شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

سه تفنگدار كوچولو! (تيتر منتشر شده در روزنامه: مثل هيچكس)

من بودم و اِسي دست طلا و كامي هَپَروتي! هر سه نفرمان مدتها بود كه با هم دوست بوديم و رفيق دسته ديزي. دوستي ما از دوران مدرسه رفتنمان شروع شد. كلاس دوم راهنمايي بودم كه با اسي و كامي پشت يك نيمكت مينشستيم و با لوله خودكار و ارزن بچه ها را هدف قرار ميداديم. كامي پسر درسخواني بود. اسي هم هوش متوسطي داشت و من هم تقريبا جزو شاگردان خنگ و تنبل مدرسه بودم. كامي هميشه توي درسها به ما كمك مي كرد و سر امتحانات هم به من و اسي تقلب مي رساند. پس از امتحانات ثلث دوم بود كه توي مدرسه اعلام كردند هركسي دلش بخواهد ميتواند روزنامه ديواري درست كند و در مسابقه شركت نمايد. كامي خيلي از اين مسابقه خوشش آمد و آنقدر زير پاي ما نشست و در گوشمان خواند كه ما هم راضي شديم تا مشتركا يك روزنامه ديواري آماده كنيم. اين حركت من تنها اقدام فرهنگي اي بود كه در تمام طول زندگي ام قرار بود انجام دهم البته اگر كفتربازي و الك دولك جزو اقدامات فرهنگي محسوب نشوند! روز سوم كه داشتيم روي روزنامه ديواري كار مي كرديم با خبر شديم كه يكي از همكلاسي هايمان بدجوري توي نخ ما رفته و توانسته با استفاده از آبنبات قيچي و آدامس خروس چند تا از بچه ها را تتميع و نمك گير كند و وادارشان نموده تا جاسوسي ما را برايش بكنند! راستش من از همان اول هم كه اين پسره را ديدم اصلا ازش خوشم نيامد. اسمش « نيمار» بود. كلا اسمش خيلي خارجكي بود و چهره نازي هم داشت! وي جزو بچه پولدارها و نورچشمي مدير و ناظم و باباي مدرسه بود. نمي دانم چرا هر وقت او را ميديدم ياد فرانچي كه يكي از شخصيتهاي كارتوني آن دوران بود ميافتادم اما از آنجايي كه هميشه گوشه لبش آبنبات قيچي سق مي زد اسمش را گذاشته بودم « نيمار قيچي!». وقتي فهميدم كه نيمار قيچي توي نخ ماست خيلي خوشحال شدم و گمان كردم كه بدجوري به ما حسوديش ميشود و از اين فكر لذت ميبردم! روز چهارم بود كه فهميديم نيمار قيچي توانسته با يكسري اقدامات با آقاي ناظم لابي كند و خودش را به عنوان مامور نظارت بر روزنامه ديواري هاي مدرسه معرفي كند! كامي كه از همه ما باهوش تر بود هشدار داد كه بايد مواظب باشيم و آتو دستش ندهيم! نيمار قيچي خيلي از كامي بدش مي آمد چون كامي هم عاشق پسته بود و هم هميشه شاگرد اول مي شد و او هم با هزار ضرب و زور و كمك معلمان شاگرد دوم ميشد و همچنين از پسته متنفر بود!. براي همين هميشه مترصد بود تا سر كامي را زير آب كند و پرش را قيچي نمايد! اما چون من و اسي هميشه با كامي بوديم نتوانسته بود عليه او اقدامي صورت دهد ولي وقتي شنيد قرار است كه ما روزنامه ديواري تهيه كنيم فرصت را مغتنم شمرد زيرا عليرغم سن و سال كمش خوب ميدانست كه كار مطبوعات از هر نوعي كه باشد ميتواند دست اندر كارانش را كله پا كند! روز پنجم توانسته بوديم تا نيمي بيشتر از روزنامه ديواري مان را آماده كنيم. در همان حالي كه توي كتابخانه پيزوري مدرسه نشسته بوديم ناگهان ديديم كه نيمار قيچي به همراهِ چند تا از بچه هاي گردن كلفت و خپل وارد كتابخانه شد و يكراست به سراغ ما آمد. بدون اينكه سلامي كند و در حالي كه به ما خيره شده بود به اسي گير داد كه «چرا بندِ كفشت رو نبستي!؟» بر سر كامي هم داد زد كه «چرا زيپ كيفت را نبستي!؟» بعد نگاهي پر نفرت به من انداخت و فرياد زد «چرا دكمه يقه ات را نبستي!؟» همان موقع متوجه شدم كه نيمار قيچي علاقه مفرطي به بستن دارد. سپس با حالتي عصبي غريد و گفت «شماها يك مشت دلقك هستيد!». من بدجوري عصباني شده بودم و ميخواستم كه با او درگير شوم ولي كامي سريع متوجه حالم شد و دستم را گرفت و يادآوري كرد كه اينجا كتابخانه است و محيطي فرهنگي! نيمار قيچي همانطور كه دستانش را به كمرش زده بود نگاهي به روزنامه ديواري مان انداخت و با تشر گفت كه بايد روزنامه ديواريمان را پس از اتمام تحويل او بدهيم تا عكسهايش را بازبيني كند!. كامي خيلي با وقار از جايش برخاست و مودبانه به نيمار قيچي كرنشي كرد و گفت حتما پس از اتمام روزنامه آنرا تسليم ايشان خواهد نمود! نيمار قيچي هم بادي به غبغبش انداخت و اضافه كرد:«من براي خودم نسخه ها را به صورت خاصي ميپيچم. من مثل هيچكس نيستم! پس حواستان را خوب جمع كنيد!» و پس از اينكه خنده ترسناكي سر داد به همراه نوچه هايش از كتابخانه خارج شد. كامي كه توانسته بود خونسردي اش را حفظ كند رو به ما كرد و گفت بايد توي روزنامه ديواري از كمبودهاي مدرسه انتقاد كنيم و بگوييم كه دستشويي هاي مدرسه خيلي كثيف هستند و كتابخانه هم كتابي براي مطالعه ندارد. روز ششم بود كه روزنامه ديواريمان آماده شد و طبق قانون آنرا به مامور نظارت و ارزشيابي يعني همان نيمار قيچي تحويل داديم! هنوز يك ربع از تحويل روزنامه ديواري نگذشته بود كه يكي از نوچه هاي نيمار قيچي به همراه باباي مدرسه وارد كلاس شدند و اسامي من و كامي و اسي را خواندند تا همراهشان به دفتر مدرسه برويم. وقتي وارد دفتر شديم ديديم كه آقاي ناظم خيلي عصباني است و اگر كارد ميزدي خونش در نمي آمد و با حالتي غضبناك به ما خيره شده بود. همانجا حساب كار دستمان آمد و فهميديم كه نيمار قيچي توانسته زهر خودش را بريزد و زيرآبِ ما را بزند! متوجه شديم كه او نوشته هاي ما را به صورت عجيب و غريبي براي آقاي ناظم تفسير نموده و كلي هم از ما پيش او بدگويي كرده بود. مثلا غير بهداشتي بودن توالت هاي مدرسه را به ضعف مديريت و كمبود كتابهاي كتابخانه را به هپلي هپو شدن همياري هاي اولياي دانش آموزان ربط داده بود. او با مهارت تمام توانسته بود فشار گاز را به مرباي شقاقل ربط دهد و حتي پا را نيز از اينها فراتر گذاشته بود و مطالب علمي اي كه راجع به انقباض و انبساط نوشته بوديم را باعث تحريك اذهان دانش آموزان دانسته بود و حتي گفته بود كه ممكن است چيستان هاي مطرح شده در اين روزنامه ديواري منجر به ايجاد اغتشاش در مدرسه گردد. خلاصه همان روز پرونده هاي ما را زير بغلمان گذاشتند و بدون اينكه توضيحي از ما بخواهند به جرم نشر اكاذيب از مدرسه اخراجمان كردند! بعد از آن روز ديگر در هيچ مدرسه اي ما را ثبت نام نكردند و نتوانستيم درسمان را ادامه بدهيم. الان بيست سال از آن جريان مي گذرد. اسي جيب بُري پيشه نموده و به اسي دست طلا معروف شده. كامي هم معتاد شده و هميشه در عالم هپروت سير ميكند! من هم پس از آن جريانات كلا كرك و پرم ريخت و الان زباله ها را تفكيك ميكنم تا شايد از لابلايشان چيزي نصيبم شود! اما نيمار قيچي كلي معروف شده و همچنان به بسته بندي هايش ادامه ميدهد! او ديگر آبنبات قيچي نميخورد به همين خاطر اسمش را گذاشته ام نيمار انبُر قفلي! راستي تا يادم نرفته بگويم كه در مدرسه شايعه شده بود نيمار قيچي مريض است و براي همين همه هوايش را داشتند! الان كه فكر ميكنم ميبينم كه آن شايعه پُر بيراه نبوده و هنوز كه هنوز است بنده خدا حالش خوب نشده!
*****
چاپيده شده در روزنامه «فرهنگ آشتي» به تاريخ 10/11/88

۴ نظر:

Mandalayz گفت...

اسیر ِ این اسم انتخاب کردناتم
دستت درست آقا .

مصطفی گفت...

دس مریزاد حسن آقا

یهدا گفت...

آقا خیلی محظوظ شدیم
کارتان درست
دستتان طلا

یهدا گفت...

به روزم

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

وقتی كسی نوشته‌ای از من بخواند.....

من كيم؟ اينجا كجاست؟!