پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

برای 175 شهيد غواص

من بيشتر از همه می‌توانستم نفسم را نگه دارم. محمد که شوخ‌تر از همه بود می‌گفت «تو هنوز کپسول اکسيژنت آکبند مونده» گاهی که با بچه‌ها نفس‌مان را حبس می‌کرديم تا ببينيم کدام يکی ريه‌هايش قوی‌تر است آخرين نفری که نفسش را رها می‌کرد من بودم، برای همين شده بودم پای ثابت تمام عمليات‌هايی که اختفا و سکوت لازمه‌ی‌شان بود.

«مرگ توی آب مثل‌ِ شهادته، پس شهادت توی آب ديگه نور علی نوره» اين را علی گفته بود. اصلا برای همين غواص شده بود. محمد می‌گفت: «علی مثل ماهيه، خشکی بهش نمی‌سازه، اگه علی نفس‌ِ تو رو داشت بايد با مصيبت از آب درش مياورديم» علی اهل دجله بود، بچه‌ی شط. می‌گفت فاو و مجنون جزيره نيستند، آدمهایی‌اند که مسخ شده‌اند، توده‌ای آدمند که به شکل جزيره در آمده‌اند. می‌گفت «کسی که توی آب جنوب بميره می‌شه تکه‌ای از مجنون»

***
حالا همه‌مان دراز کشيده‌ايم کنار هم. قرار بود در اعماق آب باشيم. قرار بود وقتی از آن پايين سرمان را بالا می‌گيريم نور خورشيد را ببينيم که شکن‌شکن شده و روی موج‌ها می‌رقصد. قرار بود برای دختر سه‌ساله‌ی محمد گوش‌ماهی و سنگ‌‌های رنگی جمع کنيم.
بوی خاک پيچيده توی دماغم. دراز به دراز ما را خوابانده‌اند کنار هم. دست‌های‌مان را بسته‌اند. نگاهم را می‌چرخانم سمت علی. شبيه ماهی‌ای که از تُنگ بيرون افتاده مدام تقلّا می‌کند. دلم ريش می‌شود. نگاهم را از علی می‌دزدم و می‌چرخم سمت محمد. صورتش روی زمين است. روی چهره‌ی بی‌رمقش هنوز ته‌مانده‌هايی از شوخی هست، می‌گويد «قسمت نشد توی آب شهيد شيم...» صدای بولدوزر می‌پيچد توی سرم.
حالا شروع کرده‌اند به ريختن خاک. نفسم را حبس می‌کنم. محمد فرياد می‌زند «ديوونه نفست رو حبس نکن، اينطوری بيشتر زجر می‌کشی...» ديگر صدايش را نمی‌شنوم. خاک رفته توی دهان و گلويش. علی و محمد هر دو کنار منند. تکان‌ خوردن‌هايشان را زير خاک حس می‌کنم. سينه‌ام سنگينی می‌کند. لايه‌های خاک بيشتر و بيشتر می‌شوند. بدنم شروع می‌کند به خارش. سنگينی خاک دارد دنده‌هايم را خرد می‌کند. علی و محمد ديگر تکان نمی‌خورند.
***
قرار بود توی آب بميريم، يعنی اينطور فکر می‌کرديم. اما نه اينکه غرق شويم يا توی آب خفه شويم. علی می‌گفت «آب ما رو خفه نمی‌کنه، چيزی که ما رو می‌کشه خاکه، خاک» حالا هم داريم زير خروارها خاک خفه می‌شويم.
***
نمی‌دانم چشمانم بازند يا بسته، اما می‌سوزند. هر چه سعی می‌کنم مزه‌ی آب را به ياد آورم نمی‌توانم. فکرم می‌رود سمت محمد و علی. علی لابد تا الان شده تکه‌ای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش. شايد هم آنها هم مثل من هنوز نفس‌شان را نگه داشته‌اند... ماهی‌ای که بيشتر از بقيه زنده بماند بيشتر زجر می‌کشد، اينطوری شاهد مرگ باقی ماهی‌هاست....
***
من اما... هنوز نفسم را حبس کرده‌ام...

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۳

اين روزها...

اين روزها از بس کم حرف می‌زنم گاهی که دهانم باز می‌شه «نور» زبونم رو اذيت می‌کنه...

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳

چرخ خياطی

بيا
چشم به چشم ِ هم «بدوزيم» و
لب به لب‌های هم «کوک بزنيم» و
آغوش‌مان را «وصله‌»ی تن‌ ِ همديگر کنيم.
می‌بينی!؟ 
حتی حرفش هم خاطر‌ِ آدم را «سوزن سوزن» می‌کند...

چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۳

داستان زن‌دايی‌ای که نمی‌مرد

هر کسی وارد خانه‌ی زن‌دايی می‌شد به اين فکر می‌کرد که چطور می‌شود او را کشت. زن‌دايی پيرزنی استخوانی بود و پوستش به قدری چروک بود که در روشن‌ترين ساعات روز هم پر بود از سايه‌روشن‌هايی که لابه‌لای لايه‌های پوستش جا خوش کرده بودند. صد و اندی بهار را ديده بود، چند باری هم از طرف راديو تلويزيون سراغش رفته بودند تا ازش مصاحبه بگيرند و به عنوان کهن‌سال‌ترين زن تهران معرفی‌اش کنند، اما زن‌دايی زير بار نمی‌رفت، دو پايش را کرده بود توی يک کفش که الا و بلا من توی «راديون تلوزان» نمی‌روم، حرفش هم اين بود که مردم چشم‌شان شور است و ممکن است چشمش بزنند و فاتحه.
شوهرش هفتاد هشتاد ساله بود که مرد. نزديکی‌های قرچک دکه‌ی کوچکی داشت که تويش خنزر پنزر می‌فروخت و نوشابه‌ی کانادا درای. دو سه هکتار هم زمين داشت که کرت‌بندی‌شان کرده بود و در هر کرت يک‌جور سبزی می‌کاشت، يکی تره، يکی ريحان، يکی نعنا و ...
دايی آدم خسيسی بود، هر وقت خدا که می‌ديدی‌اش همان کت و شلوار سرمه‌ای و خاک‌آلود عهد دقيانوسش را به تن داشت و همان کلاه بافتنی سرمه‌ای و نخ‌نما شده هم روی سرش بود. وقتی مُرد به بچه‌هايش ارث قلنبه‌ای رسيد، حتی دکه‌ی فکسنی قرچک را هم فروختند. بعد هم قرار گذاشتند تا روزی که ننه‌ی‌شان زنده‌ است توی خانه‌ی پدری بماند، خانه‌ای بزرگ و درندشت که اگر می‌فروختندش ارث‌شان قلنبه‌تر می‌شد. پيش خودشان خيال می‌کردند ننه‌ی‌شان فوق فوقش چهار پنج سال ديگر زنده‌ می‌ماند و بعد هم می‌توانند خانه را بفروشند...
اما زن‌دايی به اين زودی‌ها «بمير» نبود. نشان به اين نشان که سی چهل‌سال هم بعدِ مرگ شوهرش زندگی کرد، پسر وسطی‌اش را که عملی شد و بعد مرد خودش کفن کرد. تا صد سالگی‌اش قبراق بود و رو پا. اما صد را که رد کرد مريض احوال شد. بچه‌هايش گفتند ننه فوق فوقش سه چهار ماه ديگر زنده می‌ماند، اما زن‌دايی چغرتر از اين حرف‌ها بود. چند سالی هم همينطور گذشت، زن‌دايی ضعيف و نحيف شده بود اما عزرايیل پاسپورتش را امضا نمی‌کرد. بچه‌هايش خسته شده بودند، عروس‌ها و نوه‌هايش هم همينطور، همه‌ی فاميل هم از سگ‌جانی زن‌دايی حوصله‌شان سر رفته بود. اين بود که هر وقت می‌رفتند خانه‌اش و باهاش چاق سلامتی می‌کردند پشت‌بندش می‌نشستند و از راه‌هايی که می‌شد زن‌دايی را راحت‌تر سوی ديار باقی شتاباند حرف می‌زدند. البته توجيح‌شان هم اين بود که زن‌دايی خودش هم داشت زجر می‌کشيد، نشان به آن نشان که گوش‌هايش سنگين شده بودند!
يکی می‌گفت داروهايش را قطع کنيد، يکی می‌گفت بگذاريدش خانه‌ی سالمندان بعد خودش از غصه دق می‌کند، يکی می‌گفت آمپول هوا هم بد نيست، ديگری می‌گفت ببريدش مسافرت بلکه هوا به هوا شود و عفونتی چيزی بگيرد، يکی هم گفت سيگاری‌اش کنيد!
سيگاری‌اش کردند. هر پکی که زن‌دايی به سيگار می‌زد اميدِ رفتنش را در دل اهالی خانواده بيشتر و بيشتر می‌کرد. اما سيگار هم حريفش نمی‌شد انگار. حالا علاوه بر داروها خرج سيگارش هم اضافه شده بود. چند سال ديگر هم گذشت. روز سوم عيد که همه رفته بودند خانه‌اش ديگر هيچکس را نمی‌شناخت. به سيگارش پک می‌زد و به کسی کاری نداشت، فقط گاهگداری لبخندکی می‌زد و دستان حنا زده‌اش را می‌کشيد به موهای حنايی‌اش. همان شب وقتی نشست ساليانه‌ی فاميل برگزار شد تا به راه‌های جديد برای کشتن زن‌دايی دست پيدا کنند بدون هيچ دليلی (!) مُرد. يعنی خواب بود که مُرد. آخرين نخ سيگارش را دود کرده بود و بعد هم فاتحه.
وقتی زن‌دايی مُرد هيچکسی گريه نکرد. يک مشت آدم سرد و يخزده دور هم جمع شدند، فاتحه خواندند، خرما و حلوا خوردند، بگو و بخند کردند و رفتند سی خودشان. بچه‌هايش هم دو روز بعد خانه را فروختند. اما هيچکسی نفهميد زن‌دايی چرا مرد؟ «بنده‌خدا تازه داشت دندون درمی‌آورد» اين جمله‌ی آخر را مرده‌شور به دخترش گفته بود....

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۳

داستان جوب بزرگ و دل‌های سوخته

وسط محله، درست پايين پارک، يک جوب پهن و بزرگ بود. جوب خيلی عميق بود و ديوارهايش هم چند برابر بلندتر از جوب‌های معمولی بود، اما اين جوب با اينکه بزرگ و پهن و عميق بود نه آبی درونش جريان داشت نه حتی فاضلابی، حتی باران هم که می‌باريد درون جوب هم همان قدر آب راه می‌افتاد که روی سطح خيابان آب بود.

آن سوی جوب چند نفر ايستاده بودند، با آخرين مدل ساعت رولِکس، با آخرين مدل مازراتی و بوگاتی و بنز، با آخرين مدل عينک ری‌بن، با آخرين فشن استايل‌ِ سبيل‌های قيطانی و موهايی که آن‌وری شانه کرده بودند، با آخرين ورژن آيفون و آی‌پد و شماره‌های رند، با آخرين مدل دوربين 38 مگاپيکسلی، با آخرين مدل تابستانه‌ی عرق‌گير و شلوارک، آنها از همه چيز آخرين‌ مدل‌هايش را داشتند، کسی هم نمی‌دانست از کجا آورده بودند آن همه پول را. آنها زل زده بودند به خودشان، مشغول خودشان بودند.

اين سوی جوب هم چند نفر ايستاده بودند، با ساعت‌های معمولی، با پرايد و پژو و پيکان، با عينک چينی، با فشن استايل‌ِ سبيل‌های پر پشت و موهايی که اين‌وری شانه کرده بودند، با موبايل‌های معمولی و شماره‌های اعتباری، با دوربين کوچک معمولی، با تی‌شرت و شلوار جين‌ِ معمولی، اين‌ها از بيشتر چيزها مدل معمولی‌اش را داشتند. اينها زل زده بودند به آن وری‌ها، مشغول تماشای آنها بودند.

وسط جوب هم چند نفر نشسته بودند، پشت مچ دست‌ چپ‌شان را گاز گرفته بودند که مثلا ساعت است، بدون ماشين، بدون عينک، با موهای نامرتب و صورت‌هايی نتراشيده، بدون موبايل، بدون دوربين، با يکی دو دست لباس‌ که توی تاناکورا نصيب‌شان شده بود، وسط جوبی‌ها بدون خيلی چيزها بودند، نگاه‌شان به همان پايين جوب بود.

يک روز آن سوی جوبی‌ها صدای‌شان را انداختند توی گلوی‌شان، آمپلی‌ها و ساب‌های کوبنده‌ی‌شان را آتش کردند، دوپس‌دوپس و ديش‌ديش‌شان را فرستادند هوا، هی فرياد می‌زدند «وای مُرديم از خوشی»، بعد هی دوربين‌های‌شان را می‌گذاشتند روی دسته‌ای دراز و هی از خودشان عکس سلفی گرفتند، بعد شروع می‌کردند به زبان‌دازی، به هرهر و کرکر، به دست و جيغ و هورا! بعد هم فرياد می‌زدند: «ايش ايش، طرف ماها نياين که بو می‌دين، پيف پيف» بعد هم همگی دلشان سوخت که چرا «جرج کلونی» و «جی‌.لو» توی مهمانی‌شان نيستند!

اين سوی جوبی‌ها حواس‌شان رفت به آن سوی جوبی‌ها، بعضی‌های‌شان هی حسرت می‌خوردند، بعضی‌های‌شان رگ گردن‌شان باد کرد و شروع کردند به فحش دادن به آن سوی جوبی‌ها، بعضی‌های‌شان هم دچار ديپرشن شدند و هی از قليان‌شان دودهای حلقه‌ای دادند هوا، بعضی‌های‌شان هم گفتند «الهی کوفت‌تون بشه»، بعد هم همگی دلشان سوخت.

وسط جوبی‌ها که سر و صدای جر و بحث‌های آن‌وری‌ها و اين‌وری‌ها را شنيده بودند سرشان را بلند کردند، نگاهی به اين وری‌ها انداختند، چشم‌شان به پرايد و پيکان و پژو و موبايل معمولی و لباس‌های معمولی و عينک معمولی و دوربين معمولی و فشن استايل معمولی و بقيه‌ی چيزهای معمولی آنها که افتاد بی‌اختيار از ته دل آه کشيدند و دل‌شان سوخت.

هر گروه داشت جدا جدا دلشان می‌سوخت، آن وری‌ها يکجور، اين‌وری‌ها يکجور و وسط جوبی‌ها هم يک جور، در کل همگی‌شان دچار دل‌سوزه شده بودند. کمی که گذشت بوی دل‌ِ سوخته هوا را پر کرد، دودِ دل‌های سوخته آنقدر زياد شد که ديگر چشم چشم را نمی‌ديد، مدتی هوا خاکستری بود و بوی جگرکی می‌داد! کمی بعد باد وزيد و دودها را با خود برد، اما هر چه چشم می‌دواندی نه آن‌ور جوب کسی بود، نه اين‌ور جوب و نه وسط جوب. انگار همه دود شده بودند و رفته بودند هوا!


منتشر شده در ماهنامه‌ی طنز و کارتون خطخطی

جمعه، دی ۰۵، ۱۳۹۳

نمکی‌جات!

دو گروه هستند که دوری ازشان لازم است، يکی «نمک‌نشناس‌ها» و ديگری هم «نمکدان‌ها». گروه اول که تکليف‌شان مشخص است و دوری کردن ازشان راحت‌تر، حالا اينکه می‌گويم راحت نه اينکه خيلی هم راحت باشد، می‌آيند، نان و نمکت را می‌خورند، بعد هم زخم می‌زنند. وقتی زخمت زدند می‌فهمی بايد فاصله‌ات را باهاشان حفظ کنی، پس دور می‌شوی.
اما اين گروه دوم، «نمکدان‌ها». اين گروه تحمل‌شان از هر گروهی سخت‌تر است، منظورم نمکدان‌های وقت‌نشناسی‌ست (تاکيد می‌کنم: وقت‌نشناس) که زندگی‌شان بر مدار تمسخر‌ِ اين و آن می‌چرخد و هر جا پا می‌گذارند نمک‌شان را می‌پاشند و می‌روند. از شوخی‌ها و مزه‌پرانی‌های گاه و بی‌گاه و بی‌مزه‌شان که بگذريم (که نمی‌شود گذشت واقعا!) آن لبخندها و خنده‌های‌شان را که می‌بينی مور مورت می‌شود، خنده‌ها و نيشخندهایی که مصداق همان «خود گويی و خود خندی ...» هستند.
اين دو گروهِ نمکی هر کدام يکجور بهت زخم می‌زنند، آن «نمک‌نشناس‌ها» به دلت زخم می‌زنند و آن «نمکدان‌ها» هم به اعصابت! حالا از نمک‌هايی که به زخمت می‌پاشند چيزی نمی‌گويم...
آدم که سی سالگی را رد می‌کند بايد حواسش به مصرف نمکش باشد! بايد از گروه نمکی‌جات دوری کند مخصوصا آن گروه «نمکدان‌ها»، مخصوصا آن گروه «نمکدان‌ها»، مخصوصا «نمکدان‌ها»...
پس‌نوشت: اگر نمک داشتی و نپاشيدی و اسير وسوسه‌ی پاشيدن نمک بی‌هنگام نشدی آن وقت بيا با هم از جوانمردی حرف بزنيم.

پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۳

ریش تراشیدن و ...

تصميم می‌گيری ريشت را بزنی، می‌ايستی جلوی آينه، صورتت را با خمير ريش می‌پوشانی و کمی مالش می‌دهی، بعد آرام و با حوصله تيغ را می‌کشی روی صورتت، با دقت صورتت را می‌تراشی، هر بار لايه‌ای برمی‌داری و بعد تيغ را تميز می‌کنی و دوباره برمی‌گردی، همه‌جا را که تراشيدی صورتت را می‌شويی، بعد دست می‌کشی به صورتت، حس می‌کنی بعضی جاهايش هنوز زبر مانده، دوباره خمير ريش را می‌مالی به صورتت، اين بار کمی بی‌حوصله‌‌تر، عجول‌تر، بعد صورتت را می‌شويی، دوباره دست می‌کشی به صورتت، هنوز برخی جاها انگار زبرند، تيغ را بدون اينکه خمير ريش به صورتت بمالی روی جاهای زبر می‌کشی، خشن‌تر از قبل، محکم‌تر، حتی ممکن است صورتت را زخم بزنی، بعد دست می‌کشی به صورتت، هنوز زبر است، صورتت می‌سوزد، پدر پوستت را درآورده‌ای اما هنوز بعضی جاها زبرند، ديگر ادامه نمی‌دهی و تيغ را چپ‌چپ نگاه می‌کنی و می‌اندازيش توی سطل....
خاطرات هم همین‌طوری‌اند، هر چه سعی کنی بتراشی‌شان و فراموش‌شان کنی باز هم ته‌مانده‌هايشان توی ذهنت می‌مانند، همانقدر زبر، همان‌قدر خسته‌کننده، همان‌قدر سرسخت... 

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۳

در نکوهش و مدح سيگار!

وقتی سيگار را ترک می‌کنيد تا چند روز حال‌تان خوب است، احساس سرزندگی می‌کنيد، حتی اگر آدم سيگاری از کنارتان بگذرد و دود سيگارش به شما برسد چنان پيف پيف می‌کنيد که انگار در تمام طول زندگی‌تان سنگين‌ترين خلاف‌تان همين استشمام هوای تهران بوده!

چند هفته‌ای که می‌گذرد کم‌کم وسوسه می‌شويد، دلتان می‌خواهد دو سه پُک از آن حجم لوله‌ای شکل کاغذی بگيريد. وقتی از کنار آدم سيگاری عبور می‌کنيد زيرچشمی به پک زدن‌هايش نگاه می‌کنيد و حتی ممکن است مقداری از بوی دودش را با ولع به دماغ‌تان بکشيد.
چند ماه که می‌گذرد ديگر سيگار برای‌تان دوست‌داشتنی نيست، بود و نبودش هم برای‌تان فرقی ندارد، سرتان به زندگی‌تان است و کاری به آدم سيگاری‌ای که از کنارتان می‌گذرد نداريد. دیگر خيالتان راحت شده که سيگار را ترک کرده‌ايد و حتی کمترين تمايلی برای گيراندن و فرو دادن دودش نداريد. فکر می‌کنيد کار تمام شده. اما خطرناک‌ترين زمان همين زمانی‌ست که فکر می‌کنيد ديگر تمايلی به سيگار نداريد.



***
تقريبا سه هفته از سکته‌ی قلبی پدرم می‌گذرد. چند روزی می‌شود که از بيمارستان مرخص شده و بايد با رگ‌های جديدی که خودشان را به قلبش چسبانده‌اند مدارا کند. اين دو خط را ننوشتم که ناراحت‌تان کنم يا بخواهم ترحم شما را جلب کنم، پس دليلش چيست؟ عرض می‌کنم خدمت‌تان.
پدرم چهل سال است که سيگار می‌کشد، روزی يک پاکت. هيچ‌وقت نتوانست سيگار را ترک کند، هيچ‌وقت هم حرفی از ترک کردنش نزد. در تمام اين سالها چنان با سيگار اخت شده بود که حتی اين دو هفته‌ای که در سی‌سی‌یو بستری بود باز هم سيگار می‌کشيد! بله، در سی‌سی‌یو سيگار می‌کشيد. تنها همان سه روزی که در آی‌سی‌یو بود نتوانست دود بگيرد، آن هم که يک روزش کاملا بی‌هوش بود و دو روز بعد هم داروهای خواب‌آور و مسکن به خوردش می‌دادند. دو روز بعد که به بخش منتقل شد باز هم سيگار می‌کشيد. طوری با دکترها بحث می‌کرد که آنها مجاب می‌شدند اين بيمار بايد سيگار بکشد! می‌دانم هنوز در شک سيگار کشيدن پدرم در آی‌سی‌يو هستيد اما بگذريد!



***
يک روز به خودت می‌آيی و می‌بينی تويی که ماه‌ها و حتی سال‌ها از ترک کردن سيگارت گذشته نشسته‌ای روی پله‌ی يکی از خانه‌های مقابل بيمارستان و چنان به سيگارت پک عميق می‌زنی که انگار از معشوق بوسه‌ی فرانسوی می‌ستانی. حتی سرفه‌های گاه و بی‌گاهت را هم به هيچ چيزت حساب نمی‌کنی، به اين فکر نمی‌کنی که روزانه در همين تهران خودمان بيش از چهل عمل باز قلب انجام می‌شود، فقط پکت را می‌زنی. کاری نداری که پدرت به خاطر همين سيگار کشيدن‌ها چهارتا از رگ‌های قلبش گرفته بود، فقط پک می‌زنی. می‌دانی که سيگار دشمن قلبت است، می‌دانی و پک می‌زنی، ياد حرف‌های دکتر می‌افتی که می‌گفت: «من نمی‌دونم اين زهرماری چی داره که شماها نمی‌تونين ترکش کنين» بعد تو هم با خودت می‌گويی :«منم نمی‌دونم» و پک می‌زنی. سختی‌ها و استرس‌ها کاری با تو کرده‌اند که همين «آن» برايت مهم است، همين «آن» که دود را فرو می‌دهی و... راستش خواستم بنويسم «حس خوبی پيدا می‌کنی» اما هيچ حسی ندارد، انگار ريه‌هايت لمس شده‌اند، يکهو ياد سيگار کشيدن پدرت در سی‌سی‌یو می‌افتی و اعصابت می‌ريزد به هم، بعد پک می‌زنی. با خودت می‌گويی «من می‌تونم ترک کنم اين زهرماری رو»، می‌دانی که همين جمله کار را خراب می‌کند، پس پک می‌زنی، عميق‌تر پک می‌زنی...

سه‌شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۳

زندگی در لوله

من در لوله زندگی می‌کنم، در حجمی استوانه‌ای شکل که هم به چاه می‌ماند هم به سلولی انفرادی. زير پايم پر است از ذغال‌های گداخته‌ای که نمی‌دانم از کجا گُر می‌گيرند، زير پايم پر از ميخ است، پر از خرده‌های شيشه، پر از هر چيزی که بتواند زخم بزند به کف پاهايم. زمين کوچکی که درون لوله برای من در نظر گرفته‌اند نه جای قرار است نه جايی برای رفتن دارد. توی لوله هوا نيست، برای نفس گرفتن بايد مدام بپری. قد لوله از قد من بلندتر است، وقتی می‌پرم کف پاهايم کمی خنک می‌شوند، نسيمی خنک می‌خورد به صورتم، همه‌ی اينها در چشم بر هم زدنی می‌آيند و می‌روند. سر که کمی از لوله بيرون می‌زند نگهبان لوله با پتک بزرگش می‌کوبد توی سرم. مجال نمی‌دهد تا پريدن‌هايم بلندتر شود.
در همسايگی لوله‌ی من چندين لوله‌ی ديگر هستند و در مجاورت آنها نيز لوله‌های ديگر و همينطور لوله است که تا بی‌نهايت کنار هم در زمين فرو رفته‌اند. درون هر لوله کسی‌ست که زير پايش گداخته و تيز است و برای نفس گرفتن بايد بپرد اما تا سرش کمی از لوله بيرون می‌زند کسی با پتک بر سرش می‌کوبد. کسی که نگهبان همه‌ی لوله‌هاست. کسی که به تعداد همه‌ی لوله‌ها چشم دارد، به تعداد همه‌ی لوله‌ها دست دارد. کسی که می‌داند تنها خوشی آدمهای درون لوله همان «آنی»‌ست که کمی سرشان از لوله بيرون می‌زند، نفسی چاق می‌کنند و دورنمايی از سرهای بيرون آمده‌ی هم‌جوارشان را می‌بينند. نگهبانی که شش‌دانگ حواسش جمع است تا همين «آن» را زهر کند، بعد صدای پتک است و زمين خوردن، کف لوله پهن شدن، سوختن و تاول زدن و زخم برداشتن، سر درد و احساس خفگی پيدا کردن، بعد هم با هزار مشقت برخاستن، عزم جزم کردن و روی همان پاهای تاول زده پريدن، کمی نفس گرفتن و دوباره پتک و دوباره‌هايی که هزار باره و هزار باره تکرار می‌شوند.
نمی‌شود ته لوله ايستاد، بايد پريد، نمی‌شود دل‌خوشی‌ات کمی دوام داشته باشد، نگهبان کارش را خوب بلد است، همين که کمی نفس‌ات چاق شد می‌فهمد برای ضربه و سوختن‌ِ پشت‌بندش آماده‌ای، پس می‌کوبد. من در لوله زندگی می‌کنم در لوله‌ای که پريدن‌ها و کوبش‌هایش تمامی ندارند. من در کنار يک کلونی عظيم از پرندگان تو سری‌خور زندگی می‌کنم. يک کلونی بزرگ از بپر بپر کنندگانی که کف پای‌شان زخم است و سرشان پر است از ورم‌های نامنظم. تنها دلخوشی‌ام همان «آن» است، همان «آنی» که نسيم به پيشانی‌ام می‌خورد و بعد...

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

در مذمت آرزو...

ما همه پُریم از آرزوها، آرزوهایی که در خوشبينانه‌ترين حالات‌مان هم می‌دانيم دست نيافتنی‌اند، می‌دانيم هر چقدر هم تلاش کنيم قرار نيست بهشان برسيم، آنقدر دور و دست‌نيافتنی‌اند که حتی به درد دل‌خوش‌ کردن هم نمی‌خورند، فقط هستند، آرزويند، آمال‌اند و محال.
پاراگراف بالا را فراموش کنيد! بشکنی بزنيد و فرض کنيد به محض بشکن زدن کنار دست‌ چپ‌تان علاء‌الدّينی رنگ و رو رفته ظاهر می‌شود، خب شما منوآل و شيوه‌ی بهره‌وری از علاءالدين يا همان چراغ جادوی خودمان را بلديد، درباره‌اش کتاب‌ها خوانده‌ايد و قصه‌ها شنيده‌ايد، می‌دانید که بايد کف دستتان را چند بار بمالید به چراغ، ناخودآگاه ياد گرفته‌ايد که بايد لوله‌‌اش را از خودتان دور نگه‌ داريد که دودِ غولش توی چشم‌تان نرود. بعد دست می‌مالید روی چراغ، کمی بعد غول چراغ جادو تنوره‌کشان از زندانش بيرون می‌آيد و از شما می‌خواهد آرزوی‌تان را بگوييد تا برآورده‌اش کند. حالا اينجا کمی از خيال دور می‌شويم، می‌خواهيم کمی واقع‌گرايانه‌تر با موضوع برخورد کنيم، واقعيت اين است که غول چراغ نوکرتان نيست، پس تنها می‌تواند «يک» آرزوی شما را برآورده کند، فقط يکی.
بدبختی‌ از همين‌جا شروع می‌شود، از همينجا که غول يک لنگه‌پا ايستاده مقابل‌تان، با لب و لوچه‌ی آويزان زل زده به چشمان‌تان، هی لحظه‌شماری می‌کند تا شما آرزوی‌تان را بگوييد و او برآورده‌اش کند و برود پی زندگيش، اما حالا احساس می‌کند منتر شما شده، هی اين پا و آن پا می‌کند، هی پوف پوف می‌کند و نچ‌نچ، اما شما...
اينجاست که می‌پيچی به خودت، هی مغزت را می‌کاوی، هی دلخواهياتت را بررسی می‌کنی، گاهی فکر می‌کنی آرزويت را يافته‌ای اما در چشم بر هم زدنی آرزوی ديگری می‌آيد و برايت عشوه‌گری می‌کند، هر چقدر زور می‌زنی نمی‌توانی آن آرزوی اصلی را، همانی که از همه دست‌نيافتنی‌تر است را پيدا کنی، اينجاست که انگار می‌کنی نکند هيچ آرزويی نداری؟ بعد از شدتِ آروزمندی به بی‌آرزويی می‌رسی...
حالا دو پاراگراف‌ بالا را فراموش کنيد، صاف توی چشم غولی که از پاراگراف دوم جلوی‌تان تنوره کشيده نگاه کنيد، حالا وقت آرزو کردن است، آن هم فقط يک آرزو، آيا می‌توانيد فقط يک آرزوی‌تان را محض برآورده شدن برای غول بگوييد؟ آيا می‌توانيد از بين آن همه آروز آنی که از همه آرزوتر است را انتخاب کنيد؟... من که نمی‌توانم....

دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۳

اسيدپاشی، داعش و مثل‌ها و متل‌ها!

باد به غبغبش انداخت و گفت: «از بيشتر کشورهای دنيا رفتن توی داعش عضو شدن، اما از ايران هيشکی نرفته»
من هيچی نگفتم، فقط يکهو اين اومد توی ذهنم: «زيره به کرمون نمی‌برن» يا مثلا «چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!»

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

مرکز ثقل تاریخ

بعضی زمان‌ها و تاريخ‌ها بوی «لِنگ در هوايی» می‌دهند، نه نقطه‌ی آغاز دارند نه پايان، مثلا می‌شود بهشان گفت «يک آن». اين «يک آن»‌ها زياد نيستند، يکيش مثلا همان زمان و تاريخ‌ِ صفری که درست وسطِ «قبل از ميلاد مسيح» و «بعد از ميلاد مسيح» قرار گرفته. يعنی همان زمانی که مسيح هم زاده شده هم نه، يعنی درست همان «آنی» که مسيح نيمی‌اش از رحم مريم خارج شده بود و نيم ديگرش هنوز نه. دقيقا همان لحظه، دقيقا همان لحظه‌ای که نه قبل از ميلاد است نه پس از آن، دقيقا می‌شود «حين ميلاد»، يکجور مرکز ثقل تاريخ، من به اين تاريخ‌های «لنگ در هوايی» می‌گويم «حين ميلاد»، اسلامی‌اش هم می‌شود «حين هجرت» مثلا!... منظورم همين لحظه‌های «لنگ در هوايی‌»ست، همين لحظه‌های بی‌تاريخ، حتی شايد مثل همين الانِ!

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۳

نکاتی در بابِ ادبِ از دست رفته!

«فهم» هم ذاتی‌ست هم اکتسابی. اينکه کسی چيزی را نفهمد فی نفسه بد نيست، اما اينکه نفهميدنش را افتخار بداند و کوچکترين تلاشی برای درکِ درست از چيزی که می‌بيند نداشته باشد نه تنها خوب نيست بلکه تاسف‌بار است. انسان ذاتا موجودی کمال‌گراست، اما گاهی برخی چيزها دست به دست هم می‌دهند تا در راه رسيدنِ انسان به کمال سنگ‌اندازی کنند، اينجاست که خودِ انسان بايد انتخاب کند، اينجاست که بايد تصميم بگيرد قدم به سوی کمال بردارد يا در منجلاب نفهمی‌اش غوطه‌ور بماند و با دست و پا زدنش به سر و روی بقيه نيز لجن بپاشد. 

درون ذهن انسان چندین و چند هيولا زندگی می‌کنند که هر کدام به يکی از حواس و لايه‌های ذهنی‌مان حکومت می‌کند، يک هيولا دست می‌گذارد روی فهم و درک شما، يکی می‌رود سراغ تحريک احساسات‌تان، يکی هم مدام وسوسه‌ی‌تان می‌کند تا در مورد همه چيز خود را صاحب نظر بدانيد، اما مهيب‌ترين‌شان آنی‌ست که زبان‌تان را مالِ خودش می‌کند، وقتی جلوی اين هيولا کم بياوريد زبان‌تان همه را می‌آزارد، خودتان فکر می‌کنيد بامزه يا باسواد هستيد اما کلام‌تان شبيه اسيدی‌ست که می‌پاشيدش بر روح و ذهن آدمها. انسانی می‌تواند به کمال برسد که بتواند بر اين هيولاها چيره شده و فريب دسيسه‌های‌شان را نخورد.

نفهميدن عيب نیست اما اصرار بر نفهميدن عيب است. نظر دادن نه تنها بد نيست بلکه سازنده هم هست، به شرطی که بدانيم چه موقع و کجا نظر بدهيم، مثلا فرض کنيد کسی دارد با فلان موسيقی برای خودش صفا می‌کند، بعد شما يکهو برويد و فحش بکشيد به آهنگ و سليقه‌ی شخص شنونده را ببريد زير سوال. يا مثلا فرض کنيد شما فلان فيلم را نمی‌فهميد يا با سليقه‌ی‌تان جور درنمی‌آيد، اين اشکالی ندارد، اما اينکه به کسی که از همان فيلم خوشش آمده به چشم احمق نگاه کنيد و فحش‌کش‌اش کنيد بی‌اخلاقی محض است. 

ما آدمهايی هستيم که همگی‌مان داعيه‌ی اخلاق داريم، همگی خود را انسان‌هايی باسواد و فهميده می‌دانيم و حاضريم از دانسته‌های‌مان سرسختانه دفاع کنيم، اين اشکالی ندارد، اما اينکه سرسختی‌مان به کله‌شقی تبديل شود و به جای اينکه ما را به سمت کمال سوق دهد وجهِ نفهم‌مان را تقويت کند خوب نيست. ما حق داريم نسبت به هر چيزی احساسی متفاوت داشته باشيم، يا از آن خوش‌مان می‌آيد يا بدمان می‌آيد يا هيچ حسی در قبالش نداريم، اما اينکه با عتاب و بی‌ادبی نسبت به چيزی که از آن خوشمان نيامده سخن برانيم نامردی‌ست، اينکه فحش بکشيم به کسانی که از فلان موضوعی که برای ما خوشايند است اما برای آنها نه بی‌خلاقی‌ست، اينکه وقتی بدون اينکه کسی نظرمان را در مورد چيزی پرسيده باشد يکهو بپريم وسط و سخنرانی کنيم نشانه‌ی بی‌شخصيتی‌ست.

انسانی می‌تواند خود را با اخلاق بنامد که بر نفهمی‌اش با توهين و فحش سرپوش نگذارد، کسی می‌تواند خود را فهميده بداند که برای اثبات نظرش به ترور شخصيت نپردازد، شخصی می‌تواند ادعای فهم کند که هميشه در پی يافتن است نه گم کردن خود و ديگران. 

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!