سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

آقاي «ترابري پور» و آموزش رانندگي!

پس از آن شتر سواري مزخرفي كه روز قبل داشتم كمي دچار كمر درد شده بودم ولي بدون اينكه استراحت كنم تصميم گرفتم تا روز بعد دوباره به آموزشگاه بروم. ايندفعه هم دكوراسيون آنجا دستخوش تغييرات شده بود. قسمتي از حياط آموزشگاه مملو از موتورهاي آتش گرفته هواپيماها و واگنهاي زنگزده قطارها بود. راهروهاي آموزشگاه هم شبيه جاده هاي خاكي شده بود و كلي هم ماشين آلات راهسازي بدون استفاده آنجا پارك شده بودند و خاك ميخوردند. منشي آموزشگاه در حالي كه خاك لباسش را ميتكاند طبق معمول اشاره كرد منتظر بمانم تا مربي ام بيايد. در اين مدت آنقدر چيزهاي عجيب و غريب ديده بودم كه از ديدن آقاي «ترابري پور» كه برايم دست تكان ميداد تعجبي نكردم و به سمت ايشان رفتم. ايشان فردي چهار شانه و لوتي مآب بود. مربي به هواپيماي توپولوفي كه آنجا بود اشاره كرد و گفت سوار شو! نگاهي به بدنه هواپيما انداختم و ديدم جاي جايش پر از بتونه كاري و ضرب ديدگي است. آنقدر بتونه به بدنه آن زده بودند كه هواپيما ازحالت استانداردش خارج گشته و كلي ضخيمتر و پهن تر شده بود! با ترس و وحشت به صرافت افتادم كه من اصلا رانندگي بلد نيستم چه برسد به خلباني! اما آقاي ترابري پور يك ابرويش را بالا انداخت و گفت:«نترس جوون! اينكه هواپيما نيست! اين وسيله نقليه به كمك متخصصان داخلي طراحي شده بدين صورت كه بدنه اش بدنه توپولف و موتورش موتور پرايد است!» ديدم كه چند نفر از متخصصان با استفاده از پيچ گوشتي و ناخنگير مشغول كلنجار رفتن با ملخ هواپيما بودند. وارد هواپيما شدم و پس از عبور از نيمكت هاي زهوار در رفته و ماسك هاي اكسيژني كه زرد رنگ شده بودند و كلي هم كيسه فريز كه انگار درونش پر از «غذاهاي نيمه هضم شده» بود به كابين خلبان رسيدم. آقاي ترابري با استفاده از لُنگي كه از زير داشبورت برداشته بود مشغول تميز نمودن شيشه جلوي خودش بود. روي چهارپايه مخصوص خلبان نشستم. مربي با گفتن اين جمله كه :«هيچكدام از اين دكمه هايي كه اينجاست كار نميكنه!» بهم قوت قلب داد! فرمان هواپيما را كه شبيه فرمان پيكان جوانان بود در دست گرفتم و پاهايم را روي پدالها جابجا مي كردم. به دستور مربي چند بار استارت زدم ولي موتورها روشن نشدند. آقاي ترابري پور سرش را از شيشه بيرون برد و خطاب به تكنسينها گفت:«داداش يه دست به اين هواپيما ميزني!؟ يه كوچولو كه هُل بدين روشن ميشه!» بعد رو به من گفت:«پاتو بذار رو كلاچ و بزن دنده دو! هر وقت گفتم كلاچو ول كن!» از درون آيينه بغلهاي طياره ميديدم كه تكنسين هاي بيچاره به دليل زور زدن زياد رنگشان پريده بود و چيزي نمانده بود تا چشمهايشان از حدقه بيرون بزند! آقاي ترابري پور هم با خواندن اشعار فولكلور به آنها نيرو ميداد و تقاضاي نيرو و فشار بيشتر ميكرد! وقتي در سرازيري افتاديم توانستيم موتورها را روشن كنيم. آقاي ترابري پور مغرورانه گفت:«واقعا دم اين روسها گرم! لامذهب مثل ساعت كار ميكنه! تا بيست سال ديگه هم واسه ما هواپيماست!»ديدم كه ايشان اين روشن شدن موفقيت آميز موتور هواپيما را به عنوان نقطه عطفي در كارنامه درخشانش ثبت كرد و سپس از جيبش يك نظر قرباني در آورد و روي جعبه سياه گذاشت و گفت:« اين جعبه سياه خيلي كاربرد دارد و ميشود با آن گردو شكست و درونش تخمه جاپوني(ژاپني) ريخت!» و بعد اضافه كرد:«ما كلي تحقيقات كرديم و ديديم كه رنگ جعبه سياه خيلي دلگير است و براي اينكه از سياه نمايي ها هم جلوگيري كنيم تصميم گرفتيم تا رنگش را به پوست پيازي تغيير دهيم!» تازه متوجه شده بودم كه يكي از بالهاي هواپيما موقع هل دادن افتاده ولي آقاي ترابري با تحكم گفت:«رارنده(راننده!) اگه رارنده باشه با يه بال هم ميتونه رارندگي كنه! مهم نيت آدمه!» در حالي كه از شدت صداي قار قار موتورها سرسام گرفته بودم به خطوط راه آهن رسيديم و در امتداد آن با سرعتي بسيار پايين مشغول حركت شديم. قطاري هم در كنار ما با همان سرعت ما مشغول حركت بود. يادم آمد كه اين خط آهن هنوز كامل نشده و نيمه كاره است! با وحشت اين قضيه را به مربي گوشزد كردم ولي ايشان با بي تفاوتي گفت:«لوكوموتيورانان ما به آن سطحي از دانش رسيده اند كه ميتوانند از حفظ و بدون ريل هم رارندگي(رانندگي!) كنند!» با پريشاني گفتم:«آخه اين خيلي خطرناكه! مردم بيچاره چه گناهي كرده اند!؟» با حالتي متفركانه جواب داد:«مرگ دست خداست پسر جان! ما فقط وسيله ايم!! از قديم هم گفته اند هدف وسيله را توجيح ميكند!» موتور هواپيما بدجوري ريپ ميزد. فهميده بودم كه فقط يكي از موتورها كار ميكند و بقيه جنبه تزييني دارند. آقاي مربي مشغول صحبت با موبايلش بود و از زير دستانش آمار ميگرفت. پس از اتمام مكالمه اش ديدم كه روي كاغذ چنين نوشت:«امروز پنج مورد سقوط داشتيم‘دو مورد خروج از ريل‘سه مورد غرق شدن كشتي‘دويست فقره تصادفات جاده اي و ششصد مورد هم تصادفات درون شهري!» سپس در حالي كه لبخند رضايت آميزي ميزد گفت:«خوب خدا رو شكر! آمارها روز به روز در حال رشد و شكوفايي هستند و نسبت به دوره هاي قبل كلي پيشرفت كرده ايم!» هنوز صحبت ايشان تمام نشده بود كه صداي زوزه اي از موتور برخاست و در كسري از ثانيه كل هماپيما متلاشي شد. در حالي كه خودم را از زير آهن پاره ها خارج مينمودم ديدم كه آقاي مربي با چترش به زمين نشست! نميدانستم كه آن چهارپايه اي كه رويش نشسته بوديم مجهز به دكمه ايجكت بوده! ايشان در حالي كه مشغول بستن چترش بود لبخند پيروزمندانه اي زد و گفت:«عجب هواپيمايي! مرگ نداره!» و بعد با تكنسينها تماس گرفت و گفت:«چند نفر از بچه ها را بفرستين تا اين آهن پاره ها را جمع كنند و ببرند دوباره سرهمشان كنند و هواپيما را بازسازي كنند تا دوباره وارد سيستم حمل و نقل شود!» وقتي تلفنشان تمام شد به سمت من آمد و برگه اي به دستم داد تا آنرا امضا كنم. در برگه چنين نوشته بودند كه:«اينجانب خلبان فلاني تمام مسئوليتهاي سقوط فوق را قبول نموده و براي اهمال كاري ها و ماستمالي هايي كه هنگام پرواز دچار آن شده ام منتظر مجازات هستم! كلا همه چيز تقصير من است! من نبايد قبل از حركت ديزي با دوغ ميخوردم! و غيره!» از اينكه ميديدم آقاي ترابري پور و همكارانش در راهِ شتاباندن خلق الله به سمت ديار باقي از هيچ تلاشي فروگذار نمينمايند كلي تحسينشان ميكردم!! به هر حال به خاطر اين سقوط درد مفاصل و استخوانهايم دوباره برگشت و با همان درد و كوفتگي عضلاتم به سمت خانه رهسپار شدم. اما به اين نتيجه رسيدم كه آن شتر زپرتي و پيري كه روز قبل سوار شدم در مقايسه با هواپيماي امروز مثل جمبوجت بود!
به جان خودم همچنان ادامه دارد!
*****
چاپيده شده در روزنامه «فرهنگ آشتي» به تاريخ 19/11/88

۲ نظر:

ناشناس گفت...

نمیری که مردم از خنده!
لول

مصطفی گفت...

به جان خودت همچنان ادامه بده
خوشمان آمده!

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!