سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

گالُن بنزين


بنزين اتوموبيل‌شان ته کشيده بود. مرد کنار خيابان ايستاده بود و دبّه‌ی توی دستش را برای هر سواری‌ای که از آنجا می‌گذشت تکان می‌داد.

- بنزين!... بنزيـــن!... وايسا ديگه سگ‌پدر
- بابا منم بيام بيرون باهات داد بزنم؟
- نه بچه... بشين تو ماشين...

پسرکی بود شش يا هفت ساله، با موهای لخت و بلند که شلوارک به پا داشت و عاشق نگاه کردن به ساعتش بود، همان ساعتی که با گاز گرفتن مُچش پديدار می‌شد و چند دقيقه بعد هم ديگر سر جايش نبود.

- سرت رو بکن تو بچه!... اينقدر از پنجره آويزون نشو
- آخه می‌خوام کمکت کنم بابا
- به بچه‌ها بنزين نمی‌دن، بگير بشين........ بنزين.... آقا بنزيـــن!

دلش می‌خواست به پدرش کمک کند، نيمه‌شب بود و حوالی ميدان حُر بنزين تمام کرده بودند. دير به دير سواری‌ای گذرش به آنجا می‌افتاد. تک و توکی هم که از آنجا عبور می‌کردند دل و دماغ ترمز زدن و بنزين کشيدن با شلنگ را نداشتند.

- مگه نگفتم سرتو بکن تو؟
- بذار منم بگم بنزين بابا!... يه دونه

اتوبوسی به آنها رسيد. پسرک با ذوق و شوق فرياد زد:

- بنزيــن

مرد پوزخند زد. قيافه‌ای حق به جانب گرفت و با نگاهی عاقل اندر سفيهانه گفت:

- اتوبوس که بنزين نداره پسر... گازوئيل می‌سوزونه نه بنزين... حالا برو و...

هنوز حرف مرد تمام نشده بود که اتوبوس توقف کرد.

- بابايی!یعنی می‌خواد منو دعوا کنه؟
- صد بار بهت گفتم سرتو بکن تو!

راننده‌ی اتوبوس با يک گالن به سمت‌شان رفت. چاق بود و با همان عرق‌گير زردش آمده بود پايين و با نگاهی مهربان به طرف مرد می‌رفت.

- سلام... اين گالن بنزين رو واسه موتور سيکلتم گرفته بودم، اما وقتی پسرتون گفت بنزين دلم نيومد نزنم کنار. بفرما!

مرد گالن را گرفت، بنزينش را ريخت توی باک و کمی بعد هم نشست پشت فرمان. لام تا کام حرف نزد. پسرک هم سرش را از پنجره بيرون برده بود، انگار دلش نمی‌خواست چشمش توی چشم پدرش بيوفتد، به اين فکر می‌کرد که وقتی بزرگ شد اتوبوسی بخرد و تويش را پر کند از گالن‌های بنزين. شايد اينطوری هيچ پدر و پسری رابطه‌ی‌شان اينقدر يخ نمی‌شد.

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲

طبیعی

سرفه‌ای کرد و گفت «توی خونواده‌ی ما همه همينجور يهويی می‌مردن، مثلا داداشم؛ ورزشکار بود، اهل هيچی‌ هم نبود، يه شب خوابيد و صبحش ديگه پا نشد، ايست قلبی اونم توی بيست و سه سالگی... تو طايفه‌ی ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، بابام پنجاه سالش که بود سرطان گرفت، کلی دوا درمون کرد، يه شب خوابيد و ديگه صبحش پا نشد، صبح همون روزی که قرار بود بره شيمی‌درمانی. اونم به مرگ طبيعی مُرد، همينجور يهويی»
آه کشيد و ادامه داد «از اينجور مرگ‌های طبيعی توی ماها زياده، مثلا مادرم وقتی خواهرمو زاييد همونجا سر‌ زا رفت، دکترا می‌گفتن بايد سزارين کنه اما اون روزا بابام وضعش خوب نبود، واسه همين مادرم طبيعی زايید و بعدشم طبيعی مُرد؛ سالها بعد هم خواهرم با شوهرش توی جاده‌ی شمال تصادف کردن و درجا مردن. چقدر بهشون گفتم شب حرکت نکنيد اما گوش ندادن؛ خواهرم خوابش برده بود، هزار بار بهش گفتم کنار راننده نبايد بخوابی، شوهرشم خوابش گرفته بود و بعدشم طبيعی بود که برن زير تريلی، مرگ‌شون طبيعی بود.»
سرفه‌هايش بيشتر شده بود اما دلش می‌خواست حرف بزند، «توی خونواده‌ی ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، بچه‌ی چهار ساله‌ی خودم هم همينطوری بود، از روی تختش پرت شد پايين، سرش خورده بود به تيزیِ پايه‌ی تخت، شب بود، توی خواب قِل خورده بود، طبيعی بود که بميره. رفته بودم ماموريت که بهم خبر دادن زنم رو شب که خواب بوده گاز طبيعی گرفته، اونم طبيعی مُرده بود... توی خاندان ما همه به مرگ طبيعی می‌مردن، اَلّا يه نفر، پدربزرگم. صد و بيست سالش بود، قند داشت، چربی داشت، دستگاه گوارشش کاملا مختل شده بود، ريه‌اش توده داشت، عرق می‌خورد، سيگار می‌کشيد، چشماش آب‌مرواری آورده بود، کليه‌هاش سنگ‌ساز بودن، پارکينسون داشت، فشار خون و ديسک کمر و نرمی استخون هم داشت، از هر مرضی که بگی اون داشت اما يه روز باطریِ تو قلبش از کار افتاد و تموم. مرگش خيلی غير طبيعی بود... آخه توی روز بود، نه شب. مرگی که توی روز باشه غير طبيعيه، شب واسه مردنه نه روز»

سرفه امانش را بريده بود، مجبور شد ماسک اکسيژنش را بگذارد، چند باری نفس عميق کشيد، سينه‌اش خس‌خس می‌کرد؛ سرطان ريه رمقش را برده بود، چشمانش سنگين شد، کمی بعد به خواب عميق شبانه‌اش فرو رفت...

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۲

دفترچه تلفن

«حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم» اين جمله‌ را هر روز برای خودم می‌گويم، پشت بندش هم موبايل را برمی‌دارم، کانتکت ليست را باز می‌کنم، از همان بالا يکی يکی شماره‌ها و نام‌ها را نگاه می‌کنم و هی می‌روم پايين، پايين‌تر و پايين‌تر... 

«حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم» اين جمله را می‌گويم و از از نامهايی که با حرفِ «اِی» شروع می‌شوند به نامهايی می‌رسم که اولشان «بی» دارد اما هنوز کسی را نيافته‌ام تا با او تماس بگيرم. کمی بعد «سی»‌دارها تمام می‌شوند و به «دی»دارها می‌رسم. لغت «دی»دارها حواسم را پرت می‌کند، ياد ديدارهایم می‌افتم. 

«حتما يه نفر هست...» با همين دلخوشی نيمی از حروف الفبا را رد می‌کنم اما کسی پيدايش نمی‌شود. فهرست بلند بالای شماره‌ها و نامها را يکی يکی می‌خوانم، هر کدام‌شان جرقه‌ی خاطره‌ای در ذهنم می‌زنند، خاطره‌ای کوتاه، به همان کوتاهی‌ای که از نام‌شان به نام بعدی می‌روم!

«حتما يه نفر هست...» اينبار کمی صدايم می‌لرزد، با دقت بيشتری نامهای باقی‌مانده را رد می‌کنم، انگار هر کدام از نامها و شماره‌ها مرا ياد بويی خاص می‌اندازد، شايد هم طعمی خاص...

«حتما هست»... به آخرين نام می‌رسم، کله‌ام داغ می‌شود، ناباورانه می‌گويم «حتما يه نفر هست، حتما» و دوباره فهرست نامها و شماره‌ها را يکی يکی بالا و پايين می‌کنم، اين بار سعی می‌کنم از هر نامی خاطره‌ی بهتری به ياد آورم برای همين بيشتر روی‌شان توقف می‌کنم، اما اين بار هم هر نام شبيه اسلايدی می‌شود که چيزی گنگ را برايم به تصوير می‌کشد، پس بی اينکه چيزی يادم بيايد سراغ اسلايد بعد می‌روم و بعدی و بعدی و بعدی... 

نامها تمام می‌شوند، حروف الفبايم ته می‌کشند، خاطره‌ها هم همينطور. نفسی عميق می‌کشم و سعی می‌کنم آرام باشم... «حتما يه نفر هست که بهش تلفن بزنم...... هست؟؟»

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۲

بنداله!


الف) يک ايده برای نوشتن توی ذهنم بود اما هر چه درون‌ ذهن و پشت و پسله‌هايش را می‌گردم چيزی يادم نمی‌آيد. 
ر) امروز قرار بود به يک نفر تلفن بزنم. اما هر چه فکر می‌کنم با چه کسی قرار بود تماس بگيرم چيزی يادم نمی‌آيد.
ف) در مورد بندِ «الف» يک چيزی يادم آمد. آن متنی که می‌خواستم بنويسم تویش «جهنم» داشت. اما هر چه فکر می‌کنم اين جهنم کجای متن قرار بود بنشيند يادم نمی‌آيد. 
ش) در مورد بندِ «ب» هم اعتراف می‌کنم که اگر يادم می‌آمد به چه کسی می‌خواستم تلفن بزنم باز هم فايده‌ای نداشت، چون هر چه فکر می‌کنم موبايلم را کدام گوری گذاشته‌‌ام يادم نمی‌آيد.
م) امروز هم از همان خيابان هميشگی گذشتم. اما به يکباره همه‌جايش برايم غريبه شد. حتی نام خيابان و کوچه‌هايش را هم نمی‌شناختم. هر چه فکر کردم فرمانِ خودرو را کدام سمت بچرخانم چيزی يادم نيامد. 

ی) در مورد بند «الف» فقط همان «جهنمش» يادم مانده. اما نمی‌دانم اين جهنم بيشتر مربوط به بند «الف» بوده يا «ر» يا «م»؛ چيزی يادم نمی‌آيد.
و) درباره‌ی بند «م» بايد بگويم که همانجا توی خيابان آچمز شده بودم، تا اينکه «او» آمد و مرا با خود به خانه برد. اما او که بود؟ يادم نمی‌آيد.
؟) در مورد بند «الف» نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم که قرار بوده چيزی بنويسم! مخصوصا متنی که قرار بوده تويش «جهنم» داشته باشد. حتی درباره‌ی بند «ر» هم چيزی نمی‌فهمم! هرچه نام‌ها و شماره‌‌های ذخيره شده توی موبايلم را بالا و پايين می‌کنم هيچ‌کدام‌شان برايم آشنا نيستند چه برسد که بخواهم با يکی‌شان تماس هم بگيرم! حالا می‌رسم به بند «م»؛ همان بندی که «او» پيدايش شد.

!) حالا می‌رسم به بندِ «او»؛ می‌رسم به بندْ بندِ «او»؛ خيره می‌شوم به بند بندش. شايد قرار نبوده «جهنم» در نوشته‌ای بيايد، انگار بند بند «او»‌ست که «جهنم» است؛ داغ است؛ می‌سوزاند مرا... اين «او» کيست که مرا می‌بوسد و می‌سوزاند؟ هرچه فکر می‌کنم يادم نمی‌آيد.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲

چاقی و تمسخر

لوزه‌ام را که عمل کردم چاق شدم. برادرم هم که لوزه‌اش را عمل کرد چاق شد، برای همين هميشه فکر می‌کردم لوزه‌ چيزی شبيه بغض ِ توی گلوست و وقتی هست نمی‌گذارد غذا از گلويت پايين برود اما وقتی نيست گلوگاهت مثل اتوبان چهار بانده‌ می‌شود، اما اينطور نبود... 

چاق که شدم توی مدرسه سوژه‌ی خنديدن بچه‌ها بودم، سوژه‌ای که هميشه آماده‌ی مسخره شدن بود و القابی هم که برای چنین سوژه‌ای به کار برده می‌شد روز به روز بيشتر و بيشتر می‌شدند، القابی مثل خيکّی، چاقاله‌بادام، بوم‌غلتون و ...

اما چيز تلخ‌تری هم از مسخره شدنهای توی مدرسه بود: «تعطيل شدن». زنگ را که می‌زدند قلبم تند تند می‌تپيد و با ترسی عجيب به سمت خانه می‌رفتم. گاهی سريع می‌رفتم و گاهی هم دزدکی مسير پيش رو را دید می‌زدم تا مبادا به پست آن دسته‌ بچه‌های شور و شرّی بخورم که هر روز موقع رفتن به خانه دوره‌ام می‌کردند و دستم می‌انداختند، اما هميشه توی دام‌شان می‌افتادم و تمسخر‌های‌شان شرمگينم می‌کرد، سرم را می‌انداختم پايين و توی چشم رهگذارن نگاه نمی‌کردم و با بُغضی که جای لوزه‌ام را گرفته بود به خانه می‌رفتم...

به خانه که می‌رسيدم توی خودم بودم، گوشه‌گيری می‌کردم و به درس و مشق‌هايم می‌رسيدم. اگر قرار بود مهمان برای‌مان بيايد غمم می‌گرفت، چون شبش هم قرار بود سوژه‌‌ی خنديدنِ فاميل بشوم، انگار موضوع ديگری جز چاق بودنِ من کسی را نمی‌خنداند، حتی پدرم هم انگار از دست انداختن من و خنده گرفتن از جمع خوشش می‌آمد.

پسر دختر خاله‌ام به من می‌گويد دايی. از دايی گفتنش کيف می‌کنم. دوازده يا سيزده‌سالش است و استخوان‌بندی درشتی دارد. کم حرف است و اعتماد به نفسش هم نزديک به صفر. يکهو گفت: «دايی! خسته شدم از بس بچه‌ها توی مدرسه مسخره‌ام کردن... هی بهم می‌گن گامبو، خيکی.... چیکار کنم؟». بغضم گرفت. دلم می‌خواست بروم مدرسه‌ی‌شان و همه‌ی بچه‌هایی که او را مسخره می‌کردند کتک بزنم...

لوزه‌ام را که عمل کردم زندگی‌ام جور ديگری شد. گاهی دلم می‌خواهد فرياد بزنم. بگويم اصلا «عقل بزرگ در بدن بزرگ است!» بگويم به سلامتی همه‌ی چاقهای دنيا که مهربانند و کمتر آزارشان به کسی می‌رسد.

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۲

دکمه‌ْ پشت گردن آدمها

کاش خدا هم صندوق انتقادات و پيشنهادات داشت. کاش برای ادامه‌ی فرآيند آدم‌سازی‌اش با چند آدم هم مشورت می‌کرد. آن وقت بهش پيشنهاد می‌دادم پشت گردن همه‌ی آدمها يک دکمه‌ی قرمز بگذارد؛ دکمه‌ای که بشود با آن آدمها را خاموش و روشن کرد. 

اگر آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند ديگر نه کسی خودکشی می‌کرد و نه کسی تنها می‌ماند. آن وقت اگر آدمی حس می‌کرد به درد هيچ‌چيز و هيچ‌کس نمی‌خورد دست می‌بُرد پشت گردنش و خودش خودش را خاموش می‌کرد. اگر هم بقيه‌ی آدمها او را دوست نداشتند بيانيه‌ای چيزی می‌نوشتند و درخاست خاموشی‌اش را می‌کردند. 

اگر آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند هر وقت که دلت می‌گرفت، هر وقت احساس پوچی به سراغت می‌آمد، هر وقت که فکر می‌کردی هيچکس دوستت ندارد می‌توانستی خودت را خاموش کنی، برای مدتی در خاموشی‌ات بمانی و نفهمی دور و برت چه می‌گذرد. شايد سالهای سال خاموش می‌ماندی و هيچ‌وقت هم کسی روشن‌ات نمی‌کرد. 

کاش آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند. آن وقت می‌فهميدی چند نفر دوستت دارند، می‌فهميدی چه تعداد آدم دلشان نمی‌خواهد تو خاموش بمانی و زود خودشان را به تو می‌رساندند و دست پشت گردنت می‌بردند و روشنت می‌کردند. آن وقت دلت گرم می‌شد، حتی لازم نبود کسی بگويد «دوستت دارم»، همين که نمی‌گذاشتند خاموش بمانی خودش دنيايی بود. آخ که چه نگاه‌هايی رد و بدل می‌شد در آن لحظه‌ی شيرين ِ روشن شدن!

راستی.... اگر هر کدام از ما دکمه‌ی روشن و خاموش داشتيم چند نفر دلشان می‌خواست ما را خاموش کنند؟ چند نفر دلشان برای بودن‌مان تنگ می‌شد و هر جا که خاموش شده بوديم می‌آمدند و روشن‌مان می‌کردند؟ چه کسی يا کسانی مرا روشن می‌کردند؟  

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

نيمه‌ها

آدميزاد دو نيمه دارد، نيمه‌ای به سمت عقلانيت تمايل دارد و آن يکی نيمه‌ هم خُل و ديوانه است. آن نيمه‌ای که عاقل‌مآب است و داعیه‌ی فهم دارد همان نيمه‌ی پر مصرفی‌ست که در جمع عيان می‌شود و تا چشمش به آدميزاد ديگری می‌افتد رگ غيرتش باد می‌کند و تلاش می‌کند خود را عاقل‌تر و بالغ‌تر از سايرين نشان دهد.

اما آن نيمه‌ای که ديوانه‌ است نه در جمع که در تنهايی خودش را بروز می‌دهد. آدميزاد وقتی تنها می‌شود ب
ه ديوانگی کشش دارد. آدم تنها که می‌شود نیمه‌ی ديوانه‌اش ميدان‌داری می‌کند و دست به کارهایی می‌زند که هيچ دیوانه‌ی «تمام وقتی» قادر به انجام دادن‌شان نيست.

آدم که تنها می‌شود خودش را به دست نيمه‌ی ديوانه می‌سپارد، گاه می‌خندد، گاه قهقهه می‌زند و پشت‌بندش می‌زند زير گريه؛ گاهی جلوی آیینه می‌ايستد و ليچار بار خودش می‌‌کند، گاهی لبخند تحويل خودش می‌دهد و گاهی به خودش رو تُرش می‌کند. گاهی نيمه‌ی ديوانه پر چانه‌گی می‌کند، کاری می‌کند آنقدر حرف بزنی که حتی خودت هم نفهمی چه می‌گویی. گاهی اما سکوت می‌کند و توی تنهایی‌هايت هيچ صدايی نمی‌شنوی جز صدای گاه به گاه سوت کشيدنِ گوش‌ات.

آدميزاد دو نيمه دارد. وقتی در جمع است عاقل نشان می‌دهد و همه فن حريف؛ اما تنها که می‌شود ديوانه‌ايست که خودش هم خبر از ديوانگی‌اش دارد اما اين ديوانگی‌ها را دوست دارد وگرنه دلش می‌ترکد...

وجهِ مورد علاقه!

دست خودمان نیست که بدبین شده ایم, ما را اینگونه بار آورده اند. بیشتر مان وقتی به توالت عمومی میرویم اول از هر چیز داخل چاهش را نگاه میکنیم. انگار خوش مان می آید که حال خودمان را به هم بزنیم. ما عادت کرده ایم که همیشه به گُه ترین وجه قضیه نگاه کنیم, دست خودمان نیست!

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۹۲

خاطرماتوزوئيد!

نشست و سرش را برد سمت پزشک و گفت: «ببين دکتر!... کله‌ام رو ببین!... توی کله‌ام آشوبه... دلم می‌خواد سرم رو بکوبونم تو ديوار تا بلکه جمجمه‌ام بترکه و همه‌ی اون چيزايی که توی مغزم آشوب راه انداختن بپاشن رو در و دیوار... مغزم درد می‌کنه، انگار حامله‌اس... تا حالا توی مريضات کسی بوده که مغزش حامله باشه؟»
پزشک انگار نمی‌شنيد، گاهی از بالای عينکش نگاهی به چشمان سرخ بيمار می‌انداخت و چيزهایی روی نسخه‌ می‌نوشت. بیمار اما حواسش به بی‌تفاوتی پزشک نبود و منتظر پاسخ او نماند و گفت: «حتما ديدی. حتما ديدی کسی رو که مغزش حامله شده باشه.... مگه می‌شه آدم توی اين دنيای کوفتی زندگی کنه و مغزش حامله نشه؟»

اين بار کمی منتظر شد تا شايد پزشک جوابش را بدهد اما انتظارش بی‌نتيجه بود. صدايش کمی لرزید و آرامتر از قبل گفت:
«من آدم ِ بی‌سوادی نيستم دکتر، نه خُل وضعم نه چرند می‌گم... حس می‌کنم ميليون ميليون اسپرم توی کله‌ام اين طرف و اون طرف می‌رن؛ اسپرمهايی که تلاش می‌کنن خودشون رو به تُخمک برسونن. مغز من براشون حکم همون تخمک رو داره... خودشون رو جر می‌دن تا برسن به مغزم و حامله‌اش کنن!»

يکهو سکوت کرد، انگار بغضی گلويش را می‌فشرد. فکر می‌کرد پزشک دلش بسوزد و ليوانی آب دستش بدهد اما خبری از دلسوزی و ليوان آب نبود. آب دهانش را فرو داد و گفت:«می‌دونی دکتر اين اسپرما از کجا ميان؟ اينا هر کدومشون يکی از آدمايی هستن که يه روزی اومدن توی زندگی من و بعدشم رفتن.... کاش می‌رفتن... کاش می‌رفتن و همه چيز تموم می‌شد... اما هر بار خاطره‌ی يکی‌شون که شده يکی از همون اسپرما يکراست می‌ره توی مغزم و حامله‌اش می‌کنه... مغز من حامله‌اس دکتر... حامله‌ی خاطره‌ی آدما...»

پزشک نسخه‌اش را نوشت. چند قرص اعصاب و چند داروی خواب‌آور ِ ديگر. بيمار نسخه را که گرفت صدايش را پايين آورد و پرسيد: «دارويی هست که باهاش مغز ِ حامله‌ام رو کورتاژ کنم؟... يعنی می‌شه قرصی دوايی آمپولی چيزی بنويسی تا هر چی توی مغزمه هُرّی بريزه پايين و راحتم کنه؟... اصلا دارويی هست که باهاش مغز حامله‌ی آدم خاطره‌هاش رو سقط کنه؟»

پزشک جوابی نداد، بيمار عصبی شد. دور خيز کرد و سرش را محکم به لبه ميز کوباند. کله‌اش پقی صدا داد و میلیون ميلیون اسپرم سرخ روی در و دیوار مطب پاشيده شد. کمی بعد، پزشک هم مغزش حامله شد.

پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۲

برای مادربزرگ...

می‌دانی؟ گاهی «يک روز» به اندازه‌ی يک ابديت طول می‌کشد. گاهی «يک روز» که فکر می‌کنی قرار است مثل بقيه‌ی روزها باشد يکهو سر ِ ناسازگاری می‌گذارد و تو را در خودش می‌بلعد و به فرو دستها می‌برد و مبتلايت می‌کند.

گاهی «يک روز» که قرار بود «يک روز» معمولی باشد يکهو زالو می‌شود و ذره ذره روحت را می‌مکد، مکيدنی که تا ابديت طول خواهد کشيد. گاهی يک روز به قدری تلخ می‌شود که مزه‌ی زهرماری‌اش تا ابد زير زبانت می‌ماند.

می‌دانی؟ گاهی «يک روز» برای تو تمام نمی‌شود، می‌شود ده سال، صد سال، هزار سال؛ بعد همان «يک روز» تو را به اندازه‌ی همه‌ی آن هزار سالهايی که قرار نبوده حتی رنگ‌شان را هم ببينی پير می‌کند.

گاهی «يک روز» تو را در خودش حل می‌کند، گم می‌شوی درونش و تا ابد در هزار توهای بی‌پايانش در پی يافتن چيزی يا کسی يا پرسشی سرگردان می‌مانی.

می‌دانی؟ قرار بود جمعه‌ای که گذشت به ديدنش بروم. گفته بود دلش برايم تنگ شده، دلم لرزيده بود از اين حرفش، گفتم جمعه می‌آيم ديدنت. اما صبح پنجشنبه‌اش مُرد... رفت و در پنجشنبه گم شد، يا نه، مرا در آن پنجشنبه غرق کرد.

می‌دانی؟ من در يک روز ِ پنجشنبه گم شدم. تو اصلا می‌دانی «يک» روز دير رسيدن چه پيری از آدم درمی‌آورد؟ می‌دانی «يک روز» دير رسيدن چه آتشی به جانت می‌اندازد؟ می‌دانی يک روزی که قرار است تا ابد طول بکشد چقدر طولانی‌ست؟

می‌دانی؟ من در يک صبح ِ  پنجشنبه گم شدم. صبح ِ پنجشنبه‌ای که قرار است تا ابد صبح ِ پنجشنبه بماند. من در يک صبح ِ پنجشنبه‌ی ابدی گم شدم... اين انصاف نيست... من فقط يک روز دير رسيدم، فقط «يک» روز... فقط «يک روز» ديرتر به مادربزرگ رسيدم...راستی سر قولم ماندم، جمعه به خانه‌اش رفتم، ولی نبود...


یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۲

بی‌جرات

بدش نمی‌آمد خودش را سر به نيست کند. گاهی به قدری غرق اين تفکر «که به چه شيوه‌ای کار خودش را يک‌سره کند» می‌شد که گذشت زمان را حس نمی‌کرد، بارها شده بود که برای چند ساعت روی صندلی‌اش نشسته بود و بدون اينکه صداهای پيرامونش را بشنود به ابزارهايی خيره شده بود که هر کدام به طريقی خاص می‌توانست او را به آن دنيا بفرستد.

گاهی تيغ را به آرامی روی رگ دست يا شاهرگ گردنش بالا و پايين می‌برد و دلش می‌خواست فشار روی تيغ را بيشتر کند و خون روی آينه بپاشد و رنگِ دنيايش را سرخ کند. همانطور که تيغ را بالا و پايين می‌برد دقايق زنده ماندنش را پس از بريدن رگها تخمين می‌زد، سی دقيقه؟ نيم ساعت؟ يک ساعت؟ بعد مدام دقيقه‌ها را کم و زياد می‌کرد تا به عدد دلخواهش برسد.

گاهی بدون اينکه هوا در ريه‌هايش ذخيره کند خودش را توی وان فرو می‌کرد و از همان پايين به سقف مواجی که از برابر چشمانش می‌گذشت خيره می‌شد. آبْ چشمانش را می‌سوزاند اما ترجيح می‌داد با چشمان باز بميرد، به دقيقه نمی‌رسيد که نيروی غير ارادی‌ بدنش او را به سرعت از آب در می‌آورد و ريه‌اش بدون اينکه از او اجازه بگيرد با ولع هوا را می‌بلعيد. تنها چيزی که از وان حمام نصيبش می‌شد سوزش چشمانش بود.

گاهی بدون‌ اينکه به چپ و راستش نگاهی بياندازد از خيابان می‌گذشت، شايد راننده‌ی بی‌احتياطی از آنجا عبور می‌کرد و او را به مرادش می‌رساند، اما خيابانی که او هميشه از آن رد می‌شد سوت و کور بود و فقط يک جغد کم داشت تا روی چراغ راهنمايی‌اش بنشيند و هو هو کند.

از قرص و زهر هم خوشش نمی‌آمد، می‌گفت «بگير نگير» دارد، دلش هم نمی‌خواست که قبل از مرگ معده‌اش به هم بريزد و کثافت‌کاری راه بياندازد. دوست داشت همه چيز تر و تميز تمام شود.

وقتی دستش به هيچ‌جا نمی‌رسيد و راهی برای کشتن خود پيدا نمی‌کرد دست به قلم می‌شد. مدام می‌نوشت و خودش را توی داستان‌هايش می‌کشت، در داستانی مرگش بسيار آرام می‌شد و در داستانی ديگر مرگی فجيع برای خودش دست و پا می‌کرد. بيچاره جرات کشتن خودش را نداشت، برای همين خودش را در داستانهايش می‌کشت.

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۲

آشنا يابی

دلباخته‌ی تنهايی بود. دلش می‌خواست کنجی بنشيند و دور از هياهوی آدمها برای خودش خيال ببافد. هميشه می‌گفت از آدمها فراری شده و کاری به کارشان ندارد، می‌گفت عاشق‌ِ‌ تنهاييست. گاهی شبيه جويندگان طلا پی‌ِ تنهايی می‌گشت و تا به چنگش می‌آورد مثل زالو بهش می‌چسبيد و تا همه‌ی تاريکی‌های تنهايی را نمی‌مکيد ولش نمی‌کرد؛ برای همين هر بار که از تنهايی‌هايش برمی‌گشت رنگش کبود بود.

از تنهايی‌هايش راضی بود، می‌گفت تنهايی صفايی دارد که جمع ندارد. می‌گفت تنهايی‌هايش به قدری شيرين است که آن شيرينی را هيچ عروس و دامادی در ماهِ عسلش نچشيده، می‌گفت تنهايی‌اش را با هيچ آدمی قسمت نمی‌کند.

حرفهايش که تمام می‌شد نفسی عميق می‌کشيد و از پنجره‌ی اتوبوس به بيرون خيره می‌شد. چشمانش روی تک تک آدمهايی که از برابرش می‌گذشتند کمی می‌ايستاد و بعد روی نفر بعد می‌رفت. آدمها را تماشا می‌کرد اما تماشا کردنش مثل بقيه‌ی آدمها نبود، انگار چشمانش دنبال کسی می‌گشت، دنبال کسی که آشنا باشد، کسی که چشمانش بی‌اختيار روی او قفل شود و قلبش تندتر بتپد. خدا را چه ديدی؟ شايد کسی را می‌ديد و چشمانش برقی می‌زد و خاطره‌ای در مغزش زنده می‌شد...

از تنهايی می‌گفت و فکر می‌کرد دلباخته‌ی تنهايی‌ست، مغزش اما تنهايي را پس می‌زد، مغزش در پی يافتن آشنايی بود که با ديدنش دوباره دار خيالبافی‌اش را راه بياندازد و خيال ببافد، آنقدر خيال ببافد که تمام حجم تنهايی‌اش را با همين خيالها پُر کند.

شايد خودش تنهايی می‌خواست اما کار مغزش آشنا يابی بود. برای همين آدمها را نگاه می‌کرد، چشم می‌دواند تا چهره‌ای آشنا ببيند، شايد رفيقی، شايد همسايه‌ای، شايد رهگذری که يکی دو بار او را ديده، و شايد هم او را...
او را که نمی‌ديد همه‌ی شهر برايش غريبه می‌شد و باز دلش هوای تنهايی می‌کرد...

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۲

آدمها و درختها

از روزی که تنها شده بود بيشتر روی صندلی پارک می‌نشست. به آمدن و رفتن آدمها نگاه می‌کرد و برای خودش فلسفه می‌بافت؛ باور کرده بود که آدمها شبيه درختانند. می‌گفت اگر می‌خواهی بدانی يک درخت چقدر عمر کرده بايد ارّه برداری و به جان‌ درخت بيوفتی و بعد شروع به شمردن حلقه‌هايی کنی که گذر‌ِ ايّام آنها را در دل درخت نشانده. گاهی سکوت می‌کرد، گاهی زيرلب با خودش حرف می‌زد. با خودش می‌گفت در طول‌ ساليان آدمهای زيادی وارد زندگی‌ات می‌شوند؛ هر کسی هم که می‌آيد از خودش اثری در روح و قلبت جا می‌گذارد و بعد می‌رود. روح و قلب و مغز آدم را اگر مانند تنه‌ی درخت ببُری خط و خطوط زيادی می‌بينی که هر کدامش يادگار کسی‌ست. مثلا آن يکی خط يادگار رفيقی‌ست که ترک وطن کرده، يا آن يکی خط هم همينطور. آن خطوط کوتاه هم يادگار کسانی‌ست که دير آمده‌اند و زود رفته‌اند. روح آدمها را اگر می‌شد مثل تنه‌ی درخت ببُری می‌فهميدی که چه تعداد آدم وارد زندگی‌‌شان شده‌اند و بعد رفته‌اند. بعد شروع می‌کرد به شمارش‌ خط‌ها. گاهی به يکباره شمردن را متوقف می‌کرد، انگار به چيز‌ی برخورده باشد، بعد با خودش می‌گفت گاهی کسی می‌آيد، نه خطی به جا می‌گذارد نه حتی نگاهی به شاخ و برگت می‌اندازد؛ فقط می‌آيد، زخمی می‌زند و می‌رود؛ سالها بعد می‌بينی قلب و روحت پر شده از همين زخمها...
کمی بعد، از شمردن خسته می‌شد، نگاهی به درختان اطرافش می‌انداخت و زيرلب می‌گفت آدمها شبيه درختانند، درخت‌ها را قطع می‌کنند تا روزهای عمرشان را بفهمند، می‌کُشندشان تا بفهمند چقدر زندگی کرده‌اند؛ آدمها هم تا زنده‌اند مدام زخم می‌خورند و مدام آدمهای ديگر در روح و جان‌شان خطی می‌اندازند و می‌روند؛ بعد آهی می‌کشيد و رو به کسی که ناپيدا بود می‌گفت: «اگر می‌خواهی بفهمی هر آدمی چقدر زخم خورده تعداد آدمهايی که در مراسم ختمش حاضر می‌شوند را بشمار!»

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲

شب ادراری

وقتی بچه بود از شب می‌ترسيد؛ تاريکی ِ شب بستر ِ مناسبی برای زاده شدن‌ِ هيولاها و اجنّه‌هايی بود که مادربزرگ قصه‌های‌شان را برايش تعريف کرده بود. شب که از راه می‌رسيد دلهره هم پشت بندش می‌آمد.

مَوال توی حياط بود، آن هم تَهِ حياط. شب که می‌شد مسير ِ مَوال کِش می‌آمد و انگار تا آن سر ِ دنيا بايد می‌رفت و بعد با ترس و لرز ميانِ جماعتی از ديوها و جنّيان خودش را خالی می‌کرد. باز صد رحمت به شاشيدنِ قبل
از خواب! اگر نيمه‌های شب تنگش می‌گرفت دنيا روی سرش خراب می‌شد، رفتن تا موال دلِ شير می‌خواست، اما او بچه بود و دلش اندازه‌ی گنجشک بود، هر چقدر هم خودش را نگه می‌داشت سودی نداشت و سر آخر جايش را خيس می‌کرد.

بچه که بود هر روز صبح از آقاجان کُتک می‌خورد، ننه هم مدام زير لب نِق می‌زد و تُشکِ نجس را لب حوض می‌برد و آنقدر می‌‌چلاندش که چيزی به جر خوردنش نمی‌ماند. بس که ننه هر روز تشکِ شاش‌آلود را می‌شست ديگر هيچ رنگ و رويی به تُشک نمانده بود.

××××

حالا سالها از آن روزها گذشته، بيشتر ِ موهايش سفيد سفيد شده، نوکِ انگشتانش چروک شده؛ هميشه می‌دانست که پيری از نوکِ انگشتان شروع می‌شود.

هنوز هم از شب می‌ترسد، حتی بيشتر از وقتی که بچه بوده از شب می‌ترسد، نه اينکه از هيولاها يا اجنه بترسد، نه، از اين می‌ترسد که وقتی صبح چشم باز ‌کند دوباره تُشک‌اش را خيس کرده باشد. ديگر از همسر و بچه‌هايش خجالت می‌کشيد، از خودش بدش می‌آمد، آدم ِ به آن گُنده‌گی اختيار ِ شاش ِ خودش را هم نداشت.

بچه که بود شب‌ها توی جايش می‌شاشيد، بزرگ که شد باز هم شب‌ها توی جايش می‌شاشيد. بعد با خودش فکر می‌کرد: آدمها به دنيا می‌آيند، به خودشان می‌شاشند، باز هم به خودشان می‌شاشند، بعد از دنيا می‌روند. اصلا شايد برای همين است که آدمها را بعد از مرگ می‌شويند، می‌شويندشان تا بوی شاش‌شان برود!

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!