم که «نيوتون» جاذبه را نه زير ِ درختِ سيب بلکه توی دستشويی خانه‌اش کشف کرد، وقتی دستمال‌توالتش با يک ضربه‌ی کوچک شروع به چرخيدن کرد و همه‌ی دستمال‌ها روی کفِ توالت افتادند و به فنا رفتند، يا همان موقع که حوله‌اش از روی جا حوله‌ای افتاد، همين جاها بود که نيوتونِ عصبانیْ جاذبه را کشف کرد!
يا مثلا من تا حدی يقين دارم که وقتی «گراهام بل» از شدتِ دل‌پيچهْ سرآسيمه واردِ دستشویی شد حواسش به آن رشته سيمی که لای در گير کرده بود نبود و وقتی درگير ِ لحظاتِ نبوغ‌آميز ِ دستشويی شد برای اينکه حوصله‌اش سر نرود الکی توی قوطی‌ای که به سر ِ آن رشته‌سيم وصل شده بود فوت کرد و بعدش را هم که همه می‌دانند!
فکر نکنم ریط دادنِ اختراع ِ ماشين بخار و شير ِ آبِ داغ ِ توالت کار چندان نادرستی باشد، «جيمز وات» هم قطعا پی‌ئه آبِ داغ ِ نطلبيده به بدنش خورده بود! يا مثلا من مطمئنم مخترع‌ ِ عدسی وقتی فکر ِ اختراع ِ اين شی‌ء ازرشمند به مخيله‌اش رسیده که چشمش به حبابِ آبِ روی شلنگِ توالت افتاده!
همه‌ی اينها را گفتم تا به اين نکته برسم که من هم مثل خيلی از آدمها وقتی در دستشويی هستم فيلسوف می‌شوم، به فکر فرو می‌روم و گاهی چيزهايی را کشف و يا اختراع می‌کنم که متاسفانه قبلا همگی‌شان کشف و يا اختراع شده‌اند، با اين حال معتقدم که دستشويی‌ها خانه‌ی نبوغ‌اند، تفکر کده‌هايی هستند که علم را مديونِ خود کرده‌اند اما نمی‌دانم چرا همه‌ی دانشمندان عارشان می‌آيد که بگويند فلان چيز را در توالت کشف یا اختراع کرد‌اند؟ واقعا به نظرشان «درختِ سيب» و «زيرزمين» و «پستوی خانه» از «دستشويی» با کلاس‌ترند؟
علی‌ايحال ايده‌ی نوشتن ِ اين متن وقتی به سر ِ من افتاد که روی بالکن ِ پنت‌هاوسم نشسته بودم و اسپرسوی داغم را می‌نوشيدم و چاپِ سی و سوم ِ کتابم را می‌خواندم!

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!