
Thursday، November 19، 2009
روزي كه سگ شدم!

Saturday، November 14، 2009
جهان اداره مي كُنُم آي جهان اداره مي كُنُم!

در صورتي كه اداره امور جهان به دست ما بيافتد:
1-امور ورزشي: ورود بانوان به استاديوم ها ممنوع ميشود. رشته هايي مانند كشتي كج‘ هاكي‘ راگبي‘ بوكس‘ شيرجه و كليه ورزشهايي كه در آنها از حركات موزون استفاده مي گردد كلاً ملغي شده و جاي خود را به ورزشهاي مفرحي مانندِ فوتبال دستي و شيرجه روي چمن(!) خواهند داد. براي ايجاد دوستي بين ملل مختلف دنيا مسابقات المپيك كلاً منتفي مي گردد.
2-امور فوتبالي: در اولين اقدام آقاي علي آبادي به عنوان رئيس فيفا معرفي مي گردد. تمام داربي هاي دنيا با نتيجه مساوي به پايان مي رسد. نام تيم هايي مثل منچستر يونايتد و چلسي به ويكتوري يونايتد و چلستقلال(!) تغيير مي كند. اينتر ميلان و آث ميلان هم به اس اس ميلان و پرس ميلان تغيير نام مي دهند. اين تغيير نام در كليه تيم هاي دنيا اجرا مي شود. محمد مايلي كهن به عنوان سرمربي بارسلونا معرفي مي شود و هر روز با مورينيو و فرگوسن كل كل مي كند. تمام فينال هاي دنيا هم اعم از جام ملت هاي اروپا و جام جهاني و غيره با نتيجه مساوي تمام مي شوند و كلي امور ديگر كه مجال پرداختن به آنها نيست!
3-امور فرهنگي: روزنامه هاي آساهي ژاپن‘ نيويورك تايمز‘ واشنگتن پست و خيلي هاي ديگر به سبب تشويش اذهان عمومي لغو امتياز مي گردند و به جاي آنها روزنامه هايي مانند كيهان تايمز و نيويورك امروز منتشر مي گردند.
4-امور هنري: در اولين اقدام جناب شمقدري به عنوان رئيس بنيادِ هالي وود معرفي مي شود. كلاس هاي آموزش كارگرداني زير نظر استاد سلحشور برگذار مي گردد و كارگردانهاي مطرح دنيا مانند جيمز كامرون و اسپيلبرگ و غيره در محضر ايشان تلمُذ خواهند نمود. كارگردانهايي مانندِ وودي آلن‘ لوك بسون و تارانتينو از سينما طرد شده و به سمت كارگرداني تئاتر مي روند و پس از مدتي به دليل كمبود سالن اجرا و يا تائيد نشدن سناريو كلاً بي خيال هنر مي گردند و به سمت رشتة باقالي فروشي سوق پيدا مي كنند. آكادمي اسكار به آكادمي فجر تغيير نام مي دهد و بيشتر جوايز به ده نمكي مي رسد و غيره !!
5-امورمخابراتي- بازاري: كليه سهام مايكروسافت‘ تله كام‘O2 وغيره به يكي از ارگان هاي تو دل برو واگذار مي شود!!
6-امور سازمان مللي: مقر سازمان ملل از نيويورك به ونزوئلا منتقل ميشود. از آنجايي كه رؤساي سازمان ملل هميشه افرادي خنثي بوده اند به همين دليل رياستِ سازمان ملل به جنابِ شريعتمداري واگذار مي گردد تا سازمان نامبرده از اين خنثي بودن دربيايد و كمي اكتيو گردد. در اقدام بعدي كتيبه كوروش و منشورش بالكل برداشته ميشود و به جاي آن كتيبه قلمچي و منشور اخلاقي فدراسيون فوتبال نصب ميشود!
7-امور درسي: زبان عربي به عنوان درس عمومي در كليه مدارس و دانشگاههاي دنيا تدريس ميشود!. طرح تفكيكِ جنسيتي در كليه مجامع علمي اجرا مي گردد و برخي دانشجويان ستاره دار ميشوند!
8-امور فلسطيني!: كليه اراضي اِشغالي به فلسطينيها بازگردانده ميشود و فقط هزار متر زمين در اختيار اسرائيليها قرار ميگيرد تا در آن چادر بزنند؛ فلسطينيها ماهي يكبار به همان هزار متر زمين حمله ميكنند و اسرائيليها هم با پرتابِ سنگ با آنها مبارزه مينمايند كه اين اقدامشان در سازمان ملل محكوم ميگردد!!
9-امور اقتصادي: كليه درآمدِ ارزي و كلا عرضي به صندوق دولت واريز ميگردد تا با صلاحديدِ خودش آن را خرج دنيا كند. پيرو اين اقدامات كليه كشورهاي اروپايي و آمريكايي و ژاپن جزو كشورهاي جهان سوم ميشوند كه اين يعني از بين رفتن اختلاف طبقاتي!. روسيه دوباره ابر قدرت خواهد شد!
10-امور شهرسازي: بناهايي مانندِ برج پيزا و برج ايفل و مجسمه مسيح در برزيل كلا تخريب گشته و تبديل به ميدان انقلاب ميشوند!!. كليه خطوط مترو و نيز جاده هاي دنيا تخريب گشته و قرار ميشود به جاي آنها منوريل احداث شود كه فقط پايه هايش احداث ميشود!
12-امور صدا و سيمايي: همين شش تا كانال خودمان براي همه دنيا كافيست!.
13-امور پارازيتي!: چون دستگاهش خيلي گران است و براي اينكه اسراف نشود روي همين شش تا كانال خودمان ميفرستيمش!!
14-امور مفاخري!: از آنجايي كه مفاخر ايراني مثل مولوي و حافظ و غيره به كشورهاي دوست و همسايه صادر شدند و به سببِ ايجاد گفتگو و صلح ‘ برخي از مفاخر و دانشمندان تغيير هويت و مليت مي دهند!. مثلا انيشتن داراي مليتِ بوركينافاسويي مي شود. هگل و كانت جزو مفاخر برزيل حساب مي گردند.اديسون هم مليتي چيني پيدا ميكند. مصطفي رحماندوست هم به عنوان شاعر گوام معرفي ميشود و الي آخر!. قطعه هنرمندان رونق ميگيرد!!
15-امور مذهبي: آقاي منصور ارضي به جاي پاپ بنديكتِ شانزدهم قدرتِ واتيكان را در اختيار ميگيرد!..حالا چه شود ديگه به ما مربوط نيست!
16-امور داخلي ايران: از آنجايي كه مسئولين مشغول رسيدگي به امور جهان هستند بنابراين وقت رسيدگي به امور داخلي را ندارند و پيرو همين قضيه نقشه ايران از حالتِ گربه بودن خارج گشته و شبيهِ خرچسونه ميشود!!.
Wednesday، November 04، 2009
حكايتِ آش پشتِ پا پختن ايران خانم براي پسرش ارژنگ

اينطور كه نقل ميكردند ايران خانوم شوهرهاي زيادي داشته ولي هيچكدامشان عمرشان به دنيا نبوده و اقبالشان نا مساعد بوده!. ارژنگ پسر ته تغاري و از تخم و تركه شوهر قبلي ايران خانوم يعني پهلوان آقا بود. بقيه فرزندانش هم يا فرار مغزها كرده بودند و يا مشغول سواري دادن به اين و آن بودند!. ايران خانوم از آن زنهاي تنوع طلب و متجدد بود به خاطر همين با پهلوان آقا نساخت و طلاقش را گرفت و رفت صيغه مش غلام صابونچي شد. صيغه مش غلام شدن همان و ريختن كُرك و پر ايران خانم هم همان!
ارژنگ پسري با كمالات و با جمالات و در عين حال پولدار بود به همين خاطر مش غلام او را زير پر و بال خودش گرفت تا فردا پس فردا عصاي دستش شود. هنگامي كه ارژنگ راهي خدمتِ زير پرچم شد مش غلام خدا را بنده نبود و به عالم و آدم فخر مي فروخت! ايران خانوم هم طبق سُنَّت شروع به آماده كردن مقدمات و ملزوماتِ آش پشتِ پا نمود.
توي محله شايعه شده بود كه ارژنگ به دوستش كل ميرزا گفته اگر كسي از اهالي محل برايش آش پشتِ پا بپزد دخترش را به همسري مي گيرد و پاتيل آش برايش حُكم كفش سيندرلا را پيدا خواهد كرد! به همين دليل تمام زنهاي همسايه به تكاپو افتادند تا شايد بتوانند دخترشان را به ارژنگ قالب كنند!
در اولين گام زنان محله اقدام به تشكيل كار-گروهي پنج نفره متشكل از شهين خانم‘مهين خانم‘شمسي خانم‘قمر خانم و نصرت خانم نمودند كه در آخرين لحظه ناتاشا خانم هم به جمع آنها بعلاوه شد!!. اين كار-گروه در اولين اقدامش فشارهاي زيادي بر ايران خانم وارد آورد و اين شخص را فاقد صلاحيت در آشپزي دانست!
مش غلام وقتي ديد همسايه ها زنش را از پختن آش محروم كرده اند در بيانيه اي كه در قهوه خانه صادر كرد اين اقدامات و تحريم هاي همسايه ها را كار اختر خانم دانست و اعلام كرد كه زنش سالهاست آشپزي ميكند و اين انگ ها به ما نميچسبد. همسايه ها نيز در بيانيه اي به مش غلام اخطار دادند و گفتند در صورتي كه او و زنش حرف گوش نكنند آنها نيز به اصغر آقا بقال اجازه نمي دهند تا به آنها خوار و بار بفروشد و حتي اگر علي رغم تمام تحريمها ايران خانم آش هم بپزد اهالي محل از آن آش نخواهند خورد و همين نكته باعث بروز نحسي و بد شگوني مي گردد!. اينگونه بود كه مش غلام از خر شيطان پياده شد و اعلام كرد حاضر است از طرف زنش با همسايه ها پاي كرسي مذاكره بنشيند.
پس از چند مرحله نشست و برخاست پشتِ درهاي بسته نانوايي آقا صفدر قرار بر اين شد كه ابتدا هياتي از زنان محله به رياستِ سيمين خانم به بازرسي از خانه ايران خانم بپردازند تا مطمئن شوند كه در آنجا ديگ و ديگچه اي و يا رشته غني شده اي پنهان نشده باشد و در ثاني كليه مراحل آماده نمودن ملزوماتِ آش به صورتِ زير اجرا شود:
.پاك كردن جعفري و گشنيز: منزل شهين خانم
پاك كردن شنبليله و تره و غيره: منزل مهين خانم
خورد كردن سبزي: منزل شمسي خانم
پاك كردن نخود و لوبيا و عدس: منزل قمر خانم
سرخ كردن پياز و سير و نعناع: منزل نصرت خانم
همچنين نظارت بر كليه مراحل پخت و پز هم بر عهده ناتاشا خانم گذشته شد.
طبق نظر گروهِ پنج بعلاوه يك قرار بر اين شد كليه پروسه پختن آش نيز به پنج مرحله تقسيم شود بدين نحو كه مرحله آغازين پخت و پز در منزل شمسي خانم اجرا گشته و پس از مدتي جوش خوردن كليه لوازم پخت و پز اعم از ديگ و اجاق و غيره به مرحله دوم يعني منزل قمر خانم منتقل شود و آنجا نيز كمي قُل بخورد و سپس به مرحله سوم يعني منزل شهين خانم و از آنجا به سمتِ خانه مهين خانم و در آخرين مرحله هم به منزل ناتاشا خانم منتقل گردد تا آش كاملا جا بيافتد! طبق توافق طرفين قرار شد كه مقداري از آش(!) پس از جا افتادن و قوام آمدن به صورت نمادين به منزل ايران خانم انتقال داده شود تا هم خاطر ايشان مكدر نشود و هم اينكه پشتِ سرش حرفي نباشد!
با اينكه مش غلام با هزارگونه دغل كاري و التماس توانسته بود مرحله سابيدن كشك را نصيب خود و عيالش نمايد اما ايران خانم را كارد ميزدي خونش در نمي آمد. همانطور كه چارقدش را دور خود پيچيده بود يك گوشه نشسته بود و حرص ميخورد در حالي كه همسايه هاي دلسوزش كمي آن طرفتر مشغول پختن آشي بودند كه يك وجب روغن رويش نشسته بود!!
***
تصويرگر: مرتضي خسروي
***
معرفي وبلاگ: به رسم ادب امروز وبلاگ "آسمان رنگين است" را معرفي ميكنم.البته قبلا اسم وبلاگشان "آسمان غمگين است" بود كه بعد از ازدواجشان نام وبلاگشان هم تغيير كرد!!!.ايشان اولين كسي بود كه براي بنده كامنت گذاشت!. البته ايشان به عنوان يكي از صد وبلاگ نويس برتر بانوان هم انتخاب شدند در اين اواخر. البته همه ما ميدانيم كه اين انتخابات اصلا و ابدا كشكي و كتره اي نبوده!!
Tuesday، October 27، 2009
يادداشت هاي يك انگل سَرخورده!-قسمت دُيِّم
- يكشنبه :راستش مي خواستم خيلي بي سر و صدا خانه را ترك كنم و به سمت هدف والايم حركت كنم اما با خودم گفتم اگر اين سفر را بازگشتي نباشد آيندگان مرا فراموش خواهند نمود پس تصميم گرفتم تا عيالم را از تصميمم با خبر نمايم. البته در اعماق وجودم مي دانستم با خبر نمودن آيندگان بهانه است و دليل اصلي همان رسيدن خبر به گوش جناب آسكاريس است تا مخرجش بسوزد!. زماني كه عيال را از تصميمم با خبر نمودم با چشماني وغ زده مرا نگريست. بعد از مدتي كه در بهت فرو رفته بود ناگهان جيغي كشيد و از منزل خارج شد. در كسري از ثانيه كل اهالي انگلستان از عزيمتِ من با خبر شدند. هر چه باشد اين طبيعتِ زنان است كه دوست دارند شادي هايشان را با ديگران قسمت كنند!. زاد و توشه ام را بربستم و به سمت خارج خانه وول خوردم. درب را كه باز كردم ديدم يك كلوني از انگل ها جلوي منزل مان تجمع نموده اند و با ديدن من چنان هياهويي بر پا داشتند كه در آن ساليان بي سابقه بود. چنان شور و هياهويي بر پا بود كه مايع لزج درونم داغ شد. جماعت فرياد بر مي آورد "اي انگل قهرمان ‘نابود كن نسل انسان". همچنان كه در ميان جمعيت چشم مي دواندم تا آقاي آسكاريس را ببينم ناگهان دستي بر پشتم خورد. آقاي آسكاريس بود. در چشمانش حسادت موج مي زد اما خودش را از تك و تا نيانداخت و با فرياد گفت : "تو مايه مباهات اين ديار هستي" و رو به جمعيت فرياد زد: " انگله ها و انگل هاي عزيز! ما اينجا جمع شده ايم تا اين انگلمرد بزرگ را راهي عملياتي پر مخاطره نماييم. من از همين جا اعلام مي كنم در صورتي كه اين انگل عزيز بتواند به هدف والايش برسد من شخصاً او را به عنوان ابَرانگل معرفي خواهم نمود و حاضرم در انتخابات آينده به نفع او از رقابتها كنار بكشم!" و سپس چشمكي به من زد كه از آن شرر مي باريد. با خود گفتم روزي خواهد رسيد تا پوزه آسكاريس را به خاك بمالم و به همين دليل من هم چشمكش را با چشمك جواب دادم!.
عيالم يك حلقه از چشمان ساس بر گردنم انداخت و گفت: "بتركه چشم حسود و بخيل" و اضافه كرد:"عزيزم حالا ديگه برو و آبروي خاندان ما رو بخر!". تا كنون عيالم را اينقدر مهربان نديده بودم ‘ مي خواستم در آغوش بگيرمش اما جلوي آن همه انگل خوبيت نداشت. بادي زير گلو انداختم و از ميان جمعيت عبور كردم. پشت سرم صداي انگل ها را مي شنيدم كه برخي مي گفتند: "اميدواريم كه موفق شود" و برخي ديگر نيز مي گفتند: "عمراً ". به هر حال از آنها جدا شدم و به سمت رودخانه حركت نمودم.

دوشنبه :
بعد از يكروز طي طريق به رودخانه رسيدم. در اين يك روز كتابهاي زيادي در مورد آناتومي و متابوليسم بدن انسان خواندم و با وظايف يك انگل آشنا شدم. لازم به ذكر است كه تمام اين كتاب ها را پدربزرگم نوشته بود پس مي توانستم از آنها به عنوان مرجع استفاده كنم. وقتي به كنار رودخانه رسيدم كمي كرم ضد آفتاب كه از دُنبه مورچه ساخته شده بود به خودم ماليدم و به درون آب پريدم و خود را به دست امواج تقدير سپردم. طولي نكشيد تا انساني را ديدم كه با چند عدد بطري خالي به لب رودخانه آمده و مشغول پر نمودن بطري ها بود. از قضا من هم وارد يكي از آن بطري ها شدم. آن مرد بطري ها را بار وانتش زد. وقتي در بطري بودم با چند تا ميكروب آشنا شدم كه همسفرانم بودند. هنگامي كه آنها از هدف والاي من باخبر شدند از خنده منفجر شدند و شروع به مسخره نمودن من كردند. يكي از آنها كه خيلي ميكروب ضايعي بود گفت : "هدفِ والا!!؟حتماً فردا پس فردا هم مي خواهي گوگوريو رو تاسيس كني!" و دوباره زدند زير خنده. من از حرفهاي آنها چيزي نفهميدم ولي فهميدم كه كلاس يك انگل از كلاس يك ميكروب بالاتر است به همين دليل ديگر محلشان نگذاشتم. وانت در جلوي يك سوپر ماركت ايستاد. مرد بطري ها را به درون مغازه برد و يكي يكي درون يخچال گذاشت. زنش را هم ديدم كه پيش آمد و به شوهرش گفت: "بازم رفتي لب جوب ؟!" و شوهرش گفت: "آره ! ...آب جوب ارزونتر از آب خونه است.الان سود توي آب معدنيه!!". در اينجا بود كه فهميدم رودخانه ما براي انسان ها حكم جوب را دارد!....
فعلا ادامه دارد...
*****
معرفي وبلاگ:
تا حالا شنيدين ميگن خدا باعث و بانيشو لعنت كنه!؟..باعث و باني وبلاگ نويس شدن بنده هم ايشون بود:
دوستِ خوبم محمد يوسفي (امير)
http://www.yousefinevesht.blogspot.com/
Friday، October 23، 2009
وقتي آميب توهم ميزند!
2-از اين به بعد قرار شده هر مطلب را كه اينجا ميخوانيد به همراه تصويرسازي هاي مرتضي خسروي باشد.اميد است كه موردِ پسندِ شما عزيزان قرار گيرد
3-اكثر پيوندهاي وبلاگم را پاك كردم.به چند دليل:
الف) مشكل بلاگ اسپات در بارگذاري مطالب
ب)به تجربه ثابت شده هرگاه تعدادِ پيوندهاي يك وبلاگ زياد ميشود حوصله خوانندگان اجازه نميدهد تا بين تمام پيوندها بگردند به همين سبب احساس ميكنم در حق دوستاني كه به آنها لينك داده ام ظلم ميشود.بسياري ديگر از دوستان هم هستند كه به بنده لينك داده اند كه باعث خجالت و البته مباهاتِ اينجانب است
ج) بزرگترين آفتِ وبلاگ نويسي احساس مخاطب نداشتن است.
4-پيرو نكاتِ بندِ سوم نتيجه گرفتم تا كمي پيوندها را تعديل نموده و در عوض هرگاه وبلاگ را به روز مينمايم به همراه مطالب ارسالي يك وبلاگ را نيز معرفي نمايم.
5-سعي ميكنم هر ماه سه الي چهار وبلاگ را كه هم مفيد هستند و هم كمتر شناخته شده اند را به مخاطبينم معرفي نمايم.اميدوارم با اينكار كمي از الطاف شما را جبران نمايم.شايد هم هر چند وقت يكبار پيوندهاي وبلاگ را با پيوندهاي ديگر تغيير دهم.
6-از تمام شما كه مرا ميخوانيد سپاسگزارم.
Sunday، October 18، 2009
يادداشت هاي يك انگل سَرخورده!-قسمت اول

"آخه مرد!..خجالت نميكشي!؟..الان سه هفته آزگارِ نشستي خونه و وول نميخوري!..لااقل از اون آقاي آسكاريس (نوعي كرم و انگل!) ياد بگير!..هفته اي يكبار ميره و يك گاو رو مريض ميكنه تا هم خورد و خوراك براي زن و بچه اش بياره هم جلوي بقيه انگلها سر بلند باشه اما تو چي!؟..حتي نتونستي يه موش رو مريض كني!..من هميشه آرزو داشتم شوهرم يك انگل درست و حسابي باشه!..آخه تو چه چيزيت از بقيه كمتره!؟..به تو هم ميگن مرد!؟.."
راستش نيش و كنايه هاي همسرم بر من اثري نگذاشت ولي آن لحظه اي كه نام آقاي آسكاريس را بر زبان آورد و آن را چونان دمپايي بر من فرود آورد ‘ مايع درونم به جوش آمد.من از همان اول هم با اين مردكه آسكاريس آبم توي يك جوب نميرفت.اين آقا از آن انگلهاي تازه به دوران رسيده اي بود كه نه روابط عمومي قوي اي داشت و نه سوادِ درست و حسابي اما تا دلتان بخواهد خوش هيكل بود و با استفاده از بادي بيلدينگ به يك انگل عضلاني تبديل شده بود.پس از اينكه عيال اينگونه بنده را شماتت نمود تصميم گرفتم تا خودي نشان دهم و نامم را در تاريخ انگلستان (به فتح الف و گاف) جاويدان سازم همانگونه كه پدر و پدربزرگم چنين نمودند.پدربزرگم يك انگلمَردِ بزرگ بود به نحوي كه توانسته بود در عرض يك روز ساكنان يك روستاي صد نفري را به خود مبتلا نموده و نابودشان سازد.البته ناگفته نماند كه پدربزرگ من در حين اين عملياتِ انتحاري هنگامي كه بدن ناقلش را ميسوزاندند آتش گرفت و مُرد اما نامي نيك از خود به يادگار گذاشت.پدرم هم توانسته بود يك تنه گله اي گوسفند را دچار بيماري نمايد اما در لحظاتِ آخر نتوانسته بود از بدن ناقل خارج شود و همراهِ آن در چرخ گوشت چرخ شد!.حالا من نيز ميخواهم راهِ اجدادم را ادامه داده و خودي نشان دهم و تصميم دارم تا وارد بدن يك انسان شوم و بيمارش كنم تا نامم را در تاريخ ثبت نموده و عيالم را سربلند نمايم و همچنين روي اين جنابِ آسكاريس را كم كنم.......
ادامه دارد
Monday، October 12، 2009
كاريكاتور چهره من به قلم مرتضي خسروي
...
....
دوست عزيزم جناب مرتضي خسروي لطف نموده اند و
دكوراسيون قيافه بنده را كمي دچار تغييرات نموده و
به قول فرنگي جماعت ما را كاريكاتور نموده و
در معرض ديدِ عموم قرار داده اند.
لازم به ذكر است كه اين كاريكاتور هرآينه از چهره اصلي بنده قابل تحمل تر و هارمونيك تر است!!
http://sneer.blogfa.com/post-10.aspx
Saturday، October 10، 2009
سيزده نفري كه جايزه صلح نوبل حقشان بود!
**
____
____
____
____
____
____
____
____
____
____
____
Tuesday، October 06، 2009
من تو را تركِ سيگار ميدهم شباهنگام!
1-بنا بر اعتراف مسئولان و نيز تحقيقاتِ ميداني ما (حدفاصل ميدان آزادي)؛ ملتِ هميشه در دودِ ما مردماني خوشحال و شاداب هستند.اما از آنجايي كه مقياس اين شادماني بيشتر از استانداردهاي جهانيست همين نكته باعث ميشود تا خوشي زير دل ملت بزند و آنها نيز به دنبال مفري براي رهايي از آن گشته و در پي غم و نوستالژي باشند. پيرو اين نكات پيشنهاد ميشود كه جمله معروفِ "دخانيات عامل اصلي سرطان و براي سلامتي زيان آور است" را بدين صورت تغيير دهند: "دخانيات عامل اصلي خوشحالي و باعث طولاني شدن عمر ميشود!".در اين صورت دور از ذهن نيست كه مردم دودكش ما به سرعت سيگار را كنار گذاشته و براي كاهش عمرشان دست به خلاقيت و نوآوري خواهند زد كه اين يعني افزايش بهره وري و كاهش بيكاري!
2-راه حل دوم اينست كه رييس دولتِ وخت (تركيبي از بخت و وقت!) هرچه سريعتر اقدام به تاسيس وزارتخانه دخانيات نموده و از بين افرادي مانند علي آبادي‘محصولي و يا غيره(!)يك نفر را براي تصدي آن معرفي نمايد. شايد به نظر شما تاسيس وزارتخانه دخانيات به افزايش جمعيتِ سيگاري كمك كند اما اين برداشت كاملا اشتباه است زيرا افرادِ نامبرده در گذشته ثابت نموده اند هر وقت نهادي زير دستشان بوده بهره وري آنجا را به زير صفر رسانده و عملا آن را تركانده اند! (البته حسابِ آقاي محصولي تا حدي جداست زيرا ايشان بهره وري را به شدت بالا مي برند منتها از آن لحاظ و ايشان نيز از آنور بام مي افتند!). پس نتيجه ميگيريم كه وقتي مردم ميبينند وزارتخانه دخانيات را اين افراد ميچرخانند و عامل اصلي دخانيات ايشان هستند عمرا دست به سيگار نخواهند زد!
3-كافيست فقط يكبار جلساتِ لابي مجلس مخصوصا قسمتِ پشت و پسله اش را به صورت زنده به مردم نشان دهند.آن وقت است كه ملت ميفهمند سرنوشتشان به يك نخ سيگار بستگي دارد و به همين دليل از آن زده ميشوند!! (البته ماركِ سيگار هم در اين لابي ها نقشي به شدت تعيين كننده دارد!)
4- از آنجايي كه پس از تشبيه شدن برادر لنكراني به هلو توسط رييس دولتِ وخت(تركيبي از بخت و وقت!) بازار خريد و فروش هلو به شدت دچار ركود شد و مردم اين ميوه را از سبد غذايي خود حذف نمودند پيشنهاد ميشود رييس دولتِ وخت(تركيبي از بخت و وقت!) در اقدامي كاملا سمپاتيك(!) وزرا و افرادِ حلقه اش را به انواع سيگار تشبيه نمايد بدين صورت كه مثلا شمقدري را سيگار" 57" و يا مشايي را سيگار "زر" بنامد!.كاملا مبرهن است در صورتي كه اين نامگذاري عملي شود جامعه سيگاري و حتي غير سيگاري(!) به سرعت سيگارهايشان را از پنجره به بيرون پرتاب نموده و كلا قيدِ دود و امثالهم را خواهند زد!
_____
پس و پيش نوشت: چند ماه بعد يكي از وزراي كابينه با استفاده از اين مقاله توانست دكترايش را بگيرد!. حالا به ما چي رسيد؟! همان دودِ سيگارهاي بندِ آخر در چشممان به ما رسيد خلاص!
Wednesday، September 30، 2009
وقتي سخنگو شعر هايكو ميبافد!
.jpg)
"اولين موردي كه بايد براي اذهان عمومي مشخص شود همين موردِ بيست و پنج ميليارد دلاريست كه شايعه شده مفقود گشته. قبل از هر چيز از تمام خبرنگاران خواهش ميكنم اينقدر مسايل اين دولت را بزرگنمايي نفرمايند؛ كدام بيست و پنج ميليارد دلار!؟ اولا خودِ دلار مسئله دار است و جا دارد كه يك مرگ بر آمريكاي محكم بگوييم!.ثانيا اگر بخواهيم به احتسابِ آمار و ارقام اين قضيه را براي ملت شفاف سازي نماييم ابتدا بايد سه صفر ناقابل از جلوي اين رقم كسر نماييم كه مي شود به عبارتي بيست و پنج ميليون دلار! ؛ حالا اگر اين رقم را به ريال برگردانيم ميشود حدودِ دو ميليارد ريال(!) و حال اگر طبق تبصره بانك مركزي كه قرار را بر حذف سه صفر از واحد پول كشور بنا نهاده عمل نماييم اين رقم ميرسد به حدودِ دو ميليون ريال يعني به عبارتي دويست هزار تومان كسري!!.حالا شما خودتان كلاهتان را قاضي كنيد و ببينيد واقعا اين دويست هزار تومان ارزش اين همه مانور تبليغاتي را داشت!؟.يعني ما به اندازه دويست هزار تومن پيش اين مردم غيور اعتبار نداريم!؟.تازه بنده به صورتِ سرانگشتي و ذهني اين محاسبات را انجام دادم و اگر قرار بود اينكار را دقيق و عالمانه انجام دهيم يك چيزي هم طلبكار ميشديم!"
-در اين لحظه يكي از حضار به سخنگو تذكر داد كه ايشان در ابتداي محاسباتشان يكبار سه صفر را حذف نموده بودند و نبايد براي بار دوم اينكار را انجام ميدادند كه سخنگو با تعجب گفت:
"من فقط يكبار سه صفر را حذف نمودم!.اين همه آدم اينجا شاهدند كه من فقط يكبار اينكار را كردم!.همين شما كه امروز براي دلار آمريكا اينگونه گريبان چاك ميدهيد حتما فردا پس فردا ميخواهيد برايشان فرش قرمز مخملي پهن كنيد!"
-سخنگو پس از نوشيدن آب پرتغالش افزود:
"نكته بعدي راجع به دروس رشته علوم انساني است.كلا ما از بيخ با اصلاحات در اينگونه دروس موافقيم.اصلا به نظر ما نه تنها اين درسها جوانان ما را دچار بحران هويت ميكنند بلكه آنها را معتاد و سيگاري هم مينمايند!.مگر همين م.نامجوي مرتد كه روي سلمان رشدي را سفيد كرده علوم انساني نخوانده بود!؟.عزيزان! الان دانشكده هاي علوم انساني ما آبستن حوادثي مانندِ حجاريان و ش.عبادي و ع.ميلاني است!!.همين آقايان هابرماس و ماكس وبر هم اگر خدا و پيغمبر ميشناختند اوضاعشان اين نبود و دچار بحران اقتصادي نمي شدن؛اينها تا حالا پايشان را در هيچ امامزاده اي نگذاشته اند!.تا به حال از خود پرسيده ايد كه چرا جوانان ما بايد به ايدز و آنفولانزاي خوكي مبتلا شوند!؟ به خاطر همين دروس است ديگر!.من از طريق همين تريبون اعلام ميكنم كه نه تنها دروس انساني بلكه برخي از موارد دروس تاريخ و جغرافيا نيز بايد تغيير كنند.بايد دانش آموزان را از شناخت سلسله هاي طاغوتي و ظالم و خونريزي مانند هخامنشيان و زنديه و مغولان دور نگه داشت تا بر روحيه لطيفشان اثر بد نگذارند!.برخي از مباحث رياضي نيز مورد دار هستند و بايد هرچه سريعتر حذف شوند.اصلا چه معني دارد كه جوانان ما..استغفرالله..استغفرالله!..بنشينند و كسينوس زاويه فلان را محاسبه نمايند!!؟ريشه تمام بدبختي هاي جوانان ما از همين كسينوسها بيرون ميزند!!.امثال همين دروس هستند كه دانشجويان ما را دچار دگرانديشي و بعضا دگرديسي مي نمايند!"
-سخنگو پس از پاك نمودن آب از لب و لوچه اش فرمود:
"الان تمام ملل دنيا مي دانند كه كشور ما نقشي به شدت تعيين كننده در سرنوشتشان دارد و استقلال كشورشان در دستان توانمندِ ماست.چه كسي فكر ميكرد كه زماني كشور واحدِ چكسلواكي به دو كشور مستقل چك و اسلواكي تقسيم شود!؟.اين كارشناسان ما بودند كه با همكاري برادر شفيع(گزارشگر فوتبال در ازمنه قديم!) اينقدر اين چكسلواكي مادر مرده را چك و اسلواكي تلفظ كردند تا بالكل از هم جدا شدند!از همين رو به تمام دشمنانمان اخطار ميدهيم در صورتي كه در ساليان آينده هم به بهانه دستشويي رفتن صندلي هاي سازمان ملل را ترك نمايند و يا ما را اذيت كنند ما هم نام كشورشان را جدا جدا تلفظ ميكنيم!!"
-سخنگو به عنوان حُسن ختام گفت:
"از همين تريبون استفاده مي كنم و خصوصي شدن مخابرات را به عموم ملت ايران تبريك عرض ميكنم.امروز يكي از بزرگترين معاملاتِ بورس دنيا در كشور عزيزمان اتفاق افتاد و سهام مخابرات به يكي از ارگانهاي تو دلي و تو دل برو فروخته شد*.آن هم در عرض نيم ساعت.البته ما خودمان هم نمي دانيم كه چرا اينقدر طول كشيد!!"
-در اين لحظه يكي از حضار براي دوستش اس ام اس زد و نوشت:"اين آبِ گِردي است كه پول ......!...ولي نه اس ام اسش به مقصد رسيد و نه خودش به خانه!!
*زين پس به جاي واژه نا مانوس "فروخته شد" ميگوييم "واگذار شد"!
Thursday، September 24، 2009
نويدِ نحس!
دود ها بر آتش خشکیدند
خاک،خاکستر شد
باد،دریا را حس کرد
موج ها،اِستادند
ماهیان تور را بوسیدند
پشه ها،خون ها را عُق کردند.
چوب الواری شد به بلندای درخت،به سیاهی ذغال
آهوان،چشم ها را بستند
ماکیان،بالها بر بستند
کوه ها لرزیدند
رعد ها ترسیدند
زیرا....
آدمی،زاده شد...،
کِرمِ شبتاب،تنگستن سوزاند!!!!
Monday، September 21، 2009
سوزنبان و كبك
.jpg)
سوزن بان،
علامتش را داد...
صدای جیغ ِ بنفش ِ سوتِ قطار،
گوش ها را خراشید...
منظرۀ ایستگاه،با تمامِ طول ِ مسیر،
تفاوتی شگرف داشت...
از صدایی،فریادی برخاست؛
ایستگاهِ آخر،ایستگاهِ آخر!...
همه پیاده شدند،جز کبک،
که به دنبال ِ برف،برای فرار از صدای
سوت و سوزن بان و
نور ِ ایستگاه وغوغای مردم بود!..
قطار پس از لَختی،رحیل ِ سفر را نواخت،
سوت دوباره جیغ ِ بنفش ِ کَر کننده اش را تکرار کرد،
تصویر زیبای ایستگاه،پنجره های قاب مانندِ قطار را
یکی پس از دیگری،به آرامی طی می کرد..
و کبک
همچنان پی ِ برف در کوپه ها می گشت،
تا از صدا و نور،بگریزد!..
قطار در مسیری واهی،به سمتِ افق پیش می رفت..
اثری از سوزنبان نبود،
سوت،سکوتی کَر کننده داشت،انگار تا سالها نمی خواست جیغ بکشد،
منظرۀ زیبای ایستگاه،جایش را به بیابانی برهوت داده بود،...
و کبک،
وحشتزده از این سکوت،
پی ِ برف می گشت!..
قطار،پیر بود و فرسوده،
مسیرش به سمتِ قبرستان ِ قطارها در کویرِ لوت بود...
کبک ِ از ایستگاه جا مانده،پی ِ برف،آسیمه بود...
ای کاش صداها را می شنید،
ای کاش نورها را می دید...
این افکار، کبک را می ترساند،
پس در واگن ها، پی ِ برف می دوید...
قطار،بدون ِ سوت و سوزنبان،
به قبرستان رسید و مُرد...
کبک چاره ای جز پیاده شدن نداشت،
دیگر برف نمی خواست،...
فرصت می خواست،...
اما......
چشمان ِ بی رمق و خسته اش را به سختی گشود......
آخرین تصویری که دید،این بود؛...
یک کفتار
و یک لاشخور
بر سر ِ او،
با هم می جنگیدند!!!...............................
Tuesday، September 15، 2009
Monday، September 07، 2009
كنكور آزمايشي آموزشي آميزشي فرمايشي فرسايشي و غيره!
تبصره: به سوالاتِ زير با دقت پاسخ دهيد.در صورتِ سر بلند بيرون آمدن از اين آزمون حتما با استفاده از سيانور براي خودتان جشن فارغ الزندگي بگيريد خلاص!
-----
1-كدام گزينه صحيح مي باشد؟
الف) سياستِ ما عين ديانتِ ماست.
ب) سياستِ ما اِندِ ديانتِ ماست!
ج) سياستِ ما […]ِ ديانتِ ماست!
د) مورچه چيه كه كله پاچه اش چي باشه!
-----
2-ميزان ..... است.(جاي خالي را پُر كنيد.)
الف) همان ترازو
ب) نا ميزان
ج) ابزار كار مهندسان
د) ميزان غلط است!.ميز ها درست است!
-----
3-توريستي ترين جاذبه گردشگري جهان كدام گزينه است؟
الف) آبشار نياگارا
ب) آبشار ويكتوريا
ج) آب فشاري كهريزك!
د) حوضچه آبِ سردِ اوين!
-----
4-كداميك از شعارهاي زير در زمان انقلابِ كبير فرانسه بيشتر كارآيي داشت؟
الف) مرگ بر ژنراتور
ب) ايضا بر كاربراتور
ج)ايضا بر تراكتور
د)ايضا بر ترميناتور
-----
5-كشيدن كداميك از گزينه هاي زير در مورد مجرمين رواست؟
الف)گوش
ب)لُپ!
ج) […]!!
د) نعش!
-----
6-كداميك از افرادِ زير مهمترين نقش را در تاريخ رنسانس داشته اند؟
الف) محمدرضا شريفي نيا
ب)مسعود ده نمكي
ج) افشين قطبي
د) محمد مايلي كهن
ه) و غيره!
-----
7-كداميك از افرادِ زير بيشترين نقش را در موردِ احقاق حقوق زنان ايفا نموده اند؟
الف) شعبان جعفري
ب) ف.رجبي!(به عنوان مثال: فلور رجبي!!)
ج) رضاخان
د) حميده خيرآبادي و بانو سوسانو
-----
8-رابطه جوابِِ موردِ سوال هفت(ف.ر) با همسرش مانندِ .... و ..... است!
الف) لوتي و منترش
ب) كويوت و رادرانر
ج) همان .... و .... صحيح است!
د) اين سوال انحرافي است.رابطه شان در حد سلام و عليك است!
-----
9-يك نماينده خوب چه خصوصياتي دارد؟
الف) دست تو دماغش نكنه تا شاهپره نيشش بزنه!
ب) با موّادِ استخراج شده از دماغش تيمم ننمايد!
ج) در روزهاي آغازين كسبِ راي اعتماد خوب گرد و خاك كند و مو را از ماست بكشد.
د)در روزهاي آخر كسبِ راي اعتماد موهاي كشيده شده از ماست را كنار كوزه گذاشته و حرف گوش كند!
-----
10-مادر "اوباما" موضوع يك فيلم مستند ميشود.(به نقل از اعتماد).نهاد و گزاره جمله قبل را مشخص نماييد!
الف) مادر اوباما = نهاد . خودِ اوباما = گزاره
ب) مادر اوباما = نهاد . عوامل خارجي = گزاره!
ج) مادر اوباما = مفعول! . عوامل فيلم به انضمام محورهاي شرارت = توامان نهاد و گزاره!
د) مادر اوباما = مُسند . پدر اوباما در حال در آمدن = مُسنداليه!
-----
11-چرا اقاي علي آبادي مانندِ دو زن ديگر راي اعتماد كسب نكرد؟
الف) چون شب بود سبيلش را نديدند!
ب) چون در پُست قبلي خوب مي زاييد هزار ماشاله!!
ج) چون بنابر نظر كارشناسان عقل زنان ناقص است!!!
د) چون چند صباحي بهشت زير پاي شخص ايشان بود!!!!
-----
12-آينده خود را چگونه و با چه طعمي پيشبيني مينماييد؟
الف)طعم تخم آفتابگرداني!
ب) طعم تخم ژاپني اي!
ج) طعم تخم كدويي!
د) همان .... و .... سوال هشت صحيح است!!!!
-----
13-چرا اين مطلب اينقدر كشكي و آبكي از آب در آمده؟
الف) چون صاحب خانه نويسنده جوابش كرده و بيچاره در به در دنبال مكاني براي زيستن ميگردد.
ب) چون ماه رمضان است خواستيم اين مطلب را بخوانيد تا آبِ بدنتان زياد گردد!
ج) مال بابام كه نيست!..ميخوام آب ببندم توش!
د) گزينه جيم حرفِ مفت است!..دل خوش سيري چند و اينا!!
