پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷

سراشیبی

در سراشیبی ِ راهی هستیم،

بس مخوف و تاریک...

با سرعتِ نور،

می تازانَنِمان با شَلاق...

که نمی دانم چیست این "هُش" گفتن..؟...

گر نگویند و نزنند آن شلاق،

نیز خواهیم رفت باز، بس که این راه سراشیب است!..

می تراود خون

از ضربتها....

چیست این "هُش" گفتن..؟،این "هِی" کردن...؟!

نمی دانم!!....

جای شلاق فقط می سوزد!....

۲ نظر:

ن.م گفت...

عجیب زیبا بودو عجیب تلخ و عجیب واقعی...

ناشناس گفت...

Salam! belaakhare toonestam nazar bezaram! تلخ یود و واقعی! آهنگین و وزین!
کشتم خودمو تا نظر گذاشتم!

http://mashi.blogsky.com

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!