سه‌شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۳

آخرين‌قسمت‌‌های ناتمام


ن) من هميشه «آخرين قسمت‌»ها را از دست داده‌ام. هنوز که هنوز است آخرين قسمت «چوبين» را نديده‌ام، حتی وقتی هم باز پخش شد دوباره آخرين قسمتش را از دست دادم. فهرست «آخرين قسمت‌»های ديده نشده‌ی من پر و پيمان است. حنا دختری در مزرعه، هاچ زنبور عسل، نيک و نيکو، خانواده‌ی دکتر ارنست، بلفی و لی‌لی‌بيت، رامکال و استرلينگ، پروفسور بليک و دکتر مولتيمر، مزرعه‌داران، نل، بل و سباستين، جنگجويان کوهستان، اوشين، سرزمين‌های شمالی، آرايشگاه زيبا، مرد هزار چهره، پژمان و خيلی ديگر از کارتون‌ها و سريال‌هايی که آخرين قسمت‌شان را از دست داده‌ام. 


الف) وقتی «آخرين قسمت‌»ها را از دست می‌دهی «بدمن‌»ها و شخصيت‌های شرور هيچ وقت در برابر چشمانت مجازات نمی‌شوند. هيچ وقت تمام نمی‌شوند! مثلا هميشه يک «برونکا» هست تا با آن دماغ گنده و شنل مهيبش تو را بترساند. يک «نل» توی وجودت هست که هميشه‌ی خدا در به در و آواره از اين سو به آن سو می‌گريزد و هر از چند گاهی هم صندوقچه‌ی چوبی‌اش را باز می‌کند و همان آهنگِ غمگين را برایت پخش می‌کند. 

ت) از دست دادن «آخرين قسمت‌»‌ها می‌تواند از شخصيت‌های شرور موجوداتی ابدی بسازد، می‌تواند شخصيت‌های محبوب را هميشه زخمی و در حال فرار به حال خودشان رها کند. «آخرين قسمت»ها به «شيشه‌ی عمر ديو» می‌مانند. اگر تماشای‌شان نکنی نه مرگی در کار است نه پاداشی و نه «هپی‌ اند»ی هست تا مرهمی باشد بر زخم‌هايی که «بدمن»ها روی خيالت جا گذاشته‌اند. 

م) «آخرين قسمت‌»ها را بايد ديد. حتی شنيدن‌شان توسط کسی که با غرور می‌خواهد آن را برايت تعريف کند سودی ندارد. «شنيدن» راضی‌ات نمی‌کند، تا به چشم خودت نبينی که «هاچ» توی بغل مادرش جا خوش کرده خيالت راحت نمی‌شود، تا نبينی «برونکا» چطور به سزای اعمال پليدش می‌رسد دلت خنک نمی‌شود.

الف) من هميشه «آخرين قسمت‌»‌ها را از دست داده‌ام. برای همين همه‌ی شخصيت‌های بدی که ديده‌ام هنوز درون ذهنم زنده‌اند و برای خودشان فتنه‌گری می‌کنند. برای همين سعی می‌کنم از تماشای سريالهايی که ساعت پخش‌شان دست من نيست صرف نظر کنم چون می‌دانم آخرين قسمتش را حتما از دست خواهم داد. دلم نمی‌خواهد جامعه‌ی «بدمن‌»‌های درون ذهنم شلوغ‌تر از اينی که هست بشود.

م) شايد بگوييد با يک سرچ ساده می‌توانم آخرين قسمتی را که از دست داده‌ام ببينم، اما اين هم به دلم نمی‌نشيند، نمی‌توانم... چرایی‌اش هم بماند!

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳

گمشده



هر کسی گمشده‌ای دارد. روزی نيست که به گمشده‌ات فکر نکنی و برای پيدا کردنش خودت را به آب و آتش نزنی. وقتی گمشده داری هر جا می‌روی چشم می‌دوانی بلکه ببينی‌اش، گاهی حتی چهره‌اش را (حتی درهم و برهم) در چيزهایی می‌بینی که با عقل جور در نمی‌آيد، گاهی حتی يکهو عطرش می‌پيچد توی دماغت اما هر چه اين سو و آن سو سرک می‌کشی خبری از گمشده‌ات نيست. 


گاهی آدم فکر می‌کند اگر گمشده‌اش را بيابد ديگر چيزی از زندگی نمی‌خواهد. فکر می‌کند همه‌ی خوشی‌های دنيا در وجود او نفهته و کافی‌ست پيدايش کند، اما اشتباه می‌کند. نمی‌داند اين گمشده فقط بهانه‌ای بوده برای جستجو، نيرنگی بوده تا تو را بکشد دنبال خودش، اما بعد که گمشده‌ات را پيدا می‌کنی می‌بينی همانی نبوده که دنبالش بوده‌ای، هر چقدر سعی می‌کنی تا خودت را مجاب کنی که اين همانی‌ست که پی‌اش بودی بی‌فايده‌ است. 

گاهی آدم کلی سگدو می‌زند تا گمشده‌اش را بيابد؛ اما پيدايش که می‌کند می‌بيند راه را اشتباهی آمده، می‌فهمد اين کسی که دنبالش بوده گمشده‌اش نيست، برای همين دوباره شروع می‌کند به جستجو، از اين گمشده به آن گمشده. برای همين آدم هميشه پی گمشده‌اش می‌گردد، گمشده‌ای که اگر پيدا شود در آنی هيبتش فرو می‌ريزد و حتی از کنارش بی‌تفاوت می‌گذری اما اگر هيچوقت نبینی‌اش همچنان به نظرت بزرگ و دست‌نيافتنی می‌آيد.

همه‌ی ما گمشده‌ای داريم که با خيالش خوشيم، تا روزی که گمشده‌ی‌مان گمشده بماند عزيز است، اما پيدا که شود ما پی گمشده‌ای ديگر می‌رويم. به هر حال اينطوری بهانه‌ای برای کش دادن اين زندگی پيدا می‌کنيم وگرنه آدمی که گمشده نداشته باشد رويا هم ندارد. همين.

تو...

تو جمجمه‌ی قلنبه‌ی «بهروز»ی، توی «سوته‌دلان».
تو کراوات «اکبر»ی، توی فيلم «مادر».
تو پيرهن‌ِ رها شده‌ی «سوسن»ی، توی «چريکه‌ تارا».
تو زخم صورتِ «داش‌آکل»ی.
تو گودی زير چشم «بهروزی»، توی «گوزن‌ها».
تو اخم «جلال»ی، توی همه‌ی فيملهايی که آدم بده‌ی آنها بود.
تو هيزیِ نگاهِ «وحدت»ی.
تو مثل همه‌ی اينها تلخی، مثل همه‌ی اينها کار خراب کنی، مثل همه‌ی اينها آدم را خفه می‌کنی، اما نمی‌شود که نباشی، اگر نباشی همه‌ی اينها به هم می‌ريزند؛
اصلا تو صورتِ «جميله»ای، به آدم می‌گويی که فقط به رقص نگاه کند!
برای همين تو بدترين خواستنی‌ِ دنيايی!

پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۳

فریبکاری‌های ذهن

نمی‌دانم چيزی که ديدم واقعی بود يا نه. شده‌ام شبيه کسی که نمی‌داند فلان تصويری که توی ذهنش مانده را در خواب ديده يا در بيداری. هر بار که تصويرش جلوی چشمم می‌آيد يا يک چيزی بهش اضافه شده يا يک چيزی کم است. مثلا همين الان که درباره‌اش نوشتم تصويری که جلوی چشمم آمد درونش آن گوشه‌ی کادر مردی با لباس مشکی می‌گذرد اما در عوض دوچرخه‌ای که در تصوير قبل توی ذهنم بود اين بار نديدمش. تصويری که در واقعيت ديدم (اگر واقعيت باشد!) يک تصوير بود با جزييات مشخص. اما تصاويری که بعد از آن در ذهنم شکل می‌گيرند هر بار با دفعه‌ی قبل متفاوت است، مثلا اگر دو تصويری که به فاصله‌ی چند دقيقه از هم در ذهنم شکل گرفته‌اند را کنار هم بگذارم می‌توانم بين‌شان پنج شش تفاوت پيدا کنم.


کلا ذهنم برای خودش می‌بُرّد و می‌دوزد؛ گاهی دست دختری را می‌گيرد و می‌آوردش وسط تصويری که می‌خواهد نشانم دهد، بعد يک بار گوشه‌ی راست لبش خال می‌نشاند و توی تصوير بعدی خال را می‌گذارد روی گونه‌ی چپش. يکبار مانتوی بلند گل‌بهی می‌پوشاندش و بار ديگر مانتوی کوتاه صورتی تنش می‌کند. بعد هی تمام رنگ‌هايی که بين گل‌بهی و صورتی هستند را يکی يکی روی او امتحان می‌کند، کاری هم ندارد که اصلا آن دختر در تصويری که در واقعيت ديده بودم حضور داشته يا نه، فقط دلش می‌خواهد تصاوير را جزء به جزء دستکاری کند.

مغز فريبکار است. قورباغه را رنگ می‌کند و جای قناری بهت می‌فروشد. تو هم سرمست از اينکه عجب تصوير نابی نشانت داده فريبش را می‌خوری و توی ذهنت برای خودت رويا می‌بافی اما نمی‌فهمی که کلاه گشادی سرت رفته، نمی‌فهمی فلان تصويری که توی ذهنت آمده را در خواب ديده‌ای نه در بيداری، اما مغز جوری مجابت کرده، جوری جزئيات را جلوی چشمانت چيده که حتی خودش هم مرز بين خيال و واقعيت را گم می‌کند.

شايد برای همين است که هر بار «او» را تصور می‌کنم با صورت‌های مختلف جلوی چشمم می‌‌آيد، هر بار چيزی رو صورتش هست که قبلا نبوده، حتی صدايش هم هر بار فرق می‌کند، عطرش هم همينطور. شايد هم اصلا اين «او»یی که توی ذهن می‌آيد «او» نباشد، ملغمه‌ای باشد از همه‌ی «او»هایی که در اين سالها آمده‌اند و رفته‌اند.

راستش چيزی که می‌خواستم بگويم اينها نبود، می‌خواستم چيز ديگری بگويم، می‌خواستم صحنه‌ای عجيب را که امروز ديدم برای‌تان تعريف کنم، آنقدر عجيب که باورش برايم سخت است،برای همين هنوز هم نمی‌دانم چيزی که ديدم واقعی بود يا نه، دليلش هم همين پيرزنی‌ست که از پنجره‌ی طبقه‌ی اول زل زده بود به من، فکر نکنم در تصوير واقعی پيرزنی در کار بوده باشد!

شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۳

ايستاده مقابل ديوار



هر روز موقع برگشتن به خانه می‌ديدمش. بعد از ظهرها وقتی پياده از مترو به سمت خانه می‌رفتم پشت آخرين پيچی که به خانه می‌رسيد جای هميشه‌گی‌اش بود. می‌ايستاد رو به ديوار و پشت می‌کرد به همه‌ی آدمهايی که روی صندلی‌های پارک نشسته بودند. همينطوری می‌ايستاد، بدون اينکه تکان بخورد، بدون اينکه چند وقت يکبار يکی از پاها را خم کند تا بلکه کمی خستگی‌شان در شود، بدون کوچکترین حرکتی می‌ايستاد رو به ديوار، نوک بينی‌اش با ديوار تقريبا یک وجب فاصله داشت. موهايش ژوليده بود و گرد و خاک رويشان نشسته بود، ريشش را هم انگار يک هفته‌ای می‌شد که اصلاح نکرده بود. بدون اينکه خسته شود می‌ايستاد و زل می‌زد به ديوار. دقايق و ساعتها همانطور می‌ايستاد و زل می‌زد.

اولين بار که ديدمش چهره‌اش کمی برايم آشنا آمد، از آن جور آشناها که هم می‌دانی ديدی‌اش هم نه، يکجور نوسانِ يادآوری‌ها. اولين بار که ديدمش زياد نگاهش نکردم، از کنارش گذشتم و به خانه رفتم. اما بار دوم بيشتر چهره‌اش برايم آشنا آمد، يا بهتر است بگويم نيم‌رخش، چون هميشه رو به ديوار می‌ايستاد، چشمانش را تنگ می‌کرد و با دهان باز نفس می‌کشيد. بار دوم بيشتر نگاهش کردم، آدمهای توی پارک گهگاهی نگاهش می‌کردند، به تاسف سری تکان می‌دادند، آه می‌کشيدند و درباره‌اش پچ‌پچ می‌کردند. خودش اما به هيچکس کاری نداشت.

يک روز رفتم نزديک چند نفری که روی صندلی پارک نشسته بودند، از حال و روز پسر جوان پرسيدم، يکی گفت «خل وضعه»، يکی جواب داد «معلوم نيست چه کوفت و زهرماری می‌کشه که اينطوری قفل می‌کنه رو ديوار»، يکی هم گفت «قرص خورده، ديگه مغزش به فنا رفته، هميشه همينطور مات و مبهوته»، يک نفر ديگر هم گفت «اين قبلا سالم بود، خونه‌شون همينجاست، عملی‌یه، البته قبلا می‌کشيد اما الان ديگه ننه‌اش نمی‌ذاره بکشه، ديگه مغز نداره، فقط راه می‌ره و نفس می‌کشه و گاهی هم يه کوفتی می‌خوره، هر روز بعد از ظهر از خونه مياد بيرون و رو به ديوار واميسته و زل می‌زنه»

چند روز بعد که آلبوم عکسهای دبستان را نگاه می‌کردم يکهو همه‌ی تنم لرزيد، بدنم يخ زد، انگار چيزی درون جمجمه‌ام می‌سوخت؛ خودش بود، رديف اول، همانی که خانم رفيعی کنارش ايستاده بود، من هم دو رديف عقب‌تر روی نيمکت‌ ديده می‌شدم. به آنی همه چيز يادم آمد، انگار مغزم خاطره‌ها را اسلايد به اسلايد جلوی چشمم می‌آورد. با آن عينک ذره‌بينی‌اش که چشمانش را درشت‌تر از چشمهای آدمهای معمولی نشان می‌داد زل زده بود به دوربين، شبيه همان زل زدنش به ديوار. 

روز بعد نديدمش. روزهای بعدتر هم همين‌طور. انگار فهميده بود شناخته‌امش، انگار برای همين می‌ايستاد رو به ديوار تا فکر مرا مشغول کند، انگار روزها منتظر بوده تا کسی او را بشناسد، بعد تنوره بکشد و محو شود. چهره‌اش اما به همين راحتی‌ها از يادم نمی‌رود. زل زدنش به ديوار و ايستادنش را هم فراموش نمی‌کنم، نمی‌دانم روی ديوار به چه زل می‌زد، شايد چشمانِ بی‌عينکش تصويری محو از ديوار به او نشان می‌داد، شايد هم هيچ‌کدام از حرفهايی که در موردش می‌زدند راست نبود و او فقط جوانکی بود که عينکش را گم کرده بود. 

دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

شهادتِ زمین

علمای دين به مومنین توصيه کرده‌اند در جاهای مختلف نمازشان را ادا کنند، اينطوری در آن دنيا همه‌ی محل‌هایی که فرد مومن روی‌شان نماز خوانده ناطق می‌شوند و به نفع وی شهادت می‌دهند.


«زمين» خودش بهترین شاهد است. می‌داند من کجا رفته‌ام و کجا نه. آن روزها که با هم قدم می‌زديم را يادش است، همان روزهایی که تو حرف می‌زدی و من با طنين صدايت مالک همه‌ی دنيا می‌شدم. زمين اگر به حرف می‌آمد يکی يکی می‌شمرد آن جاهايی را که با هم می‌رفتيم و ‌می‌نشستيم و حتی همان زمين را هم به هيچ چيزمان حساب نمی‌کرديم. اگر زمين زبان باز می‌کرد می‌گفت آن روز که روی نيمکت پارک‌ زانوهايم به زانوهايت خورد چقدر لرزيدم. يکی يکی نام می‌بُرد از کافه‌ها و صندلی‌هايی که روی‌شان نشسته بوديم و به ريش زمين خنديده بوديم. زمين حافظه‌اش خوب است، همه‌ی جاهايی که با تو رفته‌ام را يادش مانده. 

حالا که تو رفته‌ای من هم جايی نمی‌روم. زمينی که پا رویش می‌گذارم کوچک است، شايد اندازه‌ی همين اتاق، اندازه‌ی همين يک صندلی، اندازه‌ی همين يک تخت. بعد از رفتن تو زمين اگر به حرف بيايد می‌خواهد چه بگويد؟ می‌خواهد به چه شهادت دهد؟ تنها می‌تواند به روزمره‌هایم اشاره کند و بعد هم خودش از گفته‌هايش شرمنده شود، شايد بعدش هم نخی سيگار بگيراند. شايد هم تخيلش گل می‌کرد و از جاهایی نام می‌برد که دلش می‌خواست من و تو آنجاها می‌بوديم، که دلمان می‌خواست... از وقتی تو رفته‌ای زمينِ من هم الکن شده انگار، حتی فکر نکنم هيچ‌وقت راضی شود دهان باز کند، اينطوری بيشتر احساس کوچکی می‌کند انگار!

دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۳

دل‌تنگی

دل‌تنگی برای کسی که نديده‌ای يا کسی که فقط يک بار ديده‌ايش آن هم نه يک دل سير عجيب‌ترين نوع دل‌تنگی‌ست. شاید با خودت بگويی اين ديگر چه صيغه‌ای‌ست؟ مگر می‌شود برای کسی که نديده‌ای دلتنگی کنی!؟ من که می‌گويم می‌شود. 

گاهی دلم برای آن دختری که ايستاده بود کنار دريا تنگ می‌شود. قد بلند بود و موهايش را پشت سرش جمع کرده بود. خيره شده بود به دريا. يکی دو بار خيلی کوتاه زير چشمی نگاهش کردم، نيم‌رخش به نظرم زيبا آمد. عجيب دلم می‌خواست تماشايش کنم، سکوتش برايم گيرايی داشت اما از کنارش گذشتم و کمی جلوتر خيره شدم به دريا. ديگر هيچ‌وقت نديدمش اما دريا را که می‌بينم دلم يکهو برايش تنگ می‌شود؛ برای همين اسمش را گذاشته‌ام «دريا»، اينطوری وقتی دلم تنگ می‌شود می‌فهمم که بهانه‌ی «دريا» دارد. 

گاهی هم دلم برای دختری که توی کلاس نقاشی بود تنگ می‌شود. يک بار بيشتر نديدمش اما زيبایی‌اش چنان بود که با همان نگاه اول مهرش نشست به دلم. اين يکی را بر خلاف «دريا» يک دل سير نگاه کردم، بايد طراحی فيگور می‌آموختم و برای همين او را به عنوان مدل انتخاب کردم. او سرش به کار خودش بود و من هم طراحی‌اش می‌کردم. يکی دو باری بهم لبخند زد، لبخندی که هر چه از شیرينی‌اش بگويم کم است. جلسه‌ی بعد فهميدم که با پدر و مادرش عازم سوئد شده. هيچ‌وقت نفهميدم نامش چه بود اما خودم اسمش را گذاشته‌ام «لبخند».

گاهی دلم برای مرد جوان کافه‌چی‌ای تنگ می‌شود که ازم اجازه گرفت و نشست روبرويم و يک ساعتی با هم گپ زديم. هيچ وقت نام همديگر را نپرسيديم و تنها چيزی که ازش می‌دانم اين است که روی پيشانی‌اش يک زخم کهنه داشت. صدايش دل‌نشين بود، چند نخ سيگار با هم گيرانديم و راجع به چيزهایی که نوشته بود حرف زديم. ديگر هيچ‌وقت نديدمش، از کسی هم سراغش را نگرفتم. اما گاهی دلم برايش تنگ می‌شود. اسم اين يکی را هم گذاشته‌ام «زخم».

گاهی هم دلم برای کسی تنگ می‌شود که تا کنون نديده‌امش و فکر هم نمی‌کنم ببينمش. اما اين دل‌تنگی شديدتر از دل‌تنگی‌های ديگر است. به دل‌تنگی برايش کششی عجيب دارم که می‌ريزدم بهم. جوری دلم تنگ می‌شود که انگار جای خالی‌اش را نمی‌توانم تحمل کنم. دلم می‌خواهد بنشيند کنارم، دست بياندازد روی شانه‌ام و برايم لبخند بزند. اما تا می‌آيم صورتش را تصور کنم يکهو خشکم می‌زند، من که هنوز نديده‌امش! نمی‌دانم چه شکلی‌ست، حتی نامش را هم نمی‌دانم؛ انگار ملغمه‌ایست از «دريا»، «لبخند»، «زخم» و خيلی‌های ديگر، حتی تکه‌ای هم از آن پيرمرد و پيرزن خوش‌خنده‌ای که يکبار از برابرم عبور کردند دارد. تنها چيزی که می‌دانم اين است که دلم برايش تنگ است. راستی، نام اين يکی را گذاشته‌ام «هوا»...

جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۳

پيرمردها

بيمارستانی بود که اتاق‌هايش شش تخت داشت. در يکی از اتاقها پيرمردی که تازه توی قلبش باطری گذاشته بودند نگاهی به ساعت انداخت و گفت: «نيم ساعت ديگه ساعت ملاقات شروع می‌شه» بعد به آرامی دستی روی سينه‌اش کشيد و به پيرمردی که روی تخت کناری دراز کشيده بود نگاه کرد و گفت: «شما امروز مرخص می‌شی؟» پيرمرد کناری که تازه دريچه‌ی ميترالش را ترمیم کرده بودند شانه‌ای بالا انداخت و جواب داد: «فکر نکنم، آخه پنجشنبه‌ها کسی رو مرخص نمی‌کنن، صبر می‌کنن تا شنبه. آخه دکترا پنجشنبه‌ها نميان.» پيرمردی که تختش کنار پنجره بود و از سکته‌ی دومش هم جان سالم به در برده بود پوزخندی زد و همانطور که انگشت اشاره‌اش را توی هوا تکان تکان می‌داد گفت: «اينا درد‌شون درد پوله. اينطوری به اندازه‌ی دو شب بيشتر می‌تونن تيغت بزنن.» پيرمردی که قلبش باطری‌دار بود دوباره به ساعت نگاهی کرد و از پيرمردی که روی تخت روبرو دراز کشيده بود پرسيد: «شما امروز هم چيزی نخوردیا، نمی‌خوای يکم از اون ميوه‌ها بخوری؟» پيرمرد که به تازگی از آی‌سی‌يو وارد بخش شده بود جواب داد: «با اين دندون مصنوعی‌ها نمی‌تونم چيزی بخورم. لثه‌ام پر از زخم شده. بهم گفتن چسب دندون هم نمی‌تونم بزنم فعلا. خوردنی هم که توش جويدن نباشه مفت نمی‌ارزه» پيرمردی که دو بار سکته کرده بود با حرارت گفت: «اين دکترا رو ولشون کن، ياوه زياد می‌بافن، آدم بايد حال کنه، مثلا خود من، بار اول که سکته کردم هی گفتن اين رو نخور اون رو نخور من هم نخوردم اما نتيجه‌اش چی بود؟ هيچی، بازم سکته کردم! با خودم عهد کردم ديگه حرف هيچ دکتری رو گوش نکنم. می‌خوام واسه خودم آقایی کنم و هر چی دلم می‌خواد بخورم» پيرمردی که دريچه‌ی ميترالش را تازه عمل کرده بود گفت: «ديگه چيزی به ساعت ملاقات نمونده، شما باز هم می‌خوای بخوابی؟» بعد چشم دوخت به پيرمردی که چند روزی می‌شد توی قلبش فنر کار گذاشته بودند. پيرمرد قلب‌فنری همانطور که لبه‌ی تختش قوز کرده بود جواب داد: «آره. دلم می‌خواد ساعت ملاقات که می‌شه بخوابم.» پيرمرد قلب‌باطری‌ای گفت: «نکنه چون ملاقاتی نداری خيلی ناراحتی؟» جواب داد: «نه. می‌خوابم که اگه زمانی بچه‌هام اومدن ملاقاتم ببينن که خوابم. می‌خوام بفهمن که تخمم هم حساب‌شون نمی‌کنم!» کمی بعد پرستار وارد اتاق شد و رفت سراغ پيرمردی که دو بار سکته کرده بود و گفت: «پدر جان برگرد می‌خوام آمپولت رو بزنم.» پيرمردی که دندان مصنوعی داشت با شیطنت گفت: «اينطوری می‌خواستی حال دنيا رو ببری!؟» توی همين شلوغی‌ها بود که پيرمرد قلب‌فنری طبق معمول هر روزه‌اش چشمانش را بست و در شروع ساعت ملاقات به خوابی عميق فرو رفت.

چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۳

دفترچه تلفن عمه‌خانم

عمه‌ی مادرم از آن پيرزن‌های خواستنی و دوست‌داشتنی بود. در بحبوحه‌ی انقلاب دو تا از پسرهايش را از دست داده بود، شايد به همين خاطر بود که چشمهايش سو نداشتند و زياد نمی‌توانست راه برود. خانه‌اش پر از چيزهای دوست‌داشتنی بود، از خوردنی‌های جور وا جور بگير تا حوض پر از ماهی و گل‌های شمعدانی يکی در ميان سفيد و قرمز. روی طاقچه هم ساعتی شماطه‌دار داشت که پايينش به جای ثانيه‌شمار پرنده‌ای کوچک بال‌بال می‌زد، اين ساعت برای من که کودکی شش هفت ساله بودم يکی از عجايب تکنولوژی به حساب می‌آمد. 


از همان بچگی نقاشی‌ام خوب بود، برای همين وقتی به خانه‌ی عمه می‌رفتيم کارم می‌شد نقاشی کشيدن توی دفترچه‌ی چهل برگی که عمه‌خانم از آن به عنوان دفترچه تلفن استفاده می‌کرد. البته اين را هم بگويم که عمه‌ی مادرم يکی از معدود افراد فاميل بود که تلفن داشت برای همين شماره‌های زيادی هم توی دفترچه تلفنش نبود اما همان دفترچه پر از نقاشی‌های جور وا جور بود، نقاشی‌هايی که بعضی‌هايشان بامزه و خنده‌دار بودند و بعضی ديگر هم زمخت و کج و معوج. 

عمه خانم سواد نداشت برای همين هر وقت کسی می‌خواست شماره‌ی خانه‌ يا محل کارش را توی دفترچه‌ی تلفن بنويسد بايد اعداد را بزرگ و شبيه اعداد روی تلفن برای او نقاشی می‌کرد و از همه مهمتر بايد کنار شماره تلفنش چيزی می‌کشيد که عمه‌خانم با ديدن آن نقاشی بفهمد که اين شماره برای چه کسی بوده؛ مثلا نقاشی ناشيانه‌ی ميدان آزادی نماد شماره‌ی دکان فلانی بود که نزديکی‌های خيابان آزادی قرار داشت يا مثلا اگر عمه‌جان می‌خواست به پسر بزرگش زنگ بزند دنبال تصوير مردی سبيلو توی دفترچه تلفنش می‌گشت. 

همه‌ی اينها را گفتم که بگويم همه‌ی ما در دفترچه‌ی درون خاطره‌ی آدمها صاحب يک يا چند تصوير هستيم، تصويرهايی که با آنها به ياد ما می‌افتند يا وقتی نام‌مان را می‌شنوند آن تصوير‌ِ به‌خصوص در ذهن‌شان نقش می‌بندد. حالا ممکن است اين تصوير خوب باشد يا بد، زشت باشد يا زيبا، مسخره باشد يا دلگرم کننده؛ اما خواسته يا ناخواسته اين خود ما هستيم که جلوی نام‌مان در ذهن بقيه‌ی آدمها نقش می‌کشيم، پس کاش تصوير خوب و چشم‌نوازی از خود به يادگار بگذاريم. البته اينکه آدم بداند بقيه‌ او را با چه تصويری به ياد می‌آورند هم می‌تواند دل‌نواز باشد هم ترسناک، دانستنش جرات می‌خواهد اما با اين حال آدم دلش می‌خواهد بداند آن تصويری که در ذهن بقيه از او نقش بسته چه شکلی‌ست؟

پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۳

خبر مرگ!

گوينده‌ی اخبار می‌گويد:

«سر خط خبرها؛
در غزّه صدها نفر کشته شدند،
در سوريه هزاران نفر قتل عام شدند،
در عراق صدها نفر به قتل رسيدند،
در کردستان ده‌ها نفر کشته شدند،
داعش ده‌ها نفر را اعدام کرد و سر بريد،
در اکراين چندين نفر کشته شدند،
شورشيانِ چند کشور آفريقايی ده‌ها نفر را به قتل رساندند،
چندين نفر در سانحه‌ی سقوط هواپيما کشته شدند،
در افغانستان ده‌ها نفر به دست طالبان به قتل رسيدند،
انفجار بمب در پاکستان چندين نفر را به کام مرگ کشيد،
ويروس‌ ابولا جان ده‌ها نفر را گرفت،
و ده‌ها نفر در فلان‌جان کشته شدند»
«اخبار» که نيست، پيک مرگ است؛
برنامه‌ی اعلام کشته‌شدگان است!
در عرض نيم‌ساعت هزاران نفر را می‌کشد و بعد وضع هوا را اعلام می‌کند، خبر مرگش!
ما هم می‌نشینيم پای اخبار و چای می‌نوشيم و جنازه می‌بينيم.
اصلا ديگر دست خودم نيست، 
هر کلمه‌ای که اخبارگو می‌گويد خودم پشت‌بندش «کشته شدند» می‌گذارم!
حالا همه‌ی اينها به کنار،
«تـو» هم مرا کشته‌ای،
اما چرا توی اخبار از من نامی نمی‌برند!؟

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۳

کردستان‌‌ِ ذهن‌ِ من


کردستان را هميشه با صدای سازها تصور می‌کنم. انگار صدای آواز زنی را می‌شنوم که در دل کوه‌ها می‌پيچد و حواست را می‌گيرد و با خود می‌برد، چيزی شبيه نيوه‌مانگِ قبادی. کردستان عراق هم حتما همين شکلی‌ست. پر از صدای سازها و نغهمه‌ی دلنواز زنان. اما در اين چند روزه انگار سازها جای‌شان را به اسلحه‌ها داده‌اند و نغمه‌ی زنان به فريادهای دفاع از ميهن بدل شده‌اند. زنان کوردی که پا به پای مردان‌شان تفنگ به دست گرفته‌اند و با داعشی‌های وحشی می‌جنگند. راستش صدای موسيقی از ذهنم نمی‌رود، انگار تفنگ‌های زنان کورد به جای گلوله نُت شليک می‌کنند، انگار به جای صدای تير و تفنگ صدای ساز می‌آيد و نغمه‌ای زنانه، نغمه‌ای که با هلاکت دشمن آوايی حماسی می‌شود و با زمين خوردن همرزم غم‌آلود. دلم میخواهد به اين شيرزنان بگويم ساز تفنگ‌تان کوک و نغمه‌ی گوش‌نوازتان مدام...

پس‌نوشت: 1- من کورد نيستم. 2- ننوشتم «کرد» و نوشتم «کورد» چون کوردها خودشان همينطوری می‌نويسندش.

شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۳

جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۹۳

نوار غزه


اصلا مشکل از «اسم‌»هاست، مثلا همين «نوار»، «نوار غزه»، «عادت» اسرائيلی‌هاست که هی خونی‌اش کنند. اصلا «نوار غزه» برای «عادت» اسرائيلی‌هاست انگار...

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

زن...

مرد جوانی بود چهارشانه، قدش به يک متر و هشتاد می‌رسيد و به قولی هيکلش ورزشکاری بود، يعنی از همين بدن‌هايی که بازوها و ساعدهای حجيم دارند و رگ و پی‌شان هم زده بيرون. تی‌شرت چسبانش هم عضلات متورمش را بيشتر توی چشم می‌زد. به سختی پشت باجه تلفن جا شده بود، يعنی بدنش به قدری عضلانی بود که خودش را به سختی توی باجه تلفن‌ِ جلوی ميوه‌فروشی مرزداران جا کرده بود. چون قد بلندی هم داشت به اجبار کمی خم شده بود. از کنارش گذشتم. مثل ابر بهار گريه می‌کرد و می‌گفت: «آخه چرا ليلا؟ مگه نمی‌گفتی که دوستم داری؟...» همين چند کلمه را شنيدم و از کنارش گذشتم. 

تصوير مرد عضلانی هنوز جلوی چشمم است، صدايش را هم هنوز می‌شنوم. کم پیش می‌آيد مردی عضلانی که هنگام راه رفتن دستانش را تا عرض شانه‌ باز می‌کند و شلنگ تخته می‌اندازد و پز هيکلش را می‌دهد جلوی هر کس و نا کسی اشک بريزد و به يک ورش هم نباشد که چند نفر از کنارش می‌گذرند و از صدای هق‌هق‌هايش ابرو بالا می‌اندازند. چه چيز يا چه کسی جز يک «زن» می‌تواند مردی چنين درشت‌اندام و قوی‌هيکل را به چنين روزی بياندازد؟ 

زن‌ها مثل آبند؛ لطيفند و سرسخت. نبودن‌شان دنيا را بيابان می‌کند و خشم‌شان سبب ويرانی‌ست. قهرشان درختی صدها ساله و تنومند را می‌خشکاند و محبت‌شان نهالی کوچک را به آسمان می‌رساند. نمی‌شود زن‌ها را تصاحب کرد حتی اگر هيکلی درشت داشته باشی يا همه‌ی بچه محل‌هايت را لت و پار کرده باشی. زن مثل آب است، مُشتت را که سِفت کنی فرار می‌کند، جوری که هيچ وقت نمی‌توانی پيدايش کنی....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!