یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۵

قصه‌ی ماهی‌ها



دهانم باز بود که پدرم میان آرواره‌هایم لغزید. بدن لزجش که روی دندان‌های تیزم نشست با چنان نیرویی دهانم را بستم که گرمای خون توی دهانم نشست. پدرم میان دندانهایم کمی تکان خورد و بعد مُرد. چشم دوختم به تصویرم در آب، خرسی قهوه‌ای با دنداهای سرخ زل زده بود به چشمهایم...

#حسن_غلامعلی_فرد
Telegram.me/amib45

قصعه‌ی وحید و معشوقه‌اش

معشوقه‌ی وحید توی چمدان بود. روزی که وحید درِ چمدان را باز کرد و چشمش به دختری افتاد که درون آن فضای کوچک همچون نوزادی در رحم مادر در خود جمع شده بود یک دل نه صد دل عاشق شد. نورْ چشمان دختر را زد و دستانِ حنا زده‌اش را سپرِ چشمانِ سبزش کرد. وحید بی‌اختیار درِ چمدان را بست، به گوشه‌ای خزید و ساعتها به آشیانه‌ی قرمزی که دختر درونش محبوس بود چشم دوخت.

«رمزش سه تا صِفره» این را وحید گفت. روزی که با دستانِ خونی سراغم آمد و بازویم را گرفت و مرا به تماشای معشوقه‌ی سُرخش برد رمزِ چمدان را فاش کرد. چمدان را که گشودم چشمم به حوضچه‌ای پُر خون افتاد که تنِ لُختِ دختری میانش بود. وحید دستان خون‌آلودش را به پیشانی‌اش کشید و گفت: «خونِش بند نمیاد» نگاهم به کفِ خانه افتاد. خون از چمدان تراوش کرده و تمام زمین را سرخ کرده بود. پرسیدم: «خیلی درد کشید؟» وحید چانه‌اش را خاراند و پاسخ داد: «نه به اندازه‌ی دردی که سالها توی این چمدون کشیده بود»

دختر در چمدان زاده شده بود. حتی بندِ نافش هم هنوز به گوشه‌ای از چمدان چسبیده بود. چمدان برایش حکم رحِمی داشت که انگار هنوز کیسه‌ی آبش نترکیده و به دریاچه‌ای سرخ بدل شده بود. روزی که وحید برای اولین بار درِ چمدان را گشود هجده سال از زاده شدنِ دختر می‌گذشت و تا آن روز جز سیاهی چمدان هیچ ندیده بود. روزی که نور به چشمان سبزش تابید دنیا به یکباره برایش بزرگ شد، بزرگتر از چمدان، اندازه‌ی اتاق وحید.

وحید شبها کنار چمدان می‌خوابید و آن حجمِ سخت را در آغوش می‌فشرد و با اینکه از عطشِ  بوسیدنِ لبهای سرخ دختر به خود می‌پیچید اما درِ چمدان را نمی‌گشود. می‌ترسید مبادا پدر و برادرانش دختر را ببینند و زیبایی دختر هوش از سرشان بپراند. برای همین بود که چمدان را برمی‌داشت و با خود به این سو و آن سوی تهران می‌کشیدش. 

پرسیدم: «چرا کشتیش؟» رفت کنار پنجره، سیگار بهمن کوچکش را آتش کرد و گفت: «می‌خواست بیاد بیرون» از پای چمدان برخاستم و کنار وحید ایستادم. سیگارش را از لای لبهاش برداشتم و پنبه‌ی خیسش را مکیدم. دود‍ِ تلخِ بهمن را بیرون دادم و گفتم: «پس باید می‌کشتیش» وحید نخی دیگر از پاکت در آورد و گفت: «دوستش داشتم... کاش هیچ‌وقت هوسِ بیرون اومدن نمی‌کرد... هر چی بهش گفتم رمز چمدون یادم رفته باور نکرد... اونقدر خودشو توی اون سگ‌مصب این ور اون ور کوبید که نزدیک بود همه بفهمن چی توی چمدونه... می‌دونستم اگه پاشو بذاره بیرون دیگه مالِ من نیست»

وحید رفت سراغ کمد و همانطور که پشتش به من بود گفت: «درشو ببند... رمزش رو هم عوض کن اما به من نگو... برای همین تو رو کشوندم اینجا...» همان کار را کردم. از توی کمد ماژیکی مشکی برداشت و روی درِ چمدان نوشت: «آرامگاهِ...» راستی اسمش چه بود؟ کمی فکر کرد، سپس نوشت: «دختری با چشمان سبز...»

حالا سالهاست که وحید همچون عیسی که صلیبش را به دوش می‌کشید چمدانی را با خود می‌کشد که دختری درونش به خوابی ابدی فرو رفته، دختری با چشمان سبز و لبهایی سرخ که معشوقه‌اش بود، دختری که همه‌ی دنیایش در چمدانی تنگ و خفه خلاصه شده بود و روزی که هوسِ بیرون پریدن به سرش زد همان دنیا حکم تابوتش را پیدا کرد. حالا سالهاست که خون از گوشه‌ی چمدان می‌چکد و ردّ خون روی تمام راه‌هایی که وحید می‌رود به جا می‌ماند. شاید روزی خونِ دخترک همچون جهانگردان همه‌ی دنیا را بگردد و سبزیِ چشمانش از روی سنگ‌فرش‌های خیابان‌ها به آدمها زل بزند. شاید هم روزی کسی پیدایش شود و بگوید چه کسی روی دستان دخترک حنا گذاشته بود؟

#حسن_غلامعلی_فرد
Telegram.me/amib45

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۵

قصهٔ پدربزرگ

پدربزرگ را ما کُشتیم. یک روز ما، همه‌ی نوه‌ها، دست به یکی کردیم و کمر به قتل پدربزرگ بستیم.من از خون می‌ترسیدم، برای همین قول دادند که خبری از خون و خونریزی نباشد، من هم نرم شدم، راستش اگر دروغ هم گفته بودند برایم مهم نبود، کشتن پدربزرگ آنقدر وسوسه‌ام کرده بود که پیِ خونریزی‌اش را به تنم بمالم. 

پدربزرگ پیرمرد مهربانی بود. آنقدر مهربان بود که مهربانی‌اش حالِ همه را به هم می‌زد. گاهی حرفهایی می‌زد که هیچ‌کدام‌مان حوصله‌ی شنیدنش را نداشتیم. می‌گفت: «آدمی که درد نکشه هیچی کشف نمی‌کنه... اگه نوک انگشت کوچیکت درد نگیره هیچ‌وقت نمی‌فهمی انگشت کوچیک به چه دردی می‌خوره... اگه دندون درد سراغت نیاد هیچ وقت دونه دونه دندونات برات حکم مروارید پیدا نمی‌کنن... اگه دردِ عشق نیوفته توی دلت، اگه دردِ دوری و جدایی رو نچشی هیچ‌وقت نمی‌فهمی دل داری...» آنقدر مزخرف بافت و بافت که گورِ خودش را کَند. پیرمرد بدبخت! خِرِفت شده بود. 

اکبر پشت آب‌انبار دراز کشید و تیغِ چاقو را شکست. بعد دسته‌ی چاقو را که حالا تیغه‌اش نصف شده بود روی شکمش ایستاند. سوسن شیشه‌ی دوا گُلی را باز کرد و مایعِ سرخِ درونش را روی شکم اکبر خالی کرد. انگار که چاقو در شکم اکبر فرو رفته بود. همگی زدیم زیر خنده. اصغر یک سیلی جانانه خواباند زیر گوشِ امیر تا اشکش دربیاید. امیر هم زد زیر گریه و دوان دوان سراغ پدربزرگ رفت و بدون اینکه حرفی به او بزند او را بالای سر اکبر آورد.

پیرمردِ مهربانِ خرفت! پدربزرگ تا چشمش به هیکل سرخ و چشمانِ بازِ اکبر افتاد همه‌ی تنش لرزید. اکبر آنقدر خوب نقشش را بازی کرد که خودمان هم باورمان شد بی اکبر شده‌ایم، مخصوصا چشمانِ بازش، بی‌پدر آنقدر خوب چشمانش را ثابت نگه داشته بود که اگر دوا گُلی و چاقو هم در کار نبود باز هم شبیهِ جنازه بود. پدربزرگِ مهربان همانجا قلبش گرفت و همانطور که «اک... اک...» می‌گفت لب و لوچه‌اش کج شد و با صورت روی زمین افتاد. چقدر خندیدیم ما از کشتنِ پدربزرگ...

تقصیر خودش بود. آنقدر مهربان بود که هر کسی می‌دانست برای کشتنش چه کار باید بکند. اصلا آدمهای مهربان خودشان به بقیه گِرا می‌دهند که چطور می‌شود کشت‌شان. کافی‌ست مقابل یک آدم مهربان بنشینی و اشک بریزی، آن وقت می‌توانی سپیده‌ی مرگ را روی صورتش ببینی! کشتنِ آدمهای مهربان ساده است، حتی از کشتنِ مگسی زمین‌گیر هم راحت‌تر! 

وقتی پدربزرگ را کشتیم اکبر بالای جنازه‌اش رفت و همچون شکارچی‌ای که شیری ژیان را با دستانش خفه کرده باد توی غبغبش انداخت و گفت: «دیدی مهربونیت کار دستت داد بابابزرگ؟ هنوزم می‌گی درد باعثِ کشف می‌شه؟ تو که این همه درد کشیدی چیو کشف کردی بابابزرگ؟» بعد همگی خندیدیم. شب که به خانه‌های‌مان برگشتیم داستانِ کشتنِ پدربزرگ را برای اهالی خانه تعریف کردیم و مُشتُلُق گرفتیم! 

پدربزرگ را ما کُشتیم، من و اکبر و سوسن و امیر و اصغر. پدربزرگ را کشتیم تا با مهربانی‌اش حالِ ما را به هم نزد. او را کشتیم تا هر روز که دردی تازه سراغ‌مان می‌آمد آن لبخندِ مزخرفش را تحویل‌مان ندهد و نگوید که «آدم با درد آب‌دیده می‌شه» که نگوید «خدا رو شکر... راضیم به رضای خدا»

شاید هم پدربزرگ بود که ما را کُشت. همان موقعی که پشت آب انبار چاقو را در شکم اکبر فرو کرد و شیشه‌ی دوا گلی را روی شقیقه‌ی سوسن شکست. همان وقتی که اصغر را به اسب بست و اسب را هِی زد. همان موقعی که امیر را درون قنات انداخت و مرا از سپیداری بلند آویزان کرد. همان موقعی که زد زیر گریه و گفت: «درد بکشین نوه‌های من! درد بکشین تا کشف کنین!... درد بکشین!» 

گاهی زندگی همینطوری‌ست، نمی‌فهمی کجاها دنبال مهربانی بگردی،نمی‌فهمی راست چیست و دروغ چگونه است. همه چیز پیچیده می‌شود، مثل آدمها. مثل آدمهایی که هیچ‌وقت نمی‌شود فهمید مهربانند یا نه. روزگار جوری با تو تا می‌کند که هیچ چیز یادت نمی‌آید، مثل من، که یادم نیست ما بودیم که پدربزرگ را کشتیم یا او بود که ما را کشت. مثل همین زندگی، که نمی‌دانیم ماییم که زندگی می‌کنیم یا زندگی است که ما را در خود هضم می‌کند...

#حسن_غلامعلی_فرد

ساعت

«می‌بینی چه بلبشوییه؟... دنیا با همین یه ساعتای اضافه‌اس که به هم می‌ریزه... یهو به خودت میای و می‌بینی این دنیای نکبت یهو یه ساعت کِش میاد... ترس میوفته به جونت که حالا با این یه ساعت چی کار کنی؟... ملال میاد سراغت... بعد  یهو تصمیم می‌گیری لگد بزنی زیر همه چیز... انگشت وسطت رو می‌گیری سمتِ ساعت و هر چی که رشته بودی پنبه می‌کنی... همش به خاطر همون یه ساعت اضافه... یه ساعت ملال بیشتر... یه ساعت تلخی بیشتر... یه ساعت دست و پا زدنِ بیشتر توی لجن... توی همون یه ساعت همه چیو تموم می‌کنی... همه چیو» اینها را گفت و گونه‌های همسرش را بوسید. بعد آرام و با وقار روی تخت دراز کشید، پتو را تا زیر گردنش بالا کشید و چشمانش را بست. مرد هنوز هاج و واج مانده بود که زن گفت: «اون آباژورو خاموش کن!» مرد آباژور را خاموش کرد و زیر لب به یک ساعتِ اضافه‌ی دنیا فحش داد. زن گفت: «شب بخیر بِرَد!» مرد آب دهانش را فرو داد و پاسخ گفت: «شب بخیر آنجی!»

#حسن_غلامعلی_فرد

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۵

قصه‌‌ی ماه‌منیر

«برای چی دست روی زنت بلند کردی؟» این را دایی‌ام از شوهر خاله‌ام پرسید. نزدیک غروب بود که خاله‌ام دست پسر سه ساله‌اش را گرفته و با چشمانی کبود به خانه‌ی برادرش پناه آورده بود. دایی تا کبودی چشم خواهرش را دید تلفن را برداشت و به شوهر خواهرش زنگ زد و با صدایی لرزان گفت: «ماه‌مُنیر اینجاست... چشمش کبود شده‌... می‌گه کتکش زدی... راست می‌گه؟» خاله‌ام کُفری شد که چرا برادرش منتظر تایید شوهرِ اوست. دایی وقتی پاسخ شنید که «آره زدمش، باید تربیت شه» پرسید: «برای چی دست روی زنت بلند کردی؟» شوهر خاله هم نه گذاشت و نه برداشت گفت: «زنمه، اختیارشو دارم» 

ماه‌مُنیر خاله‌ی کوچکم بود. هیچ وقت بیش از سه چهار کلمه حرف نمی‌زد و همیشه‌ی خدا در حال بشور و بساب بود. اولین خواستگاری که به خانه‌شان رفت پزشک بود اما به دل ماه‌منیر ننشست، گفت: «کچله... نمی‌خوامش» دومین و سومین خواستگار هم به دل ماه‌منیر ننشستند و چون وسط سرشان کچل بود پاسخ منفی شنیدند. کار به جایی رسید که هر بار خواستگاری سر و کله‌اش پیدا می‌شد مادربزرگ قبل از هر چیز می‌پرسید: «کچل که نیست؟» و تا پاسخ مثبت می‌شنید قرار خواستگاری را لغو می‌کرد. از شانس خاله‌ام تمام مردان مجرد دنیا کچل شده بودند و به دل او نمی‌نشستند. 

روزی نبود که مادربزرگ سر نماز به درگاه خدا دعا نکند و برای دخترش شوهری مودار طلب نکند. حتی چند باری هم سر کتاب باز کرد و عصاره‌ی شمشاد را با ادرار گوسفند قاطی کرد و روی سر خاله‌ام ریخت تا بلکه تنفر از مردان کچل از دلش برود اما نشد که نشد. 

یک روز خبر آوردند که مردی دیلاق و پشمالو خاطرخواهِ ماه‌منیر شده. ماه‌منیر از خوشی چنان جیغی کشید که همان چهارتا تار موی پدربزرگ ریخت و سرش برق زد. وقتی خواستگار پشمالو از چهارچوب در وارد شد ماه‌منیر دلش ضعف رفت و خودش را میان موهای مواجِ مرد تصور کرد. مرد تمامش مو بود. به دیوی پشمالو می‌مانست که حتی تخم چشمانش هم مو داشت. ماه‌منیر چنان شیفته‌ی خواستگارش شده بود که همان شب آنها را عقد کردند تا خدایی نکرده حرارتِ ماه‌منیر کار دستش ندهد و بی‌آبرو نشود.

مرد پشمالو وقتی آتشِ تند ماه‌منیر را دید گربه را دم حجله پِخ‌پِخ کرد و گفت: «من کار نمی‌کنم. زنم باید بره سر کار و خرج خورد و خوراکمو بده. خونه و ماشین هم ندارم. ننه بابای زنم باید برام خونه و ماشین بخرن» ماه‌منیر اما به قدری دل به پشم و پیلی‌های مرد داده بود که دو ساعت تمام خودش را به غش زد و تهدید به خودکشی کرد که الا و بلا اگر شرایط مرد فراهم نشود و او را به بالینش نفرستند خودش را می‌کشد. 

ماه‌منیر بعد از عروسی‌شان تا یک هفته از دهان و لای دندان‌هایش مو بیرون می‌کشید. مرد که حالا شوهر خاله‌ی ما شده بود طفیلی پیشه کرد و ظالم‌ترین شوهر دنیا شد. نه ماه بعد ماه‌منیر توده‌ای مو زایید که ونگ می‌زد. توده‌ی مو شیره‌ی جان ماه‌منیر را می‌مکید و روز به روز قد می‌کشید. اما زندگی شیرین نشد. روزی نبود که شوهرش او را کتک نزند. هیچ وسیله‌ای در خانه‌شان نمانده بود که کمتر از دو سه بار سوی سر و بدن ماه‌منیر پرتاب نشده باشد. تا اینکه یک‌روز کم آورد، دست توده‌ی مویی که زاییده بود گرفت و به خانه‌ی دایی رفت.

وقتی پدربزرگ خبر کتک خوردن دخترش را شنید با همان پاهای ضعیفش خودش را به خانه‌ی دایی رساند و همانطور که گیس ماه‌منیر را می‌کشید فریاد زد: «مگه خودت نبودی که می‌گفتی الا و بلا اینو می‌خوام؟ حالا دلت رو زده؟ فکر آبروی من رو نکردی؟ میون این همه آدم کچل چطور می‌خوای یه شوهر مو دارِ دیگه پیدا کنی؟» ماه‌منیر گریست اما دل پدربزرگ نرم نشد. ماه‌منیر خون گریه کرد اما باز هم پدربزرگ دلش به رحم نیامد و در عوض پیچ‌گوشتی‌ای که روی طاقچه بود برداشت و سرش را با آن شکافت. خون از سرِ بی‌مو و درخشان پدربزرگ فواره زد و پدربزرگ را شبیه مجسمه‌هایی کرد که آب از سوراخ سنبه‌های‌شان بیرون می‌زند.

خاله‌ام وقتی فواره‌ی خون را دید بغضش را فرو داد، دستِ توده‌ی موی سه ساله‌اش را گرفت و با چشمانی کبود به خانه نزد شوهر پشمالویش بازگشت. شوهرش هم چنان او را به باد کتک گرفت که تمام استخوانهای خاله‌ام مو برداشتند و او هم مو دار شد! صدای جیغ‌های خاله که میان محل پیچید دایی‌ دوان دوان خودش را به خانه‌ی ماه‌منیر رساند و از شوهرش پرسید: «برای چی دست روی زنت بلند می‌کنی؟» شوهر خاله هم دهانش را باز کرد و صدایش از میان تارهای مویی که تمام صورتش را پوشانده بیرون آمد و جواب داد: «زنمه، اختیارشو دارم» دایی هم آب دهانش را قورت داد، دستی به سر کچل خودش کشید و با صدایی لرزان گفت: «می‌شه بهش بگی جیغ نزنه؟ زشته جلو در و همسایه» اما هنوز حرفش تمام نشده بود که ماه‌منیر از لای موهای شوهرش بیرون آمد و با تن و بدنی کبود گفت: «تو رو خدا لااقل بذارین جیغ بکشم... اینطوری بیشتر دوست دارم!» این را گفت و دوباره لای موهای شوهرش خزید. کمی بعد هم صدای جیغ‌هایش همه‌ی محل را پر کرد. پدربزرگ هم وسط میدان محل ایستاد و شبیه آب‌نمایی که خون از سرش فواره می‌زند چشم به خانه‌ی ماه‌منیر دوخت و لبخند زد. 

#حسن_غلامعلی_فرد

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۵

قصه‌ی سقوط

وقتی عمویم لبه‌ی پشت‌بام بلندترین آپارتمانِ اکباتان ایستاد تا خودش را به پایین بیاندازد مُجرّد بود. تا جایی که شارژ گوشی‌اش یاری کرد به تمام دوستان و آشنایان و فک و فامیل خبر داد تا خودشان را پای ساختمان برسانند و تماشایی‌ترین خودکشیِ درونِ فامیل را از دست ندهند. فامیل هم خداییش سنگ تمام گذاشتند و از راه‌های دور و نزدیک خودشان را به اکباتان رساندند و سفره‌ی پیک‌نیک‌شان را پهن کردند و همچون جوجه‌هایی که در انتظار قاپیدن کرم از منقار مادر هستند گردن‌ افراشتند و چشمانِ تنگ‌شان را به لبه‌ی پشت‌بام دوختند. وقتی عمویم خودش را انداخت همه جیغ کشیدند و مادربزرگ از هوش رفت.

عمو هنوز به میانه‌ی آپارتمان نرسیده بود که دختری خودش را از پنجره بیرون انداخت و همراهِ خودکشیِ عمو شد. همانجا بود که عمو یک دل نه صد دل عاشق شد و دستان دختر را میان زمین و هوا قاپید و چون وقت تنگ بود در همان حال سقوط از دختر خاستگاری کرد. یکی از مردان فامیل که به تماشای سقوطِ آن دو پرنده‌ی بی‌بال و عاشق نشسته بود با صدای بلند خطبه‌ی عقد را خواند و دختر نیز در سومین مرتبه با اجازه‌ی بزرگترهایش بله را فریاد زد و زن‌عموی ما شد.

تماشاگرانی که پایین ساختمان بودند صدایی از گلوی‌شان درآوردند که نه به کِل کشیدن می‌مانست نه شبیه جیغ بود. چند نفری هم میان جمعیت رقصیدند و ق‍ِر دادند و فریادِ شاباش شاباش سر دادند‌. وقتی عمو و زن‌عمو از میانه‌ی ساختمان گذشتند یکدیگر را بوسیدند و زندگی مشترک‌شان را آغاز کردند. آنها فقط سی طبقه تا برخورد به زمین فاصله داشتند اما خب، آنقدر امیدشان به زندگی بالا رفته بود که هنوز به طبقه‌ی سی‌ام نرسیده لباس از تن کَندند و زفاف‌شان را در سقوط آغاز نمودند. 

وقتی عمو و زن‌عمو به طبقه‌ی سی‌ام رسیدند ماه‌عسل‌شان شروع شد. عمو با سرخوشی به پنجره‌هایی که از برابرشان سقوط می‌کردند اشاره می‌کرد و زنش را به تماشای چیزی دعوت می‌نمود، اما سقوط آنقدر شتاب داشت که تا زن‌عمو سرش را سوی پنجره می‌چرخاند از برابرش گذشته بودند. ماه‌عسل‌شان ده طبقه طول کشید. حالا زمان برای آنها از طبقات تشکیل شده بود نه دقایق و ثانیه‌ها. 

وقتی به طبقه‌ی بیستم رسیدند دعوای‌شان شد. کسی نفهمید دعوای‌شان سر چه بود اما تماشاگران با کف زدن‌ها و سوت کشیدن‌های‌شان به آنها فهماندند که دعوا نمک زندگی‌ست. قهرشان ده طبقه طول کشید. تنها ده طبقه تا اصابت‌شان به زمین مانده بود. در طبقه‌ی نهم تصمیم‌شان را برای جدایی گرفتند. همان مردی که خطبه‌ی عقد را خوانده بود آیه‌ی طلاق را خواند. هنوز زن‌عمو بله‌ی طلاق را نگفته بود که فامیل عروس و داماد به جان هم افتادند و حسابی از خجالت همدیگر درآمدند. وقتی دعوا‌ی‌شان تمام شد به فضایی میان آسمان و زمین چشم دوختند تا شاید عمو و زن‌ سابقش را در حال سقوط ببینند. اما عمو و زن سابقش روی زمین پخش شده بودند و خون‌شان همه‌جا را سرخ کرده بود. 

وقتی عمو و زن سابقش روی زمین پاشیدند کودکی از رحمِ زن‌عمو بیرون آمد. چشمانش شبیه عمو بود و لبهایش به زن‌عمو کشیده بود. کودک کمی چهار دست و پا رفت و بعد روی پاهایش ایستاد. کمی بعد هم خودش را به لبه‌ی پشت‌بام همان ساختمان رساند و خودش را پایین انداخت. فامیل هم خداییش در قربان‌صدقه رفتن برای او کم نگذاشتند و به احترام کودک سفره‌ی پیک‌نیک‌شان را جمع نکردند و با اینکه کلی بدبختی داشتند پای ساختمان ماندند و سقوط او را به تماشا نشستند. 

وقتی کودک به میانه‌ی ساختمان رسید مادربزرگ به هوش آمد و سراغ عمو را گرفت. اما وقتی شنید پسرش ناکام از دنیا نرفته سگرمه‌هایش در هم رفت و از اینکه نمی‌توانست در مراسم ختم با ناکام خواندنِ پسرش دلِ دخترانِ فامیل را بلرزاند آنقدر گریست که از هوش رفت. کمی بعد کودک هم به پدر و مادرش پیوست اما وقتی به زمین رسید دیگر کودک نبود، بلکه دختری بالغ بود که کودکی از میان رحمش بیرون آمد و سوی لبه‌ی پشت‌بام رفت...

#حسن_غلامعلی_فرد

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۵

قصه‌ی پیرمرد و زمین


گفت: «هر کدوم از این کوزه‌ها یادگار زخم‌ زدن‌های یکی از آدمهای این شهره...» بعد از بین هزاران کوزه‌اش یکی را برداشت و آن را درون تنور انداخت. صدای شکستن کوزه در تنور خفه شد. پیرمرد گفت: «این تنور به دلِ زمین راه داره... زمین با آتش این تنور می‌چرخه... غم‌ها و ترسهای ماست که زمین رو می‌چرخونه... روزی که غم نباشه اون روز آخرِ دنیاست... حتی تصور تموم شدنش هم شیرینه، مگه نه؟» بعد کوزه‌ای دیگر برداشت و گفت: «این کوزه غمش تازه‌اس... شراب نشده اما تلخیش کمتر از باقی کوزه‌ها نیست... این کوزه برای همین حالاست... برای غمِ آخرین واژه...» این را گفت و کوزه را درونِ تنورِ زمین انداخت و زمین به چرخیدنش ادامه داد... 

#حسن_غلامعلی_فرد

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۵

قصه‌ی چشمها

لب‌هایش را به لاله‌ی گوشم نزدیک کرد و گفت: «چشماتو ببند»، بستم. پلک‌ها که روی چشم افتادند دنیا غرق در نور شد. صدایش را شنیدم، می‌گفت: «می‌بینیش؟» پلک‌هایم را روی چشم فشار دادم، نور بیشتر شد و چند رگه‌ی نور از گوشه‌ی چشمانم بیرون زد، همچون اشک. رنگهای رنگین‌کمان هر کدام از گوشه‌ای زاده می‌شدند و تصویری درون چشمهای بسته‌ام نقش می‌بست. یک گوشه پر از دار و درخت بود و گوشه‌ای دیگر رودی خروشان. جایی آتش بود و جایی برهوت. انگار چهارگوشه‌ی دنیا درون چشمانم بود.

لبهاش روی لاله‌ی گوشم بود که گفت: «پیداش کردی؟» پلکها را بیشتر فشردم، آنقدر که برگی از درختی کنده شد و با آبِ رودخانه از گوشه‌ی چشمم بیرون زد. گونه‌هایم گرم شد، مثل جنگل‌های استوایی. گفت: «خورشید از غربِ چشمهات غروب کرد؟» خبری از خورشید نبود، خورشید درون چشمانم نبود، حرارتش اما روی لاله‌ی گوشم بود. گفت: «منو ببر تماشای نیاگارا، منو ببر وسط گراند کنیون،منو ببر شیراز اصلا، منو ببر باغ انگور...» چشمهایم را بیشتر فشردم، نیاگارا از گوشه‌ی چشمانم سرازیر شد و صخره‌های گراند کنیون ترک برداشتند. رنگی جستی زد و عطر بهارنارنج پیچید درون چشمانم، شیراز بودیم.

مُژه‌ای از پلکم افتاد، گفت: «نیت کن» برایش انگور نیت کردم، حافظ درون چشمانم انگورها را فشرد و شراب انداخت، قطره‌ای شراب از گوشه‌ی چشمم چکید. لبهاش روی لاله‌ی گوشم بود که گفت: «حتما که نباید بری سفر، چشماتو ببند و دنیا رو گَز کن!»

چشمانم را می‌گُشایم، صدایش چسبیده به لاله‌ی گوشم، حالا دیگر نمی‌خواهم دنیا را بگردم، برای نوشتن فقط چشمانم را می‌بندم ‌و دنیا را درون چشمانم می‌آورم، دارِ رویابافی‌ام را عَلَم می‌کنم و تار و پودِ دنیای خودم را می‌بافم، یک بار برف سن‌پطرزبورگ از گوشه‌ی چشمانم قل می‌خورد و یک بار صدای بوسه‌ای در پاریس میان مردمکِ چشمم می‌پیچد، حتی گاهی صدای رگبار تفنگهای کارتل‌های مواد مخدر مکزیک عرض چشمانم را طی می‌کند.

حالا چشمانم را می‌بندم، برهوت است، گوشهایم را تیز می‌کنم، لاله‌ی گوشم هیچ تنفسی حس نمی‌کند. «او» کجاست؟ نیست، سالهاست که نیست، صدها سال است که رفته و حتی صدایش هم نمانده. درون چشمانم کویر است، کویر مصر... دانه‌ای شن از گوشه‌ی چشمم بیرون می‌زند...

#حسن_غلامعلی_فرد

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۵

قصه‌ی پدربزرگِ غارنشین

پدربزرگم غارنشین بود‌، یعنی واقعا در غار زندگی می‌کرد. هر صبحِ خروس‌خوانِ جمعه برای دیدنش از شیبِ تندِ کوه بالا می‌رفتم و در دلم به این کوهپیماییِ اجباری لعنت می‌فرستادم. میانه‌ی کوه که می‌رسیدم بینِ هِنّ و هِن‌هایم فحشی هم نثار پدرم و برادرهای مافنگی‌تر از خودش می‌کردم که خودشان در خوابِ ناز بودند و تنها نوه‌ی پسر را به میعادگاهِ پدربزرگ می‌فرستادند. وقتی به دهانه‌ی غار می‌رسیدم ظهر شده بود.

پدربزرگ وقتی جوان بود ترس از آدمها به دلش افتاد و خودش را در غاری تاریک و نمور اسیر کرد. پدرش برای اینکه او را از غار بیرون بکشاند گفت: «باید زنش بدیم» برای همین زیباترین دخترِ آبادی را سوار قاطر کرد و همراه با جماعتی از فک و فامیل خودشان را به دهانه‌ی غار رساندند. عاقد همانطور که هِنّ و هن می‌کرد خطبه را خواند و عروس روی قاطر «بله» را گفت و فک و فامیل همانطور که هنّ و هن می‌کردند کِل کشیدند. پدربزرگ اما از غار بیرون نیامد. پدرش و فک و فامیلْ عروس را روی قاطر رها کردند و رفتند، به گمان اینکه عروس به غار برود و دل شوهرش را به دست بیاورد.

مادربزرگ اما از تاریکی می‌ترسید، از زفاف در تاریکی بیشتر! پس غروب نشده قاطر را هِی کرد و از شیب کوه پایین آمد و به دروغ گفت که آتش داماد تند بوده و «شبِ زفاف» را به «بعد از ظهرِ زفاف» بدل کرده و بعد هم خسته و کوفته درون غارش خزیده.

مادربزرگ برای اینکه کسی پشت سرش حرف نزند هر روز بقچه‌‌ی نان و پیازش را برمی‌داشت و غار را بهانه می‌کرد و از خانه بیرون می‌زد. پدرِ پدربزرگ گمان می‌کرد عروسش برای انجام وظایف زناشویی‌اش هر روز به غار می‌رفته، برای همین هر چه داشت پای او ریخت، اما مادربزرگ هرگز به غار نرفت. فرزند اولش را که زایید تنش بلور بود و چشمانش خاکستری، که هیچ شبیه پدربزرگ نبود! باقی بچه‌هایی را هم که زایید هیچ‌کدام شبیهِ هم نبودند، انگار رحمش بچه‌ها را با طرح‌ها و رنگ‌های متنوع تولید می‌کرد!

وقتی مادربزرگ مُرد باز هم پدربزرگ از غار بیرون نیامد. حق هم داشت، او هرگز همسرش را نه دیده بود نه لمسش کرده بود اما از او هشت پسر داشت و شش دختر! وقتی مادربزرگ مُرد مردهای آبادی مثل زنان مویه می‌کردند و جوری اشک می‌ریختند که انگار معشوقه‌ی‌شان مُرده. آه که چقدر مردهای آبادی مهربان بودند!

وقتی به غار می‌رسیدم فانوس را روشن می‌کردم و با ترس و لرز به درونش می‌رفتم. وقتی به پدربزرگ می‌رسیدم چند باری لیز خورده بودم و کَپَل و بازوهایم حسابی کوفته شده بودند. پدربزرگ تا حضورم را بو می‌کشید فریاد می‌زد: «اون سگ‌مَصّب رو خاموش کن توله‌سگ!» صدای فریادش جوری درون غار می‌پیچید که تمام تنم مانند سیم‌های سنتور می‌لرزید و نمی‌فهمیدم نَمی که روی شلوارم نشسته از نموریِ غار بود یا از مثانه‌ی زَهره‌ترک شده‌ام!

فانوس که خاموش می‌شد من هم همراه پدربزرگ در تاریکیِ غار غرق می‌شدم. کمی که چشمانم به تاریکی خو می‌گرفت به سختی هیبت پدربزرگ را می‌دیدم، آنقدر چشمانم را تنگ می‌کردم تا شاید چهره‌اش را ببینم اما نمی‌شد. پدربزرگ همیشه‌ی خدا سرش را سمت نقطه‌ای ناپیدا بالا نگه می‌داشت و انگار توی آن همه تاریکی به چیزی زل زده بود.

یک روز گفت: «اونجا رو می‌بینی؟» اما هیچ نمی‌دیدم. درون آن تاریکی نمی‌شد چیزی دید. وقتی تردید مرا حس کرد ادامه داد: «یه روز از اون بالا یه سوسوی نور تابید توی غار. اونقدر قشنگ بود که دلم رو بُرد. وقتی دیدمش مست شدم، اونقدر بهش نگاه کردم تا محو شد. دیگه هیچ‌وقت پیداش نشد. از اون روز تا حالا اینجا نشستم تا بلکه اون سوسوی نور دوباره پیداش بشه.» بعد نفسی عمیق کشید و گفت: «برای شما آدمای بیرون از غار خیلی عجیبه که کسی عاشق نور بشه. وقتی همه‌جا روشنه کسی سوسوی نور رو نمی‌فهمه، برای فهمیدنش باید توی تاریکی باشی»

وقتی بزرگتر شدم هرگز برای دیدن پدربزرگ از شیب کوه بالا نرفتم. هیچکس برای دیدن او از شیب کوه بالا نرفت. حتی کسی نفهمید پدربزرگ کِی مُرد و جنازه‌اش خوراک چه موجوداتی شد. هیچکس نمی‌دانست پدربزرگ توانسته بود باز هم آن سوسوی نور که دلش را برده بود ببیند یا نه. آدمهای بیرون غار کاری به آن دخمه‌ی تاریک و نمور نداشتند، اما...

اما یک روزی می‌آید که می‌فهمی تمام زندگی‌ات در تاریکی گذشته. هر چه این سو و آن سو چشم می‌دوانی جز سیاهی هیچ نمی‌بینی‌. انگار تمام این مدت در غاری عمیق و تاریک اسیر بوده‌ای. ناگهان سوسوی نوری از جایی می‌تابد و دلت را می‌لرزاند، آن وقت جوری شیفته‌ی آن خط باریکِ نور می‌شوی که نمی‌توانی از آن چشم برداری. آن نور جوری دنیای تاریکت را روشنی می‌بخشد که برای داشتنش حاضری هزاران سال در این دنیای تاریک زندگی کنی. تازه اینجاست که می‌فهمی عاشقی چگونه است و عشق چیست. اینجاست که دنیا لبخندی شیطنت‌آمیز می‌زند و درهای فریب را می‌گشاید. آن وقت تو می‌مانی و دنیایی تاریک و سوسوی نوری که همه‌ی دلبستگی‌ات می‌شود. بعد یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی هزاران سال است روی تخته سنگی در ظلمات نشسته‌ای و به نقطه‌ای تاریک چشم دوخته‌ای تا شاید آن سوسوی نور را دوباره ببینی و عاشقی کنی...

#حسن_غلامعلی_فرد

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۵

قصه‌ی مریم

چشمانِ مریم دریا بود. به مادرش گفته بودند اگر می‌خواهی چشمان دخترت آبی شود آبِ دریا بنوش. اکرم‌خانم هم وقتی حامله شد رفت لبِ دریا و چند جرعه‌ای نوشید. همانجا لب دریا دلش آشوب شد، شوریِ آب حالش را به هم ریخت و عُق زد. وقتی اکرم‌خانم عق زد بختِ مریم هم از گلویش بیرون زد و روی ماسه‌ها ریخت.

وقتی مریم به دنیا آمد زیباترین دخترِ دنیا بود اما بخت نداشت. مادرش بختش را مدتها پیش روی ماسه‌ها بالا آورده بود. چشمانش اما دریا بود. وقتی اشک می‌ریخت صدای موج می‌آمد و بوی دریا توی خانه می‌پیچید و حتی مرغ‌های دریایی روی پشت‌بام می‌نشستند و زل می‌زدند به چشمان مریم، انگار خیال برشان داشته بود که می‌توانند از دریای چشمانِ دخترک ماهی بگیرند. 

چشمان مریم دریا بود و چهره‌اش همچون ماه. وقتی ماهِ چهره‌اش بر دریای چشمانش می‌تابید تماشایش جزر و مدی ابدی بر دل هر بیننده‌ای می‌نشاند. برای همین از همان شبی که مریم به دنیا آمد زنانِ آبادی سراغ جادو جنبل رفتند و روزگارِ اکرم‌خانم و دخترش را سیاه کردند. یکی کاسه کاسه نمک روی دیوار خانه‌ی مریم می‌پاشید و یکی هم آبی که دعا بهش خوانده بود را جلوی در می‌ریخت. یکی شاش بچه‌اش را درون شیشه‌ی مربا می‌ریخت و آن را پای دیوار خانه‌ی مریم چال می‌کرد و دیگری هم چند تکه کاغذ را که روی‌شان دعا و ورد نوشته بود میان بلوک‌های سیمانی دیوار فرو می‌کرد. از روزی که مریم به دنیا آمد کار و بار رمالان و دعانویسان سکه شد. یکی می‌خواست مریم را مالِ خود کند و یکی دیگر هم از زیبایی‌اش می‌ترسید، یکی هم می‌گفت: «چشمای این دختره مردهای ما رو غرق می‌کنه» 

چشمان مریم دریا بود، چهره‌اش همچون ماه و صدایش موسیقی. وقتی لب به سخن می‌گشود نوای تار و چنگ و کمانچه برمی‌خاست. هر کس صدای مریم را می‌شنید جادو می‌شد و با لُپ‌های گل انداخته میان رویاهاش به پرواز در می‌آمد. گیسوان مریم بوی شالیزارهای برنج می‌داد و ابروهایش عطر چای داشت. هر کدام از مردهای آبادی دلشان می‌خواست مریم را به خانه‌ی خود ببرند و روی پوست بلوریِ تنش نشان بگذارند، تماشای بلورِ تنِ مریم رویای شبانه‌ی مردهای آبادی بود. روزی نبود که زنانِ آبادی مریم را لعن و نفرین نکنند. 

یک روز دیوی سیاه که از میان دعاها و جادو جنبل‌های زنانِ آبادی تنوره کشیده بود سراغ مریم رفت و او را با خود بُرد. چشمان مریم دریا بود، دیو آدمها را درون چشمان او غرق می‌کرد و سپس از میان دریای چشمانِ مریم نفت بیرون می‌کشید.  چهره‌ی مریم همچون ماه بود، دیو حجابی زمخت بر چهره‌ی او کشید و دنیا در خسوف فرو رفت. صدای مریم موسیقی بود، اما دیگر نه خبری از تار بود نه چنگ نه کمانچه، تنها صدای نِی بود که از لبانِ بی‌رمقش به گوش می‌رسید. گیسوانش شالیزاری درو شده بود و ابروهایش بوته‌های خشکِ چای. تنِ مریم هم دیگر بلور نبود، یاقوت بود، یاقوتِ سرخ...

وقتی دیو مریم را با خود برد مردهای آبادی استغفار کردند و زنان آبادی خودشان را بزک دوزک کردند. مردها زنانِ حامله‌ی‌شان را لب دریا می‌بردند و به زور آب دریا را به خوردشان می‌دادند تا شاید چشمان دخترشان آبی شود، زن‌ها هم دلشان آشوب می‌شد و بختِ کودکان‌شان را قِی می‌کردند. دیوها هم بالای شیطان‌کوه نشسته و نظاره‌گر تمام اینها بودند، دیوها می‌خندیدند و صابون به دلشان می‌مالیدند... 

#حسن_غلامعلی_فرد

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۵

گندم‌های سرخ

موهای خواهرم سيم ‌خاردار بود. شبی که سياه‌پوش‌ها به خانه‌مان ريختند و همه‌ی کودکی‌های مرا با خود بردند هرگز از يادم نمی‌رود. از تمامِ پدرم تنها سَری خون‌چکان مانده بود، سَری که يکی از سياه‌پوش‌ها آن را روی پله گذاشته بود و ته سيگارش را در کاسه‌ی چشمان‌ِ پدرم خاموش می‌کرد. از مادرم تنها صدای جيغ و دادش در هوا مانده بود. هيچ‌وقت جنازه‌ی مادرم را نديدم، انگار تمام‌ِ مادرم صدا شده بود، انگار تمامش جيغ شده بود. مردی با دندان‌های مهيب و خنده‌های ترسناک پاهای خواهرم را گرفته بود و او را دورِ خانه روی زمين می‌کشيد. موهای خواهرم سيم ‌خاردار بود، خارها گير می‌کردند به زمين و صدای جيغ خواهرم بلند می‌شد. آنقدر خواهرم را دور‌ِ خانه کشاندند که همه‌جا پر از سيم‌ خاردار شد. وقتی خواهرم را با خودشان می‌بردند گفتند: «با موهات دور دنيا سيم خاردار می‌کشيم» و بلند بلند خنديدند، خواهرم هم بلند بلند می‌گريست.

من توی تنور بودم. با صدای اولين شليک، مادرم مرا درون تنور انداخت و چوب و خاکستر روی سرم ريخت. وقتی سياه‌پوش‌ها سراغ مادرم رفتند صدای جيغ‌هايش توی تنور می‌پيچيد. گاهی سرک می‌کشيدم و چشم می‌دواندم تا شايد خواهرم را ببينم. تنور خاموش بود اما من می‌سوختم...
نمی‌دانم چند روز توی تنور ماندم. وقتی از آنجا بيرون آمدم ويرانه‌ای برابرم بود. سر‌ِ پدرم روی پله نبود اما انگار صدای جيغ‌های مادرم هنوز ميان ويرانه‌ می‌پيچيد. خواهرم کجاست؟ بايد پی‌ِ سيم خاردارها می‌گشتم. پا برهنه راه افتادم. از کنار تمامِ دوستان و هم‌کلاسی‌هايم گذشتم، نه از کنار خودشان، از کنار تکه پاره‌های‌شان...

***

روزها نان و خاک و خون می‌خورم. اينجا هر روز چيزی منفجر می‌شود و لخته‌های خون می‌پاشد روی گندم‌ها. گندم‌ها را که آسياب می‌کنند آردها به سُرخی می‌زنند. پيرزنها خون‌ِ چشم‌های بی‌اشک‌شان را کاسه کاسه درون آردها می‌ريزند و چانه‌های خمير را روی آتش‌ِ دلشان پهن می‌کنند. نان‌های سرخ هر روز صبحانه‌ی ما می‌شوند و طعم خون توی دهان‌مان می‌نشيند.
ديروز کودکی مادرش را خورد، مادری کودکش را فروخت و پدری آخرين گلوله‌اش را در جمجمه‌ی فرزندش خالی کرد. ديروز دختری ميان بازار به کنيزی فروخته شده و پسری چاقوی سلاخی‌اش را تيز کرد. ديروز صدايی مهيب شنيده شد و زمين لرزيد، مثل روزهای قبل، مثل فرداهای پيش رو...

***

خواهرم را يافتم. او را به تيرکی چوبی بسته بودند. نيمی از موهايش به اين سوی دنيا و نيمی ديگر به آن سوی دنيا امتداد يافته بود، سيم خاردارهايی که از سر‌ِ خواهرم روييده دنيا را دو نيم کرده بودند. نفس نمی‌کشيد اما موهايش از رُشد باز نمی‌ايستادند، انگار می‌خواست تمام دختران‌ِ خاورميانه را در چنگ سيم خاردارهايش بگيرد. بوسه‌ای بر پيشانی‌ِ سردِ خواهرم نشاندم. قطره‌ای اشک از چشمانم چکيد، صدايی مهيب همه‌ی دنيای زير پايم را لرزاند. از هوش رفتم...

***

مردی سياه‌پوش بالای سرم ايستاده و لبخند می‌زند. صورتش را نزديک صورتم می‌آورد و چنگ می‌اندازد ميان موهايم. با تهِ سيگار گونه‌ام را می‌سوزاند. قطره‌ای اشک از چشمم سرازير می‌شود و دوباره زمين از صدای انفجار می‌لرزد...

***

مرا بسته‌اند به تيرکی چوبی. تيرکی ميان زمين و هوا. تمام خوارميانه را، تمام دنيا را زير پاهايم می‌بينم. موهای خواهرم دور‌ِ همه‌ی تنم پيچيده. مردی سياه‌پوش چيزی درون گوشم می‌گويد و صدای جيغ مادرم دوباره توی سرم می‌پيچد. قطرات اشک از چشمانم سُر می‌خورند و مثل باران روی زمين می‌ريزند. هر قطره‌ی اشکی که به زمين می‌رسد صدای انفجار می‌آيد و دودی سياه به آسمان بلند می‌شود...

***

موهای خواهرم سيم خاردار بود و اشک‌های من هم خمپاره. اشک‌های من می‌چکد روی تمام دنيا... سياه‌پوش‌ها با اشک‌های من زنده‌اند، با اشک‌های من می‌خندند و با اشک‌های من شکنجه می‌دهند. اينجا هميشه بوی خون می‌آيد و صدای انفجار می‌پيچد ميان خرابه‌ها. صدايی که آنقدر بلند است تا صدای فريادها و جيغ‌های تمام زنان و مردان و کودکان اينجا را در خود خفه کند. روزی که از تنور بيرون آمدم پای به درون تنوری بزرگتر نهادم. تنوری که هيزمش آدمها بودند و آتشش تمام جهان را می‌سوزاند. تنوری به وسعت خاور ميانه...  اينجا خاور ميانه است... سرزمينی ميانه‌ی اندوه، ميانه‌ی انفجار، ميانه‌ی از دست دادن‌ها...

قصه‌ی گندم‌های سرخ/ منتشر شده در ماهنامه‌ی خط‌خطی/ #حسن_غلامعلی_فرد

پنجشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۵

قصه‌ی حسین‌آقا


حسین‌آقا زیر لب می‌گفت: «کجایی مادر؟... کجایی؟» سرش را انداخته بود پایین و یکی یکی روی قبرها را می‌خواند. به هر قبر که می‌رسید چشمانش را تنگ می‌کرد، آهی می‌کشید، فاتحه‌ای می‌خواند و بعد می‌رفت سراغ قبر بعدی. هر پنجشنبه کارش همین بود، قبرستانها را یکی یکی سر می‌زد و میان قبرها پیِ مادرش می‌گشت.

چیزی به شصت سالگی‌اش نمانده بود. مهربان بود و سبیل‌های پر پُشتش را تا نزدیک لبِ پایینی‌اش رُشد داده بود تا دندان‌های یکی بود یکی نبودش توی چشم نیاید. هر وقت کودکی را می‌دید که دست مادرش را گرفته بی‌اختیار بغض می‌کرد. وای به روزی که مادری می‌مُرد، حسین‌آقا آنقدر می‌گریست که بستگان درجه یکِ مرحوم دست از عزاداری می‌کشیدند تا او را آرام کنند. 

وقتی حسین‌آقا یک‌ماهه بود مادرش سِل گرفت و مُرد. پدرِ حسین‌آقا بدون اینکه به کسی چیزی بگوید شبانه جنازه‌ی زنش را برداشت و رفت، روز بعدش هم حسین را برداشت، به خانه‌ی مادرزنش رفت، بچه را توی بغل پیرزن رها کرد و وقتی پیرزن سراغ دخترش را گرفت بدون اینکه دلش بسوزد گفت: «مُرد» بعد هم راهش را کشید و رفت. 

هیچکس نفهمید قبرِ مادرِ حسین کجاست. تمام قبرستانها را گشتند اما هیچ‌ نشانی از جنازه یا محل دفنش نبود. انگار از اول هیچ زنی با آن نام و نشان زاییده نشده بود. حتی چند نفر به زادگاهش به روستایی در گیلان رفتند و پُرس و جو کردند، اما جنازه‌اش آنجا هم نبود. 

حسین هیچ نشانی از مادرش نداشت، حتی هیچ عکسی هم از چهره‌اش نبود. پدرش دوربین و عکس را حرام می‌دانست و دلش نمی‌خواست چشم نامحرم به عکس ناموسش بی‌افتد. همه‌ی چیزهایی که حسین از مادرش می‌دانست خلاصه می‌شد در توصیفات مادربزرگ که می‌گفت: «مادرت خیلی خوشگل بود... عینهو پنجه‌ی آفتاب... چشماش عسلی بود و صورتش گِردِ گرد... همه‌ی مردهای آبادی خاطرخواهش بودن... اما... اما عاشقِ بابای نامردِ تو شد... یادت باشه وقتی بزرگ شدی مثل بابات نامرد نشی!»

حسین‌آقا مثل پدرش نامرد نشد. گاهی خواب مادرش را می ‌دید اما توی خواب هم مادرش بی‌چهره بود و بی‌صدا. حتی توی خواب هم نمی‌توانست یک دلِ سیر مادرش را تماشا کند و در آغوشش آرام گیرد.

روزی که پدرش به بستر مرگ افتاد حسین‌آقا را سر بالینش بردند و وقتی ازش پرسیدند: «این دَمِ آخری با آقات حرفی نداری؟» حسین‌آقا گفت: «این همه سال منو ول کرده بود به امان خدا اما ازش می‌گذرم... فقط بهم بگه مادرمو کجا خاک کرده؟»

چند روز بعد حسین‌آقا را پای پله‌های امامزاده پیدا کردند. آنقدر اشک ریخته بود که اشک‌هایش پله‌های امامزاده را برق انداخته بود. وقتی ازش پرسیدند: «چرا روی پله وِلو شدی؟» دوباره بغضش ترکید و گفت: «مادرم زیرِ همین پله‌هاست...» از آن روز به بعد حسین‌آقا از روی پله‌های امامزاده برنخاست،  آدمها نه برای زیارت امامزاده بلکه برای تماشای حسینِ پله‌نشین به آنجا می‌رفتند‌‌. حسین آقا به خیال خودش گمشده‌اش را یافته بود اما خبر نداشت پدرش جنازه مادرش را زیرِ هیچ پله‌ای در هیچ امامزاده‌ای دفن نکرده بود. شاید حسین‌آقا خودش هم این را می‌دانست اما دیگر تابِ گشتن نداشت... 

#حسن_غلامعلی_فرد

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۵

روایتی از ...

یک روزی هم شال و کلاه خواهم کرد و...

به اینجای نوشته‌ام که می‌رسم دستم یخ می‌زند. تمام ذهنم پُر می‌شود از صدای باد و شاید هم آن وسط بوته‌ای خار از این سوی ذهنم به آن سویش قِل بخورد. چند باری انگشتانم را مشت می‌کنم تا بلکه یخ‌شان بشکند. کمی بعد شروع می‌کنم به نوشتن، می‌نویسم:

یک روزی هم شال و کلاه خواهم کرد و...

در لایه‌های ذهنم شغالی زوزه می‌کشد. سه بوته‌ی خار شبیه سه‌نقطه‌ی کوفتی‌ای که وسطشان گیر کرده‌ام از ذهنم می‌گذرند. در انتهای ذهنم چشم می‌دوانم، دلم می‌خواهد سایه‌ی کسی را در دوردستها ببینم، اما کسی نیست. از سکوت و تنهایی کلافه می‌شوم، مشت می‌کوبم روی زانویم، قلبم تند می‌زند، دندانهایم را به هم می‌فشرم و با خود می‌گویم:

یک‌ روزی هم شال و کلاه خواهم کرد و...

جز صدای باد هیچ صدایی نمی‌شنوم. اصلا شال و کلاه کنم که چه شود؟ کجا را برای رفتن دارم؟ مقصدم کجاست؟ سایه‌ی چه کسی را بیابم که دلم از بودنش بلرزد؟ گمشده‌ام در کدامین لایه‌ی ذهنم مدفون است؟ سرم داغ می‌شود. حالا جمجمه‌ام به برهوتی می‌ماند که حتی بوته‌های خار هم مسیرشان به آنجا نمی‌افتد، چه برسد به کسی که بیاید و بنشیند میان آن سه‌نقطه‌ی لعنتی و وسوسه‌ام کند تا یک روزی شال و کلاه کنم و...

نه، نمی‌شود، آرزویش بر دلم خواهد ماند. نمی‌توانم این سه‌نقطه‌ی منحوس را با واژه‌ای دیگر پُر کنم‌. جایی برای من نیست. من سرگشته‌ام در برهوتِ ذهنم، برهوتی که در دوردست‌هایش هیچ دلخوشی‌ای نیست، حتی سرابی هم به جان چشمانم نمی‌افتد تا دست کم دلم خوش شود به پوچ. خسته‌ام. باید یک روزی شال و کلاه کنم و...

لعنت به این صدای شغال. لعنت به هو هوی باد. لعنت به هر بوته‌ای که قِل می‌خورد روی شن‌های بیابان. نفسم بالا نمی‌آید، باید هر طور شده این سه‌نقطه‌ی کُشنده را پُر کنم. مقصدم کجاست؟ او کجاست؟ آه می‌کشم. شروع می‌کنم به نوشتن:
یک روزی هم شال و کلاه خواهم کرد و...

#حسن_غلامعلی_فرد

قصه‌ی اوشین


اسمش را گذاشته بودند «اوشین». دختری هفت هشت ساله بود با چشمان بادامی و گونه‌هایی گندمگون. مادرش سرِ زا رفته بود و جایی کنارِ دیوارهای ابن‌بابویه خاکش کرده بودند. روزها همراه پدرش در انبار میوه‌ای که برای پدربزرگم بود کار می‌کرد و شب‌ها هم توی آلونکی که پشت و پسله‌ی همان انبار بود می‌خوابید. بس که پیازها و خیارها و گوجه‌های گندیده را از سالم‌ها جدا کرده بود دستانش همیشه بوی سالاد شیرازی می‌داد.

نام پدرش حسین بود، با اینکه جز او هیچ حسینِ دیگری آنجا نبود اما «حسین افغانی» صدایش می‌زدند. حسین اما برای من «عمو حسین» بود. چهره‌اش پر چروک بود و همیشه‌ی خدا لبخندی مهرآمیز روی لبانش دیده می‌شد. سالها طول کشید تا بفهمم آن لبخند از جنس همان لبخندهایی بوده که روی لبان همه‌ی وطن به دوشان پیدا می‌شود.

حتی حسین هم دخترش را اوشین صدا می‌زد. انگار بدش نمی‌آمد دخترش را به چشمِ ستاره‌ی آن سال‌های سریال‌های تلویزیونی ببیند. گاهی که مشتری پا به انبار می‌گذاشت و چشمش به دخترک می‌افتاد حسین باد توی غبغبش می‌انداخت و می‌گفت: «دخترمه، اوشین!»

گاهی با اوشین میان جعبه‌های میوه و کیسه‌های سیب‌زمینی قایم‌باشک بازی می‌کردیم و گاهی هم با چوب‌ها و میخ‌های جعبه‌های شکسته برای خودمان سازه‌های بد ریخت می‌ساختیم، اما بازی‌مان هیچ‌وقت به درازا نمی‌کشید، چون مجبور بود بعد از ظهرها به خانه‌ی پیرمردِ آینه‌بین برود.

اوشین دستیارِ پیرمردِ آینه‌بین بود و هر وقت به خانه‌ی او می‌رفت باید چشمانش را می‌بست و برای مشتریانی که هر کدام گمشده‌ای داشتند از نوری که میان تاریکی سراغش می‌آمد و شمایلِ آدمیزاد داشت می‌گفت، گاهی هم نشانی‌ای می‌داد و مشتریان را برای یافتن گمشده‌های‌شان امیدوار می‌کرد. پیرمردِ آینه‌بین می‌گفت: «هر کسی نمی‌تونه نور رو ببینه، آدم باید دلش پاک باشه... اینجا فقط اوشین دلش پاکه» و من چقدر از این حرفش دلم می‌شکست.

اوشین اما هرگز هیچ نوری ندید. روزی که میان جعبه‌های چوبیِ میوه نام واقعی‌اش را فریاد زد و جای سوختگی‌های آتشِ ‌سیگار روی پوست تنش را نشان داد کسی کَکَش نگزید. پدرش هم فقط آه کشید و گفت: «زندگی سخته اوشین... اوشینِ واقعی هم خیلی سختی کشید...»

اوشین اما نمی‌خواست اوشین بماند. نامش لیلا بود. هنگامی که نام واقعی‌اش را فریاد زد اشک از میان چشمان بادامی‌اش روی گونه‌های گندمگونش سُرید و وقتی روی زمین چکید بوی بادام و گندم همه‌جا پخش شد. اما کسی کاری به این چیزها نداشت. لیلا هنوز هم برای آدمهای آنجا اوشین بود و باید هر روز بعد از ظهر به خانه‌ی پیرمرد‍ آینه‌بین می‌رفت، چشمانش را ‌می‌بست و همانطور که پیرمرد آتش سیگارش را روی پوست او خاموش می‌کرد برای مشتریان از نوری می‌گفت که خبر از گمشده‌ها‌ی‌شان می‌آورد، گمشده‌هایی که نشانیِ همه‌شان یکجور بود: «جایی کنار دیوارهای ابن‌بابویه»

#حسن_غلامعلی_فرد

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!