شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۳

جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۹۳

نوار غزه


اصلا مشکل از «اسم‌»هاست، مثلا همين «نوار»، «نوار غزه»، «عادت» اسرائيلی‌هاست که هی خونی‌اش کنند. اصلا «نوار غزه» برای «عادت» اسرائيلی‌هاست انگار...

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

زن...

مرد جوانی بود چهارشانه، قدش به يک متر و هشتاد می‌رسيد و به قولی هيکلش ورزشکاری بود، يعنی از همين بدن‌هايی که بازوها و ساعدهای حجيم دارند و رگ و پی‌شان هم زده بيرون. تی‌شرت چسبانش هم عضلات متورمش را بيشتر توی چشم می‌زد. به سختی پشت باجه تلفن جا شده بود، يعنی بدنش به قدری عضلانی بود که خودش را به سختی توی باجه تلفن‌ِ جلوی ميوه‌فروشی مرزداران جا کرده بود. چون قد بلندی هم داشت به اجبار کمی خم شده بود. از کنارش گذشتم. مثل ابر بهار گريه می‌کرد و می‌گفت: «آخه چرا ليلا؟ مگه نمی‌گفتی که دوستم داری؟...» همين چند کلمه را شنيدم و از کنارش گذشتم. 

تصوير مرد عضلانی هنوز جلوی چشمم است، صدايش را هم هنوز می‌شنوم. کم پیش می‌آيد مردی عضلانی که هنگام راه رفتن دستانش را تا عرض شانه‌ باز می‌کند و شلنگ تخته می‌اندازد و پز هيکلش را می‌دهد جلوی هر کس و نا کسی اشک بريزد و به يک ورش هم نباشد که چند نفر از کنارش می‌گذرند و از صدای هق‌هق‌هايش ابرو بالا می‌اندازند. چه چيز يا چه کسی جز يک «زن» می‌تواند مردی چنين درشت‌اندام و قوی‌هيکل را به چنين روزی بياندازد؟ 

زن‌ها مثل آبند؛ لطيفند و سرسخت. نبودن‌شان دنيا را بيابان می‌کند و خشم‌شان سبب ويرانی‌ست. قهرشان درختی صدها ساله و تنومند را می‌خشکاند و محبت‌شان نهالی کوچک را به آسمان می‌رساند. نمی‌شود زن‌ها را تصاحب کرد حتی اگر هيکلی درشت داشته باشی يا همه‌ی بچه محل‌هايت را لت و پار کرده باشی. زن مثل آب است، مُشتت را که سِفت کنی فرار می‌کند، جوری که هيچ وقت نمی‌توانی پيدايش کنی....

جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۳

داستان پيرمرد


زنگ واحد ششم را می‌زنم. صدای گرفته‌ای از آن سو می‌پرسد:

- کيه؟
-- سلام... از طرف بنگاه اومدم خونه رو ببينم
- بفرما... طبقه‌ی سوم


پله‌های رواهروی تنگ و بی‌پنجره‌ را يکی يکی بالا می‌روم و می‌رسم به واحد ششم. همه‌جای ساختمان بوی نا می‌دهد، با اينکه مرد بنگاهی گفته بود نوساز است اما به آپارتمانی می‌ماند که ده دوازده سالی از عمرش گذشته. کمی جلوی در‌ِ واحد ششم منتظر می‌شوم. صدای قدم‌هايی نا منظم از پشت در شنيده می‌شود، انگار کسی لخ‌لخ‌کنان پشت در می‌رسد و بعد در باز می‌شود. پيرمردی استخوانی با عرق‌گيری که دو سه جايش لکه‌های زرد ديده می‌شود در چهارچوب در می‌ايستد. می‌گويم:

-- سلام... ببخشيد که مزاحم شدم
- از طرف کدوم بنگاه اومدين؟
-- عدالت
- کدوم عدالت؟
-- همين بنگاهی که توی کوچه‌ی پشتی هست
- مگه اون پشت مُشت‌هام عدالت هست؟... بگذريم... بفرما داخل... نمی‌خواد کفشاتو در بياری، فرشارو فروختم، فقط توی اتاق خواب با کفش نرو...
-- چشم

شروع می‌کنم به وارسی کردن آپارتمانی هفتاد متری با دو اتاق خواب. هيچ پنچره‌ای توی هال و پذيرايی نيست؛ همه‌ی نور‌ِ خانه از پنجره‌‌های اتاق‌های خواب وارد می‌شود، هر اتاق خواب يک پنجره. آن سوی پنجره هم اتوبان است. دو سه جای ديوار نم برداشته و هر جا که سرک می‌کشيدی بوی نم به دماغت می‌خورد. می‌پرسم:

- اين بوی نم اذيت‌تون نمی‌کنه؟
-- بو؟ (می‌خندد)... بيست ساله که قوه‌ی بويايی‌ام از کار افتاده. حتی وقتی غذام می‌سوزه همسايه‌ها خبرم می‌کنن... اين دماغ فقط واسه دکور روی صورتمه و خيلی وقته بوی هيچ گهی رو تشخيص نمی‌ده
- می‌تونم توی دستشويی رو ببينم؟.. کسی توش نيست؟
-- نه ببين... من تنها زندگی می‌کنم

صداهای‌مان می‌پيچد توی هال. خانه تقريبا خالی‌ست به جز اتاق خواب و آشپزخانه. يک تخت با تشکی نيمه کثيف که کنارش روی يک ميز عسلی عکس کودکی يکی دو ساله قرار دارد و يک کمد زهوار در رفته تنها چيزهايی هستند که توی اتاق خواب به چشم می‌خورند. توی آشپزخانه هم جز يخچال و اجاق گاز چيز ديگری نيست. همان طور که با دمپايی‌اش لخ‌لخ می‌کند يکهو می‌گويد:

- بد زمونه‌ای شده... هيشکی از آدم نمی‌پرسه خرت به چند؟... چند ماهی هست که از اين خونه بيرون نرفتم، آخه پله‌هاش زياده، زانوهام نمی‌کشه
-- کسی نيست که بهتون سر بزنه؟
- خونه‌ام رو فروختم واسه بچه‌هام خونه خريدم... عجب خونه‌ی درندشتی بود.. حياط داشت به چه بزرگی.. حوض داشت.. باغچه داشت... عشقم اين بود که توی باغچه‌اش درخت ميوه بکارم... درخت توت داشت به چه عظمت... قرمساقا حالا همه‌شون رفتن سی خودشون، منم اينجا اجاره‌نشين شدم... حقوق بازنشستگی‌مو می‌ريزم تو خيک صاب‌خونه

پاهايم سست می‌شوند. هيچ جای خانه به دلم نمی‌نشيند. نمی‌دانم چرا يکهو می‌پرسم:

- ناهار خوردين؟
-- نه... زنگ زده بودم سوپری محل برام تخم‌مرغ بفرسته... هنوز نيومده
- پيتزا دوست دارين؟
-- نخوردم تا حالا

چند دقيقه بعد با چهار تا پيتزا برمی‌گردم به همان واحد شش. می‌خندد و می‌گويد:

- چه خبره؟.. مگه جنگه؟
-- هر چيش موند بذارين توی يخچال بعدا بخورين... اصلا پيتزای مونده يه مزه‌ی ديگه‌ای داره...

کمی بعد می‌پرسد:

- راستی خونه رو چند قيمت داده بهت؟
-- چهل تومن پيش، ماهی يک و نيم اجاره
- قرمساق فکر کرده چل‌ستون رو می‌خواد کرايه بده... هر کی مياد زود فراری می‌شه... مرتيکه منو منتر خودش کرده...
-- از تنهايی حوصله‌تون سر نمی‌ره؟
- هر وقت حوصله‌ام سر می‌ره می‌رم دم پنجره. پلاک‌های ماشينا رو نگاه می‌کنم و با حروف روشون به صاحب‌شون فحش می‌دم... مثلا اگه يکيشون توی پلاکش ق داشته باشه بهش می‌گم قرمساق يا اگه ج داشته باشه می‌گم (چيزی نمی‌گويد و يکهو می‌زند زير خنده)

دو ساعتی پيشش می‌نشينم و بعد خداحافظی می‌کنم و می‌روم. کمی بعد مرد بنگاهی زنگ می‌زند و می‌پرسد:

--- خونه رو ديدی؟ خوشت اومد؟
- آره ديدمش... اما به درد من نمی‌خوره... چهل ميليون پيش و ماهی يک و پونصد اجاره براش زياده... می‌رم سراغ يه مورد ديگه...

بعد گوشی را قطع می‌کنم و مدام به اين فکر می‌کنم زندگی کردن بدون حس بويايی چقدر بی‌لطف است. کمی بعدترش هم متعجب می‌شوم از اينکه تنهايی پيرمرد خيلی هم برايم عجيب نبوده. ناخودآگاه به پلاک‌های ماشين‌ها نگاه می‌کنم و با حروف روی‌شان فحش می‌سازم...

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۳

خيالِ تخت

خيالِ تو تـخــت،
خيال‌ِ من تـخــت؛
بيا خيال‌های‌مان را بگذاريم کنار‌ِ هم؛
دو خيال‌ِ تخت،
شبيه تخت‌ دو نفره...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۳

من و کلونی کتاب‌هايم

حدود يک سال پيش کتابخانه‌ی چوبی‌ام را مثل يک تکّه زباله گذاشتم سر کوچه. به گمانم هشت يا نه ساله بودم که پدرم آن کتابخانه‌ی ساده را برای مادرم خريد تا کتابهايش را که عمدتا رمان‌هايی با ترجمه‌ی (و کمی بيشتر!) ذبيح‌الله منصوری بودند در آن بچيند. رديف پايين کتابخانه هم شد سهم من؛ از «حسنی نگو يه دسته گل» و «دزده و مرغ فلفلی» در آن چيدم تا مجموعه‌ی کامل هزار و يک شب و افسانه‌های مشرق‌زمين و مغرب‌زمين. 

آن روزها شيفته‌ی خواندن افسانه‌ها و قصه‌ها بودم، از همان موقع هم لجم می‌گرفت وقتی بچه‌ای هم سن و سال من در جواب اين سوال که «چه جور کتابی می‌خوانی؟» می‌گفت: «کتاب‌های علمی!»، آروزيم اين بود که يکی از آن گزارشگر‌ها به پستم بخورد و همان سوال را از من بپرسد و من هم با جسارت تمام بگويم: «کتاب‌های تخيلی، افسانه، قصه»؛ اتفاقا يکبار هم يکی‌شان جلوی سينما قدس همين سوال را از من پرسيد اما از شانس من مصاحبه‌اش برای راديو بود و وقتی پدرم فهميد طرف از راديو آمده خنده روی لبش ماسيد. بگذريم...

داشتم درباره‌ی کتابخانه‌ می‌گفتم. شش هفت سال پيش رنگش زديم، سياهِ سياه. مادرم کتابهايش را در کتابخانه‌ی خودش گذاشت و اين تخته‌پاره‌های سياه رسيد به من. چند سالی خانه‌ی کتابهايم بود، تا اينکه يکی يکی تخته‌هايش شل شد و از چند جا هم زهوارش در رفت. يکبار هم يکی گفت «شايد لای درزهاش جونور گذاشته که اينطوری داره پوک می‌شه» يکی دو ساعت بعد کتابخانه‌ی پير به کوچه منتقل شد و فاتحه. 

از آن روز به بعد کتابهايم را چيده‌ام روی زمين، تازه دست‌بندی‌شان هم کرده‌ام، رديف به رديف و ستون به ستون، ارتفاع‌شان هم روز به روز بالاتر می‌رود و کلونی‌شان مدام بزرگ‌تر می‌شود. راستش را بخواهيد اينطوری بهتر است، خوشم می‌آيد وقتی از کنار ساز‌ه‌های کتابی‌ام عبور می‌کنم! اصلا انگار اينطوری بوی‌شان هم بهتر به دماغم می‌خورد. اما بهترين قسمتش اينجاست که هر بار می‌خواهم کتابی را که زير بقيه‌ی کتابهاست بخوانم مجبورم کتابهای ديگر را يکی يکی از رويش بردارم و گاه در همين بين چشمم می‌خورد به کتابی ديگر و شروع می‌کنم به خواندنش، بعد که به خودم می‌آيم می‌بينم نشسته‌ام وسط کلونیِ پخش و پلا شده‌ی کتاب‌ها! درست که دوباره چيدن‌شان دردسر دارد اما من اينطوری دوست دارم، اينکه آدم هم‌قد کتاب‌هايش باشد حس خوبی دارد، اما راستش را بخواهيد دلم برای آن کتابخانه‌ی قديمی تنگ شده. آيا واقعا جانور تويش بود!؟

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

خيابان گاندی، شاهرخ و سميه!

خيابان «گاندی» از آن خيابان‌هایی‌ست که اگر به جای «خيابان» بودن يکهو تبديل به «آدم» می‌شد هيچ‌وقت کسی نمی‌فهميدش. از آن آدمهايی می‌شد که اگر «ون‌گوگ» پرتره‌ی‌شان را عينهو خودشان نقاشی می‌کرد باز هم يک هيبت «پست‌ امپرسيونيست» از کار در می‌آمد که فقط بايد ادای فهميدنش را درمی‌آوردی!
خيابان «گاندی» اگر «آدم» بود آدم‌خوار می‌شد. اسيد معده‌اش را می‌پاشيد روی سر و صورت رهگذران. روده‌اش از نزديکی‌های کوچه‌ی بيست و چندم شرقی‌ شروع می‌شد تا نزديکی‌های ونک می‌رسيد....
....
دو پاراگراف بالا افکاری بودند که اوايل دوران جوانی سمتم آمدند. از خيابان گاندی می‌ترسيدم. با اينکه خود مهاتما گاندی را می‌شناختم و قيافه‌اش شبيه يکی از همان پيرمردهای بی‌دندانی بود که جلوی پارک مدرسه‌ی‌مان می‌نشستند اما از خيابانش وحشت داشتم. گاندی بدون پيشوندِ «خيابان» مردی استخوانی و ريز جثه بود که مدام لبخند می‌زد اما به محض اينکه خيابان می‌چسبيد پشتش يکهو بدل به غول بی‌شاخ و دمی می‌شد که نفس‌های آتشين داشت و خوراکش هم اهالی خيابانش بودند. 
شايد ترس از خيابان گاندی ترس مسخره‌ای بود اما آن روزها «خيابان گاندی» پيشوند‌های دلهره‌آوری به خود می‌گرفت، «جنايت خيابان گاندی»، «قتل در خيابان گاندی»، «فجايع خيابان گاندی» و ... هر جا که می‌رفتی نقل همه‌ی محافل همين «جنايت خيابان گاندی» بود، جنايتی که جانیانش بيشتر از آنکه به قاتلين شبيه باشند به دلدادگان قصه‌ها و افسانه‌های خودمان می‌مانستند، حتی نام‌شان را هم مثل همانها نقل می‌کردند يعنی با نام‌های کوچک: «شاهرخ و سميه»، مثل «ليلی و مجنون»، «خسرو و شيرين»؛ با اين تفاوت که «شاهرخ و سميه‌»‌ی زمان ما نام‌شان نه در ديوان اشعار و منظومه‌های عاشقانه که در صفحات حوادث روزنامه‌ها می‌آمد. 
«گاندی»، «شاهرخ و سميه»، «جنايت»، «عشق»... برای همين است که می‌گويم خيابان گاندی يک هيبت «پست امپرسيونيستی»‌ست. اصلا نمی‌شود فهميد توی سرش چيست، فقط بلد است هيجان‌زده‌ات کند، تو را بترساند و توی دلت را خالی کند. 
....
خيابان‌ها نام‌شان هر چه که باشد باز همان ذاتِ پر از نفرتی هستند که غذای‌شان آدميزاد است، آدمها را می‌خورند، خون‌شان را می‌مکند و نفرتشان را از سطح به هسته‌ی زمين می‌کشند. حالا شما هر نامی که می‌خواهيد بگذاريد رويشان، ذاتشان که تغيير نمی‌کند!

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳

مادر



زنِ آبستن ويار دارد، سه چهار ماه اول هی عُق می‌زند و هر چيزی می‌تواند حالش را به هم بزند، بعد که عُق‌هايش تمام شد ويارش تبديل به هوس می‌شود، يکی ترشی دلش می‌خواهد يکی شيرينی، يکی يکهو بوی پرتقال و خيار می‌پيچد توی دماغش و دلش ضعف می‌رود، يکی هم ميوه‌هايی دلش می‌خواهد که فصل‌شان گذشته. بعضی‌ها هم ويارها و هوس‌های‌شان عجيب است.


مادرم می‌گويد: «وقتی تو رو آبستن بودم همه‌اش خامه‌عسل می‌خوردم، گاهی هم خودمو می‌بستم به خيار شور» بعد می‌خندد و اضافه می‌کند: «سر همون خامه‌عسلا و خيار شورها الان اينطوری شدم.» 

مادربزرگم می‌گفت: «زن همسايه‌مون ويار خاک داشت، يکهو دلش خاک می‌خواست و شروع می‌کرد به کندن ديوار خونه، آخه اون زمونا ديوار خونه‌ها کاه‌گلی بودن، شبی نبود که صدای دعوا مرافه‌ی زن و شوهر تو کوچه نپيچه، حالا خوبه مردِ خودش معمار بود، استامبولی و ماله و بيلش هميشه به کار بود اما از اينکه زنش مثل موش بيوفته به جون ديوارای خونه شاکی می‌شد. يه روزم رفت و يه لگن خاک از تو باغ جمع کرد و آورد گذاشت جلوی زنش. اما زنه دست به خاک تو لگن نمی‌زد، می‌گفت خاک ديوار يه مزه‌ی ديگه‌ای داره...»

گاهی همين ويارها و هوس‌ها خودشان می‌شوند منشاء درد، خودشان سرآغاز بيماری‌هایی می‌شوند که آهسته آهسته درون زن رشد می‌کنند و يک روز خودشان را نشان می‌دهند. «زن» آبستن شبيه معماری زبردست موجودِ درونش را رشد می‌دهد و پس از نُه ماه بچه‌اش را به دنيا می‌آورد اما دردها و تاثيراتِ دوران بارداری درونش می‌مانند، درد و بلاها را به جان می‌خرند تا خدايی نکرده به جگر گوشه‌ی‌شان آسيبی نرسد، بعد از زايمان هم يکی کمر درد برايش می‌ماند، يکی فشار خون، یکی پوکی استخوان، و چه و چه...

همه‌ی ما وقتی پا به اين دنيا می‌گذاريم مادرمان را زخم می‌زنيم، دردی کهنه و نهفته درونش به يادگار می‌گذاريم و بعد که خرمان از پل گذشت می‌رويم سراغ زندگی خودمان. مادر اما هرگاه کمرش درد می‌گيرد، يا فشارش بالا و پايين می‌شود يا زانوانش می‌لرزد ناخودآگاه لبخند می‌زند و زيرلب می‌گويد: «اين درد يادگار دوران آبستنيه، من سر همون خيار شورها الان اينطوری شدم...»

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۳

راحتی!؟

آدم بايد «مرگی راحت» داشته باشد

شايد برای همين «اعدامی‌ها» را «پیژامه» پای‌شان می‌کنند!

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

نعمت فراموشی



«فراموشی» بيماری نيست، طبيعت آدمی‌ست، ذات آدمْ فراموشکار است. آدميزاد اگر فراموش نکند، اگر مدام با خاطره‌ها درگير شود، اگر همه چيز يادش بماند و گذشته‌اش اسلايد به اسلايد مدام از برابرش بگذرد، آن وقت نمی‌تواند زندگی کند، پای رفتنش می‌لنگد و اسير گذشته می‌شود، اسير چيزهايی که فراموش نکرده.

«فراموشی» درد است، طبيعت آدم اين درد را لازم دارد، اگر آدمها به درد فراموشی دچار نشوند دق مرگ می‌شوند، دردِ فراموشی شبيه واکسنی‌ست برای ادامه‌ی زندگی.

***

امروز از مقابل همان ساختمان واقع در خيابان جمهوری که مدتی پيش آتش گرفته بود گذشتم. آثار آتش‌سوزی هنوز سر جايشان بودند، تکه پارچه‌ای سوخته و سياه هم از يکی از پنجر‌ها آويزان بود و با وزش باد اين سو و آن سو می‌رفت. پايين‌تر، يعنی توی خيابان کسی حواسش به آن بالا نبود، دست‌فروش‌ها بساط‌شان را پهن کرده بودند و آدمها مثل مور و ملخ توی هم می‌لوليدند و اجناس بنجل‌ را دست به دست می‌کردند. اگر ترافيک نبود من هم نگاهم به آن بالا نمی‌افتاد، با اين حال کمی طول کشيد تا آن ساختمان آتش‌گرفته در نظرم آشنا بيايد!

***

آدمهای فراموش‌کار راحتند، تنها چيزی که يادشان می‌ماند فراموشی‌شان است، برای همين تلخی‌های‌شان هم کمتر است. پس بهتر است بگذاری همه‌چيز از يادت برود، سرت را بياندازی پايين و تو هم توی خرت و پرت‌های بساطی‌های خيابان جمهوری چشم بدوانی... اما يکهو صدای بوق ماشين پشت سر يادت می‌اندازد که بايد رانندگی کنی!... راستی... آن تکه پارچه‌ی سياه و سوخته هنوز جلوی چشمم است، شبيه آونگی که مدام اين سو و آن سو می‌رود.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۲

امير و اسماعيل

«امير خان» عصبی بود و هيچ کنترلی روی اعصابش نداشت، وقتی از کوره در می‌رفت بزرگ و کوچک حالی‌اش نمی‌شد، چاک دهانش را باز می‌کرد و هر چه از دهانش در می‌آمد می‌گفت. اعصابش بند تنبانی بود، با کوچکترين تلنگری عصبی می‌شد و حتما بايد خشمش را سر کسی خالی می‌کرد، اما وقتی فحش می‌داد يا هوار می‌کشيد همه‌ی بدنش شروع می‌کرد به لرزيدن، صدايش هم همينطور. 


اين لرزش توی خانواده‌ی امير خان ارثی بود، عصبی هم که نمی‌شدند اين لرزش به صورتی خفيف توی صدا و گاهی دستها و سر و گردن هم نمايان می‌شد. پدرم می‌گفت: «همه‌اش به خاطر ازدواج فاميليه، اينا همه‌شون بندریِ ريز ميان!» همه يقين داشتند که امير خل‌وضع‌ست و برای همين دهان به دهانش نمی‌گذاشتند با اينکه می‌دانستند او به شدت ترسوست و فقط اُلدرم بلدرم دارد.

***

«اسماعيل» همسايه‌ی «اميرخان» بود، از هر سه کلمه‌ای که می‌گفت دو تا و نصفش فحش خوار و مادر بود، با اينکه از امير خان بددهن‌تر بود اما کنترل بيشتری روی اعصابش داشت و بيشتر فحش‌های خوار و مادرش هم جنبه‌ی شوخی داشتند. همه می‌دانستند اسی دهانش چاک و بست ندارد و اگر فحش ندهد نمی‌تواند حرف بزند.

اسماعيل هم بددهن بود هم شجاعت بزن بزن داشت، از کسی هم نمی‌ترسيد اما از آدمهای پولدار حساب می‌برد و «ارباب ارباب» می‌بست به خيک‌شان. با آنها که حرف می‌زد مليح‌تر فحش می‌داد!

***

يک روز «امير خان» يکهو عصبی شد، رفت توی شکم «اسماعيل» و گفت: «تو امروز از دکون من روغن برداشتی پولشو ندادی» اسماعيل هم مدام تکذيب می‌کرد که يکهو امير هُلش داد و سريع چند قدم رفت عقب تا اگر اسماعيل خواست کتک‌کاری راه بياندازد زود بزند به چاک، اما هُل دادن همان و در رفتن کتف اسماعيل هم همان. امير که ديد اسماعيل روی زمين افتاده رفت بالای سرش، حتی تا وقتی اورژانس آمد بالای سر اسماعيل حاضر بود اما نه برای اينکه بهش کمک کند، بلکه از همان اول تا وقتی که اورژانس بيايد يکريز بالای سر اسماعيل فرياد می‌زد «فحش نديا! فحش نده!» اسماعيل هم با آن سبيل کلفتش يکريز از درد گريه می‌کرد و زيرلب فحش خوار مادر می‌داد.

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۲

پايه‌ی صندلی خانم سجادی

همان روزی که پايه‌ی صندلی‌ خانم سجادی شکست، همان روز همه‌ی کلاس شروع کردند به خنديدن، همه‌ی راهرو شروع کردند به خنديدن، همه‌ی معلمها زدند زير خنده، خودش هم با خنده از روی زمين پا شد و مانتوی سرمه‌ای‌‌اش را تکاند، همان روزی بود که شاگردها را آورده بودند توی راهرو و ازشان امتحان می‌گرفتند، همان روز بود که پايه‌ی صندلی خانم سجادی شکست.

***
همان روزی که خانم سجادی مُرد جنازه‌اش را آوردند توی حياط دبستان. همه‌ی بچه‌ها را از کلاس آوردند توی حياط، همه‌ی معلمها هم بودند. آن روزها هنوز روپوش سرمه‌ای اجباری نشده بود برای همين هر کسی چيزی پوشيده بود، روح‌مان هم خبر نداشت که قرار بوده در تشييع جنازه‌ای مدرسه‌ای شرکت کنيم، اوليا هم نمی‌دانستند وگرنه حتما چند نفری‌شان می‌آمدند و به شاگردهای خانم سجادی تسليت می‌گفتند، به همان بچه‌هايی که مبهوت بودند، آنهايی هم که گريه می‌کردند معلوم نبود از ديدن جنازه اشکشان درآمده يا از مردن معلم‌شان غمگين بودند.


نمی‌دانم پاييز بود يا بهار يا زمستان، فقط می‌دانم هوا ابری بود و کمی هم مه توی آسمان بود، شايد هم فضای تشييع جنازه‌ی خانم سجادی فضای مدرسه را اينگونه يادم می‌آورد، سرد و غمگين و مه‌آلود. 

***

همان روزی که جنازه را گذاشته بودند وسط حياط، همان روز همه‌ی کلاسها شروع کردند به گريه کردن، همه‌ی مدرسه شروع کردند به گريه کردن، همه‌ی معلمها زدند زير گريه، جنازه هم همانطور دراز کشيده بود وسط حياط. همان روزی بود که شاگردها را آورده بودند توی حياط و جنازه‌ی معلم‌شان را نشان‌شان می‌دادند، همان روزی که سه روز قبلش پايه‌ی صندلی خانم سجادی شکسته بود و همه بهش خنديده بوديم...

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۲

بی‌قراری‌های جعفر


نامش «جعفر» بود. من بچه دبستانی بودم و او هم مردی بيست و شش هفت‌ساله. شاگرد مغازه‌ی پدرم بود و آرام و سر به زير. نه کاری به کسی داشت نه به کسی بی‌احترامی می‌کرد و نه اهل دعوا و فحش‌دادن بود، حتی يادم نمی‌آيد فرياد زده باشد. با من هم مهربان بود، نه به خاطر اينکه پسر «اوستا» بودم، از چشمهايش می‌خواندم که مهربانی‌اش بی‌شيله پيله‌ست.


«جعفر» اما عادتی عجيب داشت، اگر مشتری توی دکان نبود می‌آمد بيرون و روبروی مغازه، دست به پشت می‌برد، سر به زير می‌افکند، چشم به خطی فرضی می‌دوخت و مسيری چهار متری را مدام می‌رفت و برمی‌گشت، آنقدر می‌رفت و برمی‌گشت که اگر نگاهش می‌کردی سرگيجه می‌گرفتی. کسانی که نمی‌شناختندش فکر می‌کردند ديوانه‌ست، آنهايی هم که او را می‌شناختند می‌گفتند خل وضع‌ست. اما پدرم می‌گفت: «جعفر بی‌قراری داره، بايد زن بگيره تا درست شه»

دختری را برايش خواستگاری کردند. خانواده‌ی دختر چند روزی مهلت خواستند، جعفر هم توی اين مدت قدم‌زدن‌های رفت و برگشتی‌اش آهنگ تندتری به خود گرفته بود. پدرم از اين بی‌قراری‌ها بدجور حرصی می‌شد و همين را هم به پدر و مادر جعفر گفته بود. می‌گفت: «اين بچه بی‌قراری داره، بايد زودتر بره سر خونه و زندگيش، بايد پا پی ِ خونواده‌ی دختره بشين ببينين جوابشون چيه»

چند روز بعد دختر جواب بله را داد و قرار عروسی گذاشتند. تا همان شبِ عروسیْ جعفر هر روز جلوی دکان پدر روی همان خط فرضی‌اش مدام می‌رفت و برمی‌گشت، حتی گاهی حضور مشتری‌ها توی دکان هم او را از قدم زدن‌هايش باز نمی‌داشت. پدرم حرص می‌خورد و می‌گفت: «عروسی که کنه خوب می‌شه»

جعفر تا سه چهار ماه پس از عروسی‌اش هم پيش پدرم شاگردی می‌کرد، اما نه تنها قدم‌زدن‌هايش کم نشد بلکه «زيرلب حرف زدن» را هم چاشنی‌اش کرده بود. پدرم ديگر نتوانست تمسخر اطرافيان را تحمل کند، خودش هم او را کم مسخره نمی‌کرد، بالاخره تحملش تمام شد و عذر جعفر را خواست. «بی‌قراری‌»های جعفر کار دستش داد. 

حال سالها از آن زمان گذشته، خيلی دلم می‌خواهد بدانم جعفر کجاست و چندتا بچه دارد. دلم می‌خواهد بدانم هنوز هم همانقدر مهربان و سر به زير هست يا نه. اما هر جا که هست می‌دانم هنوز هم «بی‌قرار» است و روبروی دکانی دارد روی همان خط فرضی‌اش می‌رود و برمی‌گردد. يعنی همان کاری را می‌کند که پدرم از آن بدش می‌آمد، يعنی همان کاری که من هم ناخودآگاه انجام می‌دهم! برای همين هر وقت خطی فرضی را دنبال می‌کنم و مدام می‌روم و برمی‌گردم يکهو ياد جعفر می‌افتم. من هم از او «بی‌قراری» گرفته‌ام انگار...

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

حکومتِ مغز...



چند سالی هست که گذشته‌ام را کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر به ياد می‌آورم. گاهی پدر يا مادرم خاطره‌ای بازگو می‌کنند و بعد مرا مخاطب قرار می‌دهند و می‌پرسند: «فلان روز رو يادت مياد؟!» بعد منتظر تاييد من می‌مانند، اما هر چه زور می‌زنم، هر چه ذهنم را کنکاش می‌کنم هيچ چيز يادم نمی‌آيد، وقتی هم بهشان می‌گويم: «چيزی يادم نيست» تعجب می‌کنند، جوری نگاهم می‌کنند که انگار آدمی ديگر مقابل‌شان نشسته. 

گاهی خاطراتی که می‌شنوم با چيزی که خودم جسته و گريخته به ياد می‌آورم به طرز عجيبی متفاوت است، مثلا کسی خاطره‌ای بازگو می‌کند اما من نه تنها آن خاطره در ذهنم جور ديگری نقش بسته بلکه حتی مکان، زمان، آدمها و حتی رخدادهايش را هم جور ديگری به ياد می‌آورم؛ همين سبب می‌شود تا باز هم همه با شگفتی به من خيره شوند، انگار آدمی ديگر روبروی‌شان نشسته.

گاهی به تو فکر می‌کنم، هزار توهای ذهنم را می‌گردم بلکه تصويری از تو بيابم، اما نمی‌دانم خاطراتی که پيدا می‌کنم واقعا اتفاق افتاده‌اند يا نه، نمی‌دانم آن بوسه‌ای که در ذهنم نقش بسته يا آن بويی که يکهو می‌پيچد توی دماغم يا آن تصويری که از نوازش کردن ترقوه‌ات يادم می‌آيد واقعا در گذشته‌ روی داده‌اند يا همه‌اش خيالاتند. حتی گاهی نمی‌دانم اين تصويری که از صورت تو به ياد می‌آورم همان تصوير واقعی‌ ِ خودِ توست يا ذهنم شبيه نقاشی زبردست برای خودش تو را جور ديگری به تصوير کشيده. انگار آدمی ديگر مقابلم نشسته.

گاهی چيزهايی که می شنويم با چيزهايی که اتفاق افتاده تفاوت دارد، نمی‌شود تشخيص داد چه کسی واقعيت را بازگو می‌کند، نمی‌شود فهميد کدام يکی‌شان واقعا اتفاق افتاده، همه چيز با هم در می‌آميزد و در زمينه‌ای مه‌آلود گم می‌شود. اما اين وسط مغز برای خودش حکومت می‌کند، چيزهایی به يادت می‌آورد که دلت می‌خواسته همان بشود اما نشده، جاهای خالی خاطراتت را جوری برايت پر می‌کند که دروغ و راست را از هم تميز نمی‌دهی.. مغز فريبت می‌دهد، تا کمی بيشتر به زندگی‌ات اميدوار باشی. راستی... هنوز نمی‌دانم، آيا آن روز واقعا تو را بوسيدم؟ آيا واقعا مقابلم نشسته بودی!؟

(محققان کشف کرده‌اند که وقتی مغز نتواند جزئيات يک خاطره را به ياد بياورد خودش جاهای خالی را پر می‌کند. منبع: خبرآنلاين)

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!