پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

احمد آقا مُرغی

احمد آقا مايه‌ی حسادت مردان محل بود. پايش را که از خانه می‌گذاشت بيرون همه‌ی چشم‌ها می‌چرخيد سمتش. نه قيافه‌ی درست و حسابی داشت نه هيکل ورزشکاری و نه حتی مال و منال آنچنانی. تنها سرمايه‌اش خاوری زهوار در رفته بود که باهاش مرغ جابجا می‌کرد و همه جايش پُر بود از پَر مرغ و هميشه‌ی خدا هم بوی گُه مرغ می‌داد.
احمد آقا که وارد محل می‌شد مردها خيره می‌شدند به يمين و يسارش. شيرين خانم دست در بازوی چپش می‌انداخت و فاطمه خانم بازوی راست را می‌گرفت. احمد آقا دو تا زن داشت و با هر دوی‌شان هم زير يک سقف زندگی می‌کرد و با هر دوی‌شان توی يک اتاق می‌خوابيد. شيرين زنی تو پُر و بلند قامت بود اما فاطمه زنی کوتاه قامت و ترکه‌ای. صورت شيرين گرد بود و صورت فاطمه کشيده و تيز. احمد آقا دو سال بعد از عقد شيرين فاطمه را هم عقد کرد.
احمد آقا دو پسر داشت. خسرو از شيرين بود و محمد هم که دو سال کوچکتر از خسرو بود زاده‌ی فاطمه بود. خسرو تپل و مو فرفری بود و محمد لاغر بود با موهای لَخت. هر روز عصر که احمد آقا با خاور مرغ‌کِش‌اش از سر کار به خانه برمی‌گشت و کيسه‌ی موز به دست پا به درون خانه می‌گذاشت خسرو و محمد از خانه بيرون می‌آمدند و توی محل شوت يک ضرب بازی می‌کردند. اينجا بود که مردان محل با حسرت آه می‌کشيدند و سعی می‌کردند توی تخيل‌شان احمد آقا را تصور کنند که شيرين اين سويش خوابيده و فاطمه آن سويش.
شب‌ها هر کدام از مردان محل خودشان را جای احمد آقا می‌گذاشتند و هر کدام‌شان يکجور به مصاف شيرين و فاطمه می‌رفتند. بعضی‌هاشان هم که در قيد زن و زندگی بودند سعی می‌کردند فقط از فرمول سه نفره‌ی احمد آقا استفاده کنند! مردهای محل توی شوخی‌هاشان به احمد آقا می‌گفتند «مرد کمر آهنی» اما همگی‌شان او را می‌ستودند و آرزو می‌کردند يکبار هم که شده جای او باشند و لااقل دزدکی زاغ‌ِ شب جمعه‌هایش را چوب بزنند!
اهالی محل حواس‌شان پی اتاق خواب احمد آقا بود. کسی به خسرو و محمد کاری نداشت. کسی حواسش به چشمان آنها نبود که چطور برق می‌زد وقتی احمدآقا از خاورش پياده می‌شد و آنها بدو بدو خودشان را به او می‌رساندند و سهم موزشان را می‌گرفتند. کسی حواسش نبود که خسرو و محمد چطور شبيه چسب زخمی که آرام آرام وَر می‌آيد از هنجارهای جامعه کَنده می‌شدند. کسی به اين چيزها کاری نداشت، مردها که حواس‌شان پی اتاق خواب احمد آقا بود و زن‌ها هم همه‌ی حواس‌شان به اين بود که مردهای‌شان نروند و دست زنی ديگر را نگيرند و نياورندش خانه. کسی اما به آن چند تار موی سفيدی که روی شقيقه‌های خسرو و محمد نشسته بود کاری نداشت...

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۴

چاقی و ...

وزنش رسيده بود به صد و هفتاد و پنج کيلو. دکترها بهش گفته بودند اگر وزنش را کم نکند ممکن است جوانمرگ شود، از آن طرف زنش هم تهدید کرده بود که اگر لاغر نکند ازش طلاق می‌گيرد. هر چه رژيم می‌گرفت و عرق می‌ريخت بی‌فايده بود. انگار توی شکمش جانوری نشسته بود و شبيه بنّاهايی که مدام آجر روی آجر می‌گذراند او هم چربی روی چربی می‌گذاشت. روز به روز زندگی برايش سخت‌تر می‌شد، چشمش که به ترازو می‌افتاد عرق شرم می‌ريخت، ترازو کابوس هميشگی‌اش بود. آنقدری که از زخم زبان اطرافيان و تهديدهای زنش به طلاق کلافه شده بود از کمر درد و پا درد و تنگی نفس شکايتی نداشت. آخر سر کارد به استخوانش رسيد، خودش را سپرد به تيغ جراحان، آنها هم نامردی نکردند و هفت هشت متر از روده‌اش را بريدند و انداختند توی شيشه‌ی تُرشی و به جای سرکه از الکل پرش کردند، بعد از عمل هم همان شيشه را دادند دستش که يادگاری نگه دارد. چند ماه بعد شده بود مردی شصت هفتاد کيلويی. صورتش پر بود از چين و چروک و زير چشمانش گود افتاده بود، حتی موهايش هم به جوگندمی می‌زد. وقتی راه می‌رفت کمی خم می‌شد، انگار که زانوهايش قدرت نداشتند. وزنش را کم کرده بود که جوانمرگ نشود اما در عوض بيماری‌های ديگری افتاده بودند به جانش. با اينکه لاغر شده بود اما زنش طلاق گرفته و رفته بود پی زندگی‌اش. کسی هم ازش نپرسيد که چرا زنت طلاق گرفت و رفت؟ يکبار نشست کنارم، شروع کرديم به گپ زدن، بعد برايش چای ريختم، خنديد، گفت: «از وقتی روده‌‌ام رو کوتاه کردم هر وقت چای داغ می‌خورم کونم می‌سوزه» خنده‌اش بيشتر شد، من اما نخنديدم، دلم گرفت. وقتی رفت من هم رفتم و ايستادم جلوی آينه، نگاهی به شکم ورآمده‌ام انداختم، يک آه عميق کشيدم، آهی به اندازه‌ی همه‌ی چربی‌های اضافه‌ام، بعد بی‌اختيار زدم زير خنده، با خودم گفتم ما آدمهای چاق حکايت‌مان مثل حکايت آنهايی‌ست که به اميد زندگی‌ بهتر ترک ديار کرده‌اند اما آخرش کارشان افتاده به کمپ‌ پناهجوها و همانجا گرفتار شده‌اند. ما هم وضع‌مان همين است، چاقی‌مان يکجور مکافات است و لاغری‌مان هم يکجور. انگار که يکجور بی‌وطنی‌ِ بدنی داريم ما!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۴

سگدونی


"اتاق که نیست، اتاقکه" این را که گفت گوشه لبش چال افتاد، انگار که خندید. 
اتاقکش اما اتاقک هم نبود، کوچکتر از این حرفها بود. چشمم اول همه افتاد به قوری و کتری اش. قوری اش را یکی از همسایه ها بهش داده بود اما از همان اول در نداشت، که اگر داشت دیگر به او نمی دادنش. رختخوابش را جمع کرده بود و گذاشته بودش پایین کابینت دو دری که کنار یخچال بود. یخچالش را هم از همسایه ای دیگر گرفته بود. قرار بوده بیاندازندش کنار خیابان اما او رفته و یخچال را نجات داده، هر چند سی هزار تومان هم بابت حضانت یخچال پرداخت کرده بود!
با نگرانی پرسید: "چای بریزم برات؟" جز چای چیز دیگری برای پذیرایی نداشت. نگران بود که با خودم فکر کنم استکان و سایر ملزومات چایش تمیز نیست، برای همین تندی رفت پای سینک و استکان را آنقدر شست که صدای قژ قژش درآمد. گفتم "بریز" خندید. همانطور که چای میریخت گفت: "آدم اگه توی کارتن هم زندگی کنه باید بند و بساط چاییش به راه باشه" بعد یکهو صدایش لرزید، گفت: "چه برسه به من که دارم توی این ..." سکوت کرد. بعد دوباره زد زیر خنده، بلند بلند خندید، گفت: "سگدونی... بچه های محل به اینجا میگن سگدونی" خنده اش بیشتر شد. من هم از خنده اش خنده ام گرفت. چند باری دو نفری زیر لب گفتیم "سگدونی" و خندیدیم. 
چای را که نوشیدم ازش پرسیدم: "میشه از اشپزخونه ات عکس بگیرم؟" گفت بگیر. پرسید: "آشپزخونه ام خیلی زشته؟" خندیدم و گفتم: "نه. هر جا که توش چای به این خوشمزگی دم بیاد حتما خوشگله" این را که گفتم خندید. خوشحال بود انگار. پرسید: "حتی این سگدونی؟" دیگر چیزی نگفتم. او هم چیزی نپرسید.
حالا ساعتهاست که از او و اتاقکش دور شده ام. تمام تصویری که ازش توی ذهنم مانده همان قوری ایست که کاسه ای استیل به جای در رویش گذاشته بود. راستی هنوز طعم چایش هم زیر زبانم است. انگار تلخی اش حالا حالاها از کامم نخواهد رفت، تلخی ای که یادآوری صدای خنده های او آن را تلختر هم می کند...

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۴

کمربند

يکی از تکيه کلام‌هايش هم اين است: «خدا پدر رضاشاه رو بيامرزه که کمربند رو آورد ايران، وگرنه شما شلوارتون رو هم نمی‌تونستين نگه دارين» هر وقت عصبانی می‌شود سيگارش را کجکی لای انگشت‌هايش نگه می‌دارد و با چهره‌ای عبوس جمله‌اش را می‌گويد، البته سنش به دوره‌ی رضاشاه قد نمی‌دهد، پُر پُرش پنجاه و پنج سالش است، اما خودش می‌گويد پدرش هر وقت از دست او و برادرهايش به تنگ می‌آمده آن جمله را می‌گفته و برای روح پدر رضاشاه بابت واردات کمربند طلب آمرزش می‌کرده. حالا او هم هر وقت بچه‌هايش جايی اشتباه می‌کنند و بندی به آب می‌دهند همان تکيه کلام پدرش را قرقره می‌کند و بعد از گفتنش هم حسی نخوت‌آلود همراه با اشمئزاز روی چهره‌اش می‌نشاند که انگار بايد حرفش را با آب‌طلا بر سر در سازمان ملل بکوبند.
راستش وقتی جمله‌اش را می‌گويد آدم بی‌اختيار دست می‌برد به کمربند و شلوارش،يکجور ترس از افتادن شلوار می‌اندازد به جان آدم، مخصوصا وقتی که با آن نگاهِ شماتت‌بارش نيم‌نگاهی به ميانه‌ی هيکلت می‌اندازد، از همان نگاه‌هايی که آدم شک برش می‌دارد که نکند زيپش باز شده يا خشتکش پاره است.
از نگاهش می‌فهمم که بدش نمی‌آيد پسرش هم همين تکيه کلام را ياد بگيرد و به وقتِ سرکوفت زدن به فرزندان خودش از آن بهره ببرد، حتی اگر سن پسرش اندازه‌ی سالهای پس از انقلاب باشد و هيچ شاهِ همايونی‌ای را به چشم نديده باشد، اصلا ديدن که مهم نيست، مهم اين است که توی خانواده‌شان تا چند نسل برای روح پدر رضاشاه طلب آمرزش کنند که کمربند را به ايران آورد، وگرنه نسل امروز نمی‌توانست شلوارش را نگه دارد، حتی مهم هم نيست اصلا رضاشاه به مقوله‌ی کمر و کمربند کاری نداشته، مهم اين است که فحش‌ها و نفرين‌های خانوادگی پشت به پشت و نسل به نسل بچرخند و به وقت نفرين و ناسزا کسی کميتش لنگ نزند، اصلا اين فحش‌ها و نفرين‌ها و سرکوفت‌ها يکجور اصالت خانوادگی به حساب می‌آيند، اصالتی که خوب بلد است گند بزند به شخصيت آدم‌ها!

ترس

گاهی هم هنر‌ِ آدم می‌شود «ترسيدن»،اينکه توی هر چيزی بگردی تا جنبه‌ی ترسناکش را پيدا کنی تا رخت‌شورهايی که توی دلت نشسته‌اند بيکار نشوند، اينکه بترسی از چيزهايی که به وقت‌شان نمی‌آيند و به وقت‌شان نمی‌روند...
هر چيزی بايد به وقتش بيايد و به وقتش برود، غير از اين اگر باشد ترس می‌اندازد به دل آدم. اصلا «چيزها» مثل دانه‌های برفی‌‌اند که توی خواب می‌بينی، اگر زمستان باشد و به خوابت بيايند که خُب، غمی نيست، تعبيرشان برکت است و آبادانی، اما وای از آن شبی که تابستان باشد و دانه‌های برف به خوابت بيايند، تعبيرش نکبت است و ويرانی. «چيزها» هم همينطورند.

می‌گفت «بارون مال‌ِ بهار و پاييزه، اگه تابستون باشه و بارون بباره سه تا قل هو الله بخون و دور خودت فوت کن، يحتمل پشت‌بندش زلزله‌ای چيزی مياد» حرفش پر بيراه هم نبود، توی همه‌ی آن سالهايی که زندگی کرده بود چند باری «زلزله‌ی پشت‌بندِ بارانِ تابستانی» را ديده بود، اما خوب بلد بود «ترس» بياندازد به دل آدم، اصلا همين که می‌گفت «سه تا قل هو الله بخون و دور خودت فوت کن» چهار ستون بدن آدم می‌لرزيد، اين حرفش حکم همان آژير سالهای جنگ را داشت!
حالا من مانده‌ام و ترسی که دست به دست و دل به دل توی خانواده گشته، عادت کرده‌ام از هر چيزی که به وقتش نمی‌آيد و نمی‌رود بترسم، رخت‌شورهای دلم لحظه‌ای آرام نمی‌گيرند و مثل خر‌ِ وامانده‌ منتظر چُش‌اند، در هنر ترسيدن آنقدر زبردست شده‌ام که ديگر نه کاری از قل هو االله خواندن‌های سه باره برمی‌آيد نه چهار قُل و نه هيچ‌کدام از قُل‌های عالم، اصلا دلی که مثل سير و سرکه قل قل می‌کند چاره‌اش چيز ديگری‌ست، کسی ديگر...
راستش از «تو» بيشتر از باقی چيزها می‌ترسم، از تويی که نه آمدنت به وقت بود نه رفتنت، حتی از همين «ياد»ی هم که از تو توی ذهنم مانده می‌ترسم، از همين يادی که گاه و بی‌گاه چنگ می‌زند به مغزم و هوايت را توی دلم می‌اندازد، هوايت می‌چرخد توی دلم و رخت‌شورها رخت‌هاشان را باد می‌دهند و بعد دوباره همان رخت‌ها را می‌شويند، من هم تسليم همين ترس می‌شوم و سه بار «آه» می‌کشم و دور خودم فوت می‌کنم...

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۴

داستان مرد لب شتری

هنوز هم نمی‌دانم نسبتش با پدرم چه می‌شد. پسر خاله؟ دامادِ خاله؟ شوهر دختر‌ِ دختر‌ِ خاله؟ نمی‌دانم، يعنی هر چه فکر می‌کنم يادم نمی‌آيد نسبتش را. فقط می‌دانم يکی از بستگان منتسب به خاله‌ی پدرم بود. آدم خاصی نبود، سواد درست و حسابی هم نداشت، خانه‌اش هم طرفهای کهريزک بود. مشخصه‌اش لب‌هاش بود و بوسه‌هايش. اسمش را گذاشته بودند «لب شتری».
عيد که می‌شد مهمترين دغدغه‌ی فاميل اين بود که موقع روبرو شدن با «لب شتری» چطوری خودشان را از شر بوسه‌هايش برهانند. می‌گفتند «لب شتری» موقع بوسيدنجوری لپ‌های آدم را بادکش می‌کرد که سردی بزاقش تا چند روز روی گونه‌ها حس می‌شد. می‌گفتند قدرت بادکش‌هايش مثل جاروبرقی‌های مارکِ بوش‌ِ زمان شاه بود. راستش مرا هم چند باری بوسيد. دهان بزرگی داشت، لب‌هاش پهن بود، موقع بوسيدن بيشترِ مساحتِ لُپ‌ زير لب‌هاش می‌رفت و بعد هم انگار به جای بوسيدن لپ‌های آدم را هورت می‌کشيد توی دهانش.
دست خودش نبود که مدل بوسيدنش اينطور بود. لب‌هايش درست و حسابی روی هم چفت نمی‌شد. انگار درگير تورمی هميشگی بودند. زير چشم‌هايش هميشه‌ی خدا پف‌آلود بود و انگار تازه از باشگاه مشت‌زنی برگشته بود. چاق بود و قد کوتاه. دستهای بزرگ و زمختی داشت. قدرت دستهاش آنقدر زياد بود که وقتی با او دست می‌دادی ديگر نمی‌توانستی از زير بوسه‌های بادکش‌گونه‌اش در بروی، تا زمانی که لپت را نمی‌بوسيد دستت را ول نمی‌کرد.
شايد زشت‌ترين آدم فاميل بود. همه‌جای صورتش پر بود از باد کرد‌ه‌گی‌ها و تورم‌هايی که هيچ‌وقت بادشان نمی‌خوابيد. پوست سبزه‌ی آفتاب سوخته‌اش هم زشت‌ترش می‌کرد. می‌گفتند فلانی قديم‌ترها اينقدر زشت نبود، می‌گفتند بیچاره از وقتی رفت توی شهرداری و رفتگر شد روز به روز زشت‌تر شد. خودش هم عکس دوران جوانی‌اش را قاب کرده بود زده بود به ديوار. وقتی کسی چشمش می‌افتاد به عکس مجبور می‌شد بگويد که عکس متعلق به اوست و پشت بندش هم بپرسد: «خيلی تغيير کردم؟ مگه نه؟»... نمی‌دانم خودش هم می‌دانست فاميل درباره‌اش چه می‌گفتند يا نه، شايد هم می‌دانست و می‌خواست با بوسه‌های زورکی‌اش از آنها انتقام بگيرد!

چند سال پيش بود که خبر آوردند «لب شتری» مُرد. عکس اعلاميه‌اش يکی از همين عکس‌های پرسنلی معمولی بود که دو سه سال قبل از مرگ انداخته بود. شايد اگر خودش بود همان عکسی را که قاب کرده و به ديوار زده بود توی اعلاميه‌اش چاپ می‌کرد. با اين حال «لب‌هاش» توی عکس اعلاميه‌ هم توی چشم می‌زد.
وقتی «لب‌شتری» مُرد انگار يک بار بزرگ از روی دوش فاميل برداشته شد. حتی با لبخند خبر مرگش را به هم می‌دادند. انگار ته دلشان خوشحال بودند که ديگر موقع ديد و بازديد کسی نيست که لپ‌های‌شان را بادکش کند. اما، «لب شتری» که مُرد ديگر کسی سراغ خانواده‌اش نرفت. انگار کرم از خودشان بود، انگار خودشان هم بدشان نمی‌آمد «لب شتری» لپ‌های‌شان را بادکش کند!... راستی، اسمش چه بود؟ يادم نيست...
---
داستان بداهه‌ی شبانه‌ی خرداد ماهی

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

برای 175 شهيد غواص

من بيشتر از همه می‌توانستم نفسم را نگه دارم. محمد که شوخ‌تر از همه بود می‌گفت «تو هنوز کپسول اکسيژنت آکبند مونده» گاهی که با بچه‌ها نفس‌مان را حبس می‌کرديم تا ببينيم کدام يکی ريه‌هايش قوی‌تر است آخرين نفری که نفسش را رها می‌کرد من بودم، برای همين شده بودم پای ثابت تمام عمليات‌هايی که اختفا و سکوت لازمه‌ی‌شان بود.

«مرگ توی آب مثل‌ِ شهادته، پس شهادت توی آب ديگه نور علی نوره» اين را علی گفته بود. اصلا برای همين غواص شده بود. محمد می‌گفت: «علی مثل ماهيه، خشکی بهش نمی‌سازه، اگه علی نفس‌ِ تو رو داشت بايد با مصيبت از آب درش مياورديم» علی اهل دجله بود، بچه‌ی شط. می‌گفت فاو و مجنون جزيره نيستند، آدمهایی‌اند که مسخ شده‌اند، توده‌ای آدمند که به شکل جزيره در آمده‌اند. می‌گفت «کسی که توی آب جنوب بميره می‌شه تکه‌ای از مجنون»

***
حالا همه‌مان دراز کشيده‌ايم کنار هم. قرار بود در اعماق آب باشيم. قرار بود وقتی از آن پايين سرمان را بالا می‌گيريم نور خورشيد را ببينيم که شکن‌شکن شده و روی موج‌ها می‌رقصد. قرار بود برای دختر سه‌ساله‌ی محمد گوش‌ماهی و سنگ‌‌های رنگی جمع کنيم.
بوی خاک پيچيده توی دماغم. دراز به دراز ما را خوابانده‌اند کنار هم. دست‌های‌مان را بسته‌اند. نگاهم را می‌چرخانم سمت علی. شبيه ماهی‌ای که از تُنگ بيرون افتاده مدام تقلّا می‌کند. دلم ريش می‌شود. نگاهم را از علی می‌دزدم و می‌چرخم سمت محمد. صورتش روی زمين است. روی چهره‌ی بی‌رمقش هنوز ته‌مانده‌هايی از شوخی هست، می‌گويد «قسمت نشد توی آب شهيد شيم...» صدای بولدوزر می‌پيچد توی سرم.
حالا شروع کرده‌اند به ريختن خاک. نفسم را حبس می‌کنم. محمد فرياد می‌زند «ديوونه نفست رو حبس نکن، اينطوری بيشتر زجر می‌کشی...» ديگر صدايش را نمی‌شنوم. خاک رفته توی دهان و گلويش. علی و محمد هر دو کنار منند. تکان‌ خوردن‌هايشان را زير خاک حس می‌کنم. سينه‌ام سنگينی می‌کند. لايه‌های خاک بيشتر و بيشتر می‌شوند. بدنم شروع می‌کند به خارش. سنگينی خاک دارد دنده‌هايم را خرد می‌کند. علی و محمد ديگر تکان نمی‌خورند.
***
قرار بود توی آب بميريم، يعنی اينطور فکر می‌کرديم. اما نه اينکه غرق شويم يا توی آب خفه شويم. علی می‌گفت «آب ما رو خفه نمی‌کنه، چيزی که ما رو می‌کشه خاکه، خاک» حالا هم داريم زير خروارها خاک خفه می‌شويم.
***
نمی‌دانم چشمانم بازند يا بسته، اما می‌سوزند. هر چه سعی می‌کنم مزه‌ی آب را به ياد آورم نمی‌توانم. فکرم می‌رود سمت محمد و علی. علی لابد تا الان شده تکه‌ای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش. شايد هم آنها هم مثل من هنوز نفس‌شان را نگه داشته‌اند... ماهی‌ای که بيشتر از بقيه زنده بماند بيشتر زجر می‌کشد، اينطوری شاهد مرگ باقی ماهی‌هاست....
***
من اما... هنوز نفسم را حبس کرده‌ام...

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۳

اين روزها...

اين روزها از بس کم حرف می‌زنم گاهی که دهانم باز می‌شه «نور» زبونم رو اذيت می‌کنه...

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳

چرخ خياطی

بيا
چشم به چشم ِ هم «بدوزيم» و
لب به لب‌های هم «کوک بزنيم» و
آغوش‌مان را «وصله‌»ی تن‌ ِ همديگر کنيم.
می‌بينی!؟ 
حتی حرفش هم خاطر‌ِ آدم را «سوزن سوزن» می‌کند...

چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۳

داستان زن‌دايی‌ای که نمی‌مرد

هر کسی وارد خانه‌ی زن‌دايی می‌شد به اين فکر می‌کرد که چطور می‌شود او را کشت. زن‌دايی پيرزنی استخوانی بود و پوستش به قدری چروک بود که در روشن‌ترين ساعات روز هم پر بود از سايه‌روشن‌هايی که لابه‌لای لايه‌های پوستش جا خوش کرده بودند. صد و اندی بهار را ديده بود، چند باری هم از طرف راديو تلويزيون سراغش رفته بودند تا ازش مصاحبه بگيرند و به عنوان کهن‌سال‌ترين زن تهران معرفی‌اش کنند، اما زن‌دايی زير بار نمی‌رفت، دو پايش را کرده بود توی يک کفش که الا و بلا من توی «راديون تلوزان» نمی‌روم، حرفش هم اين بود که مردم چشم‌شان شور است و ممکن است چشمش بزنند و فاتحه.
شوهرش هفتاد هشتاد ساله بود که مرد. نزديکی‌های قرچک دکه‌ی کوچکی داشت که تويش خنزر پنزر می‌فروخت و نوشابه‌ی کانادا درای. دو سه هکتار هم زمين داشت که کرت‌بندی‌شان کرده بود و در هر کرت يک‌جور سبزی می‌کاشت، يکی تره، يکی ريحان، يکی نعنا و ...
دايی آدم خسيسی بود، هر وقت خدا که می‌ديدی‌اش همان کت و شلوار سرمه‌ای و خاک‌آلود عهد دقيانوسش را به تن داشت و همان کلاه بافتنی سرمه‌ای و نخ‌نما شده هم روی سرش بود. وقتی مُرد به بچه‌هايش ارث قلنبه‌ای رسيد، حتی دکه‌ی فکسنی قرچک را هم فروختند. بعد هم قرار گذاشتند تا روزی که ننه‌ی‌شان زنده‌ است توی خانه‌ی پدری بماند، خانه‌ای بزرگ و درندشت که اگر می‌فروختندش ارث‌شان قلنبه‌تر می‌شد. پيش خودشان خيال می‌کردند ننه‌ی‌شان فوق فوقش چهار پنج سال ديگر زنده‌ می‌ماند و بعد هم می‌توانند خانه را بفروشند...
اما زن‌دايی به اين زودی‌ها «بمير» نبود. نشان به اين نشان که سی چهل‌سال هم بعدِ مرگ شوهرش زندگی کرد، پسر وسطی‌اش را که عملی شد و بعد مرد خودش کفن کرد. تا صد سالگی‌اش قبراق بود و رو پا. اما صد را که رد کرد مريض احوال شد. بچه‌هايش گفتند ننه فوق فوقش سه چهار ماه ديگر زنده می‌ماند، اما زن‌دايی چغرتر از اين حرف‌ها بود. چند سالی هم همينطور گذشت، زن‌دايی ضعيف و نحيف شده بود اما عزرايیل پاسپورتش را امضا نمی‌کرد. بچه‌هايش خسته شده بودند، عروس‌ها و نوه‌هايش هم همينطور، همه‌ی فاميل هم از سگ‌جانی زن‌دايی حوصله‌شان سر رفته بود. اين بود که هر وقت می‌رفتند خانه‌اش و باهاش چاق سلامتی می‌کردند پشت‌بندش می‌نشستند و از راه‌هايی که می‌شد زن‌دايی را راحت‌تر سوی ديار باقی شتاباند حرف می‌زدند. البته توجيح‌شان هم اين بود که زن‌دايی خودش هم داشت زجر می‌کشيد، نشان به آن نشان که گوش‌هايش سنگين شده بودند!
يکی می‌گفت داروهايش را قطع کنيد، يکی می‌گفت بگذاريدش خانه‌ی سالمندان بعد خودش از غصه دق می‌کند، يکی می‌گفت آمپول هوا هم بد نيست، ديگری می‌گفت ببريدش مسافرت بلکه هوا به هوا شود و عفونتی چيزی بگيرد، يکی هم گفت سيگاری‌اش کنيد!
سيگاری‌اش کردند. هر پکی که زن‌دايی به سيگار می‌زد اميدِ رفتنش را در دل اهالی خانواده بيشتر و بيشتر می‌کرد. اما سيگار هم حريفش نمی‌شد انگار. حالا علاوه بر داروها خرج سيگارش هم اضافه شده بود. چند سال ديگر هم گذشت. روز سوم عيد که همه رفته بودند خانه‌اش ديگر هيچکس را نمی‌شناخت. به سيگارش پک می‌زد و به کسی کاری نداشت، فقط گاهگداری لبخندکی می‌زد و دستان حنا زده‌اش را می‌کشيد به موهای حنايی‌اش. همان شب وقتی نشست ساليانه‌ی فاميل برگزار شد تا به راه‌های جديد برای کشتن زن‌دايی دست پيدا کنند بدون هيچ دليلی (!) مُرد. يعنی خواب بود که مُرد. آخرين نخ سيگارش را دود کرده بود و بعد هم فاتحه.
وقتی زن‌دايی مُرد هيچکسی گريه نکرد. يک مشت آدم سرد و يخزده دور هم جمع شدند، فاتحه خواندند، خرما و حلوا خوردند، بگو و بخند کردند و رفتند سی خودشان. بچه‌هايش هم دو روز بعد خانه را فروختند. اما هيچکسی نفهميد زن‌دايی چرا مرد؟ «بنده‌خدا تازه داشت دندون درمی‌آورد» اين جمله‌ی آخر را مرده‌شور به دخترش گفته بود....

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۳

داستان جوب بزرگ و دل‌های سوخته

وسط محله، درست پايين پارک، يک جوب پهن و بزرگ بود. جوب خيلی عميق بود و ديوارهايش هم چند برابر بلندتر از جوب‌های معمولی بود، اما اين جوب با اينکه بزرگ و پهن و عميق بود نه آبی درونش جريان داشت نه حتی فاضلابی، حتی باران هم که می‌باريد درون جوب هم همان قدر آب راه می‌افتاد که روی سطح خيابان آب بود.

آن سوی جوب چند نفر ايستاده بودند، با آخرين مدل ساعت رولِکس، با آخرين مدل مازراتی و بوگاتی و بنز، با آخرين مدل عينک ری‌بن، با آخرين فشن استايل‌ِ سبيل‌های قيطانی و موهايی که آن‌وری شانه کرده بودند، با آخرين ورژن آيفون و آی‌پد و شماره‌های رند، با آخرين مدل دوربين 38 مگاپيکسلی، با آخرين مدل تابستانه‌ی عرق‌گير و شلوارک، آنها از همه چيز آخرين‌ مدل‌هايش را داشتند، کسی هم نمی‌دانست از کجا آورده بودند آن همه پول را. آنها زل زده بودند به خودشان، مشغول خودشان بودند.

اين سوی جوب هم چند نفر ايستاده بودند، با ساعت‌های معمولی، با پرايد و پژو و پيکان، با عينک چينی، با فشن استايل‌ِ سبيل‌های پر پشت و موهايی که اين‌وری شانه کرده بودند، با موبايل‌های معمولی و شماره‌های اعتباری، با دوربين کوچک معمولی، با تی‌شرت و شلوار جين‌ِ معمولی، اين‌ها از بيشتر چيزها مدل معمولی‌اش را داشتند. اينها زل زده بودند به آن وری‌ها، مشغول تماشای آنها بودند.

وسط جوب هم چند نفر نشسته بودند، پشت مچ دست‌ چپ‌شان را گاز گرفته بودند که مثلا ساعت است، بدون ماشين، بدون عينک، با موهای نامرتب و صورت‌هايی نتراشيده، بدون موبايل، بدون دوربين، با يکی دو دست لباس‌ که توی تاناکورا نصيب‌شان شده بود، وسط جوبی‌ها بدون خيلی چيزها بودند، نگاه‌شان به همان پايين جوب بود.

يک روز آن سوی جوبی‌ها صدای‌شان را انداختند توی گلوی‌شان، آمپلی‌ها و ساب‌های کوبنده‌ی‌شان را آتش کردند، دوپس‌دوپس و ديش‌ديش‌شان را فرستادند هوا، هی فرياد می‌زدند «وای مُرديم از خوشی»، بعد هی دوربين‌های‌شان را می‌گذاشتند روی دسته‌ای دراز و هی از خودشان عکس سلفی گرفتند، بعد شروع می‌کردند به زبان‌دازی، به هرهر و کرکر، به دست و جيغ و هورا! بعد هم فرياد می‌زدند: «ايش ايش، طرف ماها نياين که بو می‌دين، پيف پيف» بعد هم همگی دلشان سوخت که چرا «جرج کلونی» و «جی‌.لو» توی مهمانی‌شان نيستند!

اين سوی جوبی‌ها حواس‌شان رفت به آن سوی جوبی‌ها، بعضی‌های‌شان هی حسرت می‌خوردند، بعضی‌های‌شان رگ گردن‌شان باد کرد و شروع کردند به فحش دادن به آن سوی جوبی‌ها، بعضی‌های‌شان هم دچار ديپرشن شدند و هی از قليان‌شان دودهای حلقه‌ای دادند هوا، بعضی‌های‌شان هم گفتند «الهی کوفت‌تون بشه»، بعد هم همگی دلشان سوخت.

وسط جوبی‌ها که سر و صدای جر و بحث‌های آن‌وری‌ها و اين‌وری‌ها را شنيده بودند سرشان را بلند کردند، نگاهی به اين وری‌ها انداختند، چشم‌شان به پرايد و پيکان و پژو و موبايل معمولی و لباس‌های معمولی و عينک معمولی و دوربين معمولی و فشن استايل معمولی و بقيه‌ی چيزهای معمولی آنها که افتاد بی‌اختيار از ته دل آه کشيدند و دل‌شان سوخت.

هر گروه داشت جدا جدا دلشان می‌سوخت، آن وری‌ها يکجور، اين‌وری‌ها يکجور و وسط جوبی‌ها هم يک جور، در کل همگی‌شان دچار دل‌سوزه شده بودند. کمی که گذشت بوی دل‌ِ سوخته هوا را پر کرد، دودِ دل‌های سوخته آنقدر زياد شد که ديگر چشم چشم را نمی‌ديد، مدتی هوا خاکستری بود و بوی جگرکی می‌داد! کمی بعد باد وزيد و دودها را با خود برد، اما هر چه چشم می‌دواندی نه آن‌ور جوب کسی بود، نه اين‌ور جوب و نه وسط جوب. انگار همه دود شده بودند و رفته بودند هوا!


منتشر شده در ماهنامه‌ی طنز و کارتون خطخطی

جمعه، دی ۰۵، ۱۳۹۳

نمکی‌جات!

دو گروه هستند که دوری ازشان لازم است، يکی «نمک‌نشناس‌ها» و ديگری هم «نمکدان‌ها». گروه اول که تکليف‌شان مشخص است و دوری کردن ازشان راحت‌تر، حالا اينکه می‌گويم راحت نه اينکه خيلی هم راحت باشد، می‌آيند، نان و نمکت را می‌خورند، بعد هم زخم می‌زنند. وقتی زخمت زدند می‌فهمی بايد فاصله‌ات را باهاشان حفظ کنی، پس دور می‌شوی.
اما اين گروه دوم، «نمکدان‌ها». اين گروه تحمل‌شان از هر گروهی سخت‌تر است، منظورم نمکدان‌های وقت‌نشناسی‌ست (تاکيد می‌کنم: وقت‌نشناس) که زندگی‌شان بر مدار تمسخر‌ِ اين و آن می‌چرخد و هر جا پا می‌گذارند نمک‌شان را می‌پاشند و می‌روند. از شوخی‌ها و مزه‌پرانی‌های گاه و بی‌گاه و بی‌مزه‌شان که بگذريم (که نمی‌شود گذشت واقعا!) آن لبخندها و خنده‌های‌شان را که می‌بينی مور مورت می‌شود، خنده‌ها و نيشخندهایی که مصداق همان «خود گويی و خود خندی ...» هستند.
اين دو گروهِ نمکی هر کدام يکجور بهت زخم می‌زنند، آن «نمک‌نشناس‌ها» به دلت زخم می‌زنند و آن «نمکدان‌ها» هم به اعصابت! حالا از نمک‌هايی که به زخمت می‌پاشند چيزی نمی‌گويم...
آدم که سی سالگی را رد می‌کند بايد حواسش به مصرف نمکش باشد! بايد از گروه نمکی‌جات دوری کند مخصوصا آن گروه «نمکدان‌ها»، مخصوصا آن گروه «نمکدان‌ها»، مخصوصا «نمکدان‌ها»...
پس‌نوشت: اگر نمک داشتی و نپاشيدی و اسير وسوسه‌ی پاشيدن نمک بی‌هنگام نشدی آن وقت بيا با هم از جوانمردی حرف بزنيم.

پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۳

ریش تراشیدن و ...

تصميم می‌گيری ريشت را بزنی، می‌ايستی جلوی آينه، صورتت را با خمير ريش می‌پوشانی و کمی مالش می‌دهی، بعد آرام و با حوصله تيغ را می‌کشی روی صورتت، با دقت صورتت را می‌تراشی، هر بار لايه‌ای برمی‌داری و بعد تيغ را تميز می‌کنی و دوباره برمی‌گردی، همه‌جا را که تراشيدی صورتت را می‌شويی، بعد دست می‌کشی به صورتت، حس می‌کنی بعضی جاهايش هنوز زبر مانده، دوباره خمير ريش را می‌مالی به صورتت، اين بار کمی بی‌حوصله‌‌تر، عجول‌تر، بعد صورتت را می‌شويی، دوباره دست می‌کشی به صورتت، هنوز برخی جاها انگار زبرند، تيغ را بدون اينکه خمير ريش به صورتت بمالی روی جاهای زبر می‌کشی، خشن‌تر از قبل، محکم‌تر، حتی ممکن است صورتت را زخم بزنی، بعد دست می‌کشی به صورتت، هنوز زبر است، صورتت می‌سوزد، پدر پوستت را درآورده‌ای اما هنوز بعضی جاها زبرند، ديگر ادامه نمی‌دهی و تيغ را چپ‌چپ نگاه می‌کنی و می‌اندازيش توی سطل....
خاطرات هم همین‌طوری‌اند، هر چه سعی کنی بتراشی‌شان و فراموش‌شان کنی باز هم ته‌مانده‌هايشان توی ذهنت می‌مانند، همانقدر زبر، همان‌قدر خسته‌کننده، همان‌قدر سرسخت... 

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!