سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

نعمت فراموشی



«فراموشی» بيماری نيست، طبيعت آدمی‌ست، ذات آدمْ فراموشکار است. آدميزاد اگر فراموش نکند، اگر مدام با خاطره‌ها درگير شود، اگر همه چيز يادش بماند و گذشته‌اش اسلايد به اسلايد مدام از برابرش بگذرد، آن وقت نمی‌تواند زندگی کند، پای رفتنش می‌لنگد و اسير گذشته می‌شود، اسير چيزهايی که فراموش نکرده.

«فراموشی» درد است، طبيعت آدم اين درد را لازم دارد، اگر آدمها به درد فراموشی دچار نشوند دق مرگ می‌شوند، دردِ فراموشی شبيه واکسنی‌ست برای ادامه‌ی زندگی.

***

امروز از مقابل همان ساختمان واقع در خيابان جمهوری که مدتی پيش آتش گرفته بود گذشتم. آثار آتش‌سوزی هنوز سر جايشان بودند، تکه پارچه‌ای سوخته و سياه هم از يکی از پنجر‌ها آويزان بود و با وزش باد اين سو و آن سو می‌رفت. پايين‌تر، يعنی توی خيابان کسی حواسش به آن بالا نبود، دست‌فروش‌ها بساط‌شان را پهن کرده بودند و آدمها مثل مور و ملخ توی هم می‌لوليدند و اجناس بنجل‌ را دست به دست می‌کردند. اگر ترافيک نبود من هم نگاهم به آن بالا نمی‌افتاد، با اين حال کمی طول کشيد تا آن ساختمان آتش‌گرفته در نظرم آشنا بيايد!

***

آدمهای فراموش‌کار راحتند، تنها چيزی که يادشان می‌ماند فراموشی‌شان است، برای همين تلخی‌های‌شان هم کمتر است. پس بهتر است بگذاری همه‌چيز از يادت برود، سرت را بياندازی پايين و تو هم توی خرت و پرت‌های بساطی‌های خيابان جمهوری چشم بدوانی... اما يکهو صدای بوق ماشين پشت سر يادت می‌اندازد که بايد رانندگی کنی!... راستی... آن تکه پارچه‌ی سياه و سوخته هنوز جلوی چشمم است، شبيه آونگی که مدام اين سو و آن سو می‌رود.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۲

امير و اسماعيل

«امير خان» عصبی بود و هيچ کنترلی روی اعصابش نداشت، وقتی از کوره در می‌رفت بزرگ و کوچک حالی‌اش نمی‌شد، چاک دهانش را باز می‌کرد و هر چه از دهانش در می‌آمد می‌گفت. اعصابش بند تنبانی بود، با کوچکترين تلنگری عصبی می‌شد و حتما بايد خشمش را سر کسی خالی می‌کرد، اما وقتی فحش می‌داد يا هوار می‌کشيد همه‌ی بدنش شروع می‌کرد به لرزيدن، صدايش هم همينطور. 


اين لرزش توی خانواده‌ی امير خان ارثی بود، عصبی هم که نمی‌شدند اين لرزش به صورتی خفيف توی صدا و گاهی دستها و سر و گردن هم نمايان می‌شد. پدرم می‌گفت: «همه‌اش به خاطر ازدواج فاميليه، اينا همه‌شون بندریِ ريز ميان!» همه يقين داشتند که امير خل‌وضع‌ست و برای همين دهان به دهانش نمی‌گذاشتند با اينکه می‌دانستند او به شدت ترسوست و فقط اُلدرم بلدرم دارد.

***

«اسماعيل» همسايه‌ی «اميرخان» بود، از هر سه کلمه‌ای که می‌گفت دو تا و نصفش فحش خوار و مادر بود، با اينکه از امير خان بددهن‌تر بود اما کنترل بيشتری روی اعصابش داشت و بيشتر فحش‌های خوار و مادرش هم جنبه‌ی شوخی داشتند. همه می‌دانستند اسی دهانش چاک و بست ندارد و اگر فحش ندهد نمی‌تواند حرف بزند.

اسماعيل هم بددهن بود هم شجاعت بزن بزن داشت، از کسی هم نمی‌ترسيد اما از آدمهای پولدار حساب می‌برد و «ارباب ارباب» می‌بست به خيک‌شان. با آنها که حرف می‌زد مليح‌تر فحش می‌داد!

***

يک روز «امير خان» يکهو عصبی شد، رفت توی شکم «اسماعيل» و گفت: «تو امروز از دکون من روغن برداشتی پولشو ندادی» اسماعيل هم مدام تکذيب می‌کرد که يکهو امير هُلش داد و سريع چند قدم رفت عقب تا اگر اسماعيل خواست کتک‌کاری راه بياندازد زود بزند به چاک، اما هُل دادن همان و در رفتن کتف اسماعيل هم همان. امير که ديد اسماعيل روی زمين افتاده رفت بالای سرش، حتی تا وقتی اورژانس آمد بالای سر اسماعيل حاضر بود اما نه برای اينکه بهش کمک کند، بلکه از همان اول تا وقتی که اورژانس بيايد يکريز بالای سر اسماعيل فرياد می‌زد «فحش نديا! فحش نده!» اسماعيل هم با آن سبيل کلفتش يکريز از درد گريه می‌کرد و زيرلب فحش خوار مادر می‌داد.

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۲

پايه‌ی صندلی خانم سجادی

همان روزی که پايه‌ی صندلی‌ خانم سجادی شکست، همان روز همه‌ی کلاس شروع کردند به خنديدن، همه‌ی راهرو شروع کردند به خنديدن، همه‌ی معلمها زدند زير خنده، خودش هم با خنده از روی زمين پا شد و مانتوی سرمه‌ای‌‌اش را تکاند، همان روزی بود که شاگردها را آورده بودند توی راهرو و ازشان امتحان می‌گرفتند، همان روز بود که پايه‌ی صندلی خانم سجادی شکست.

***
همان روزی که خانم سجادی مُرد جنازه‌اش را آوردند توی حياط دبستان. همه‌ی بچه‌ها را از کلاس آوردند توی حياط، همه‌ی معلمها هم بودند. آن روزها هنوز روپوش سرمه‌ای اجباری نشده بود برای همين هر کسی چيزی پوشيده بود، روح‌مان هم خبر نداشت که قرار بوده در تشييع جنازه‌ای مدرسه‌ای شرکت کنيم، اوليا هم نمی‌دانستند وگرنه حتما چند نفری‌شان می‌آمدند و به شاگردهای خانم سجادی تسليت می‌گفتند، به همان بچه‌هايی که مبهوت بودند، آنهايی هم که گريه می‌کردند معلوم نبود از ديدن جنازه اشکشان درآمده يا از مردن معلم‌شان غمگين بودند.


نمی‌دانم پاييز بود يا بهار يا زمستان، فقط می‌دانم هوا ابری بود و کمی هم مه توی آسمان بود، شايد هم فضای تشييع جنازه‌ی خانم سجادی فضای مدرسه را اينگونه يادم می‌آورد، سرد و غمگين و مه‌آلود. 

***

همان روزی که جنازه را گذاشته بودند وسط حياط، همان روز همه‌ی کلاسها شروع کردند به گريه کردن، همه‌ی مدرسه شروع کردند به گريه کردن، همه‌ی معلمها زدند زير گريه، جنازه هم همانطور دراز کشيده بود وسط حياط. همان روزی بود که شاگردها را آورده بودند توی حياط و جنازه‌ی معلم‌شان را نشان‌شان می‌دادند، همان روزی که سه روز قبلش پايه‌ی صندلی خانم سجادی شکسته بود و همه بهش خنديده بوديم...

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۲

بی‌قراری‌های جعفر


نامش «جعفر» بود. من بچه دبستانی بودم و او هم مردی بيست و شش هفت‌ساله. شاگرد مغازه‌ی پدرم بود و آرام و سر به زير. نه کاری به کسی داشت نه به کسی بی‌احترامی می‌کرد و نه اهل دعوا و فحش‌دادن بود، حتی يادم نمی‌آيد فرياد زده باشد. با من هم مهربان بود، نه به خاطر اينکه پسر «اوستا» بودم، از چشمهايش می‌خواندم که مهربانی‌اش بی‌شيله پيله‌ست.


«جعفر» اما عادتی عجيب داشت، اگر مشتری توی دکان نبود می‌آمد بيرون و روبروی مغازه، دست به پشت می‌برد، سر به زير می‌افکند، چشم به خطی فرضی می‌دوخت و مسيری چهار متری را مدام می‌رفت و برمی‌گشت، آنقدر می‌رفت و برمی‌گشت که اگر نگاهش می‌کردی سرگيجه می‌گرفتی. کسانی که نمی‌شناختندش فکر می‌کردند ديوانه‌ست، آنهايی هم که او را می‌شناختند می‌گفتند خل وضع‌ست. اما پدرم می‌گفت: «جعفر بی‌قراری داره، بايد زن بگيره تا درست شه»

دختری را برايش خواستگاری کردند. خانواده‌ی دختر چند روزی مهلت خواستند، جعفر هم توی اين مدت قدم‌زدن‌های رفت و برگشتی‌اش آهنگ تندتری به خود گرفته بود. پدرم از اين بی‌قراری‌ها بدجور حرصی می‌شد و همين را هم به پدر و مادر جعفر گفته بود. می‌گفت: «اين بچه بی‌قراری داره، بايد زودتر بره سر خونه و زندگيش، بايد پا پی ِ خونواده‌ی دختره بشين ببينين جوابشون چيه»

چند روز بعد دختر جواب بله را داد و قرار عروسی گذاشتند. تا همان شبِ عروسیْ جعفر هر روز جلوی دکان پدر روی همان خط فرضی‌اش مدام می‌رفت و برمی‌گشت، حتی گاهی حضور مشتری‌ها توی دکان هم او را از قدم زدن‌هايش باز نمی‌داشت. پدرم حرص می‌خورد و می‌گفت: «عروسی که کنه خوب می‌شه»

جعفر تا سه چهار ماه پس از عروسی‌اش هم پيش پدرم شاگردی می‌کرد، اما نه تنها قدم‌زدن‌هايش کم نشد بلکه «زيرلب حرف زدن» را هم چاشنی‌اش کرده بود. پدرم ديگر نتوانست تمسخر اطرافيان را تحمل کند، خودش هم او را کم مسخره نمی‌کرد، بالاخره تحملش تمام شد و عذر جعفر را خواست. «بی‌قراری‌»های جعفر کار دستش داد. 

حال سالها از آن زمان گذشته، خيلی دلم می‌خواهد بدانم جعفر کجاست و چندتا بچه دارد. دلم می‌خواهد بدانم هنوز هم همانقدر مهربان و سر به زير هست يا نه. اما هر جا که هست می‌دانم هنوز هم «بی‌قرار» است و روبروی دکانی دارد روی همان خط فرضی‌اش می‌رود و برمی‌گردد. يعنی همان کاری را می‌کند که پدرم از آن بدش می‌آمد، يعنی همان کاری که من هم ناخودآگاه انجام می‌دهم! برای همين هر وقت خطی فرضی را دنبال می‌کنم و مدام می‌روم و برمی‌گردم يکهو ياد جعفر می‌افتم. من هم از او «بی‌قراری» گرفته‌ام انگار...

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

حکومتِ مغز...



چند سالی هست که گذشته‌ام را کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر به ياد می‌آورم. گاهی پدر يا مادرم خاطره‌ای بازگو می‌کنند و بعد مرا مخاطب قرار می‌دهند و می‌پرسند: «فلان روز رو يادت مياد؟!» بعد منتظر تاييد من می‌مانند، اما هر چه زور می‌زنم، هر چه ذهنم را کنکاش می‌کنم هيچ چيز يادم نمی‌آيد، وقتی هم بهشان می‌گويم: «چيزی يادم نيست» تعجب می‌کنند، جوری نگاهم می‌کنند که انگار آدمی ديگر مقابل‌شان نشسته. 

گاهی خاطراتی که می‌شنوم با چيزی که خودم جسته و گريخته به ياد می‌آورم به طرز عجيبی متفاوت است، مثلا کسی خاطره‌ای بازگو می‌کند اما من نه تنها آن خاطره در ذهنم جور ديگری نقش بسته بلکه حتی مکان، زمان، آدمها و حتی رخدادهايش را هم جور ديگری به ياد می‌آورم؛ همين سبب می‌شود تا باز هم همه با شگفتی به من خيره شوند، انگار آدمی ديگر روبروی‌شان نشسته.

گاهی به تو فکر می‌کنم، هزار توهای ذهنم را می‌گردم بلکه تصويری از تو بيابم، اما نمی‌دانم خاطراتی که پيدا می‌کنم واقعا اتفاق افتاده‌اند يا نه، نمی‌دانم آن بوسه‌ای که در ذهنم نقش بسته يا آن بويی که يکهو می‌پيچد توی دماغم يا آن تصويری که از نوازش کردن ترقوه‌ات يادم می‌آيد واقعا در گذشته‌ روی داده‌اند يا همه‌اش خيالاتند. حتی گاهی نمی‌دانم اين تصويری که از صورت تو به ياد می‌آورم همان تصوير واقعی‌ ِ خودِ توست يا ذهنم شبيه نقاشی زبردست برای خودش تو را جور ديگری به تصوير کشيده. انگار آدمی ديگر مقابلم نشسته.

گاهی چيزهايی که می شنويم با چيزهايی که اتفاق افتاده تفاوت دارد، نمی‌شود تشخيص داد چه کسی واقعيت را بازگو می‌کند، نمی‌شود فهميد کدام يکی‌شان واقعا اتفاق افتاده، همه چيز با هم در می‌آميزد و در زمينه‌ای مه‌آلود گم می‌شود. اما اين وسط مغز برای خودش حکومت می‌کند، چيزهایی به يادت می‌آورد که دلت می‌خواسته همان بشود اما نشده، جاهای خالی خاطراتت را جوری برايت پر می‌کند که دروغ و راست را از هم تميز نمی‌دهی.. مغز فريبت می‌دهد، تا کمی بيشتر به زندگی‌ات اميدوار باشی. راستی... هنوز نمی‌دانم، آيا آن روز واقعا تو را بوسيدم؟ آيا واقعا مقابلم نشسته بودی!؟

(محققان کشف کرده‌اند که وقتی مغز نتواند جزئيات يک خاطره را به ياد بياورد خودش جاهای خالی را پر می‌کند. منبع: خبرآنلاين)

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۲

جابجایی‌ها



الف) برخی جابجايی‌ها خوب نيستند. جای يکسری چيزها که با هم عوض شود به دل نمی‌نشينند، به چشم‌مان غريبه می‌آيند و حتی گاهی مفهوم‌شان را هم از دست می‌دهند. 

ش) واژه‌ها و ترکيب‌ها هم مشمول بند «الف» می‌شوند. مثلا اگر «عبور» جای «مرور» بنشيند ترکيب‌شان آشنا نيست، «مرور و عبور». نمونه‌های ديگر هم هست، مثل «گو و گفت»، «شد و آمد»، «سنگين سبک»، «مهتاب آفتاب» و ...

ف) بند «الف» شامل ابزار هم می‌شود. مثلا اگر «اتوی بخار» برود توی «مطب دندان‌پزشکی» و «يونيت دندان‌پزشکی» برود درون «خشک‌شويی» مسخره است. 

ت) «موجودات» هم همينطور. جای‌شان که با هم عوض شود هم خطرناک است هم آزار دهنده. فرض کنيد! يا نه! نمی‌خواهد فرض کنيد، نگاه کنيد! مثلا «الاغ» جای «آدم» روی «فلان صندلی» بنشيند و «آدم» برود توی «طويله». اين يکی مسخره هست اما خيلی هم عجيب نيست! 

گ) بند «گاف» فقط برای رسيدن به بند بعدی نوشته شده. بند «گاف» می‌خواهد کمی فضا را لطيف کند. می‌خواهد بگويد آن بند‌های بالايی همه‌اش مقدمه بود، مقدمه‌ای که «تو» دلت کمی نرم شود و از حرف اصلی فرار نکنی!

ی) برخی جابجايی‌ها خوب نيستند. حال آدم را بد می‌کنند. دل آدم می‌گيرد از ديدن‌شان. مثلا وقتی «موهايت» جای‌شان را به «کچلی» می‌دهند، وقتی «شيمی‌درمانی» جای «کوه‌نوردی» را می‌گيرد، وقتی «رفتن» می‌نشيند جای «ماندن» و «ماندن» آنقدر می‌رود تا پای رفتنش تاول بزند، وقتی «فاصله» جای «آغوش» را غصب می‌کند، وقتی «لباس دکلته‌‌ات» که ترقوه‌ات را بيشتر نمايان می‌کرد با بدسليقه‌گی جايش را به «پُليور» می‌دهد، وقتی... وقتی روی گونه‌های من «برف» می‌نشيند و «بوسه‌»های «تو» روی «گونه‌»ی ديگری... اين آخری بيشتر آشفته‌ام می‌کند...

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

گالُن بنزين


بنزين اتوموبيل‌شان ته کشيده بود. مرد کنار خيابان ايستاده بود و دبّه‌ی توی دستش را برای هر سواری‌ای که از آنجا می‌گذشت تکان می‌داد.

- بنزين!... بنزيـــن!... وايسا ديگه سگ‌پدر
- بابا منم بيام بيرون باهات داد بزنم؟
- نه بچه... بشين تو ماشين...

پسرکی بود شش يا هفت ساله، با موهای لخت و بلند که شلوارک به پا داشت و عاشق نگاه کردن به ساعتش بود، همان ساعتی که با گاز گرفتن مُچش پديدار می‌شد و چند دقيقه بعد هم ديگر سر جايش نبود.

- سرت رو بکن تو بچه!... اينقدر از پنجره آويزون نشو
- آخه می‌خوام کمکت کنم بابا
- به بچه‌ها بنزين نمی‌دن، بگير بشين........ بنزين.... آقا بنزيـــن!

دلش می‌خواست به پدرش کمک کند، نيمه‌شب بود و حوالی ميدان حُر بنزين تمام کرده بودند. دير به دير سواری‌ای گذرش به آنجا می‌افتاد. تک و توکی هم که از آنجا عبور می‌کردند دل و دماغ ترمز زدن و بنزين کشيدن با شلنگ را نداشتند.

- مگه نگفتم سرتو بکن تو؟
- بذار منم بگم بنزين بابا!... يه دونه

اتوبوسی به آنها رسيد. پسرک با ذوق و شوق فرياد زد:

- بنزيــن

مرد پوزخند زد. قيافه‌ای حق به جانب گرفت و با نگاهی عاقل اندر سفيهانه گفت:

- اتوبوس که بنزين نداره پسر... گازوئيل می‌سوزونه نه بنزين... حالا برو و...

هنوز حرف مرد تمام نشده بود که اتوبوس توقف کرد.

- بابايی!یعنی می‌خواد منو دعوا کنه؟
- صد بار بهت گفتم سرتو بکن تو!

راننده‌ی اتوبوس با يک گالن به سمت‌شان رفت. چاق بود و با همان عرق‌گير زردش آمده بود پايين و با نگاهی مهربان به طرف مرد می‌رفت.

- سلام... اين گالن بنزين رو واسه موتور سيکلتم گرفته بودم، اما وقتی پسرتون گفت بنزين دلم نيومد نزنم کنار. بفرما!

مرد گالن را گرفت، بنزينش را ريخت توی باک و کمی بعد هم نشست پشت فرمان. لام تا کام حرف نزد. پسرک هم سرش را از پنجره بيرون برده بود، انگار دلش نمی‌خواست چشمش توی چشم پدرش بيوفتد، به اين فکر می‌کرد که وقتی بزرگ شد اتوبوسی بخرد و تويش را پر کند از گالن‌های بنزين. شايد اينطوری هيچ پدر و پسری رابطه‌ی‌شان اينقدر يخ نمی‌شد.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲

طبیعی

سرفه‌ای کرد و گفت «توی خونواده‌ی ما همه همينجور يهويی می‌مردن، مثلا داداشم؛ ورزشکار بود، اهل هيچی‌ هم نبود، يه شب خوابيد و صبحش ديگه پا نشد، ايست قلبی اونم توی بيست و سه سالگی... تو طايفه‌ی ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، بابام پنجاه سالش که بود سرطان گرفت، کلی دوا درمون کرد، يه شب خوابيد و ديگه صبحش پا نشد، صبح همون روزی که قرار بود بره شيمی‌درمانی. اونم به مرگ طبيعی مُرد، همينجور يهويی»
آه کشيد و ادامه داد «از اينجور مرگ‌های طبيعی توی ماها زياده، مثلا مادرم وقتی خواهرمو زاييد همونجا سر‌ زا رفت، دکترا می‌گفتن بايد سزارين کنه اما اون روزا بابام وضعش خوب نبود، واسه همين مادرم طبيعی زايید و بعدشم طبيعی مُرد؛ سالها بعد هم خواهرم با شوهرش توی جاده‌ی شمال تصادف کردن و درجا مردن. چقدر بهشون گفتم شب حرکت نکنيد اما گوش ندادن؛ خواهرم خوابش برده بود، هزار بار بهش گفتم کنار راننده نبايد بخوابی، شوهرشم خوابش گرفته بود و بعدشم طبيعی بود که برن زير تريلی، مرگ‌شون طبيعی بود.»
سرفه‌هايش بيشتر شده بود اما دلش می‌خواست حرف بزند، «توی خونواده‌ی ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، بچه‌ی چهار ساله‌ی خودم هم همينطوری بود، از روی تختش پرت شد پايين، سرش خورده بود به تيزیِ پايه‌ی تخت، شب بود، توی خواب قِل خورده بود، طبيعی بود که بميره. رفته بودم ماموريت که بهم خبر دادن زنم رو شب که خواب بوده گاز طبيعی گرفته، اونم طبيعی مُرده بود... توی خاندان ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، اَلّا يه نفر، پدربزرگم. صد و بيست سالش بود، قند داشت، چربی داشت، دستگاه گوارشش کاملا مختل شده بود، ريه‌اش توده داشت، عرق می‌خورد، سيگار می‌کشيد، چشماش آب‌مرواری آورده بود، کليه‌هاش سنگ‌ساز بودن، پارکينسون داشت، فشار خون و ديسک کمر و نرمی استخون هم داشت، از هر مرضی که بگی اون داشت اما يه روز باطریِ تو قلبش از کار افتاد و تموم. مرگش خيلی غير طبيعی بود... آخه توی روز بود، نه شب. مرگی که توی روز باشه غير طبيعيه، شب واسه مردنه نه روز»

سرفه امانش را بريده بود، مجبور شد ماسک اکسيژنش را بگذارد، چند باری نفس عميق کشيد، سينه‌اش خس‌خس می‌کرد؛ سرطان ريه رمقش را برده بود، چشمانش سنگين شد، کمی بعد به خواب عميق شبانه‌اش فرو رفت...

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۲

دفترچه تلفن

«حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم» اين جمله‌ را هر روز برای خودم می‌گويم، پشت بندش هم موبايل را برمی‌دارم، کانتکت ليست را باز می‌کنم، از همان بالا يکی يکی شماره‌ها و نام‌ها را نگاه می‌کنم و هی می‌روم پايين، پايين‌تر و پايين‌تر... 

«حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم» اين جمله را می‌گويم و از از نامهايی که با حرفِ «اِی» شروع می‌شوند به نامهايی می‌رسم که اولشان «بی» دارد اما هنوز کسی را نيافته‌ام تا با او تماس بگيرم. کمی بعد «سی»‌دارها تمام می‌شوند و به «دی»دارها می‌رسم. لغت «دی»دارها حواسم را پرت می‌کند، ياد ديدارهایم می‌افتم. 

«حتما يه نفر هست...» با همين دلخوشی نيمی از حروف الفبا را رد می‌کنم اما کسی پيدايش نمی‌شود. فهرست بلند بالای شماره‌ها و نامها را يکی يکی می‌خوانم، هر کدام‌شان جرقه‌ی خاطره‌ای در ذهنم می‌زنند، خاطره‌ای کوتاه، به همان کوتاهی‌ای که از نام‌شان به نام بعدی می‌روم!

«حتما يه نفر هست...» اينبار کمی صدايم می‌لرزد، با دقت بيشتری نامهای باقی‌مانده را رد می‌کنم، انگار هر کدام از نامها و شماره‌ها مرا ياد بويی خاص می‌اندازد، شايد هم طعمی خاص...

«حتما هست»... به آخرين نام می‌رسم، کله‌ام داغ می‌شود، ناباورانه می‌گويم «حتما يه نفر هست، حتما» و دوباره فهرست نامها و شماره‌ها را يکی يکی بالا و پايين می‌کنم، اين بار سعی می‌کنم از هر نامی خاطره‌ی بهتری به ياد آورم برای همين بيشتر روی‌شان توقف می‌کنم، اما اين بار هم هر نام شبيه اسلايدی می‌شود که چيزی گنگ را برايم به تصوير می‌کشد، پس بی اينکه چيزی يادم بيايد سراغ اسلايد بعد می‌روم و بعدی و بعدی و بعدی... 

نامها تمام می‌شوند، حروف الفبايم ته می‌کشند، خاطره‌ها هم همينطور. نفسی عميق می‌کشم و سعی می‌کنم آرام باشم... «حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم...... هست؟؟»

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۲

بنداله!


الف) يک ايده برای نوشتن توی ذهنم بود اما هر چه درون‌ ذهن و پشت و پسله‌هايش را می‌گردم چيزی يادم نمی‌آيد. 
ر) امروز قرار بود به يک نفر تلفن بزنم. اما هر چه فکر می‌کنم با چه کسی قرار بود تماس بگيرم چيزی يادم نمی‌آيد.
ف) در مورد بندِ «الف» يک چيزی يادم آمد. آن متنی که می‌خواستم بنويسم تویش «جهنم» داشت. اما هر چه فکر می‌کنم اين جهنم کجای متن قرار بود بنشيند يادم نمی‌آيد. 
ش) در مورد بندِ «ب» هم اعتراف می‌کنم که اگر يادم می‌آمد به چه کسی می‌خواستم تلفن بزنم باز هم فايده‌ای نداشت، چون هر چه فکر می‌کنم موبايلم را کدام گوری گذاشته‌‌ام يادم نمی‌آيد.
م) امروز هم از همان خيابان هميشگی گذشتم. اما به يکباره همه‌جايش برايم غريبه شد. حتی نام خيابان و کوچه‌هايش را هم نمی‌شناختم. هر چه فکر کردم فرمانِ خودرو را کدام سمت بچرخانم چيزی يادم نيامد. 

ی) در مورد بند «الف» فقط همان «جهنمش» يادم مانده. اما نمی‌دانم اين جهنم بيشتر مربوط به بند «الف» بوده يا «ر» يا «م»؛ چيزی يادم نمی‌آيد.
و) درباره‌ی بند «م» بايد بگويم که همانجا توی خيابان آچمز شده بودم، تا اينکه «او» آمد و مرا با خود به خانه برد. اما او که بود؟ يادم نمی‌آيد.
؟) در مورد بند «الف» نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم که قرار بوده چيزی بنويسم! مخصوصا متنی که قرار بوده تويش «جهنم» داشته باشد. حتی درباره‌ی بند «ر» هم چيزی نمی‌فهمم! هرچه نام‌ها و شماره‌‌های ذخيره شده توی موبايلم را بالا و پايين می‌کنم هيچ‌کدام‌شان برايم آشنا نيستند چه برسد که بخواهم با يکی‌شان تماس هم بگيرم! حالا می‌رسم به بند «م»؛ همان بندی که «او» پيدايش شد.

!) حالا می‌رسم به بندِ «او»؛ می‌رسم به بندْ بندِ «او»؛ خيره می‌شوم به بند بندش. شايد قرار نبوده «جهنم» در نوشته‌ای بيايد، انگار بند بند «او»‌ست که «جهنم» است؛ داغ است؛ می‌سوزاند مرا... اين «او» کيست که مرا می‌بوسد و می‌سوزاند؟ هرچه فکر می‌کنم يادم نمی‌آيد.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲

چاقی و تمسخر

لوزه‌ام را که عمل کردم چاق شدم. برادرم هم که لوزه‌اش را عمل کرد چاق شد، برای همين هميشه فکر می‌کردم لوزه‌ چيزی شبيه بغض ِ توی گلوست و وقتی هست نمی‌گذارد غذا از گلويت پايين برود اما وقتی نيست گلوگاهت مثل اتوبان چهار بانده‌ می‌شود، اما اينطور نبود... 

چاق که شدم توی مدرسه سوژه‌ی خنديدن بچه‌ها بودم، سوژه‌ای که هميشه آماده‌ی مسخره شدن بود و القابی هم که برای چنین سوژه‌ای به کار برده می‌شد روز به روز بيشتر و بيشتر می‌شدند، القابی مثل خيکّی، چاقاله‌بادام، بوم‌غلتون و ...

اما چيز تلخ‌تری هم از مسخره شدنهای توی مدرسه بود: «تعطيل شدن». زنگ را که می‌زدند قلبم تند تند می‌تپيد و با ترسی عجيب به سمت خانه می‌رفتم. گاهی سريع می‌رفتم و گاهی هم دزدکی مسير پيش رو را دید می‌زدم تا مبادا به پست آن دسته‌ بچه‌های شور و شرّی بخورم که هر روز موقع رفتن به خانه دوره‌ام می‌کردند و دستم می‌انداختند، اما هميشه توی دام‌شان می‌افتادم و تمسخر‌های‌شان شرمگينم می‌کرد، سرم را می‌انداختم پايين و توی چشم رهگذارن نگاه نمی‌کردم و با بُغضی که جای لوزه‌ام را گرفته بود به خانه می‌رفتم...

به خانه که می‌رسيدم توی خودم بودم، گوشه‌گيری می‌کردم و به درس و مشق‌هايم می‌رسيدم. اگر قرار بود مهمان برای‌مان بيايد غمم می‌گرفت، چون شبش هم قرار بود سوژه‌‌ی خنديدنِ فاميل بشوم، انگار موضوع ديگری جز چاق بودنِ من کسی را نمی‌خنداند، حتی پدرم هم انگار از دست انداختن من و خنده گرفتن از جمع خوشش می‌آمد.

پسر دختر خاله‌ام به من می‌گويد دايی. از دايی گفتنش کيف می‌کنم. دوازده يا سيزده‌سالش است و استخوان‌بندی درشتی دارد. کم حرف است و اعتماد به نفسش هم نزديک به صفر. يکهو گفت: «دايی! خسته شدم از بس بچه‌ها توی مدرسه مسخره‌ام کردن... هی بهم می‌گن گامبو، خيکی.... چیکار کنم؟». بغضم گرفت. دلم می‌خواست بروم مدرسه‌ی‌شان و همه‌ی بچه‌هایی که او را مسخره می‌کردند کتک بزنم...

لوزه‌ام را که عمل کردم زندگی‌ام جور ديگری شد. گاهی دلم می‌خواهد فرياد بزنم. بگويم اصلا «عقل بزرگ در بدن بزرگ است!» بگويم به سلامتی همه‌ی چاقهای دنيا که مهربانند و کمتر آزارشان به کسی می‌رسد.

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۲

دکمه‌ْ پشت گردن آدمها

کاش خدا هم صندوق انتقادات و پيشنهادات داشت. کاش برای ادامه‌ی فرآيند آدم‌سازی‌اش با چند آدم هم مشورت می‌کرد. آن وقت بهش پيشنهاد می‌دادم پشت گردن همه‌ی آدمها يک دکمه‌ی قرمز بگذارد؛ دکمه‌ای که بشود با آن آدمها را خاموش و روشن کرد. 

اگر آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند ديگر نه کسی خودکشی می‌کرد و نه کسی تنها می‌ماند. آن وقت اگر آدمی حس می‌کرد به درد هيچ‌چيز و هيچ‌کس نمی‌خورد دست می‌بُرد پشت گردنش و خودش خودش را خاموش می‌کرد. اگر هم بقيه‌ی آدمها او را دوست نداشتند بيانيه‌ای چيزی می‌نوشتند و درخاست خاموشی‌اش را می‌کردند. 

اگر آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند هر وقت که دلت می‌گرفت، هر وقت احساس پوچی به سراغت می‌آمد، هر وقت که فکر می‌کردی هيچکس دوستت ندارد می‌توانستی خودت را خاموش کنی، برای مدتی در خاموشی‌ات بمانی و نفهمی دور و برت چه می‌گذرد. شايد سالهای سال خاموش می‌ماندی و هيچ‌وقت هم کسی روشن‌ات نمی‌کرد. 

کاش آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند. آن وقت می‌فهميدی چند نفر دوستت دارند، می‌فهميدی چه تعداد آدم دلشان نمی‌خواهد تو خاموش بمانی و زود خودشان را به تو می‌رساندند و دست پشت گردنت می‌بردند و روشنت می‌کردند. آن وقت دلت گرم می‌شد، حتی لازم نبود کسی بگويد «دوستت دارم»، همين که نمی‌گذاشتند خاموش بمانی خودش دنيايی بود. آخ که چه نگاه‌هايی رد و بدل می‌شد در آن لحظه‌ی شيرين ِ روشن شدن!

راستی.... اگر هر کدام از ما دکمه‌ی روشن و خاموش داشتيم چند نفر دلشان می‌خواست ما را خاموش کنند؟ چند نفر دلشان برای بودن‌مان تنگ می‌شد و هر جا که خاموش شده بوديم می‌آمدند و روشن‌مان می‌کردند؟ چه کسی يا کسانی مرا روشن می‌کردند؟  

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

نيمه‌ها

آدميزاد دو نيمه دارد، نيمه‌ای به سمت عقلانيت تمايل دارد و آن يکی نيمه‌ هم خُل و ديوانه است. آن نيمه‌ای که عاقل‌مآب است و داعیه‌ی فهم دارد همان نيمه‌ی پر مصرفی‌ست که در جمع عيان می‌شود و تا چشمش به آدميزاد ديگری می‌افتد رگ غيرتش باد می‌کند و تلاش می‌کند خود را عاقل‌تر و بالغ‌تر از سايرين نشان دهد.

اما آن نيمه‌ای که ديوانه‌ است نه در جمع که در تنهايی خودش را بروز می‌دهد. آدميزاد وقتی تنها می‌شود ب
ه ديوانگی کشش دارد. آدم تنها که می‌شود نیمه‌ی ديوانه‌اش ميدان‌داری می‌کند و دست به کارهایی می‌زند که هيچ دیوانه‌ی «تمام وقتی» قادر به انجام دادن‌شان نيست.

آدم که تنها می‌شود خودش را به دست نيمه‌ی ديوانه می‌سپارد، گاه می‌خندد، گاه قهقهه می‌زند و پشت‌بندش می‌زند زير گريه؛ گاهی جلوی آیینه می‌ايستد و ليچار بار خودش می‌‌کند، گاهی لبخند تحويل خودش می‌دهد و گاهی به خودش رو تُرش می‌کند. گاهی نيمه‌ی ديوانه پر چانه‌گی می‌کند، کاری می‌کند آنقدر حرف بزنی که حتی خودت هم نفهمی چه می‌گویی. گاهی اما سکوت می‌کند و توی تنهایی‌هايت هيچ صدايی نمی‌شنوی جز صدای گاه به گاه سوت کشيدنِ گوش‌ات.

آدميزاد دو نيمه دارد. وقتی در جمع است عاقل نشان می‌دهد و همه فن حريف؛ اما تنها که می‌شود ديوانه‌ايست که خودش هم خبر از ديوانگی‌اش دارد اما اين ديوانگی‌ها را دوست دارد وگرنه دلش می‌ترکد...

وجهِ مورد علاقه!

دست خودمان نیست که بدبین شده ایم, ما را اینگونه بار آورده اند. بیشتر مان وقتی به توالت عمومی میرویم اول از هر چیز داخل چاهش را نگاه میکنیم. انگار خوش مان می آید که حال خودمان را به هم بزنیم. ما عادت کرده ایم که همیشه به گُه ترین وجه قضیه نگاه کنیم, دست خودمان نیست!

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!