جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

در مذمت آرزو...

ما همه پُریم از آرزوها، آرزوهایی که در خوشبينانه‌ترين حالات‌مان هم می‌دانيم دست نيافتنی‌اند، می‌دانيم هر چقدر هم تلاش کنيم قرار نيست بهشان برسيم، آنقدر دور و دست‌نيافتنی‌اند که حتی به درد دل‌خوش‌ کردن هم نمی‌خورند، فقط هستند، آرزويند، آمال‌اند و محال.
پاراگراف بالا را فراموش کنيد! بشکنی بزنيد و فرض کنيد به محض بشکن زدن کنار دست‌ چپ‌تان علاء‌الدّينی رنگ و رو رفته ظاهر می‌شود، خب شما منوآل و شيوه‌ی بهره‌وری از علاءالدين يا همان چراغ جادوی خودمان را بلديد، درباره‌اش کتاب‌ها خوانده‌ايد و قصه‌ها شنيده‌ايد، می‌دانید که بايد کف دستتان را چند بار بمالید به چراغ، ناخودآگاه ياد گرفته‌ايد که بايد لوله‌‌اش را از خودتان دور نگه‌ داريد که دودِ غولش توی چشم‌تان نرود. بعد دست می‌مالید روی چراغ، کمی بعد غول چراغ جادو تنوره‌کشان از زندانش بيرون می‌آيد و از شما می‌خواهد آرزوی‌تان را بگوييد تا برآورده‌اش کند. حالا اينجا کمی از خيال دور می‌شويم، می‌خواهيم کمی واقع‌گرايانه‌تر با موضوع برخورد کنيم، واقعيت اين است که غول چراغ نوکرتان نيست، پس تنها می‌تواند «يک» آرزوی شما را برآورده کند، فقط يکی.
بدبختی‌ از همين‌جا شروع می‌شود، از همينجا که غول يک لنگه‌پا ايستاده مقابل‌تان، با لب و لوچه‌ی آويزان زل زده به چشمان‌تان، هی لحظه‌شماری می‌کند تا شما آرزوی‌تان را بگوييد و او برآورده‌اش کند و برود پی زندگيش، اما حالا احساس می‌کند منتر شما شده، هی اين پا و آن پا می‌کند، هی پوف پوف می‌کند و نچ‌نچ، اما شما...
اينجاست که می‌پيچی به خودت، هی مغزت را می‌کاوی، هی دلخواهياتت را بررسی می‌کنی، گاهی فکر می‌کنی آرزويت را يافته‌ای اما در چشم بر هم زدنی آرزوی ديگری می‌آيد و برايت عشوه‌گری می‌کند، هر چقدر زور می‌زنی نمی‌توانی آن آرزوی اصلی را، همانی که از همه دست‌نيافتنی‌تر است را پيدا کنی، اينجاست که انگار می‌کنی نکند هيچ آرزويی نداری؟ بعد از شدتِ آروزمندی به بی‌آرزويی می‌رسی...
حالا دو پاراگراف‌ بالا را فراموش کنيد، صاف توی چشم غولی که از پاراگراف دوم جلوی‌تان تنوره کشيده نگاه کنيد، حالا وقت آرزو کردن است، آن هم فقط يک آرزو، آيا می‌توانيد فقط يک آرزوی‌تان را محض برآورده شدن برای غول بگوييد؟ آيا می‌توانيد از بين آن همه آروز آنی که از همه آرزوتر است را انتخاب کنيد؟... من که نمی‌توانم....

دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۳

اسيدپاشی، داعش و مثل‌ها و متل‌ها!

باد به غبغبش انداخت و گفت: «از بيشتر کشورهای دنيا رفتن توی داعش عضو شدن، اما از ايران هيشکی نرفته»
من هيچی نگفتم، فقط يکهو اين اومد توی ذهنم: «زيره به کرمون نمی‌برن» يا مثلا «چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!»

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

مرکز ثقل تاریخ

بعضی زمان‌ها و تاريخ‌ها بوی «لِنگ در هوايی» می‌دهند، نه نقطه‌ی آغاز دارند نه پايان، مثلا می‌شود بهشان گفت «يک آن». اين «يک آن»‌ها زياد نيستند، يکيش مثلا همان زمان و تاريخ‌ِ صفری که درست وسطِ «قبل از ميلاد مسيح» و «بعد از ميلاد مسيح» قرار گرفته. يعنی همان زمانی که مسيح هم زاده شده هم نه، يعنی درست همان «آنی» که مسيح نيمی‌اش از رحم مريم خارج شده بود و نيم ديگرش هنوز نه. دقيقا همان لحظه، دقيقا همان لحظه‌ای که نه قبل از ميلاد است نه پس از آن، دقيقا می‌شود «حين ميلاد»، يکجور مرکز ثقل تاريخ، من به اين تاريخ‌های «لنگ در هوايی» می‌گويم «حين ميلاد»، اسلامی‌اش هم می‌شود «حين هجرت» مثلا!... منظورم همين لحظه‌های «لنگ در هوايی‌»ست، همين لحظه‌های بی‌تاريخ، حتی شايد مثل همين الانِ!

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۳

نکاتی در بابِ ادبِ از دست رفته!

«فهم» هم ذاتی‌ست هم اکتسابی. اينکه کسی چيزی را نفهمد فی نفسه بد نيست، اما اينکه نفهميدنش را افتخار بداند و کوچکترين تلاشی برای درکِ درست از چيزی که می‌بيند نداشته باشد نه تنها خوب نيست بلکه تاسف‌بار است. انسان ذاتا موجودی کمال‌گراست، اما گاهی برخی چيزها دست به دست هم می‌دهند تا در راه رسيدنِ انسان به کمال سنگ‌اندازی کنند، اينجاست که خودِ انسان بايد انتخاب کند، اينجاست که بايد تصميم بگيرد قدم به سوی کمال بردارد يا در منجلاب نفهمی‌اش غوطه‌ور بماند و با دست و پا زدنش به سر و روی بقيه نيز لجن بپاشد. 

درون ذهن انسان چندین و چند هيولا زندگی می‌کنند که هر کدام به يکی از حواس و لايه‌های ذهنی‌مان حکومت می‌کند، يک هيولا دست می‌گذارد روی فهم و درک شما، يکی می‌رود سراغ تحريک احساسات‌تان، يکی هم مدام وسوسه‌ی‌تان می‌کند تا در مورد همه چيز خود را صاحب نظر بدانيد، اما مهيب‌ترين‌شان آنی‌ست که زبان‌تان را مالِ خودش می‌کند، وقتی جلوی اين هيولا کم بياوريد زبان‌تان همه را می‌آزارد، خودتان فکر می‌کنيد بامزه يا باسواد هستيد اما کلام‌تان شبيه اسيدی‌ست که می‌پاشيدش بر روح و ذهن آدمها. انسانی می‌تواند به کمال برسد که بتواند بر اين هيولاها چيره شده و فريب دسيسه‌های‌شان را نخورد.

نفهميدن عيب نیست اما اصرار بر نفهميدن عيب است. نظر دادن نه تنها بد نيست بلکه سازنده هم هست، به شرطی که بدانيم چه موقع و کجا نظر بدهيم، مثلا فرض کنيد کسی دارد با فلان موسيقی برای خودش صفا می‌کند، بعد شما يکهو برويد و فحش بکشيد به آهنگ و سليقه‌ی شخص شنونده را ببريد زير سوال. يا مثلا فرض کنيد شما فلان فيلم را نمی‌فهميد يا با سليقه‌ی‌تان جور درنمی‌آيد، اين اشکالی ندارد، اما اينکه به کسی که از همان فيلم خوشش آمده به چشم احمق نگاه کنيد و فحش‌کش‌اش کنيد بی‌اخلاقی محض است. 

ما آدمهايی هستيم که همگی‌مان داعيه‌ی اخلاق داريم، همگی خود را انسان‌هايی باسواد و فهميده می‌دانيم و حاضريم از دانسته‌های‌مان سرسختانه دفاع کنيم، اين اشکالی ندارد، اما اينکه سرسختی‌مان به کله‌شقی تبديل شود و به جای اينکه ما را به سمت کمال سوق دهد وجهِ نفهم‌مان را تقويت کند خوب نيست. ما حق داريم نسبت به هر چيزی احساسی متفاوت داشته باشيم، يا از آن خوش‌مان می‌آيد يا بدمان می‌آيد يا هيچ حسی در قبالش نداريم، اما اينکه با عتاب و بی‌ادبی نسبت به چيزی که از آن خوشمان نيامده سخن برانيم نامردی‌ست، اينکه فحش بکشيم به کسانی که از فلان موضوعی که برای ما خوشايند است اما برای آنها نه بی‌خلاقی‌ست، اينکه وقتی بدون اينکه کسی نظرمان را در مورد چيزی پرسيده باشد يکهو بپريم وسط و سخنرانی کنيم نشانه‌ی بی‌شخصيتی‌ست.

انسانی می‌تواند خود را با اخلاق بنامد که بر نفهمی‌اش با توهين و فحش سرپوش نگذارد، کسی می‌تواند خود را فهميده بداند که برای اثبات نظرش به ترور شخصيت نپردازد، شخصی می‌تواند ادعای فهم کند که هميشه در پی يافتن است نه گم کردن خود و ديگران. 

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۳

داستان مردی که از خجالت آب شد


مرد نشسته بود روی نيمکت. دختری زيبا هم روی نيمکت کناری‌اش نشسته بود و کتاب می‌خواند. پسر بچه‌ای که داشت از روبرو می‌آمد يکهو بشکنی زد و رو به مرد گفت: «چطوری چاقاله بادوم؟» مرد خيلی خجالت کشيد، زير چشمی نگاهی به عابران انداخت، انگار همه به او نيشخند می‌زدند، مرد بيشتر خجالت کشيد، حس کرد حتی دختری که روی نيمکت کناری نشسته هم نيشخند می‌زند، پس بيشتر و بيشتر خجالت کشيد، مرد آنقدر خجالت کشيد که از خجالت «آب» شد، «آب» شد و رفت توی زمين، می‌لغزيد و فرو می‌رفت در جانِ زمين، ريشه‌ی يک درخت چند قطره‌اش را مکيد، او باز هم رفت و رفت تا به سفره‌های آب‌های زيرزمينی رسيد، تنش خورد به تن قطرات ديگر، تنش که به تن آنها می‌خورد يخ می‌کرد.
«او» دوست نداشت يک جا بماند، پس رفت و رفت تا از دل کوهی بيرون زد و چشمه شد، پرنده‌ای آمد و چند قطره از او را نوشيد، «او» جوشيد و جوشيد تا رود شد، کمی از او بخار شد و به هوا رفت، ديد دلش هوس پرواز دارد، پس همانجا ماند تا تمامی‌اش بخار شد، رفت توی آسمان، وسط دل ابرها، کمی بعد باران شد و باريد درون درياچه‌ای که جلويش سد بسته بودند.
مدتی گذشت تا «او» به لوله‌ها رسيد و رفت تا تصفيه شود، تصفيه که شد تبديل شد به «آبِ» قابل شُرب، مردی که بطری‌های آب‌معدنی را از شير آب پر می‌کرد «او» را درون يکی از بطری‌ها ريخت، يک وانت آمد و آب‌های مثلا معدنی را برد و فروخت‌شان به دکه‌ای کنار خيابان. روزی پسر جوانی آمد دم دکه و گفت: «يه آب معدنی خنک بده!» بعد پول را داد و همان بطری‌ای را گرفت که «او» درونش بود، پسر «او» را جرعه جرعه سر کشيد، «او» تا پسر را ديد شناختش، همانی بود که سالها پيش مسخره‌اش کرده بود، همانی که دليلِ «آب» شدنش بود، پس «او» پريد توی گلوی پسر، داشت خفه‌اش می‌کرد که ماشينی آمد و کوبيد به پسر، بطری افتاد روی زمين و «او» قطره‌ قطره‌اش ريخت روی آسفالت، احساس سبکی می‌کرد، تازه فهميده بود که «آب» کينه‌ای‌ترين مادّه‌ی عالم است، زنی که با ماشينش به پسرک زده بود جيغ می‌کشيد، زن همان دختری بود که سالها قبل روی نيمکت کناری‌اش نشسته بود، «او» محو تماشای زن بود که آرام آرام از روی آسفالت محو شد، نه بخار شد نه رفت توی زمين، فقط نبود که نبود.

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۳

موسيقی

برداشت اول:



ماندن در ذهن و ياد آدمها کار سختی‌ست اما چيزهايی هستند که می‌توانند ياد تو را در ذهن يک نفر جاودانه کنند. چيزهايی که می‌توانند نام هديه را روی‌شان گذاشت، مثل کتاب، نقاشی، شی‌ئی زينتی، عطر و خيلی چيزهای ديگر، اما هيچ‌کدام‌شان مثل «موسيقی» خاصيت ماندگاری در ذهنت را ندارند، وقتی به کسی «آوا»یی، «آهنگ»ی و در کل قطعه‌ای موسيقايی را هديه می‌دهيد بايد بدانيد که ماندگاری‌تان را در ياد و خاطر آن شخص ابدی کرده‌ايد. هیچ چيز مثل موسيقی نمی‌تواند ذهن آدم را بکاود و خاطرات سالهای دور را نبش قبر کند. «موسيقی» شبيه دستگاه شوکِ قلب کاری با ذهن شما می‌کند که هيچ‌وقت نمی‌توانيد «او» را، همانی که آن «آهنگ» را برای اولين بار برای‌تان فرستاده فراموش کنيد. شايد بهتر باشد هميشه به يکديگر «موسيقی» هديه دهيم...

برداشت آخر:

وقتی قرار به رفتن داری، وقتی می‌دانی ماندنی در کار نيست، وقتی «خداحافظی» پای ثابت همه‌ی رابطه‌های‌مان است، وقتی همه‌ی اينها را می‌دانی پس هيچ وقت به کسی «موسيقی» هديه نده، هيچ چيز مثل يک آهنگ نمی‌تواند ذره ذره‌ی وجودت را آب کند و همان کسی را به يادت بياورد که روزی آن موسيقی را برايت فرستاده بود. اينطوری کسی از دوريت قلبش فشرده نمی‌شود، اينطوری کسی با شنيدن آن «نغمه» بغضش نمی‌گيرد و ياد «تو» نمی‌افتد، يادِ «تو»يی که سرت به زندگی خودت گرم است و حتی نمی‌دانی کدام روز کدام موسيقی را به چه کسی هديه داده بودی. شايد بهتر باشد هرگز به کسی «موسيقی» هديه ندهيم.... 

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۳

ما و راوی‌ِ درون‌مان

هر کس برای خودش راوی‌ست. هر کس برای خودش يک راویِ درون دارد. اين راوی کاری به اين ندارد که تو دلت می‌خواهد از فلان موضوع چه روايتی برای خودت داشته باشی، اين راوی همان چيزی را برای تو می‌گويد که ديده‌ای، که فهميده‌ای، که فکر کرده‌ای اصلش همان بوده، نمی‌توانی فريبش دهی روايتی برايت بگويد که فرسنگ‌ها از اصل فهمت دور است. اين راوی برای ارائه‌ی رواياتش از منابع مختلفی در تو بهره می‌برد مثل «هوش»، «ياد»، «حس»، «دل»، «زاويه‌ی نگاه»، «شعور»، «وجدان» و «شخصيت». اين راوی دقيقا همان چيزی را برايت روايت می‌کند که درک کرده‌ای.
مثلا يک نفر عکسی، فيلمی يا نوشته‌ای را در معرض ديد عموم قرار می‌دهد. اينجاست که راويانِ درون به تکاپو می‌افتند. مثلا ممکن است راویِ تو روايتی غم‌انگيز از چيزی که ديده‌ای برايت بازگو کند اما دو قدم آن طرف‌تر کسی را ببينی که راوی‌اش روايتی خنده‌دار برای او از همان موضوعی که برای تو غمناک بوده روايت کرده، يا روبرويت کسی را ببینی که هيچ حسی نسبت به آن موضوع ندارد. اينجاست که راویِ درون رگ غيرتش باد می‌کند و باقیِ راويانِ درون را به نفهمی متهم می‌کند و اصلا بحث‌ها و جدل‌ها از همينجا آغاز می‌شوند.
هر کسی برای خودش راوی‌ای دارد که بسته به شعور و هوش همان شخص تجزيه و تحليل می‌کند. نمی‌شود توقع داشت که همه‌ی آدمها روايتی يکسان از موضوعی واحد داشته باشند، نمی‌شود توقع داشت که همه از هوش‌شان بيشترين بهره را ببرند، نمی‌شود توقع داشت که راويانِ درون چيزی فراتر از شعور و درکِ ما برای‌مان روايت کنند. اما می‌شود توقع داشت که قبول کنی هر چه راوی‌ات گفت وحی مُنزل نيست، می‌شود توقع داشت که سطح سواد راوی‌ِ درون‌مان را بالا ببريم، می‌شود توقع داشت که اسير دست راوی‌مان نشويم و روايت باقی راويان را هم بشنويم بدون اينکه رگ گردن‌مان باد کند و فرياد نفس‌کش سر دهيم.

پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۳

دندان‌شماری!

«دارن دندونای همديگه رو می‌شمُرن»؛ اين جمله‌ی هميشگی پدرم بود در مواجهه با صحنه‌‌های بوسه‌ی عميق در فيلم‌ها. مثلا موقع تماشای «بر باد رفته» يکهو «اسکارلت اوهارا» و «رت باتلر» وسط آن همه هاگير واگير يکهو تصميم می‌گرفتند دندان‌های همديگر را بشمارند، به محض شروع حساب و کتاب‌شان پدرم برای اينکه فراموش‌مان نشود که آنها مشغول چه عملی هستند لبخندی شيطنت‌آميز می‌زد و جمله‌ی هميشگی‌اش را می‌گفت: «ای‌بابا، اينا چقدر دندونای همدیگه رو می‌شمارن» بعد زير چشمی نگاهی به من می‌کرد که ببيند مجاب شده‌ام يا نه، بعد که می‌ديد من محو عمليات آمارگيری دندان شده‌ام بر خلاف ميل باطنی‌اش می‌رفت جلوی ويدئو می‌نشست تا دکمه‌ی فست‌فوروارد را بزند اما آنقدر دست دست می‌کرد که شمارش دندان‌ها تمام می‌شد.
حالا سالهای سال گذشته، اما هنوز که هنوز است وقتی کسی را می‌بينم که مشغول بوسيدن يارش است بی‌اختيار تکيه کلام پدرم توی گوشم می‌پيچد: «دارن دندونای همديگه رو می‌شمُرن» بعد ياد «تو» می‌افتم، سعی می‌کنم يادم بيايد که آخرين باری که دندان‌هايت را شمردم کِی بود؟ دندان‌هايت چند تا بودند؟ کدام يکی از دندان‌هايت بود که گوشه‌اش پريده بود و کمی به تيزی می‌زد؟ اما هر چه فکر می‌کنم می‌بينم آمار دقيقی از تعداد دندان‌هايت ندارم؛ چرا اينطور است؟ مگر من و تو دندان‌های همديگر را شمارش نکرده بوديم؟ پس آن موقع حواس‌مان کجا بود!؟ کاش می‌شد يک بار ديگر بيايی، بنشينی کنارم، بعد شروع به حساب و کتاب کنيم، ببينيم از آخرين باری که همديگر را ديده‌ايم چند تا از دندان‌هايمان ريخته و چندتايش لب‌پَر شده، دلم تنگ شده برای شمارشِ دندان‌هايت...

دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۳

یاد

درون بالشتِ من پُر است از سِنسورهای ياد تو!

عينک

آدم بزرگ‌هايی که عينک می‌زنند چشم‌شان مثل پای کودکان است، همانطور که آن يکی سايزش تغيير می‌کند اين يکی نمره‌اش بالا و بالاتر می‌رود. يکی پا را می‌زند و ديگری چشم را. با آن يکی پای آدم تاول می‌زند و آب ازش می‌زند بيرون، با اين يکی مدام از چشمت اشک می‌آيد. بدبختی اينجاست که عينک را نمی‌شود مثل کفش يکی دو نمره بالاتر گرفت يا حتی نمی‌شود خودت را گول بزنی و نمره‌ی پايين‌تر را بگيری و اميدوار باشی که جا باز می‌کند! عينکی که باشی پيری‌ات را زودتر می‌فهمی...

نشست و برنخاست

با بعضی‌ها بايد نشست و برخاست کرد، با بعضی‌ها هم فقط بايد نشست، دلت نمی‌آيد برخيزی از کنارشان. يکجور نشست و برنخاست مثلا.

دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۳

زمان تکرار ندارد چرا؟

سر ساعت «يازده شب» 
نگاهم که به نگاهت افتاد، لبخند زدی، يک‌جور شيرينی لبخند زدی.
دوازده که شد گفتند ساعت‌ها را يک ساعت بکشيد عقب؛
دوباره ساعت شد «يازده شب»،
اما هر چه چشم دواندم نه خبری از خودت بود نه لبخندت. 
من گير کرده‌ام بين دو «يازده شب»، تو گمشده‌ای بين دو «يازده شب»، مگر بين يازده شب تا يازده شب چقدر زمان هست؟ هيچ! همه‌اش وهم است، وگرنه وقتی ساعت يازده شب شد تو بايد دوباره می‌خنديدی اما...

شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۳

چالش

من شما را به چالش دعوت می‌کنم، به چال‌ِش، به [تماشای] چال‌ِ لُپ‌هاش، وقتی می‌خندد...

سه‌شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۳

آخرين‌قسمت‌‌های ناتمام


ن) من هميشه «آخرين قسمت‌»ها را از دست داده‌ام. هنوز که هنوز است آخرين قسمت «چوبين» را نديده‌ام، حتی وقتی هم باز پخش شد دوباره آخرين قسمتش را از دست دادم. فهرست «آخرين قسمت‌»های ديده نشده‌ی من پر و پيمان است. حنا دختری در مزرعه، هاچ زنبور عسل، نيک و نيکو، خانواده‌ی دکتر ارنست، بلفی و لی‌لی‌بيت، رامکال و استرلينگ، پروفسور بليک و دکتر مولتيمر، مزرعه‌داران، نل، بل و سباستين، جنگجويان کوهستان، اوشين، سرزمين‌های شمالی، آرايشگاه زيبا، مرد هزار چهره، پژمان و خيلی ديگر از کارتون‌ها و سريال‌هايی که آخرين قسمت‌شان را از دست داده‌ام. 


الف) وقتی «آخرين قسمت‌»ها را از دست می‌دهی «بدمن‌»ها و شخصيت‌های شرور هيچ وقت در برابر چشمانت مجازات نمی‌شوند. هيچ وقت تمام نمی‌شوند! مثلا هميشه يک «برونکا» هست تا با آن دماغ گنده و شنل مهيبش تو را بترساند. يک «نل» توی وجودت هست که هميشه‌ی خدا در به در و آواره از اين سو به آن سو می‌گريزد و هر از چند گاهی هم صندوقچه‌ی چوبی‌اش را باز می‌کند و همان آهنگِ غمگين را برایت پخش می‌کند. 

ت) از دست دادن «آخرين قسمت‌»‌ها می‌تواند از شخصيت‌های شرور موجوداتی ابدی بسازد، می‌تواند شخصيت‌های محبوب را هميشه زخمی و در حال فرار به حال خودشان رها کند. «آخرين قسمت»ها به «شيشه‌ی عمر ديو» می‌مانند. اگر تماشای‌شان نکنی نه مرگی در کار است نه پاداشی و نه «هپی‌ اند»ی هست تا مرهمی باشد بر زخم‌هايی که «بدمن»ها روی خيالت جا گذاشته‌اند. 

م) «آخرين قسمت‌»ها را بايد ديد. حتی شنيدن‌شان توسط کسی که با غرور می‌خواهد آن را برايت تعريف کند سودی ندارد. «شنيدن» راضی‌ات نمی‌کند، تا به چشم خودت نبينی که «هاچ» توی بغل مادرش جا خوش کرده خيالت راحت نمی‌شود، تا نبينی «برونکا» چطور به سزای اعمال پليدش می‌رسد دلت خنک نمی‌شود.

الف) من هميشه «آخرين قسمت‌»‌ها را از دست داده‌ام. برای همين همه‌ی شخصيت‌های بدی که ديده‌ام هنوز درون ذهنم زنده‌اند و برای خودشان فتنه‌گری می‌کنند. برای همين سعی می‌کنم از تماشای سريالهايی که ساعت پخش‌شان دست من نيست صرف نظر کنم چون می‌دانم آخرين قسمتش را حتما از دست خواهم داد. دلم نمی‌خواهد جامعه‌ی «بدمن‌»‌های درون ذهنم شلوغ‌تر از اينی که هست بشود.

م) شايد بگوييد با يک سرچ ساده می‌توانم آخرين قسمتی را که از دست داده‌ام ببينم، اما اين هم به دلم نمی‌نشيند، نمی‌توانم... چرایی‌اش هم بماند!

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!