دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

شهادتِ زمین

علمای دين به مومنین توصيه کرده‌اند در جاهای مختلف نمازشان را ادا کنند، اينطوری در آن دنيا همه‌ی محل‌هایی که فرد مومن روی‌شان نماز خوانده ناطق می‌شوند و به نفع وی شهادت می‌دهند.


«زمين» خودش بهترین شاهد است. می‌داند من کجا رفته‌ام و کجا نه. آن روزها که با هم قدم می‌زديم را يادش است، همان روزهایی که تو حرف می‌زدی و من با طنين صدايت مالک همه‌ی دنيا می‌شدم. زمين اگر به حرف می‌آمد يکی يکی می‌شمرد آن جاهايی را که با هم می‌رفتيم و ‌می‌نشستيم و حتی همان زمين را هم به هيچ چيزمان حساب نمی‌کرديم. اگر زمين زبان باز می‌کرد می‌گفت آن روز که روی نيمکت پارک‌ زانوهايم به زانوهايت خورد چقدر لرزيدم. يکی يکی نام می‌بُرد از کافه‌ها و صندلی‌هايی که روی‌شان نشسته بوديم و به ريش زمين خنديده بوديم. زمين حافظه‌اش خوب است، همه‌ی جاهايی که با تو رفته‌ام را يادش مانده. 

حالا که تو رفته‌ای من هم جايی نمی‌روم. زمينی که پا رویش می‌گذارم کوچک است، شايد اندازه‌ی همين اتاق، اندازه‌ی همين يک صندلی، اندازه‌ی همين يک تخت. بعد از رفتن تو زمين اگر به حرف بيايد می‌خواهد چه بگويد؟ می‌خواهد به چه شهادت دهد؟ تنها می‌تواند به روزمره‌هایم اشاره کند و بعد هم خودش از گفته‌هايش شرمنده شود، شايد بعدش هم نخی سيگار بگيراند. شايد هم تخيلش گل می‌کرد و از جاهایی نام می‌برد که دلش می‌خواست من و تو آنجاها می‌بوديم، که دلمان می‌خواست... از وقتی تو رفته‌ای زمينِ من هم الکن شده انگار، حتی فکر نکنم هيچ‌وقت راضی شود دهان باز کند، اينطوری بيشتر احساس کوچکی می‌کند انگار!

دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۳

دل‌تنگی

دل‌تنگی برای کسی که نديده‌ای يا کسی که فقط يک بار ديده‌ايش آن هم نه يک دل سير عجيب‌ترين نوع دل‌تنگی‌ست. شاید با خودت بگويی اين ديگر چه صيغه‌ای‌ست؟ مگر می‌شود برای کسی که نديده‌ای دلتنگی کنی!؟ من که می‌گويم می‌شود. 

گاهی دلم برای آن دختری که ايستاده بود کنار دريا تنگ می‌شود. قد بلند بود و موهايش را پشت سرش جمع کرده بود. خيره شده بود به دريا. يکی دو بار خيلی کوتاه زير چشمی نگاهش کردم، نيم‌رخش به نظرم زيبا آمد. عجيب دلم می‌خواست تماشايش کنم، سکوتش برايم گيرايی داشت اما از کنارش گذشتم و کمی جلوتر خيره شدم به دريا. ديگر هيچ‌وقت نديدمش اما دريا را که می‌بينم دلم يکهو برايش تنگ می‌شود؛ برای همين اسمش را گذاشته‌ام «دريا»، اينطوری وقتی دلم تنگ می‌شود می‌فهمم که بهانه‌ی «دريا» دارد. 

گاهی هم دلم برای دختری که توی کلاس نقاشی بود تنگ می‌شود. يک بار بيشتر نديدمش اما زيبایی‌اش چنان بود که با همان نگاه اول مهرش نشست به دلم. اين يکی را بر خلاف «دريا» يک دل سير نگاه کردم، بايد طراحی فيگور می‌آموختم و برای همين او را به عنوان مدل انتخاب کردم. او سرش به کار خودش بود و من هم طراحی‌اش می‌کردم. يکی دو باری بهم لبخند زد، لبخندی که هر چه از شیرينی‌اش بگويم کم است. جلسه‌ی بعد فهميدم که با پدر و مادرش عازم سوئد شده. هيچ‌وقت نفهميدم نامش چه بود اما خودم اسمش را گذاشته‌ام «لبخند».

گاهی دلم برای مرد جوان کافه‌چی‌ای تنگ می‌شود که ازم اجازه گرفت و نشست روبرويم و يک ساعتی با هم گپ زديم. هيچ وقت نام همديگر را نپرسيديم و تنها چيزی که ازش می‌دانم اين است که روی پيشانی‌اش يک زخم کهنه داشت. صدايش دل‌نشين بود، چند نخ سيگار با هم گيرانديم و راجع به چيزهایی که نوشته بود حرف زديم. ديگر هيچ‌وقت نديدمش، از کسی هم سراغش را نگرفتم. اما گاهی دلم برايش تنگ می‌شود. اسم اين يکی را هم گذاشته‌ام «زخم».

گاهی هم دلم برای کسی تنگ می‌شود که تا کنون نديده‌امش و فکر هم نمی‌کنم ببينمش. اما اين دل‌تنگی شديدتر از دل‌تنگی‌های ديگر است. به دل‌تنگی برايش کششی عجيب دارم که می‌ريزدم بهم. جوری دلم تنگ می‌شود که انگار جای خالی‌اش را نمی‌توانم تحمل کنم. دلم می‌خواهد بنشيند کنارم، دست بياندازد روی شانه‌ام و برايم لبخند بزند. اما تا می‌آيم صورتش را تصور کنم يکهو خشکم می‌زند، من که هنوز نديده‌امش! نمی‌دانم چه شکلی‌ست، حتی نامش را هم نمی‌دانم؛ انگار ملغمه‌ایست از «دريا»، «لبخند»، «زخم» و خيلی‌های ديگر، حتی تکه‌ای هم از آن پيرمرد و پيرزن خوش‌خنده‌ای که يکبار از برابرم عبور کردند دارد. تنها چيزی که می‌دانم اين است که دلم برايش تنگ است. راستی، نام اين يکی را گذاشته‌ام «هوا»...

جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۳

پيرمردها

بيمارستانی بود که اتاق‌هايش شش تخت داشت. در يکی از اتاقها پيرمردی که تازه توی قلبش باطری گذاشته بودند نگاهی به ساعت انداخت و گفت: «نيم ساعت ديگه ساعت ملاقات شروع می‌شه» بعد به آرامی دستی روی سينه‌اش کشيد و به پيرمردی که روی تخت کناری دراز کشيده بود نگاه کرد و گفت: «شما امروز مرخص می‌شی؟» پيرمرد کناری که تازه دريچه‌ی ميترالش را ترمیم کرده بودند شانه‌ای بالا انداخت و جواب داد: «فکر نکنم، آخه پنجشنبه‌ها کسی رو مرخص نمی‌کنن، صبر می‌کنن تا شنبه. آخه دکترا پنجشنبه‌ها نميان.» پيرمردی که تختش کنار پنجره بود و از سکته‌ی دومش هم جان سالم به در برده بود پوزخندی زد و همانطور که انگشت اشاره‌اش را توی هوا تکان تکان می‌داد گفت: «اينا درد‌شون درد پوله. اينطوری به اندازه‌ی دو شب بيشتر می‌تونن تيغت بزنن.» پيرمردی که قلبش باطری‌دار بود دوباره به ساعت نگاهی کرد و از پيرمردی که روی تخت روبرو دراز کشيده بود پرسيد: «شما امروز هم چيزی نخوردیا، نمی‌خوای يکم از اون ميوه‌ها بخوری؟» پيرمرد که به تازگی از آی‌سی‌يو وارد بخش شده بود جواب داد: «با اين دندون مصنوعی‌ها نمی‌تونم چيزی بخورم. لثه‌ام پر از زخم شده. بهم گفتن چسب دندون هم نمی‌تونم بزنم فعلا. خوردنی هم که توش جويدن نباشه مفت نمی‌ارزه» پيرمردی که دو بار سکته کرده بود با حرارت گفت: «اين دکترا رو ولشون کن، ياوه زياد می‌بافن، آدم بايد حال کنه، مثلا خود من، بار اول که سکته کردم هی گفتن اين رو نخور اون رو نخور من هم نخوردم اما نتيجه‌اش چی بود؟ هيچی، بازم سکته کردم! با خودم عهد کردم ديگه حرف هيچ دکتری رو گوش نکنم. می‌خوام واسه خودم آقایی کنم و هر چی دلم می‌خواد بخورم» پيرمردی که دريچه‌ی ميترالش را تازه عمل کرده بود گفت: «ديگه چيزی به ساعت ملاقات نمونده، شما باز هم می‌خوای بخوابی؟» بعد چشم دوخت به پيرمردی که چند روزی می‌شد توی قلبش فنر کار گذاشته بودند. پيرمرد قلب‌فنری همانطور که لبه‌ی تختش قوز کرده بود جواب داد: «آره. دلم می‌خواد ساعت ملاقات که می‌شه بخوابم.» پيرمرد قلب‌باطری‌ای گفت: «نکنه چون ملاقاتی نداری خيلی ناراحتی؟» جواب داد: «نه. می‌خوابم که اگه زمانی بچه‌هام اومدن ملاقاتم ببينن که خوابم. می‌خوام بفهمن که تخمم هم حساب‌شون نمی‌کنم!» کمی بعد پرستار وارد اتاق شد و رفت سراغ پيرمردی که دو بار سکته کرده بود و گفت: «پدر جان برگرد می‌خوام آمپولت رو بزنم.» پيرمردی که دندان مصنوعی داشت با شیطنت گفت: «اينطوری می‌خواستی حال دنيا رو ببری!؟» توی همين شلوغی‌ها بود که پيرمرد قلب‌فنری طبق معمول هر روزه‌اش چشمانش را بست و در شروع ساعت ملاقات به خوابی عميق فرو رفت.

چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۳

دفترچه تلفن عمه‌خانم

عمه‌ی مادرم از آن پيرزن‌های خواستنی و دوست‌داشتنی بود. در بحبوحه‌ی انقلاب دو تا از پسرهايش را از دست داده بود، شايد به همين خاطر بود که چشمهايش سو نداشتند و زياد نمی‌توانست راه برود. خانه‌اش پر از چيزهای دوست‌داشتنی بود، از خوردنی‌های جور وا جور بگير تا حوض پر از ماهی و گل‌های شمعدانی يکی در ميان سفيد و قرمز. روی طاقچه هم ساعتی شماطه‌دار داشت که پايينش به جای ثانيه‌شمار پرنده‌ای کوچک بال‌بال می‌زد، اين ساعت برای من که کودکی شش هفت ساله بودم يکی از عجايب تکنولوژی به حساب می‌آمد. 


از همان بچگی نقاشی‌ام خوب بود، برای همين وقتی به خانه‌ی عمه می‌رفتيم کارم می‌شد نقاشی کشيدن توی دفترچه‌ی چهل برگی که عمه‌خانم از آن به عنوان دفترچه تلفن استفاده می‌کرد. البته اين را هم بگويم که عمه‌ی مادرم يکی از معدود افراد فاميل بود که تلفن داشت برای همين شماره‌های زيادی هم توی دفترچه تلفنش نبود اما همان دفترچه پر از نقاشی‌های جور وا جور بود، نقاشی‌هايی که بعضی‌هايشان بامزه و خنده‌دار بودند و بعضی ديگر هم زمخت و کج و معوج. 

عمه خانم سواد نداشت برای همين هر وقت کسی می‌خواست شماره‌ی خانه‌ يا محل کارش را توی دفترچه‌ی تلفن بنويسد بايد اعداد را بزرگ و شبيه اعداد روی تلفن برای او نقاشی می‌کرد و از همه مهمتر بايد کنار شماره تلفنش چيزی می‌کشيد که عمه‌خانم با ديدن آن نقاشی بفهمد که اين شماره برای چه کسی بوده؛ مثلا نقاشی ناشيانه‌ی ميدان آزادی نماد شماره‌ی دکان فلانی بود که نزديکی‌های خيابان آزادی قرار داشت يا مثلا اگر عمه‌جان می‌خواست به پسر بزرگش زنگ بزند دنبال تصوير مردی سبيلو توی دفترچه تلفنش می‌گشت. 

همه‌ی اينها را گفتم که بگويم همه‌ی ما در دفترچه‌ی درون خاطره‌ی آدمها صاحب يک يا چند تصوير هستيم، تصويرهايی که با آنها به ياد ما می‌افتند يا وقتی نام‌مان را می‌شنوند آن تصوير‌ِ به‌خصوص در ذهن‌شان نقش می‌بندد. حالا ممکن است اين تصوير خوب باشد يا بد، زشت باشد يا زيبا، مسخره باشد يا دلگرم کننده؛ اما خواسته يا ناخواسته اين خود ما هستيم که جلوی نام‌مان در ذهن بقيه‌ی آدمها نقش می‌کشيم، پس کاش تصوير خوب و چشم‌نوازی از خود به يادگار بگذاريم. البته اينکه آدم بداند بقيه‌ او را با چه تصويری به ياد می‌آورند هم می‌تواند دل‌نواز باشد هم ترسناک، دانستنش جرات می‌خواهد اما با اين حال آدم دلش می‌خواهد بداند آن تصويری که در ذهن بقيه از او نقش بسته چه شکلی‌ست؟

پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۳

خبر مرگ!

گوينده‌ی اخبار می‌گويد:

«سر خط خبرها؛
در غزّه صدها نفر کشته شدند،
در سوريه هزاران نفر قتل عام شدند،
در عراق صدها نفر به قتل رسيدند،
در کردستان ده‌ها نفر کشته شدند،
داعش ده‌ها نفر را اعدام کرد و سر بريد،
در اکراين چندين نفر کشته شدند،
شورشيانِ چند کشور آفريقايی ده‌ها نفر را به قتل رساندند،
چندين نفر در سانحه‌ی سقوط هواپيما کشته شدند،
در افغانستان ده‌ها نفر به دست طالبان به قتل رسيدند،
انفجار بمب در پاکستان چندين نفر را به کام مرگ کشيد،
ويروس‌ ابولا جان ده‌ها نفر را گرفت،
و ده‌ها نفر در فلان‌جان کشته شدند»
«اخبار» که نيست، پيک مرگ است؛
برنامه‌ی اعلام کشته‌شدگان است!
در عرض نيم‌ساعت هزاران نفر را می‌کشد و بعد وضع هوا را اعلام می‌کند، خبر مرگش!
ما هم می‌نشینيم پای اخبار و چای می‌نوشيم و جنازه می‌بينيم.
اصلا ديگر دست خودم نيست، 
هر کلمه‌ای که اخبارگو می‌گويد خودم پشت‌بندش «کشته شدند» می‌گذارم!
حالا همه‌ی اينها به کنار،
«تـو» هم مرا کشته‌ای،
اما چرا توی اخبار از من نامی نمی‌برند!؟

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۳

کردستان‌‌ِ ذهن‌ِ من


کردستان را هميشه با صدای سازها تصور می‌کنم. انگار صدای آواز زنی را می‌شنوم که در دل کوه‌ها می‌پيچد و حواست را می‌گيرد و با خود می‌برد، چيزی شبيه نيوه‌مانگِ قبادی. کردستان عراق هم حتما همين شکلی‌ست. پر از صدای سازها و نغهمه‌ی دلنواز زنان. اما در اين چند روزه انگار سازها جای‌شان را به اسلحه‌ها داده‌اند و نغمه‌ی زنان به فريادهای دفاع از ميهن بدل شده‌اند. زنان کوردی که پا به پای مردان‌شان تفنگ به دست گرفته‌اند و با داعشی‌های وحشی می‌جنگند. راستش صدای موسيقی از ذهنم نمی‌رود، انگار تفنگ‌های زنان کورد به جای گلوله نُت شليک می‌کنند، انگار به جای صدای تير و تفنگ صدای ساز می‌آيد و نغمه‌ای زنانه، نغمه‌ای که با هلاکت دشمن آوايی حماسی می‌شود و با زمين خوردن همرزم غم‌آلود. دلم میخواهد به اين شيرزنان بگويم ساز تفنگ‌تان کوک و نغمه‌ی گوش‌نوازتان مدام...

پس‌نوشت: 1- من کورد نيستم. 2- ننوشتم «کرد» و نوشتم «کورد» چون کوردها خودشان همينطوری می‌نويسندش.

شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۳

جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۹۳

نوار غزه


اصلا مشکل از «اسم‌»هاست، مثلا همين «نوار»، «نوار غزه»، «عادت» اسرائيلی‌هاست که هی خونی‌اش کنند. اصلا «نوار غزه» برای «عادت» اسرائيلی‌هاست انگار...

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

زن...

مرد جوانی بود چهارشانه، قدش به يک متر و هشتاد می‌رسيد و به قولی هيکلش ورزشکاری بود، يعنی از همين بدن‌هايی که بازوها و ساعدهای حجيم دارند و رگ و پی‌شان هم زده بيرون. تی‌شرت چسبانش هم عضلات متورمش را بيشتر توی چشم می‌زد. به سختی پشت باجه تلفن جا شده بود، يعنی بدنش به قدری عضلانی بود که خودش را به سختی توی باجه تلفن‌ِ جلوی ميوه‌فروشی مرزداران جا کرده بود. چون قد بلندی هم داشت به اجبار کمی خم شده بود. از کنارش گذشتم. مثل ابر بهار گريه می‌کرد و می‌گفت: «آخه چرا ليلا؟ مگه نمی‌گفتی که دوستم داری؟...» همين چند کلمه را شنيدم و از کنارش گذشتم. 

تصوير مرد عضلانی هنوز جلوی چشمم است، صدايش را هم هنوز می‌شنوم. کم پیش می‌آيد مردی عضلانی که هنگام راه رفتن دستانش را تا عرض شانه‌ باز می‌کند و شلنگ تخته می‌اندازد و پز هيکلش را می‌دهد جلوی هر کس و نا کسی اشک بريزد و به يک ورش هم نباشد که چند نفر از کنارش می‌گذرند و از صدای هق‌هق‌هايش ابرو بالا می‌اندازند. چه چيز يا چه کسی جز يک «زن» می‌تواند مردی چنين درشت‌اندام و قوی‌هيکل را به چنين روزی بياندازد؟ 

زن‌ها مثل آبند؛ لطيفند و سرسخت. نبودن‌شان دنيا را بيابان می‌کند و خشم‌شان سبب ويرانی‌ست. قهرشان درختی صدها ساله و تنومند را می‌خشکاند و محبت‌شان نهالی کوچک را به آسمان می‌رساند. نمی‌شود زن‌ها را تصاحب کرد حتی اگر هيکلی درشت داشته باشی يا همه‌ی بچه محل‌هايت را لت و پار کرده باشی. زن مثل آب است، مُشتت را که سِفت کنی فرار می‌کند، جوری که هيچ وقت نمی‌توانی پيدايش کنی....

جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۳

داستان پيرمرد


زنگ واحد ششم را می‌زنم. صدای گرفته‌ای از آن سو می‌پرسد:

- کيه؟
-- سلام... از طرف بنگاه اومدم خونه رو ببينم
- بفرما... طبقه‌ی سوم


پله‌های رواهروی تنگ و بی‌پنجره‌ را يکی يکی بالا می‌روم و می‌رسم به واحد ششم. همه‌جای ساختمان بوی نا می‌دهد، با اينکه مرد بنگاهی گفته بود نوساز است اما به آپارتمانی می‌ماند که ده دوازده سالی از عمرش گذشته. کمی جلوی در‌ِ واحد ششم منتظر می‌شوم. صدای قدم‌هايی نا منظم از پشت در شنيده می‌شود، انگار کسی لخ‌لخ‌کنان پشت در می‌رسد و بعد در باز می‌شود. پيرمردی استخوانی با عرق‌گيری که دو سه جايش لکه‌های زرد ديده می‌شود در چهارچوب در می‌ايستد. می‌گويم:

-- سلام... ببخشيد که مزاحم شدم
- از طرف کدوم بنگاه اومدين؟
-- عدالت
- کدوم عدالت؟
-- همين بنگاهی که توی کوچه‌ی پشتی هست
- مگه اون پشت مُشت‌هام عدالت هست؟... بگذريم... بفرما داخل... نمی‌خواد کفشاتو در بياری، فرشارو فروختم، فقط توی اتاق خواب با کفش نرو...
-- چشم

شروع می‌کنم به وارسی کردن آپارتمانی هفتاد متری با دو اتاق خواب. هيچ پنچره‌ای توی هال و پذيرايی نيست؛ همه‌ی نور‌ِ خانه از پنجره‌‌های اتاق‌های خواب وارد می‌شود، هر اتاق خواب يک پنجره. آن سوی پنجره هم اتوبان است. دو سه جای ديوار نم برداشته و هر جا که سرک می‌کشيدی بوی نم به دماغت می‌خورد. می‌پرسم:

- اين بوی نم اذيت‌تون نمی‌کنه؟
-- بو؟ (می‌خندد)... بيست ساله که قوه‌ی بويايی‌ام از کار افتاده. حتی وقتی غذام می‌سوزه همسايه‌ها خبرم می‌کنن... اين دماغ فقط واسه دکور روی صورتمه و خيلی وقته بوی هيچ گهی رو تشخيص نمی‌ده
- می‌تونم توی دستشويی رو ببينم؟.. کسی توش نيست؟
-- نه ببين... من تنها زندگی می‌کنم

صداهای‌مان می‌پيچد توی هال. خانه تقريبا خالی‌ست به جز اتاق خواب و آشپزخانه. يک تخت با تشکی نيمه کثيف که کنارش روی يک ميز عسلی عکس کودکی يکی دو ساله قرار دارد و يک کمد زهوار در رفته تنها چيزهايی هستند که توی اتاق خواب به چشم می‌خورند. توی آشپزخانه هم جز يخچال و اجاق گاز چيز ديگری نيست. همان طور که با دمپايی‌اش لخ‌لخ می‌کند يکهو می‌گويد:

- بد زمونه‌ای شده... هيشکی از آدم نمی‌پرسه خرت به چند؟... چند ماهی هست که از اين خونه بيرون نرفتم، آخه پله‌هاش زياده، زانوهام نمی‌کشه
-- کسی نيست که بهتون سر بزنه؟
- خونه‌ام رو فروختم واسه بچه‌هام خونه خريدم... عجب خونه‌ی درندشتی بود.. حياط داشت به چه بزرگی.. حوض داشت.. باغچه داشت... عشقم اين بود که توی باغچه‌اش درخت ميوه بکارم... درخت توت داشت به چه عظمت... قرمساقا حالا همه‌شون رفتن سی خودشون، منم اينجا اجاره‌نشين شدم... حقوق بازنشستگی‌مو می‌ريزم تو خيک صاب‌خونه

پاهايم سست می‌شوند. هيچ جای خانه به دلم نمی‌نشيند. نمی‌دانم چرا يکهو می‌پرسم:

- ناهار خوردين؟
-- نه... زنگ زده بودم سوپری محل برام تخم‌مرغ بفرسته... هنوز نيومده
- پيتزا دوست دارين؟
-- نخوردم تا حالا

چند دقيقه بعد با چهار تا پيتزا برمی‌گردم به همان واحد شش. می‌خندد و می‌گويد:

- چه خبره؟.. مگه جنگه؟
-- هر چيش موند بذارين توی يخچال بعدا بخورين... اصلا پيتزای مونده يه مزه‌ی ديگه‌ای داره...

کمی بعد می‌پرسد:

- راستی خونه رو چند قيمت داده بهت؟
-- چهل تومن پيش، ماهی يک و نيم اجاره
- قرمساق فکر کرده چل‌ستون رو می‌خواد کرايه بده... هر کی مياد زود فراری می‌شه... مرتيکه منو منتر خودش کرده...
-- از تنهايی حوصله‌تون سر نمی‌ره؟
- هر وقت حوصله‌ام سر می‌ره می‌رم دم پنجره. پلاک‌های ماشينا رو نگاه می‌کنم و با حروف روشون به صاحب‌شون فحش می‌دم... مثلا اگه يکيشون توی پلاکش ق داشته باشه بهش می‌گم قرمساق يا اگه ج داشته باشه می‌گم (چيزی نمی‌گويد و يکهو می‌زند زير خنده)

دو ساعتی پيشش می‌نشينم و بعد خداحافظی می‌کنم و می‌روم. کمی بعد مرد بنگاهی زنگ می‌زند و می‌پرسد:

--- خونه رو ديدی؟ خوشت اومد؟
- آره ديدمش... اما به درد من نمی‌خوره... چهل ميليون پيش و ماهی يک و پونصد اجاره براش زياده... می‌رم سراغ يه مورد ديگه...

بعد گوشی را قطع می‌کنم و مدام به اين فکر می‌کنم زندگی کردن بدون حس بويايی چقدر بی‌لطف است. کمی بعدترش هم متعجب می‌شوم از اينکه تنهايی پيرمرد خيلی هم برايم عجيب نبوده. ناخودآگاه به پلاک‌های ماشين‌ها نگاه می‌کنم و با حروف روی‌شان فحش می‌سازم...

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۳

خيالِ تخت

خيالِ تو تـخــت،
خيال‌ِ من تـخــت؛
بيا خيال‌های‌مان را بگذاريم کنار‌ِ هم؛
دو خيال‌ِ تخت،
شبيه تخت‌ دو نفره...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۳

من و کلونی کتاب‌هايم

حدود يک سال پيش کتابخانه‌ی چوبی‌ام را مثل يک تکّه زباله گذاشتم سر کوچه. به گمانم هشت يا نه ساله بودم که پدرم آن کتابخانه‌ی ساده را برای مادرم خريد تا کتابهايش را که عمدتا رمان‌هايی با ترجمه‌ی (و کمی بيشتر!) ذبيح‌الله منصوری بودند در آن بچيند. رديف پايين کتابخانه هم شد سهم من؛ از «حسنی نگو يه دسته گل» و «دزده و مرغ فلفلی» در آن چيدم تا مجموعه‌ی کامل هزار و يک شب و افسانه‌های مشرق‌زمين و مغرب‌زمين. 

آن روزها شيفته‌ی خواندن افسانه‌ها و قصه‌ها بودم، از همان موقع هم لجم می‌گرفت وقتی بچه‌ای هم سن و سال من در جواب اين سوال که «چه جور کتابی می‌خوانی؟» می‌گفت: «کتاب‌های علمی!»، آروزيم اين بود که يکی از آن گزارشگر‌ها به پستم بخورد و همان سوال را از من بپرسد و من هم با جسارت تمام بگويم: «کتاب‌های تخيلی، افسانه، قصه»؛ اتفاقا يکبار هم يکی‌شان جلوی سينما قدس همين سوال را از من پرسيد اما از شانس من مصاحبه‌اش برای راديو بود و وقتی پدرم فهميد طرف از راديو آمده خنده روی لبش ماسيد. بگذريم...

داشتم درباره‌ی کتابخانه‌ می‌گفتم. شش هفت سال پيش رنگش زديم، سياهِ سياه. مادرم کتابهايش را در کتابخانه‌ی خودش گذاشت و اين تخته‌پاره‌های سياه رسيد به من. چند سالی خانه‌ی کتابهايم بود، تا اينکه يکی يکی تخته‌هايش شل شد و از چند جا هم زهوارش در رفت. يکبار هم يکی گفت «شايد لای درزهاش جونور گذاشته که اينطوری داره پوک می‌شه» يکی دو ساعت بعد کتابخانه‌ی پير به کوچه منتقل شد و فاتحه. 

از آن روز به بعد کتابهايم را چيده‌ام روی زمين، تازه دست‌بندی‌شان هم کرده‌ام، رديف به رديف و ستون به ستون، ارتفاع‌شان هم روز به روز بالاتر می‌رود و کلونی‌شان مدام بزرگ‌تر می‌شود. راستش را بخواهيد اينطوری بهتر است، خوشم می‌آيد وقتی از کنار ساز‌ه‌های کتابی‌ام عبور می‌کنم! اصلا انگار اينطوری بوی‌شان هم بهتر به دماغم می‌خورد. اما بهترين قسمتش اينجاست که هر بار می‌خواهم کتابی را که زير بقيه‌ی کتابهاست بخوانم مجبورم کتابهای ديگر را يکی يکی از رويش بردارم و گاه در همين بين چشمم می‌خورد به کتابی ديگر و شروع می‌کنم به خواندنش، بعد که به خودم می‌آيم می‌بينم نشسته‌ام وسط کلونیِ پخش و پلا شده‌ی کتاب‌ها! درست که دوباره چيدن‌شان دردسر دارد اما من اينطوری دوست دارم، اينکه آدم هم‌قد کتاب‌هايش باشد حس خوبی دارد، اما راستش را بخواهيد دلم برای آن کتابخانه‌ی قديمی تنگ شده. آيا واقعا جانور تويش بود!؟

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

خيابان گاندی، شاهرخ و سميه!

خيابان «گاندی» از آن خيابان‌هایی‌ست که اگر به جای «خيابان» بودن يکهو تبديل به «آدم» می‌شد هيچ‌وقت کسی نمی‌فهميدش. از آن آدمهايی می‌شد که اگر «ون‌گوگ» پرتره‌ی‌شان را عينهو خودشان نقاشی می‌کرد باز هم يک هيبت «پست‌ امپرسيونيست» از کار در می‌آمد که فقط بايد ادای فهميدنش را درمی‌آوردی!
خيابان «گاندی» اگر «آدم» بود آدم‌خوار می‌شد. اسيد معده‌اش را می‌پاشيد روی سر و صورت رهگذران. روده‌اش از نزديکی‌های کوچه‌ی بيست و چندم شرقی‌ شروع می‌شد تا نزديکی‌های ونک می‌رسيد....
....
دو پاراگراف بالا افکاری بودند که اوايل دوران جوانی سمتم آمدند. از خيابان گاندی می‌ترسيدم. با اينکه خود مهاتما گاندی را می‌شناختم و قيافه‌اش شبيه يکی از همان پيرمردهای بی‌دندانی بود که جلوی پارک مدرسه‌ی‌مان می‌نشستند اما از خيابانش وحشت داشتم. گاندی بدون پيشوندِ «خيابان» مردی استخوانی و ريز جثه بود که مدام لبخند می‌زد اما به محض اينکه خيابان می‌چسبيد پشتش يکهو بدل به غول بی‌شاخ و دمی می‌شد که نفس‌های آتشين داشت و خوراکش هم اهالی خيابانش بودند. 
شايد ترس از خيابان گاندی ترس مسخره‌ای بود اما آن روزها «خيابان گاندی» پيشوند‌های دلهره‌آوری به خود می‌گرفت، «جنايت خيابان گاندی»، «قتل در خيابان گاندی»، «فجايع خيابان گاندی» و ... هر جا که می‌رفتی نقل همه‌ی محافل همين «جنايت خيابان گاندی» بود، جنايتی که جانیانش بيشتر از آنکه به قاتلين شبيه باشند به دلدادگان قصه‌ها و افسانه‌های خودمان می‌مانستند، حتی نام‌شان را هم مثل همانها نقل می‌کردند يعنی با نام‌های کوچک: «شاهرخ و سميه»، مثل «ليلی و مجنون»، «خسرو و شيرين»؛ با اين تفاوت که «شاهرخ و سميه‌»‌ی زمان ما نام‌شان نه در ديوان اشعار و منظومه‌های عاشقانه که در صفحات حوادث روزنامه‌ها می‌آمد. 
«گاندی»، «شاهرخ و سميه»، «جنايت»، «عشق»... برای همين است که می‌گويم خيابان گاندی يک هيبت «پست امپرسيونيستی»‌ست. اصلا نمی‌شود فهميد توی سرش چيست، فقط بلد است هيجان‌زده‌ات کند، تو را بترساند و توی دلت را خالی کند. 
....
خيابان‌ها نام‌شان هر چه که باشد باز همان ذاتِ پر از نفرتی هستند که غذای‌شان آدميزاد است، آدمها را می‌خورند، خون‌شان را می‌مکند و نفرتشان را از سطح به هسته‌ی زمين می‌کشند. حالا شما هر نامی که می‌خواهيد بگذاريد رويشان، ذاتشان که تغيير نمی‌کند!

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳

مادر



زنِ آبستن ويار دارد، سه چهار ماه اول هی عُق می‌زند و هر چيزی می‌تواند حالش را به هم بزند، بعد که عُق‌هايش تمام شد ويارش تبديل به هوس می‌شود، يکی ترشی دلش می‌خواهد يکی شيرينی، يکی يکهو بوی پرتقال و خيار می‌پيچد توی دماغش و دلش ضعف می‌رود، يکی هم ميوه‌هايی دلش می‌خواهد که فصل‌شان گذشته. بعضی‌ها هم ويارها و هوس‌های‌شان عجيب است.


مادرم می‌گويد: «وقتی تو رو آبستن بودم همه‌اش خامه‌عسل می‌خوردم، گاهی هم خودمو می‌بستم به خيار شور» بعد می‌خندد و اضافه می‌کند: «سر همون خامه‌عسلا و خيار شورها الان اينطوری شدم.» 

مادربزرگم می‌گفت: «زن همسايه‌مون ويار خاک داشت، يکهو دلش خاک می‌خواست و شروع می‌کرد به کندن ديوار خونه، آخه اون زمونا ديوار خونه‌ها کاه‌گلی بودن، شبی نبود که صدای دعوا مرافه‌ی زن و شوهر تو کوچه نپيچه، حالا خوبه مردِ خودش معمار بود، استامبولی و ماله و بيلش هميشه به کار بود اما از اينکه زنش مثل موش بيوفته به جون ديوارای خونه شاکی می‌شد. يه روزم رفت و يه لگن خاک از تو باغ جمع کرد و آورد گذاشت جلوی زنش. اما زنه دست به خاک تو لگن نمی‌زد، می‌گفت خاک ديوار يه مزه‌ی ديگه‌ای داره...»

گاهی همين ويارها و هوس‌ها خودشان می‌شوند منشاء درد، خودشان سرآغاز بيماری‌هایی می‌شوند که آهسته آهسته درون زن رشد می‌کنند و يک روز خودشان را نشان می‌دهند. «زن» آبستن شبيه معماری زبردست موجودِ درونش را رشد می‌دهد و پس از نُه ماه بچه‌اش را به دنيا می‌آورد اما دردها و تاثيراتِ دوران بارداری درونش می‌مانند، درد و بلاها را به جان می‌خرند تا خدايی نکرده به جگر گوشه‌ی‌شان آسيبی نرسد، بعد از زايمان هم يکی کمر درد برايش می‌ماند، يکی فشار خون، یکی پوکی استخوان، و چه و چه...

همه‌ی ما وقتی پا به اين دنيا می‌گذاريم مادرمان را زخم می‌زنيم، دردی کهنه و نهفته درونش به يادگار می‌گذاريم و بعد که خرمان از پل گذشت می‌رويم سراغ زندگی خودمان. مادر اما هرگاه کمرش درد می‌گيرد، يا فشارش بالا و پايين می‌شود يا زانوانش می‌لرزد ناخودآگاه لبخند می‌زند و زيرلب می‌گويد: «اين درد يادگار دوران آبستنيه، من سر همون خيار شورها الان اينطوری شدم...»

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!