Thursday، February 09، 2012

تف سر بالا!

اين مملکت هشتاد میلیون جمعيت دارد؛

هشتاد ميلیون عکاس دارد،

هشتاد ميليون نقاش دارد،

هشتاد ميليون نويسنده و شاعر دارد،

هشتاد ميليون خواننده و نوازنده دارد،

هشتاد ميليون منتقد دارد،

هشتاد ميلیون بازيگر دارد،

هشتاد ميليون کارشناس‌ مسائل سياسی دارد،

خوب طبيعیست در مملکتی که همه‌ی مردمانش «سلبريتی»‌اند هرگز يک نفر آدم ِ معمولی پيدا نشود!

چند وجهی!!

رفيقی دارم که گهگاه به خانه‌ام می‌آيد... کمی می‌نشيند... چند ليوان چای می‌خوريم... کمی بعد سراغ ‌ِ کتابخانه‌ام می‌رود... تا چندی پيش از ميان‌ِ آن همه کتاب يکراست «مرشد و مارگريتا» را برمی‌داشت و چندباره و چندباره می‌خواندش... اما مدتيست ذائقه‌اش تغيير کرده... همان رفيق‌ است... گاهی به خانه‌ام می‌آيد... کمی می‌نشيند... چند ليوان چای می‌خوريم... کمی بعد سراغ‌ ‌ِ کتابخانه‌ام می‌رود... اما... «سه مرد در يک قايق» را برمی‌دارد... نگرانش شده‌ام... مگر می‌شود آدميزاد به همين راحتی «تـغـيـيـر» کند!؟

Tuesday، February 07، 2012

خیال

شـب:

خـيــال‌ِ تــو...

روز:

نـــانُ

پـنــیـــرُ

خـیــال‌ِ تــو...

قصه‌ی شادآباد (نوشته شده برای راديو)

يکی بود يکی نبود، سالها پيش توی روستای شادآباد دخترکی زندگی می‌کرد به اسم گلنار. گلنار هر روز صبح‌ِ زود لباس‌های چرک و کثيف رو توی تشت می‌ريخت، تشت رو روی سرش می‌ذاشت و همراهِ بقيه‌ی... زن‌های روستا به سمتِ رودخونه می‌رفت. گلنار هم مثل تمام‌ِ اهالی‌ِ آبادی لبخند می‌زد و توی آب‌ِ سردِ رودخونه مشغول‌ِ شستن‌ِ لباسها می‌شد. توی شادآباد هيچکسی نبود که لبخند روی لبش نباشه. آخه لبخند زدن و خنديدن اجباری بود و به دستورِ خان‌ِ بدجنس اگه کسی لبخند از روی لباش محو می‌شد به سرعت تنبيه می‌شد و وسطِ بازارچه فلکش می‌کردن. برای همين اهالی‌ِ روستا از ترس مجبور بودن هميشه لبخند بزنن و ادای آدمهای شاد رو دربيارن. مامورهای خان هم مثل‌ِ خودش بدجنس بودن و اگه کسی حتی برای يک لحظه لبخند از روی صورتش محو می‌شد دستگيرش می‌کردن و بهش درسی می‌دادن که تا عمر داره لبخند زدن يادش نره و حتی توی خواب هم لبخند بزنه. اهالی‌ِ روستا به اين خنده‌های ساختگی عادت کرده بودن و خيلی‌ها گريه کردن از يادشون رفته بود. لبخند زدن تبديل به يک کار‌ِ روزمره و عادی شده بود و حتی نوزادهايي که توی روستا به دنيا ميومدن هم به جای اينکه جيغ بزنن و گريه کنن از خنده ريسه می‌رفتن. اگه کسی توی روستا ريق‌ِ رحمت رو سر می‌کشيد باز کسی اجازه نداشت گريه و زاری راه بندازه و طبق‌‌ِ قانونْ تمام‌ِ بستگان‌ِ متوفی مجبور بودن با صدای بلند بخندن و با لبی خندان اون رو تشييع کنن. اما گلنار از اين همه شادی و لبخند زدن‌های اجباری خسته شده بود، دلش می‌‌خواست بره سر‌ِ مزار‌ِ پدر مادرش بشينه و يک دل‌ِ سير گريه کنه و بهشون بگه که چقدر دلش براشون تنگ شده. دلش می‌‌خواست قطراتِ اشکش روی گونه‌هاش بشينه و طعم‌ِ شورشون رو بچشه. دلش می‌خواست اونقدر گريه کنه تا از شَّر تمام اون غمهايي که سالهای سال توی دلش تلنبار شده بود خلاص بشه، اما توی شادآباد گريه کردن غدغن بود و غمگين بودن جُرم محسوب می‌شد. خان‌ِ بدجنس کاری کرده بود که حتی کسی توی خونه‌ی خودش هم جرات ‌نکنه لبخند نزنه و حتی برای يک لحظه هم که شده به غم و غصه‌هاش فکر کنه. اما دلِ گلنار پُر از غم بود. دلش می‌خواست تمامِ اهالی روستا از خونه‌هاشون بزنن بيرون و همه با هم فرياد بزنن و به خان بفهمونن که ديگه دلشون نمی‌خواد بخندن و لبخند‌های اجباری بزنن. اما اهالی جراتِ اينکارو نداشتن، برای همين گلنار تصميم گرفت خودش دست به کار بشه، پس صبح زود در حالی که تشتِ رختْ‌چرکاش رو روی سرش گذاشته بود سرِ صحبت رو با بقيه‌ی زن‌ها باز کرد و اونقدر از مزايای غم و غصه توی گوششون خوند که سرانجام اونها هم بغض‌شون ترکيد و دوان‌دوان به سمتِ خونه‌هاشون رفتن و شوهراشون رو راضی کردن که جلوی خان وايسن و حق‌شون رو ازش بگيرن. هنوز شب نشده بود که تمامِ اهالی جلوی خونه‌ی خان جمع شدن و با فرياد بهش گفتن که ديگه نمی‌خوان از سرِ اجبار لبخند بزنن. خان که هيچ‌رقمه دلش نمی‌خواست قدرت و نفوذش رو توی روستا از دست بده سرانجام رضايت داد که قانون‌ِ لبخندِ اجباری لغو بشه، اما از اونجايي که هر وقت يک قانون لغو بشه بايد يک قانون‌ ديگه جايگزينش بشه پسِ خان دستور داد که از اين به بعد گريه کردن و غمگين بودن توی روستا اجباری ‌می‌شه و هيچکسی حق نداره لبخند بزنه. اهالی اونقدر از اين تصميم‌ِ خان خوشحال شدن که همگی اشکِ شوق به چشم آوردن و همونجا نشستن و زار زار گريه کردن. از اون روز به بعد ديگه هيچکسی توی روستا مجبور نبود لبخندِ ساختگی بزنه و از سر‌ِ اجبار بخنده، در عوض همه با ولع اشک می‌ريختن و توی کوچه پس کوچه‌ها آواز‌های غمناک سر می‌دادن. گلنار هم اونقدر گريه کرده بود که ديگه اشکش خشک شده بود و از اين همه غم و غصه‌ها‌ی اجباری خسته شده بود. دلش لک زده بود که بره يه گوشه بشينه و يک دل‌ِ سير بخنده اما خنديدن غدغن بود و کسی اجازه‌ی شاد بودن نداشت. گلنار سعی کرد با اهالی حرف بزنه و راضيشون کنه که يکبار ديگه برن سراغ‌‌ِ خان، اما به محض‌ِ اينکه پيشنهادش رو مطرح ‌کرد همه‌ی اهالی با چوب و چماغ دنبالش افتادن و از اون روز به بعد ياد گرفت که پيشنهاداتش رو واسه‌ی خودش نگهداره. پايان

Sunday، January 29، 2012

قصه‌ی ليلی و مجنون (تنظيم برای راديو)

يکی بود يکی نبود، يه شب‌ِ سرد و طولانی بود که مجنون شال و کلاه کرد، زنبورکِ‌اش رو برداشت و رفت نزديکی‌های خونه‌ی ليلی। مجنون جوانکِ خام و بی‌تجربه‌ای بود و با اينکه هنوز پشتِ لبش درست و حسابی سبز نشده بود يک دل نه صد دل عاشق و شيدای ليلی، دخترِ ميرزا نوروز شده بود। مجنون‌ِ بيچاره به قدری عاشق بود که هر وقت اسم‌ِ ليلی رو می‌شنيد سرخ و سفيد می‌شد و اشک به چشم می‌آورد و توی دلش در وصف‌ِ معشوق شعر می‌گفت. وای به روزی که مجنون توی بازارچه يا کنار سقاخونه تصادفا چشمش به ليلی می‌افتاد و اونوقت بود که هوش از سرش می‌پريد و روی زمين ولو می‌شد و مثل‌ِ سوسکِ اِمشی‌خورده دست و پاهاش به سمتِ آسمون بلند می‌شد و غش می‌کرد. مجنون‌ِ عاشق‌پيشه هر وقت از نزديکی‌های ليلی می‌گذشت و يا به جايي می‌رفت که ليلی از اونجا عبور کرده بود حالش دگرگون می‌شد و برای اطرافيانش دردسر درست می‌کرد. بيچاره بابا و ننه‌ی مجنون هر چقدر گل‌گاو‌ زبون و خاک‌شير نبات و نوشابه‌ی انرژی‌زا به خوردش می‌دادن اِفاقه نمی‌کرد و باز هر روزی که از خونه در ميومد و چشمش به ليلی می‌افتاد دوباره از هوش می‌رفت. براي همين بود که ننه بابای مجنون بهش امر کردن که به هيچ‌وجه حق نداره در طول‌ِ روز پاشو از خونه بيرون بذاره و فقط شب‌ها اجازه‌ی خروج داره.شبی نبود که مجنون پاشو از خونه بيرون بذاره و زنبورکِ‌اش رو با خودش نبره. شب‌ها توی کوچه پس‌کوچه‌ها قدم می‌زد و در حالی که شربتِ سکنجبين سر می‌کشيد توی تاريکی برای خودش ساز می‌زد و آواز می‌خوند و در وصفِ ليلی شعرهای بی‌رديف و قافيه می‌گفت.جوانکِ عاشق‌پيشه حسرتِ روزهايي رو می‌خورد که سر راهِ ليلی سبز می‌شد و از شرمْ نگاهش رو به زمين می‌دوخت و جرات نمی‌کرد توی چشمای ليلی نگاه کنه. مجنون اونقدر خجالتی بود که تا حالا اصلا جرات نکرده بود به چهره‌ی ليلی نگاه کنه و حتی نمی‌دونست معشوقه‌اش چه شکليه!؟ اما اين چيزها برای مجنون مهم نبود، اصلا براش مهم نبود که تا حالا قيافه‌ی ليلی رو نديده، اصلا براش مهم نبود که ليلی دختر‌ِ ميرزا نوروزخان‌ِ معروفه! تنها چيزی که براش مهم بود احساساتش بود. شبی نبود که صدای زنبورک توی کوچه‌ها نپيچه و مردم به مجنون‌ِ بيچاره بد و بيراه نگن. مجنون مدتها بود که ليلی رو نديده بود و دلش اونقدر تنگ شده بود که بالاخره توی يه شبِ سرد شال و کلاه کرد و رفت کنار‌ِ خونه‌ی ليلی و زير پنجره‌ی اتاقش شروع کرد به زنبورک زدن. مجنون با تمام‌ِ وجودش ساز می‌زد و شعرهايي رو که خودش سروده بود با همون صدای نتراشيده و نخراشيده‌اش می‌خوند و مثل‌‌ِ ابرِ بهار اشک می‌ريخت. هنوز چيزی از ساز زدنش نگذشته بود که يه نفر از اون بالا يه سطل آب‌ِ يخ ريخت روی سرش و هرچی از دهنش در ميومد نثار‌ِ مجنون‌ِ مادر مرده کرد. مجنون که بدجوری داشت از سرما به خودش می‌لرزيد نگاهی به بالای سرش انداخت و يه دخترِ زشت و بدقيافه رو ديد که با همون دهان‌‌ِ بی‌دندونش مشغول‌ِ بد و بيراه گفتن بود. مجنون اولش فکر کرد که آدرس رو آشتباه اومده اما وقتی ميرزا نوروز رو ديد که با بيل داره به سمتش مياد و فرياد می‌زنه که چرا نصفه‌شبی مزاحم‌ِ ليلی شدی تازه دوزاری‌اش افتاد و فهميد که چه حماقتی کرده و همونجا بود که عشق‌ از سرش افتاد و پا گذاشت به فرار، اما مجنون‌‌ِ بيچاره نمی‌دونست که وقتی مشغول فرار بوده تاريکي‌‌‌ِ شب اون رو به چشم‌ِ ليلی مناسب جلوه داده و ليلی يک دل نه صد دل عاشق مجنون شده و ميرزا نوروز همه‌جا چو اندخته که مجنون اومده بوده تا از ليلی خواستگاری کنه و وقتی جواب مثبت رو شنيده از خوشحالی سر به بيابون گذاشته. يک هفته بعد هم اهالی يکی از آبادی‌های اطراف مجنون رو کَت‌بسته تحويل‌ِ ميرزا نوروز دادن و پای سفره‌ی عقد نشوندنش. وقتی مجنون‌ پای سفره‌ی عقد چشمش به ليلی افتاد بغض کرد و زيرلب با خودش گفت: «شب بود... سِبيل‌اش رو نديدم!»

Monday، January 23، 2012

خودشناسی!

چـه نسلی بوديـم ما،

نسل انـسـانـهـای نـئــانـدرگـُه‌مـال!

Sunday، January 22، 2012

قصه‌ی طلسم‌‌ ِ زمستون

يکی بود يکی نبود، توی يه سرزمينِ خيلی دورْ روستای کوچکی بود که توسطِ يه جادوگرِ بدجنس طلسم شده بود و تمامِ طولِ سال سرد و يخزده بود. جادوگر کاری کرده بود که هيچ‌وقت زمستون از روستا نره و سرما دست از سر‌ِ مردم برنداره. سالها بود که اهالی آبادی رنگِ فصل‌های ديگه رو نديده بودن و اونايي هم که سن‌شون کمتر بود جز زمستون فصلِ ديگه‌ای رو نمی‌شناختن و وقتی قصه‌های پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هاشون رو درباره‌ی گرمای تابستون يا رنگارنگیِ پاييز يا سرسبزی‌ِ بهار می‌شنيدن از تعجب دهن‌شون باز می‌موند و اون قصه‌ها براشون حکمِ افسانه داشت. سالهای سال بود که زمستون توی روستا کنگر خورده بود و لنگر انداخته بود و از صدقه سرش هرکس و هرچيزی که اونجا وجود داشت سرد و بی‌روح شده بود.
سطحِ تمام کوچه پس‌کوچه‌ها ليز و يخزده بود، باغ‌ها و درختها و تمامِ گياها‌ن‌ِ روستا از بين رفته بودن. همه‌ی حيوون‌ها از سرما تلف شده بودن. روی شاخه‌های لاغر و قنديل‌بسته‌ی درخت‌ها هيچ پرنده‌ای نبود که آواز بخونه، حتی سرمای زمستون روی آدم‌ها هم اثر گذاشته بود، انگار صورتِ تمام اهالیِ روستا يخْ زده بود و سردی‌ِ نگاهشون به قدری آزار دهنده بود که هيچ‌کدومشون توی چشمای همديگه نگاه نمی‌کردن و بی‌تفاوت از کنار همديگه می‌گذشتن.
خيلی از روستايي‌ها به اين زمستون‌ِ هميشگی‌‌ عادت کرده بودن و آرزو می‌کردن که زمستون هيچ‌وقت سر نياد و اوضاع تغيير نکنه، آخه عقيده داشتن همينی که هست خوبه و معلوم نيست اگه اين زمستون بره چه فصلی می‌خواد جايگزينش بشه و آيا اصلا اون فصلِ جديد به مذاقِ اونا خوش ميومد يا نه. بعضی‌هاي ديگه هم بودن که براشون فرقی نداشت زمستون بِره يا نه، اونا هميشه سرشون تو لاکِ خودشون بود و فقط به منافع‌شون فکر می‌کردن. اما بعضی‌ها هم بودن که از اين سرمای هميشگی خسته شده بودن و دلشون می‌خواست درخت‌ها دوباره جوونه بزنن و سبز بشن، آرزو داشتن عطرِ گل‌ها باز هم توی کوچه پس‌کوچه‌های روستا بپيچه و صدای رودخونه دوباره گوش‌شون رو قلقلک بده، آخه سالها بود که صدای پای آب توی روستا شنيده نمی‌شد و همه‌جا فقط يخ بود و يخ.
خيلی از پيرمردها و پيرزن‌های روستا مجبور بودن تک و تنها توی خونه‌هاشون بشينن، چون سرمای هوا مفاصلِ اونا رو از کار انداخته بود و توان حرکت نداشتن، بچه‌های کوچکتر هم اونقدر برف و يخ ديده بودن که سفيدی‌ِ برف چشم‌هاشون رو کم‌سو کرده بود. بعضی از جوون‌ترهای دِه از بزرگترها خواستن که برن سراغ جادوگر و باهاش حرف بزنن و ببينن که چرا اين همه سال روستا رو طلسم کرده و اصلا حرفِ حسابش چيه؟ اما بزرگترا راضی نمی‌شدن و به اونها هم توصيه می‌کردن سرشون به کار خودشون باشه و دنبال شَر نگردن.
سالهای سال به همين منوال گذشت. جادوگر که ديگه دل و دماغ جادو جمبل نداشت، يه روز بار و بنديلش رو جمع کرد، تمامِ جادوها و طلسم‌هاش رو باطل کرد و رفت به يه جای دور. هيچ‌کسی نفهميد چرا جادوگر رفت. بعد از رفتنِ جادوگر زمستون هم از روستا رفت. درخت‌ها شکوفه دادن، گل‌ها سر از خاک بيرون آوردن و عطرشون همه‌جا رو پُر کرد. رودخونه دوباره جريان يافت و صدای پای آب همه‌جا پيچيد. روی شاخه‌ی درخت‌ها پر شد از پرنده‌های آوازخون و جايي نبود که چهچهه‌ی بلبلان و قناری‌ها به گوش نرسه.
روستا دوباره زنده شده بود اما اثری از خوشحالی رو لب‌های مردمش ديده نمی‌شد. انگار اونا بدجوری با زمستون خو گرفته بودن و از رفتنش غصه‌دار شده بودن. وقتی جادوگر رفت و زمستون رو با خودش برد انگار اهالی روستا يه چيزی رو گم کرده بودن، اصلا دلشون نمی‌خواست کُرسی‌ها رو جمع کنن. سالهای سال بود که با زمستون زندگی کرده بودن، زمستون جزئی از وجودشون شده بود. اون جوون‌ترهايي هم که می‌خواستن برن سراغ جادوگر حالا ديگه پير شده بودن و دل و دماغ‌ِ هيچی رو نداشتن. زمستون از روستا رفته بود اما زمستونی که توی قلب و روح‌ِ اهالی رخنه کرده بود انگار قصدِ رفتن نداشت و همونجا جا خشک کرده بود. حالا سالهاست که از اين جريان می‌گذره اما کسی نمی‌دونه آخر و عاقبت روستای ما چی شد و بالاخره قصه‌ی اهالی‌اش به کجا رسيد؟ اما همه‌مون اين رو می‌دونيم که بالاخره يه روزی زمستون مي‌ره اما مهم اينه که قلب و روح‌مون اسيرِ يه زمستون‌ِ هميشگی نشه!

Saturday، January 21، 2012

دايره...

هی می‌آيم و می‌نشينم و زُل می‌زنم به مانيتور، نگاهی به سياهه‌ی بلند بالای فيلترشکن‌هايم می‌اندازم، شبيهِ جوانکِ گردو فروش‌ ِ تازه‌کاری که نمی‌داند کداميک از گردوهايش پوک است و کدامش مغزدار يکی يکی امتحان‌شان می‌کنم। فيلترشکن‌ها شباهتِ زيادی به دستگاه‌‌ِ عابر بانک دارند، تا زمانی که ارتباط‌شان با مرکز برقرار نشده دلم هزار راه می‌رود। سرانجام يکی‌شان اميدوارم می‌کند। نمی‌دانم چند بار فال‌ِ ورق بازی می‌کنم تا صفحه‌‌ای (مثلا صفحه‌ی فیسبوک) بالا بيايد، بعد نگاهی به نوشته‌های دوستانم می‌اندازم। خبری نيست جز همان توهين‌ها و فحش‌ها و جملاتِ مغرورانه... بعد احساس ِ خفگی می‌کنم، دلم برای چيزی که نمی‌دانم چيست تنگ می‌شود। سرم داغ می‌شود। شبيهِ جن‌زده‌ها فيلترشکن را می‌بندم و دوباره می‌روم بالای سر‌ ِ کتاب‌ِ نيمه‌کاره‌ام... کمی می‌نشينم و می‌نویسم. يکهو کسی دلم را چنگ می‌زند॥ باز می‌آيم و می‌نشينم و زُل می‌زنم به مانيتور، نگاهی به سياهه‌ی بلند بالای فيلترشکن‌هايم می‌اندازم و شبيهِ جوانکِ گردوفروش‌ ِ تازه‌کاری که نمی‌داند.......

Monday، January 16، 2012

سلام

کلی حرف توی دلم دارم،
اما تنها به يک واژه اکتفا می‌کنم:
سلام!

Thursday، September 01، 2011

انکار خود!

رســد آدمــی بـه جـایــی
که کنـد به خـود نگاهـی
و در آن نـگـاهِ غـمـبـار
نــبــیــنــد او، خــدایــی

Wednesday، August 24، 2011

گریه...

غُـددِ اشکی ِ چـشـمـانـم

انـگـار

پـشـتِ‌شان بـه اقـيـانـوس گـرم است!

Monday، August 22، 2011

ایکاش‌ها...

ایـــکـاش

همـان آدمـهـایـی کـه

نـوشتـه‌هایـم را می‌دزدنـد

و حـرفهـایـم رابه نـام خـودشـان می‌زننـد،

گـوشـه‌ای از دردهـایـم را هـم بـدزدنـد

و بـه نـام خـودشـان بـزننـد!

Saturday، August 20، 2011

بدبختی‌های مردانه...

عـلـی‌جان!

خـانـه‌ام چــاه ندارد؛

دلـتنگی‌هايـم را

زيـر دوش حمّــام می‌بَـرم،

بُـغـضـم را

ميـان شُـرشُـر آبِ داغ می‌تـرکـانـم،

تا همـه فـکـر کننـد

قرمـزیِ چشمـانـم

از دم کـردنِ حمّـام است!

Monday، August 15، 2011

لا اکراهَ...

و خداونـد فـرمـود:
«در ديـن هیــچ اجبـاری نيـست»
و سپـس اضـافـه کـرد:
«حالا تـوجـه شما را به جـهـنـم جلـب می‌کنـم!»

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!