جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۹۴

تلگرام

مدتی‌ست کمتر به اینجا سر میزنم و کمتر پُست میگذارم. در صورت تمایل میتوانید نوشته‌ها و داستان‌هایم را در کانال تلگرام پیگیری نمایید.
Telegram.me/amib45

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۴

قصه سه دخترون

«ننه‌فرخنده» سه دختر داشت، «صدف»، «جواهر» و «گيسو». آوازه‌ی دختران ننه‌‌فرخنده توی همه‌ی روستاهای اطراف پيچيده بود و بهشان می‌گفتند: «سه دخترون». آوازه‌‌ی آنها نه از زيبايی و رعنايی‌شان بلکه از اشک‌های‌شان بود. 

«صدف»، دختر ارشد ننه فرخنده، هر وقت بنا می‌کرد به گريه کردن، از چشمانش به جای اشک مرواريد غلتان می‌ريخت. «جواهر» وضعش بهتر بود. او هر وقت گريه‌اش می‌گرفت به جای قطرات اشک بلورهای الماس از گوشه‌ی چشمش پايين می‌افتاد. وقتی جواهر می‌زد زير گريه فضای خانه امنيتی‌تر می‌شد، همه شش‌دانگ حواس‌شان را جمع می‌کردند تا حرامی‌ها بهشان حمله نکنند و سراغ اشک‌های «جواهر» نروند. برای همين «جواهر» مجبور بود بيشتر از باقی خواهرهايش بغضش را فرو بخورد و با صدای آرام گريه کند. هر وقت ننه‌فرخنده نيازمند پول می‌شد به صدف و جواهر سيلی می‌زد تا گريه‌شان بگيرد و با فروختن مراوريدها و الماسهای آنها زندگی را بچرخاند. 

«گيسو» دختر ته‌تغاری ننه‌فرخنده بود. او هم مثل دو خواهر ديگرش وقتی اشک می‌ريخت چيزی که از چشمش خارج می‌شد آبِ شور نبود، ولی مثل آنها بختش بلند نبود که از چشمانش دُرّ و الماس بريزد. وقتی «گيسو» گريه می‌کرد از گوشه‌ی چشم‌هايش تکه‌های زُغال می‌افتادند پايين و ردی سياه روی صورتش به جا می‌گذاشتند. با اين حال کار «گيسو» سخت‌تر از باقی خواهرهايش بود. زمستان که از راه می‌رسيد ننه‌فرخنده با چوب می‌افتاد به جان «گيسو» و آنقدر می‌زدش که گريه‌اش بگيرد و با زغال‌هايش آتش بخاری را تامين کند. زمستان‌ که می‌شد يک چشم گيسو زغال بود و يک چشمش خون. 

سالها گذشت. مردم روز به روز فقير و فقيرتر می‌شدند. فقرا مدام دست به دامن «صدف» و «جواهر» می‌شدند تا گريه کنند و مرواريد و الماس پای آنها بريزند. اما آنها گريه‌‌شان نمی‌گرفت. فقرا هر کاری می‌کردند تا اشک صدف و جواهر را دربياورند ولی هر چقدر هم که خودشان را به کوری می‌زدند يا لنگان لنگان راه می‌رفتند ثمری نداشت. انگار که چشمهای دو خواهر خشک شده بودند. ننه‌فرخنده مجبور بود هر روز با چوب بيوفتد به جان فقرا تا آنها جُل و پلاس‌شان را جمع کنند. برای همين شبها زمين‌ِ جلوی خانه‌ی ننه‌فرخنده از خون فقرا قرمز می‌شد.

يک شب «صدف» و «جواهر» دلشان گرفت، رفتند جلوی پنجره‌ و ناگهان جوری زدند زير گريه که صدای هق‌هقشان تا هفت آبادی آن سو تر هم رفت. حرامی‌ها تا صدای ‌هق‌هق آنها را شنيدند با گوش‌های تيزشان ردّ صدا را گرفتند و به تاخت خودشان را به آنجا رساندند. 

کمی بعد حرامی‌ها «صدف» و «جواهر» را با خود بردند و برای اينکه مدام گريه کنند روزگارشان را سياه کردند. فقط «گيسو» برای ننه‌فرخنده ماند. اما او هم از غم دوری خواهرهايش آنقدر گريه کرد که همه‌جا پر از زغال شد. روستاييان از ترس اينکه روستای‌شان زير زغال‌های گيسو دفن شود او را دست بستند و راهی کوره‌های آجر پزی کردند تا هر چقدر دلش می‌خواهد آنجا گريه کند. مدتی بعد گيسو آنقدر گريه کرد که همه‌ی صورتش سياه شد.

يک روز به ننه‌فرخنده خبر دادند «صدف» و «جواهر» آنقدر گريسته‌اند که افتاده‌اند رو به قبله. بهش گفتند شيره‌ای‌ها و مافنگی‌ها و پا منقلی‌ها هم رفته‌اند سراغ «گيسو» و تا جايی که می‌خورده کتکش زده‌اند تا زغال‌ِ خوب از چشمانش بريزد. همان شب پيکر نيمه‌جان هر سه دختر را انداختند جلويش. وقتی ننه‌فرخنده چشمش به دختران نيمه‌جان و بی‌رمقش افتاد بغض چندين و چند ساله‌اش ترکيد. هيچکس تا آن روز گريه‌ی ننه‌فرخنده را نديده بود. هيچکس نمی‌دانست از چشمان ننه‌فرخنده جای اشک سنگ می‌ريزد. ننه‌فرخنده آنقدر گريه کرد که زير پايش پر شد از سنگريزه. کمی بعد او و سه دخترش بی‌جان روی زمين افتاده بودند. وقتی ننه‌فرخنده و دخترهايش مردند تمام سنگ‌ها و مرواريدها و الماس‌ها و زغال‌هايی که توی دنيا بودند تبديل به اشک شدند و همه جا سيل راه افتاد. دخترهای ننه‌فرخنده هر کدام‌شان به صخره‌ای بلند تبديل شدند و کنار هم قد کشيدند. ننه‌فرخنده هم چند قدم آن طرف‌تر به کوهی بزرگ تبديل شد. 

حالا اگر مسيرتان به جاده‌ی چالوس افتاد، وقتی به آن گردنه‌ای رسيديد که سه صخره کنار هم قد علم کرده‌اند، چشم بدوزيد به آن صخره‌هايي که ايستاده‌اند لب درّه، بعد به کوهی که مقابلشان سر به آسمان گذاشته نگاهی بياندازيد، آن صخره‌ها «صدف»، «جواهر» و «گيسو» هستند و آن کوه هم مادرشان «ننه‌فرخنده‌» است. محلی‌ها به آنجا می‌گويند گردنه‌ی «سه‌ دخترون».
-----
حسن غلامعلی فرد/ بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)/ ستون گنبد کبود

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۴

خاورمیانه

باید توی خاورمیانه مرد، باید کشته شد. دایناسورها هم روزی اهل خاورمیانه بودند، همین جا مردند و تبدیل به نفت شدند. زمین خاورمیانه خوب بلد است از کشته ها پشته بسازد و بعد ازشان نفت بگیرد. ما هم دایناسورهای این زمانه ایم، همانقدر پوست کلفت، همانقدر ریقو!... ما سوختن و سوزاندن را خوب بلدیم، برای همین ما در زندگی بعدی مان نفت خواهیم شد، نفت.

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۴

قصه مرد آرزوها

مرد يک روز چشم باز کرد و ديد آرزوهای زيادی به دلش مانده. طعم گس آرزوهای تحقق نيافته دهانش را خشک کرد و قلبش شروع کرد به سوزن سوزن شدن، انگار که سوزن را دست پسر بچه‌ای تخس داده باشند. همانجا روی تخت بود که فهميد مرگ برای آدمهای آرزومند همان تلخی‌ای را دارد که کارگرها هر روز صبح خروس‌خوان موقع کَنده شدن از رختخواب می‌چشندش. پس هنوز پلک نزده بود که با خودش عهد کرد آدمهای دمِ مرگ را به آخرين آرزوهای‌شان برساند. 
همان شب او را به بالين پيرمردی رو به موت بردند. اتاق را که خلوت کردند مرد زير گوش پيرمرد زمزمه کرد: «بگو آرزوت چيه؟»
پيرمرد با نگاهش به پوشک بزرگسالی که بهش بسته بودند اشاره کرد و گفت: «بازش کن، می‌خوام گند بزنم به تخت»
مرد وقتی از خانه‌ی پيرمرد بيرون آمد صدای جيغ بلند شد. پيرمرد مُرده بود و بچه‌هايش وقتی ديده بودند چه گندی به تخت زده شروع کرده بودند به جيغ کشيدن. مرد وقتی صدای جيغ را شنيد پوشک بزرگسال را از زير پالتويش در آورد و آن را درون سطل زباله انداخت و رفت. 
روزهای اول فکر می‌کرد رساندن آدمها به آرزوهای‌شان به همان راحتی باز کردن پوشک بزرگسال يک پيرمرد است، اما هر روز که می‌گذشت آدمهای رو به موتی را می‌ديد که فهرست آرزوهای‌شان بلند بالاتر می‌شد. آدمهايی را می‌ديد که آرزومند چيزهايی بودند که داشتن‌شان برای آدمهای جاهای ديگر دنيا امری عادی بود. مرد تازه داشت می‌فهميد کسانی که دور و بر او زندگی می‌کنند با هر نفسی که می‌کشند آرزويی را توی دلشان دفن می‌کنند. 
روزی بالای سر پيرزنی رفت که غمگين بود و رو به موت. پرسيد: «آخرين آرزوت چيه؟»
پيرزن آهی کشيد و گفت: «غمگینم» اين را که گفت روی بسترش از اين پهلو به آن پهلو شد، دست مرد را گرفت و با همان حال احتضارش به چشم‌های مرد چشم دوخت. چشمان پيرزن از شوقِ وصل می‌درخشيدند.
مرد خسته بود. از عهدی که با خودش بسته بود حالش به هم می‌خورد. آدمهای رو به موت وقتی می‌ديدند کسی آمده که می‌خواهد آنها را به آخرين آرزوهای‌شان برساند حجب و حيا را کنار می‌گذاشتند و از او مثل خر بارکش کار می‌کشيدند و وقتی ریغ رحمت را سر می‌کشيدند روی صورت‌شان لبخندی می‌نشست که انگار دارند به ريش او می‌خندند. 
مرد يک روز چشم باز کرد و ديد ديگر هيچ آرزويی به دلش نمانده. ديد آنقدر دل‌مرده شده که حتی حوصله‌ی اينکه برود سراغ آدمهای رو به موت و آرزوهای‌شان را برآورده کند ندارد. اما اين کار شغلش شده بود. بايد کاری می‌کرد. پس به اولين داروخانه‌ی شهر رفت، يک سرنگ خريد و از آن روز به بعد وقتی از اتاق آدمهای رو به موت بيرون می‌آمد با همان چهره‌ی سردش رو به بازماندگان مرحوم می‌گفت: «آرزو داشت که مرگِ راحتی داشته باشه»

   

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴

نامه

یک صبح نشستم به نامه نوشتن. برای همه ی رفقای رفته ام باید چند خطی می نوشتم. باید برای شان می نوشتم از همه دردهایی که با نبودشان بر دل و روحم گذاشته اند. رسیدم به آنجایی که باید مینوشتم "ملالی نیست جز دوری شما"، دیدم اگر بودند هم باز ملال یقه ام را می چسبید اما "رفیق" وقتی هست ملال هم میرود توی سوراخ موش. نامه ها را که نوشتم فرستادمشان به چهار گوشه ی دنیا و روی هر پاکت نوشتم "برسد به دست سرگردانترین..."
یک شب هم نشستم کنج دیوار اتاق و زل زدم به پاکتهای نامه هایی که پخش شده بودند کف اتاق، پاکتهایی که باز نشده بودند و حتی بزاقی که درشان را چسبانده بود خشک نشده بود انگار. دستم به باز کردنشان نمیرفت. تنها چشم دوخته بودم به پاکتها، پاکتهایی که روی شان نوشته بود "برسد به دست سرگردانترین..."

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

احمد آقا مُرغی

احمد آقا مايه‌ی حسادت مردان محل بود. پايش را که از خانه می‌گذاشت بيرون همه‌ی چشم‌ها می‌چرخيد سمتش. نه قيافه‌ی درست و حسابی داشت نه هيکل ورزشکاری و نه حتی مال و منال آنچنانی. تنها سرمايه‌اش خاوری زهوار در رفته بود که باهاش مرغ جابجا می‌کرد و همه جايش پُر بود از پَر مرغ و هميشه‌ی خدا هم بوی گُه مرغ می‌داد.
احمد آقا که وارد محل می‌شد مردها خيره می‌شدند به يمين و يسارش. شيرين خانم دست در بازوی چپش می‌انداخت و فاطمه خانم بازوی راست را می‌گرفت. احمد آقا دو تا زن داشت و با هر دوی‌شان هم زير يک سقف زندگی می‌کرد و با هر دوی‌شان توی يک اتاق می‌خوابيد. شيرين زنی تو پُر و بلند قامت بود اما فاطمه زنی کوتاه قامت و ترکه‌ای. صورت شيرين گرد بود و صورت فاطمه کشيده و تيز. احمد آقا دو سال بعد از عقد شيرين فاطمه را هم عقد کرد.
احمد آقا دو پسر داشت. خسرو از شيرين بود و محمد هم که دو سال کوچکتر از خسرو بود زاده‌ی فاطمه بود. خسرو تپل و مو فرفری بود و محمد لاغر بود با موهای لَخت. هر روز عصر که احمد آقا با خاور مرغ‌کِش‌اش از سر کار به خانه برمی‌گشت و کيسه‌ی موز به دست پا به درون خانه می‌گذاشت خسرو و محمد از خانه بيرون می‌آمدند و توی محل شوت يک ضرب بازی می‌کردند. اينجا بود که مردان محل با حسرت آه می‌کشيدند و سعی می‌کردند توی تخيل‌شان احمد آقا را تصور کنند که شيرين اين سويش خوابيده و فاطمه آن سويش.
شب‌ها هر کدام از مردان محل خودشان را جای احمد آقا می‌گذاشتند و هر کدام‌شان يکجور به مصاف شيرين و فاطمه می‌رفتند. بعضی‌هاشان هم که در قيد زن و زندگی بودند سعی می‌کردند فقط از فرمول سه نفره‌ی احمد آقا استفاده کنند! مردهای محل توی شوخی‌هاشان به احمد آقا می‌گفتند «مرد کمر آهنی» اما همگی‌شان او را می‌ستودند و آرزو می‌کردند يکبار هم که شده جای او باشند و لااقل دزدکی زاغ‌ِ شب جمعه‌هایش را چوب بزنند!
اهالی محل حواس‌شان پی اتاق خواب احمد آقا بود. کسی به خسرو و محمد کاری نداشت. کسی حواسش به چشمان آنها نبود که چطور برق می‌زد وقتی احمدآقا از خاورش پياده می‌شد و آنها بدو بدو خودشان را به او می‌رساندند و سهم موزشان را می‌گرفتند. کسی حواسش نبود که خسرو و محمد چطور شبيه چسب زخمی که آرام آرام وَر می‌آيد از هنجارهای جامعه کَنده می‌شدند. کسی به اين چيزها کاری نداشت، مردها که حواس‌شان پی اتاق خواب احمد آقا بود و زن‌ها هم همه‌ی حواس‌شان به اين بود که مردهای‌شان نروند و دست زنی ديگر را نگيرند و نياورندش خانه. کسی اما به آن چند تار موی سفيدی که روی شقيقه‌های خسرو و محمد نشسته بود کاری نداشت...

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۴

چاقی و ...

وزنش رسيده بود به صد و هفتاد و پنج کيلو. دکترها بهش گفته بودند اگر وزنش را کم نکند ممکن است جوانمرگ شود، از آن طرف زنش هم تهدید کرده بود که اگر لاغر نکند ازش طلاق می‌گيرد. هر چه رژيم می‌گرفت و عرق می‌ريخت بی‌فايده بود. انگار توی شکمش جانوری نشسته بود و شبيه بنّاهايی که مدام آجر روی آجر می‌گذراند او هم چربی روی چربی می‌گذاشت. روز به روز زندگی برايش سخت‌تر می‌شد، چشمش که به ترازو می‌افتاد عرق شرم می‌ريخت، ترازو کابوس هميشگی‌اش بود. آنقدری که از زخم زبان اطرافيان و تهديدهای زنش به طلاق کلافه شده بود از کمر درد و پا درد و تنگی نفس شکايتی نداشت. آخر سر کارد به استخوانش رسيد، خودش را سپرد به تيغ جراحان، آنها هم نامردی نکردند و هفت هشت متر از روده‌اش را بريدند و انداختند توی شيشه‌ی تُرشی و به جای سرکه از الکل پرش کردند، بعد از عمل هم همان شيشه را دادند دستش که يادگاری نگه دارد. چند ماه بعد شده بود مردی شصت هفتاد کيلويی. صورتش پر بود از چين و چروک و زير چشمانش گود افتاده بود، حتی موهايش هم به جوگندمی می‌زد. وقتی راه می‌رفت کمی خم می‌شد، انگار که زانوهايش قدرت نداشتند. وزنش را کم کرده بود که جوانمرگ نشود اما در عوض بيماری‌های ديگری افتاده بودند به جانش. با اينکه لاغر شده بود اما زنش طلاق گرفته و رفته بود پی زندگی‌اش. کسی هم ازش نپرسيد که چرا زنت طلاق گرفت و رفت؟ يکبار نشست کنارم، شروع کرديم به گپ زدن، بعد برايش چای ريختم، خنديد، گفت: «از وقتی روده‌‌ام رو کوتاه کردم هر وقت چای داغ می‌خورم کونم می‌سوزه» خنده‌اش بيشتر شد، من اما نخنديدم، دلم گرفت. وقتی رفت من هم رفتم و ايستادم جلوی آينه، نگاهی به شکم ورآمده‌ام انداختم، يک آه عميق کشيدم، آهی به اندازه‌ی همه‌ی چربی‌های اضافه‌ام، بعد بی‌اختيار زدم زير خنده، با خودم گفتم ما آدمهای چاق حکايت‌مان مثل حکايت آنهايی‌ست که به اميد زندگی‌ بهتر ترک ديار کرده‌اند اما آخرش کارشان افتاده به کمپ‌ پناهجوها و همانجا گرفتار شده‌اند. ما هم وضع‌مان همين است، چاقی‌مان يکجور مکافات است و لاغری‌مان هم يکجور. انگار که يکجور بی‌وطنی‌ِ بدنی داريم ما!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۴

سگدونی


"اتاق که نیست، اتاقکه" این را که گفت گوشه لبش چال افتاد، انگار که خندید. 
اتاقکش اما اتاقک هم نبود، کوچکتر از این حرفها بود. چشمم اول همه افتاد به قوری و کتری اش. قوری اش را یکی از همسایه ها بهش داده بود اما از همان اول در نداشت، که اگر داشت دیگر به او نمی دادنش. رختخوابش را جمع کرده بود و گذاشته بودش پایین کابینت دو دری که کنار یخچال بود. یخچالش را هم از همسایه ای دیگر گرفته بود. قرار بوده بیاندازندش کنار خیابان اما او رفته و یخچال را نجات داده، هر چند سی هزار تومان هم بابت حضانت یخچال پرداخت کرده بود!
با نگرانی پرسید: "چای بریزم برات؟" جز چای چیز دیگری برای پذیرایی نداشت. نگران بود که با خودم فکر کنم استکان و سایر ملزومات چایش تمیز نیست، برای همین تندی رفت پای سینک و استکان را آنقدر شست که صدای قژ قژش درآمد. گفتم "بریز" خندید. همانطور که چای میریخت گفت: "آدم اگه توی کارتن هم زندگی کنه باید بند و بساط چاییش به راه باشه" بعد یکهو صدایش لرزید، گفت: "چه برسه به من که دارم توی این ..." سکوت کرد. بعد دوباره زد زیر خنده، بلند بلند خندید، گفت: "سگدونی... بچه های محل به اینجا میگن سگدونی" خنده اش بیشتر شد. من هم از خنده اش خنده ام گرفت. چند باری دو نفری زیر لب گفتیم "سگدونی" و خندیدیم. 
چای را که نوشیدم ازش پرسیدم: "میشه از اشپزخونه ات عکس بگیرم؟" گفت بگیر. پرسید: "آشپزخونه ام خیلی زشته؟" خندیدم و گفتم: "نه. هر جا که توش چای به این خوشمزگی دم بیاد حتما خوشگله" این را که گفتم خندید. خوشحال بود انگار. پرسید: "حتی این سگدونی؟" دیگر چیزی نگفتم. او هم چیزی نپرسید.
حالا ساعتهاست که از او و اتاقکش دور شده ام. تمام تصویری که ازش توی ذهنم مانده همان قوری ایست که کاسه ای استیل به جای در رویش گذاشته بود. راستی هنوز طعم چایش هم زیر زبانم است. انگار تلخی اش حالا حالاها از کامم نخواهد رفت، تلخی ای که یادآوری صدای خنده های او آن را تلختر هم می کند...

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۴

کمربند

يکی از تکيه کلام‌هايش هم اين است: «خدا پدر رضاشاه رو بيامرزه که کمربند رو آورد ايران، وگرنه شما شلوارتون رو هم نمی‌تونستين نگه دارين» هر وقت عصبانی می‌شود سيگارش را کجکی لای انگشت‌هايش نگه می‌دارد و با چهره‌ای عبوس جمله‌اش را می‌گويد، البته سنش به دوره‌ی رضاشاه قد نمی‌دهد، پُر پُرش پنجاه و پنج سالش است، اما خودش می‌گويد پدرش هر وقت از دست او و برادرهايش به تنگ می‌آمده آن جمله را می‌گفته و برای روح پدر رضاشاه بابت واردات کمربند طلب آمرزش می‌کرده. حالا او هم هر وقت بچه‌هايش جايی اشتباه می‌کنند و بندی به آب می‌دهند همان تکيه کلام پدرش را قرقره می‌کند و بعد از گفتنش هم حسی نخوت‌آلود همراه با اشمئزاز روی چهره‌اش می‌نشاند که انگار بايد حرفش را با آب‌طلا بر سر در سازمان ملل بکوبند.
راستش وقتی جمله‌اش را می‌گويد آدم بی‌اختيار دست می‌برد به کمربند و شلوارش،يکجور ترس از افتادن شلوار می‌اندازد به جان آدم، مخصوصا وقتی که با آن نگاهِ شماتت‌بارش نيم‌نگاهی به ميانه‌ی هيکلت می‌اندازد، از همان نگاه‌هايی که آدم شک برش می‌دارد که نکند زيپش باز شده يا خشتکش پاره است.
از نگاهش می‌فهمم که بدش نمی‌آيد پسرش هم همين تکيه کلام را ياد بگيرد و به وقتِ سرکوفت زدن به فرزندان خودش از آن بهره ببرد، حتی اگر سن پسرش اندازه‌ی سالهای پس از انقلاب باشد و هيچ شاهِ همايونی‌ای را به چشم نديده باشد، اصلا ديدن که مهم نيست، مهم اين است که توی خانواده‌شان تا چند نسل برای روح پدر رضاشاه طلب آمرزش کنند که کمربند را به ايران آورد، وگرنه نسل امروز نمی‌توانست شلوارش را نگه دارد، حتی مهم هم نيست اصلا رضاشاه به مقوله‌ی کمر و کمربند کاری نداشته، مهم اين است که فحش‌ها و نفرين‌های خانوادگی پشت به پشت و نسل به نسل بچرخند و به وقت نفرين و ناسزا کسی کميتش لنگ نزند، اصلا اين فحش‌ها و نفرين‌ها و سرکوفت‌ها يکجور اصالت خانوادگی به حساب می‌آيند، اصالتی که خوب بلد است گند بزند به شخصيت آدم‌ها!

ترس

گاهی هم هنر‌ِ آدم می‌شود «ترسيدن»،اينکه توی هر چيزی بگردی تا جنبه‌ی ترسناکش را پيدا کنی تا رخت‌شورهايی که توی دلت نشسته‌اند بيکار نشوند، اينکه بترسی از چيزهايی که به وقت‌شان نمی‌آيند و به وقت‌شان نمی‌روند...
هر چيزی بايد به وقتش بيايد و به وقتش برود، غير از اين اگر باشد ترس می‌اندازد به دل آدم. اصلا «چيزها» مثل دانه‌های برفی‌‌اند که توی خواب می‌بينی، اگر زمستان باشد و به خوابت بيايند که خُب، غمی نيست، تعبيرشان برکت است و آبادانی، اما وای از آن شبی که تابستان باشد و دانه‌های برف به خوابت بيايند، تعبيرش نکبت است و ويرانی. «چيزها» هم همينطورند.

می‌گفت «بارون مال‌ِ بهار و پاييزه، اگه تابستون باشه و بارون بباره سه تا قل هو الله بخون و دور خودت فوت کن، يحتمل پشت‌بندش زلزله‌ای چيزی مياد» حرفش پر بيراه هم نبود، توی همه‌ی آن سالهايی که زندگی کرده بود چند باری «زلزله‌ی پشت‌بندِ بارانِ تابستانی» را ديده بود، اما خوب بلد بود «ترس» بياندازد به دل آدم، اصلا همين که می‌گفت «سه تا قل هو الله بخون و دور خودت فوت کن» چهار ستون بدن آدم می‌لرزيد، اين حرفش حکم همان آژير سالهای جنگ را داشت!
حالا من مانده‌ام و ترسی که دست به دست و دل به دل توی خانواده گشته، عادت کرده‌ام از هر چيزی که به وقتش نمی‌آيد و نمی‌رود بترسم، رخت‌شورهای دلم لحظه‌ای آرام نمی‌گيرند و مثل خر‌ِ وامانده‌ منتظر چُش‌اند، در هنر ترسيدن آنقدر زبردست شده‌ام که ديگر نه کاری از قل هو االله خواندن‌های سه باره برمی‌آيد نه چهار قُل و نه هيچ‌کدام از قُل‌های عالم، اصلا دلی که مثل سير و سرکه قل قل می‌کند چاره‌اش چيز ديگری‌ست، کسی ديگر...
راستش از «تو» بيشتر از باقی چيزها می‌ترسم، از تويی که نه آمدنت به وقت بود نه رفتنت، حتی از همين «ياد»ی هم که از تو توی ذهنم مانده می‌ترسم، از همين يادی که گاه و بی‌گاه چنگ می‌زند به مغزم و هوايت را توی دلم می‌اندازد، هوايت می‌چرخد توی دلم و رخت‌شورها رخت‌هاشان را باد می‌دهند و بعد دوباره همان رخت‌ها را می‌شويند، من هم تسليم همين ترس می‌شوم و سه بار «آه» می‌کشم و دور خودم فوت می‌کنم...

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۴

داستان مرد لب شتری

هنوز هم نمی‌دانم نسبتش با پدرم چه می‌شد. پسر خاله؟ دامادِ خاله؟ شوهر دختر‌ِ دختر‌ِ خاله؟ نمی‌دانم، يعنی هر چه فکر می‌کنم يادم نمی‌آيد نسبتش را. فقط می‌دانم يکی از بستگان منتسب به خاله‌ی پدرم بود. آدم خاصی نبود، سواد درست و حسابی هم نداشت، خانه‌اش هم طرفهای کهريزک بود. مشخصه‌اش لب‌هاش بود و بوسه‌هايش. اسمش را گذاشته بودند «لب شتری».
عيد که می‌شد مهمترين دغدغه‌ی فاميل اين بود که موقع روبرو شدن با «لب شتری» چطوری خودشان را از شر بوسه‌هايش برهانند. می‌گفتند «لب شتری» موقع بوسيدنجوری لپ‌های آدم را بادکش می‌کرد که سردی بزاقش تا چند روز روی گونه‌ها حس می‌شد. می‌گفتند قدرت بادکش‌هايش مثل جاروبرقی‌های مارکِ بوش‌ِ زمان شاه بود. راستش مرا هم چند باری بوسيد. دهان بزرگی داشت، لب‌هاش پهن بود، موقع بوسيدن بيشترِ مساحتِ لُپ‌ زير لب‌هاش می‌رفت و بعد هم انگار به جای بوسيدن لپ‌های آدم را هورت می‌کشيد توی دهانش.
دست خودش نبود که مدل بوسيدنش اينطور بود. لب‌هايش درست و حسابی روی هم چفت نمی‌شد. انگار درگير تورمی هميشگی بودند. زير چشم‌هايش هميشه‌ی خدا پف‌آلود بود و انگار تازه از باشگاه مشت‌زنی برگشته بود. چاق بود و قد کوتاه. دستهای بزرگ و زمختی داشت. قدرت دستهاش آنقدر زياد بود که وقتی با او دست می‌دادی ديگر نمی‌توانستی از زير بوسه‌های بادکش‌گونه‌اش در بروی، تا زمانی که لپت را نمی‌بوسيد دستت را ول نمی‌کرد.
شايد زشت‌ترين آدم فاميل بود. همه‌جای صورتش پر بود از باد کرد‌ه‌گی‌ها و تورم‌هايی که هيچ‌وقت بادشان نمی‌خوابيد. پوست سبزه‌ی آفتاب سوخته‌اش هم زشت‌ترش می‌کرد. می‌گفتند فلانی قديم‌ترها اينقدر زشت نبود، می‌گفتند بیچاره از وقتی رفت توی شهرداری و رفتگر شد روز به روز زشت‌تر شد. خودش هم عکس دوران جوانی‌اش را قاب کرده بود زده بود به ديوار. وقتی کسی چشمش می‌افتاد به عکس مجبور می‌شد بگويد که عکس متعلق به اوست و پشت بندش هم بپرسد: «خيلی تغيير کردم؟ مگه نه؟»... نمی‌دانم خودش هم می‌دانست فاميل درباره‌اش چه می‌گفتند يا نه، شايد هم می‌دانست و می‌خواست با بوسه‌های زورکی‌اش از آنها انتقام بگيرد!

چند سال پيش بود که خبر آوردند «لب شتری» مُرد. عکس اعلاميه‌اش يکی از همين عکس‌های پرسنلی معمولی بود که دو سه سال قبل از مرگ انداخته بود. شايد اگر خودش بود همان عکسی را که قاب کرده و به ديوار زده بود توی اعلاميه‌اش چاپ می‌کرد. با اين حال «لب‌هاش» توی عکس اعلاميه‌ هم توی چشم می‌زد.
وقتی «لب‌شتری» مُرد انگار يک بار بزرگ از روی دوش فاميل برداشته شد. حتی با لبخند خبر مرگش را به هم می‌دادند. انگار ته دلشان خوشحال بودند که ديگر موقع ديد و بازديد کسی نيست که لپ‌های‌شان را بادکش کند. اما، «لب شتری» که مُرد ديگر کسی سراغ خانواده‌اش نرفت. انگار کرم از خودشان بود، انگار خودشان هم بدشان نمی‌آمد «لب شتری» لپ‌های‌شان را بادکش کند!... راستی، اسمش چه بود؟ يادم نيست...
---
داستان بداهه‌ی شبانه‌ی خرداد ماهی

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

برای 175 شهيد غواص

من بيشتر از همه می‌توانستم نفسم را نگه دارم. محمد که شوخ‌تر از همه بود می‌گفت «تو هنوز کپسول اکسيژنت آکبند مونده» گاهی که با بچه‌ها نفس‌مان را حبس می‌کرديم تا ببينيم کدام يکی ريه‌هايش قوی‌تر است آخرين نفری که نفسش را رها می‌کرد من بودم، برای همين شده بودم پای ثابت تمام عمليات‌هايی که اختفا و سکوت لازمه‌ی‌شان بود.

«مرگ توی آب مثل‌ِ شهادته، پس شهادت توی آب ديگه نور علی نوره» اين را علی گفته بود. اصلا برای همين غواص شده بود. محمد می‌گفت: «علی مثل ماهيه، خشکی بهش نمی‌سازه، اگه علی نفس‌ِ تو رو داشت بايد با مصيبت از آب درش مياورديم» علی اهل دجله بود، بچه‌ی شط. می‌گفت فاو و مجنون جزيره نيستند، آدمهایی‌اند که مسخ شده‌اند، توده‌ای آدمند که به شکل جزيره در آمده‌اند. می‌گفت «کسی که توی آب جنوب بميره می‌شه تکه‌ای از مجنون»

***
حالا همه‌مان دراز کشيده‌ايم کنار هم. قرار بود در اعماق آب باشيم. قرار بود وقتی از آن پايين سرمان را بالا می‌گيريم نور خورشيد را ببينيم که شکن‌شکن شده و روی موج‌ها می‌رقصد. قرار بود برای دختر سه‌ساله‌ی محمد گوش‌ماهی و سنگ‌‌های رنگی جمع کنيم.
بوی خاک پيچيده توی دماغم. دراز به دراز ما را خوابانده‌اند کنار هم. دست‌های‌مان را بسته‌اند. نگاهم را می‌چرخانم سمت علی. شبيه ماهی‌ای که از تُنگ بيرون افتاده مدام تقلّا می‌کند. دلم ريش می‌شود. نگاهم را از علی می‌دزدم و می‌چرخم سمت محمد. صورتش روی زمين است. روی چهره‌ی بی‌رمقش هنوز ته‌مانده‌هايی از شوخی هست، می‌گويد «قسمت نشد توی آب شهيد شيم...» صدای بولدوزر می‌پيچد توی سرم.
حالا شروع کرده‌اند به ريختن خاک. نفسم را حبس می‌کنم. محمد فرياد می‌زند «ديوونه نفست رو حبس نکن، اينطوری بيشتر زجر می‌کشی...» ديگر صدايش را نمی‌شنوم. خاک رفته توی دهان و گلويش. علی و محمد هر دو کنار منند. تکان‌ خوردن‌هايشان را زير خاک حس می‌کنم. سينه‌ام سنگينی می‌کند. لايه‌های خاک بيشتر و بيشتر می‌شوند. بدنم شروع می‌کند به خارش. سنگينی خاک دارد دنده‌هايم را خرد می‌کند. علی و محمد ديگر تکان نمی‌خورند.
***
قرار بود توی آب بميريم، يعنی اينطور فکر می‌کرديم. اما نه اينکه غرق شويم يا توی آب خفه شويم. علی می‌گفت «آب ما رو خفه نمی‌کنه، چيزی که ما رو می‌کشه خاکه، خاک» حالا هم داريم زير خروارها خاک خفه می‌شويم.
***
نمی‌دانم چشمانم بازند يا بسته، اما می‌سوزند. هر چه سعی می‌کنم مزه‌ی آب را به ياد آورم نمی‌توانم. فکرم می‌رود سمت محمد و علی. علی لابد تا الان شده تکه‌ای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش. شايد هم آنها هم مثل من هنوز نفس‌شان را نگه داشته‌اند... ماهی‌ای که بيشتر از بقيه زنده بماند بيشتر زجر می‌کشد، اينطوری شاهد مرگ باقی ماهی‌هاست....
***
من اما... هنوز نفسم را حبس کرده‌ام...

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۳

اين روزها...

اين روزها از بس کم حرف می‌زنم گاهی که دهانم باز می‌شه «نور» زبونم رو اذيت می‌کنه...

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!